eitaa logo
تَمامِ مَن
91 دنبال‌کننده
650 عکس
126 ویدیو
1 فایل
تمامِ مَن در این وَطَن معنا می‌شود...🇮🇷 آیدی جهت ارتباط👇: @saeedi_59
مشاهده در ایتا
دانلود
همین حین این خانم هم اومد جلو تا فیلم بگیره که چشمم به کیفیت تصویر خورد و دیگه حاجات مادی هم قاطی دعاها شد: اللهم الرزقنا گوشی خیلی خوب تا در راه خوب ازش بیگاری بکشم...🙄
بارش با همون شدت زیاد ادامه داشت و هرکس یه گوشه‌‌ی مسقفی پیدا کرده بود و مشغول کاری بود: یکی با دعای کمیل همراهی میکرد. یکی نماز میخوند. یکی دنبال جای گرم بود. یکی چادر و لباساش رو آویزون میکرد تا خشک بشن. (خدایی این بخش توی حرم امام رضا قفل بود، معمولا حتی چادر روی شونه‌ت هم میوفته سریع میان بهت تذکر میدن اما انقدر اوضاع داغون شده بود که برای اولین‌بار میدیدم خانوما بدون چادر هستن و کسی بهشون گیر نمیده، از هر جایی که فکرش رو کنید و امکانش بود چادر آویزون بود؛ روی در، صندلی‌‌، چهارپایه‌، کالسکه و...)
اون وسط دلم به حال مادرایی که بچه کوچیک داشتن میسوخت. چون بچه‌ها فهمیده بودن فعلا باید یه جا بمونن و نرن بیرون شروع کرده بودن به بهونه گرفتن؛ یکی آب میخواست، یکی گشنش بود، یکی باباش رو میخواست، یکی دیگه کل رواق رو روی سرش گرفته بود که باید بره دستشویی و مادران بنده‌ی خدا با اون اوضاع سر تا پا خیس و نگرانی برای مریض نشدن بچه‌ها و ساکت کردنشون دیگه کلافه بودن و داشت اشکشون در میومد. هر بچه‌ای که گریه میکرد خانوما کیفاشون رو زیر و رو میکردن تا یه شکلاتی، خوراکی‌ای چیزی به بچه بدن یا سرش رو یه جوری گرم کنن بلکم کمک حال اون مادرای طفلی باشن.
دائم به این فکر میکردم که مادرها چقدر عجیب هستن! جهانِ مادرانگی! حتی فکر کردن بهشم عجیبه و پیچیده‌ست، اینکه تربیتِ انسان‌ها و نسل‌هایی به دست تو رقم میخوره. فرزند یکی میشه رهبری صالح که در مسیر آزادگی مظلومان عالَم می‌جنگنه، و دیگری ظالم و خونخواری که نسل‌کشی‌های عظیمی رو به بار میاره...
میدونم این ساعات وسط خبر و اتفاقات مهمی از جنگ بودیم و هستیم ولی دلم نمیخواست این روایت رو نصفه ول کنم. روز هفتادم جنگ هستیم، دعا فراموشمون نشه🌱
عجله داشتم و تند تند در حال حرکت بودم که تن صدای آروم اما محکمی توجهم رو به خودش جلب کرد: _ ما در حال حاضر داریم آب معدنی رو از بنزین گرون‌تر میخریم. (جان؟! چیشد؟! چی میگه؟ یه لحظه شوکه شدم و مغز شروع به تحلیل کرد: آب معدنی کوچیکی که آخرین بار خریدم ۲۰ تومن شد. آب معدنی چقدری لیتری بود؟ ۰.۵ لیتری. بنزینم لیتری میخریم؛ آزادش لیتری ۵ تومنه. یعنی آب معدنی لیتری ۲۰ تومنه و واقعا ما داریم اون رو از بنزین گرونتر میخریم!) فاصله‌م طوری بود که چیزی از خانمی که صحبت میکرد نمیدیدم، فقط گوش میدادم و نزدیک میشدم. باتوجه به مکانی که بودم احتمال میدادم خانم چادری‌ای هست که برای برنامه‌‌ی تبیینی دعوت شده و داره توی موکب صحبت میکنه.
ولی شوک بعدی وقتی بود که صاحب صدا رو دیدم. _ نمیگم گرونی نیست، هست؛ ولی نه فقط برای ما. شما فکر می‌کنید ما بیچاره‌ایم و این بخاطر سال‌ها کار رسانه‌ایه که انجام دادن و اینو به خورد ما دادن. شما کل دنیا رو نگاه کنید می‌بینید وضع حتی بدتره. اگه از دید خودم درباره‌ی گرونی و اثرش توی زندگیم بخوام بگم اینه که مدیریت مالی و اسراف نکردن رو یاد گرفتم. واقعا به قدری صحبت‌هاش به دلم نشسته بود که دلم میخواست داد بزنم: دمت گرم، نه دمتون گرم که همچین برنامه گفتگویی رو دارید ولی دیرم شده بود و فقط تونستم لحظه‌ای مکث کنم و این تصویر رو ثبت کنم تا بعد برای شما هم روایت کنم.
چقدر خوب میشه که برنامه‌های گفتگویی این مدلی که همه‌ی اقشار بیان و آزادانه صحبت کنن رو بیشتر کنیم. اثرش خیلی بیشتر از کارهای نمایشی و دعوت سخنران و... هست. (اونا رو نفی نمیکنم و نمیگم نباشن، بحثم درباره‌ی اثرگذاریه) چون من زمانی که آدمی از جنس خودم رو میبینم که دغدغه و مشکلاتمون یکیه و عضو گروه خاصی هم نیست که بگم الکی داره طرفداری میکنه، بیشتر با حرف و مطلب حس میگیرم. همون کلام ساده و بدور از کلمات قلنبه سلمبه با هزار تپق و استرس، ارزش و اثرگذاریش خیلی بالاست.
یه وقت‌هایی هست که قشنگ نوری رو که به جوونه‌ی 🌱 داخل قلبم میتابه حس میکنم؛ اون لحظه امیدم به زندگی در بالاترین حد خودشه و دائم خداروشکر میکنم بابت نعمت قرار گرفتن در اون زمان و مکان. اون موقع‌ها دوست دارم همه‌ی افکار و اتفاقات برای دقایقی برن یه گوشه از ذهنم تا بتونم اون موقعیت رو با تمام وجودم زندگی کنم. از این بعد میخوام بعضی از این لحظات رو با هشتگ بنویسم و باهاتون به اشتراک بذارم.
منتظر سرخ شدن مواد درون ماهیتابه‌ام، هود را روشن میکنم تا بوی کمتری در خانه بپیچد، چند باری دستم سمت هندزفری‌هایم می‌رود تا مطلبی گوش بدهم و از وقتم استفاده کنم ولی باز سرجایشان می‌گذارم. هرچه دوره‌ها و پلی‌لیست‌هایم را بالا و پایین میکنم هیچکدامشان چشمم را نمیگیرند تا این لحظه را با آنها بگذرانم. ذهنم پر میکشد سمت کتابی که تازه خریده‌ام، جمع و جور است و سبک؛ بهترین گزینه برای اینکه راحت دستم بگیرم و حین خواندن کتاب به ادامه‌ی آشپزی برسم. همی به مواد میزنم تا رفت و برگشت به اتاق زحماتم را هدر ندهد. دلم نمی‌آید کتاب نو را نزدیک ماهیتابه کنم، چشم می‌گردانم و میز و صندلی کنار اپن بهترین گزینه برای نشستن و خواندن هستن. بسم‌الله میگم و صفحات را ورق میزنم. دقایق اول تا اسامی را یاد بگیرم و با قلم نویسنده ارتباط برقرار کنم کمی سخت می‌گذرد اما بعد داستان و کلمات مرا مجذوب خود می‌کنند و به سختی می‌توانم از کتاب چشم بردارم. با هر رفت و برگشت و سر زدن به ماهیتابه، شعله را کمتر میکنم تا زمانِ برگشتِ بعدی بیشتر طول بکشد و لحظات طولانی‌تری را با کتابِ محبوبِ جدیدم سر کنم. صدای جلز و ولز مواد، هودِ روشن، بوی غذا، ورق خوردن صفحات کتاب، صدای استادی که در حال جمع‌بندی کلاس آنلاینش هست، مکالمه بچه‌ها درباره‌ی مطلبی که استاد میگوید، نشستن روی صندلی و دل به کلمات سپردن... تمامی این لحظه‌ها به قدری برام لذت‌بخش بودن که خداروشکر و دعا میکردم برای اینکه از این به بعد بیشتر قدر نعمات و لحظات در حال گذر از عمرم را ببرم. 🌱
تجمعات اینجا تو یه مرحله‌ی دیگه‌‌ست: