eitaa logo
تَمامِ مَن
91 دنبال‌کننده
650 عکس
126 ویدیو
1 فایل
تمامِ مَن در این وَطَن معنا می‌شود...🇮🇷 آیدی جهت ارتباط👇: @saeedi_59
مشاهده در ایتا
دانلود
انقدر صدای بلندگوی دستی‌ای که آورده بودن پایین بود که من از اول تا آخر در حال لب‌خونی کردن بودم و بقیه اصلا متوجه صحبت‌ها نمیشدن!
همینطور که غرق تمرکز برای فهمیدن صحبت‌ها بودم یه خانمی زد روی شونه‌م، گُنگ نگاهش میکردم و منتظر بودم ببینم چی میخواد که گفت: _ خانم ما داریم چند موکب پایین‌تر نون میپزیم خوشحال میشیم بیاید. هنگ کرده بودم و خنده‌م گرفته بود، آخه مسلمون داری میبینی که این بنده خدا داره حرف میزنه و همه داریم با تمرکز گوش میدیم. الان واقعا انتظار داری من یهو پاشم بیام موکب شما و نون پختن رو تماشا کنم؟ 😅
حساسیتی که در جریانید و مدتیه گریبانم رو گرفته دوباره شروع شد هر چند ثانیه یه بار عطسه‌ میکردم و دنبال دلیلش بودم که دیدم موکب کناری دارن کُن و فَیَکُون میکنن. همه‌ی وسایل رو ریختن بیرون، کف‌پوش و موکت‌ها رو هی بلند میکنن، از برخوردشون با زمین خاک بلند میشد و منم هماهنگ با هر حرکتشون عطسه میکردم.
کنجکاو شده بودم چشونه که واژه‌ی "مار" رو شنیدم و فهمیدم دنبال مار میگردن. کسی متوجه نشده بود و نمیدونم چرا من با اینکه میدونستم چه خبره و فاصلمون هم کم بود، ریلکس نشسته بودم و کاراشونو دنبال میکردم. مار اومد سمت موکب ما و بالاخره یکی از آقایون گفت لطفا چند لحظه همگی پاشید تا مار رو بگیریم ولی بازم بعضیا نشنیده بودن و فرد کناریش که بنظر مدیریت بحران رو بیشتر بلد بود اینبار بلندتر تکرار کرد لطفا پاشید، یه سوسک بزرگه میخوایم بگیریمش.
کم‌کم واژه‌ی مار از زبون همه شنیده می‌شد ولی واکنش‌ها جالب بود که کسی جیغ نمیزد، همه بلند شده بودن و منتظر گرفتن مار بودن. متاسفانه هر کاری کردم آقایون جلو وایستاده بودن و نمیشد از این صحنه فیلم و عکس گرفت.
از اون مار سمی‌های کوچولو بود و حسابی سریع، چند باری با پا گرفتنش ولی تا میومدن با دست برش دارن لیز می‌خورد و دوباره همون آش بود و همون کاسه بود. آخر سر یه آقایی از این تیپ لاتیا، فرز مار رو گرفت و با خودش برد.
دوباره نشستیم و حاج‌آقا صحبتش رو ادامه داد که اینبار موکب پشت سری قصد کرده بود باندش رو با بالاترین حالت ممکن روشن و مداحی پخش کنه. همین لحظه بلندگوی اینور خراب شد و دیگه روشن نشد. حس می‌کردم وسط یه فیلم طنزم و تکیه داده به صندلی ماجراها رو دنبال میکردم.
برنامه اون یکی موکب تایم محدودی داشت و تصمیم بر این شد یه وقفه‌ای ایجاد کنیم و بعد از اتمام کارشون جلسه رو ادامه بدیم. آقایونم رفتن دنبال خوراکی تا این بین پذیرایی مختصری داشته باشن.
سرم رو سمت چپ رو به عقب برگردوندم تا ببینم اطراف چه خبره که نزدیک بود چایی توی گلوم بپره. تمام لحظاتی که اینطرف همه سعی میکردن جدی و با پرستیژ خاص خودشون مطالب رو گوش بدن، دوستانی پشت سرمون، مشغول اصلاح موی سر رایگان برای آقایون بودن!
از طرفی وقتی رسیدیم صندلی کم بود و دنبال صندلی میگشتم تا از موکب‌های دیگه قرض بگیرم. دقیقا روبرومون غرفه‌ی دوستان حقوق‌دان بود و چندین آقای شسته رُفته‌ی کت و شلوار پوش نشسته بودن و جدی باهم در حال گفتگو بودن: _ ببخشید! میشه من از صندلیاتون بردارم؟ یهو همگی سرهاشون رو سمتم برگردوندن و خیلی جدی نگاهم میکردن، انگار با یه پرونده روبرو هستن: + چکار کنید؟ _ میگم میشه صندلی بردارم؟ صندلی زیاد دارید منم همین روبرو میخوام بشینم. باز هم خیلی جدی و خیره نگاهم میکردن یکیشون که کچل هم بود اخمی بین ابروهاش انداخت. تا اومدم بگم بابا بیخیال، ولش کنید اصلا، همینم مونده بخاطر همین خواسته‌ی کوچیک برام شکایت تنظیم کنید که همون آقای اخمو گفت: + اگر سریعا بعد از اتمام برنامه‌تون برگردونید موردی نداره. _ آآآ، بله‌، بله، باشه، حتما، مرسی، ممنون.
خدایی تا آخر برنامه استرس این صندلیا رو داشتم 😂
برنامه دوباره ادامه پیدا کرد، باند اون موکب قطع بود ولی بازم بخاطر تُنِ صدای پایین حاج‌آقا فهم صحبت‌ها سخت بود. در نهایت هم دوستان با پرسیدن برخی سوالات حاشیه‌ای ولی از نظر خودشون مهم و فلسفی نشست رو عملا زیر سوال بردن و اونقدری که باید چیزی عایدم نشد. فقط تونستم از این بنده‌ی خدا سایت و آدرس مجازی‌ای که بیشتر درباره کارشون توضیح دادن رو بگیرم و بعدا مطالب رو دنبال کنم.