eitaa logo
تَمامِ مَن
91 دنبال‌کننده
650 عکس
126 ویدیو
1 فایل
تمامِ مَن در این وَطَن معنا می‌شود...🇮🇷 آیدی جهت ارتباط👇: @saeedi_59
مشاهده در ایتا
دانلود
چقدر خوب میشه که برنامه‌های گفتگویی این مدلی که همه‌ی اقشار بیان و آزادانه صحبت کنن رو بیشتر کنیم. اثرش خیلی بیشتر از کارهای نمایشی و دعوت سخنران و... هست. (اونا رو نفی نمیکنم و نمیگم نباشن، بحثم درباره‌ی اثرگذاریه) چون من زمانی که آدمی از جنس خودم رو میبینم که دغدغه و مشکلاتمون یکیه و عضو گروه خاصی هم نیست که بگم الکی داره طرفداری میکنه، بیشتر با حرف و مطلب حس میگیرم. همون کلام ساده و بدور از کلمات قلنبه سلمبه با هزار تپق و استرس، ارزش و اثرگذاریش خیلی بالاست.
یه وقت‌هایی هست که قشنگ نوری رو که به جوونه‌ی 🌱 داخل قلبم میتابه حس میکنم؛ اون لحظه امیدم به زندگی در بالاترین حد خودشه و دائم خداروشکر میکنم بابت نعمت قرار گرفتن در اون زمان و مکان. اون موقع‌ها دوست دارم همه‌ی افکار و اتفاقات برای دقایقی برن یه گوشه از ذهنم تا بتونم اون موقعیت رو با تمام وجودم زندگی کنم. از این بعد میخوام بعضی از این لحظات رو با هشتگ بنویسم و باهاتون به اشتراک بذارم.
منتظر سرخ شدن مواد درون ماهیتابه‌ام، هود را روشن میکنم تا بوی کمتری در خانه بپیچد، چند باری دستم سمت هندزفری‌هایم می‌رود تا مطلبی گوش بدهم و از وقتم استفاده کنم ولی باز سرجایشان می‌گذارم. هرچه دوره‌ها و پلی‌لیست‌هایم را بالا و پایین میکنم هیچکدامشان چشمم را نمیگیرند تا این لحظه را با آنها بگذرانم. ذهنم پر میکشد سمت کتابی که تازه خریده‌ام، جمع و جور است و سبک؛ بهترین گزینه برای اینکه راحت دستم بگیرم و حین خواندن کتاب به ادامه‌ی آشپزی برسم. همی به مواد میزنم تا رفت و برگشت به اتاق زحماتم را هدر ندهد. دلم نمی‌آید کتاب نو را نزدیک ماهیتابه کنم، چشم می‌گردانم و میز و صندلی کنار اپن بهترین گزینه برای نشستن و خواندن هستن. بسم‌الله میگم و صفحات را ورق میزنم. دقایق اول تا اسامی را یاد بگیرم و با قلم نویسنده ارتباط برقرار کنم کمی سخت می‌گذرد اما بعد داستان و کلمات مرا مجذوب خود می‌کنند و به سختی می‌توانم از کتاب چشم بردارم. با هر رفت و برگشت و سر زدن به ماهیتابه، شعله را کمتر میکنم تا زمانِ برگشتِ بعدی بیشتر طول بکشد و لحظات طولانی‌تری را با کتابِ محبوبِ جدیدم سر کنم. صدای جلز و ولز مواد، هودِ روشن، بوی غذا، ورق خوردن صفحات کتاب، صدای استادی که در حال جمع‌بندی کلاس آنلاینش هست، مکالمه بچه‌ها درباره‌ی مطلبی که استاد میگوید، نشستن روی صندلی و دل به کلمات سپردن... تمامی این لحظه‌ها به قدری برام لذت‌بخش بودن که خداروشکر و دعا میکردم برای اینکه از این به بعد بیشتر قدر نعمات و لحظات در حال گذر از عمرم را ببرم. 🌱
تجمعات اینجا تو یه مرحله‌ی دیگه‌‌ست:
میدونم تصورش سخته ولی قرار بود بریم دیدن یه حاج‌آقای گِیمر که شرکت ساخت بازی‌های رایانه‌ای داشت. موضوع جالبی بود و دوست داشتم بدونم این بنده‌ی خدا چرا و چجوری رفته سراغ این حرفه. به قول بچه‌ها که از عجایب این شهر همین بس که شما میتونی همه مدل حاج‌‌آقایی با شغل‌های جالب و عجیب‌غریبی که فکرشم نمیکنی پیدا کنی. (برعکس دیدگاه عامی که از این قشر وجود داره و تصور میکنن فقط در حال بحث، درس و سخنرانی‌ان)
رفتیم جای جدیدی که اصلا نمیدونستیم این همه موکب و برنامه دارن. گویا تازه راهش انداخته بودن چون جمعیت چندانی هم نسبت به بقیه جاها وجود نداشت.
بخاطر اینکه اطلاعات زیادی از این زمینه نداشتم تندتند مطالبی رو قبل از رسیدن چک میکردم و زینب هم سریع بازی‌هاشون نصب کرده بود و رو دور تند بازی میکرد تا ببینیم چی به چیه.
611K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گفته بودن بخاطر سروصدای باند موکب‌ها، اومدن اینجا تا صحبت‌های استاد به خوبی شنیده بشه.
انقدر صدای بلندگوی دستی‌ای که آورده بودن پایین بود که من از اول تا آخر در حال لب‌خونی کردن بودم و بقیه اصلا متوجه صحبت‌ها نمیشدن!
همینطور که غرق تمرکز برای فهمیدن صحبت‌ها بودم یه خانمی زد روی شونه‌م، گُنگ نگاهش میکردم و منتظر بودم ببینم چی میخواد که گفت: _ خانم ما داریم چند موکب پایین‌تر نون میپزیم خوشحال میشیم بیاید. هنگ کرده بودم و خنده‌م گرفته بود، آخه مسلمون داری میبینی که این بنده خدا داره حرف میزنه و همه داریم با تمرکز گوش میدیم. الان واقعا انتظار داری من یهو پاشم بیام موکب شما و نون پختن رو تماشا کنم؟ 😅
حساسیتی که در جریانید و مدتیه گریبانم رو گرفته دوباره شروع شد هر چند ثانیه یه بار عطسه‌ میکردم و دنبال دلیلش بودم که دیدم موکب کناری دارن کُن و فَیَکُون میکنن. همه‌ی وسایل رو ریختن بیرون، کف‌پوش و موکت‌ها رو هی بلند میکنن، از برخوردشون با زمین خاک بلند میشد و منم هماهنگ با هر حرکتشون عطسه میکردم.
کنجکاو شده بودم چشونه که واژه‌ی "مار" رو شنیدم و فهمیدم دنبال مار میگردن. کسی متوجه نشده بود و نمیدونم چرا من با اینکه میدونستم چه خبره و فاصلمون هم کم بود، ریلکس نشسته بودم و کاراشونو دنبال میکردم. مار اومد سمت موکب ما و بالاخره یکی از آقایون گفت لطفا چند لحظه همگی پاشید تا مار رو بگیریم ولی بازم بعضیا نشنیده بودن و فرد کناریش که بنظر مدیریت بحران رو بیشتر بلد بود اینبار بلندتر تکرار کرد لطفا پاشید، یه سوسک بزرگه میخوایم بگیریمش.