eitaa logo
تَمامِ مَن
91 دنبال‌کننده
650 عکس
126 ویدیو
1 فایل
تمامِ مَن در این وَطَن معنا می‌شود...🇮🇷 آیدی جهت ارتباط👇: @saeedi_59
مشاهده در ایتا
دانلود
تعدادتون خیلی زیاده، حقوق بشر به همه‌تون نمی‌رسه!
مدرسه تمدن آمریکایی
آب دریا خواص درمانی داره!
حالا من موندم، غرق شده در لیستی از کتاب‌های زیادی که باید بخونم و هر لحظه هم به تعدادشون اضافه میشه اما نمیدونم از کجا و چگونه اولویت‌بندیشون کنم؟! 😭
گَر گدا کاهِل بُوَد تقصیر صاحبخانه چیست...
معمولا بعد از اتمام مراسمات و نماز، صف چایخونه خیلی شلوغ میشه و از اونجایی که زیارت با چایی حضرتی یه چیز دیگه‌ست تعداد نفرات صف و معطلی اصلا مهم نیست. توی صف وایستاده بودم و همگام با بقیه منم آروم آروم حرکت میکردم، یه خانمی از اول صف با دو تا فنجون چای خارج شده بود و حرفی رو به خانوما میزد و میومد عقب سمت ما، بالاخره به منم رسید و دیدم میگه: _ چیزی نمیدنا، چاییه، چای، فقط چایی میدن، چای!
هم ما به اون بنده خدا با تعجب نگاه میکردیم، هم اون به ما که چرا کسی از صف خارج نمیشه؟ نگو بنده خدا بخاطر شلوغیِ زیادِ صف فکر میکرده غذایی چیزی میدن و کلی وایستاده بعد دیده چایی و میخواست به بقیه هم بگه تا مثل خودش اشتباهی تو صف نمونن. 😅
از جذابیت‌های نسل دهه هشتاد همین بس که مرزهای کلمات رو جابجا میکنن. خادم دهه‌هشتادی داشت استکان‌ها رو جمع میکرد تا ببره، یه پسر دیگه که اونم دهه هشتادی بود اومد استکانش رو گذاشت و گفت: _ دمت گرم پسر! چسبید. خادم مذکور هم با لحن خنده‌دار و کشیده‌ای گفت: + چاکرم! صفااااا باشه.😎 این مکالمه ثانیه‌ای رخ داد و انگار دوتایی تازه متوجه کلماتشون شده بودن که خنده‌شون گرفته بود و از هم دور میشدن.
خدایا یه لندکروز بده قول میدم از این برچسب‌ها روش بزنم. 😎
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکی از کارهای بسیاااار رو مخ اینه که کلی کار داری و عجله، بعد یهو میبینی باید بشینی در کمال آرامش و دقت روسری اتو کنی، اونم قواره بزرگ 😭 (کاش لباسا نیاز به اتو نمیداشتن)
شوق و ترس درهم آمیخته شده بودند، قلب آرام نمی‌گرفت و ذهن خاموش نمیشد، عقربه‌ها مسابقه برپا کرده بودند و مرا هم به ناچار وارد بازی خود کرده و به باختنم میخندیدند؛ نمیخواستم کم بیاورم. مهربانانه با صدایی آرام با خود به سخن نشستم، از سپیده‌ی صبح و وعده‌‌ی دیدارها می‌گفتم تا کم‌کم چشمانم گرم شوند و بتوانم لحظاتی از دنیا رها شوم.
با صدای زنگ، در صدم ثانیه‌ای هوشیار و آماده شدم. چشم‌ها لجبازی دیشبشان را فراموش کرده و طلب خواب می‌کردند اما اینبار مغز کوتاه نمی‌آمد و طبق برنامه‌مان همه را به کاری وا می‌داشت. بحث بینشان بالا گرفته بود که قول فراغت در مسیر را دادم تا کمی بیخیال یکدیگر شوند و جا نمانیم.