کمکم واژهی مار از زبون همه شنیده میشد ولی واکنشها جالب بود که کسی جیغ نمیزد، همه بلند شده بودن و منتظر گرفتن مار بودن.
متاسفانه هر کاری کردم آقایون جلو وایستاده بودن و نمیشد از این صحنه فیلم و عکس گرفت.
از اون مار سمیهای کوچولو بود و حسابی سریع، چند باری با پا گرفتنش ولی تا میومدن با دست برش دارن لیز میخورد و دوباره همون آش بود و همون کاسه بود.
آخر سر یه آقایی از این تیپ لاتیا، فرز مار رو گرفت و با خودش برد.
دوباره نشستیم و حاجآقا صحبتش رو ادامه داد که اینبار موکب پشت سری قصد کرده بود باندش رو با بالاترین حالت ممکن روشن و مداحی پخش کنه.
همین لحظه بلندگوی اینور خراب شد و دیگه روشن نشد.
حس میکردم وسط یه فیلم طنزم و تکیه داده به صندلی ماجراها رو دنبال میکردم.
از طرفی وقتی رسیدیم صندلی کم بود و دنبال صندلی میگشتم تا از موکبهای دیگه قرض بگیرم. دقیقا روبرومون غرفهی دوستان حقوقدان بود و چندین آقای شسته رُفتهی کت و شلوار پوش نشسته بودن و جدی باهم در حال گفتگو بودن:
_ ببخشید! میشه من از صندلیاتون بردارم؟
یهو همگی سرهاشون رو سمتم برگردوندن و خیلی جدی نگاهم میکردن، انگار با یه پرونده روبرو هستن:
+ چکار کنید؟
_ میگم میشه صندلی بردارم؟ صندلی زیاد دارید منم همین روبرو میخوام بشینم.
باز هم خیلی جدی و خیره نگاهم میکردن یکیشون که کچل هم بود اخمی بین ابروهاش انداخت. تا اومدم بگم بابا بیخیال، ولش کنید اصلا، همینم مونده بخاطر همین خواستهی کوچیک برام شکایت تنظیم کنید که همون آقای اخمو گفت:
+ اگر سریعا بعد از اتمام برنامهتون برگردونید موردی نداره.
_ آآآ، بله، بله، باشه، حتما، مرسی، ممنون.
برنامه دوباره ادامه پیدا کرد، باند اون موکب قطع بود ولی بازم بخاطر تُنِ صدای پایین حاجآقا فهم صحبتها سخت بود.
در نهایت هم دوستان با پرسیدن برخی سوالات حاشیهای ولی از نظر خودشون مهم و فلسفی نشست رو عملا زیر سوال بردن و اونقدری که باید چیزی عایدم نشد. فقط تونستم از این بندهی خدا سایت و آدرس مجازیای که بیشتر درباره کارشون توضیح دادن رو بگیرم و بعدا مطالب رو دنبال کنم.
بعدش رفتیم و بیشتر توی محوطهی غرفهها و موکبها چرخیدیم. ترکیب چینش بینظیر بود 😂
و قسمتیش رو تا اینجا متوجه شدید.