از طرفی وقتی رسیدیم صندلی کم بود و دنبال صندلی میگشتم تا از موکبهای دیگه قرض بگیرم. دقیقا روبرومون غرفهی دوستان حقوقدان بود و چندین آقای شسته رُفتهی کت و شلوار پوش نشسته بودن و جدی باهم در حال گفتگو بودن:
_ ببخشید! میشه من از صندلیاتون بردارم؟
یهو همگی سرهاشون رو سمتم برگردوندن و خیلی جدی نگاهم میکردن، انگار با یه پرونده روبرو هستن:
+ چکار کنید؟
_ میگم میشه صندلی بردارم؟ صندلی زیاد دارید منم همین روبرو میخوام بشینم.
باز هم خیلی جدی و خیره نگاهم میکردن یکیشون که کچل هم بود اخمی بین ابروهاش انداخت. تا اومدم بگم بابا بیخیال، ولش کنید اصلا، همینم مونده بخاطر همین خواستهی کوچیک برام شکایت تنظیم کنید که همون آقای اخمو گفت:
+ اگر سریعا بعد از اتمام برنامهتون برگردونید موردی نداره.
_ آآآ، بله، بله، باشه، حتما، مرسی، ممنون.
برنامه دوباره ادامه پیدا کرد، باند اون موکب قطع بود ولی بازم بخاطر تُنِ صدای پایین حاجآقا فهم صحبتها سخت بود.
در نهایت هم دوستان با پرسیدن برخی سوالات حاشیهای ولی از نظر خودشون مهم و فلسفی نشست رو عملا زیر سوال بردن و اونقدری که باید چیزی عایدم نشد. فقط تونستم از این بندهی خدا سایت و آدرس مجازیای که بیشتر درباره کارشون توضیح دادن رو بگیرم و بعدا مطالب رو دنبال کنم.
بعدش رفتیم و بیشتر توی محوطهی غرفهها و موکبها چرخیدیم. ترکیب چینش بینظیر بود 😂
و قسمتیش رو تا اینجا متوجه شدید.
موکب بانوان شاعر بود،
ولی اون موقع کسی داخلش شعر نمیگفت و دو تا خانم روی صورت بچهها طرح پرچم رو نقاشی میکردن.
هلدینگ دکتر کاشانیان، فروش محصولات نانو داشتن و یه خانمی هم بخش آزمایشگاهش داشت تاثیر باکتری و میکروبها رو روی شیر به مردم نشون میداد.