1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکی از کارهای بسیاااار رو مخ اینه که کلی کار داری و عجله، بعد یهو میبینی باید بشینی در کمال آرامش و دقت روسری اتو کنی، اونم قواره بزرگ 😭
(کاش لباسا نیاز به اتو نمیداشتن)
شوق و ترس درهم آمیخته شده بودند، قلب آرام نمیگرفت و ذهن خاموش نمیشد، عقربهها مسابقه برپا کرده بودند و مرا هم به ناچار وارد بازی خود کرده و به باختنم میخندیدند؛ نمیخواستم کم بیاورم. مهربانانه با صدایی آرام با خود به سخن نشستم، از سپیدهی صبح و وعدهی دیدارها میگفتم تا کمکم چشمانم گرم شوند و بتوانم لحظاتی از دنیا رها شوم.
#لحظات_زندگی
با صدای زنگ، در صدم ثانیهای هوشیار و آماده شدم. چشمها لجبازی دیشبشان را فراموش کرده و طلب خواب میکردند اما اینبار مغز کوتاه نمیآمد و طبق برنامهمان همه را به کاری وا میداشت.
بحث بینشان بالا گرفته بود که قول فراغت در مسیر را دادم تا کمی بیخیال یکدیگر شوند و جا نمانیم.
#لحظات_زندگی
بالاخره رسیدیم و در صندلی خودمان جای گرفتیم، گرما را نمیخواستند و همگی دست به دعا برداشته تا آن صندلیای که از اول چشممان را گرفته بود و هنوز میزبان مسافری نبود مالِ ما شدد، آخر هم همان شد. سایه و باد ملایم باعث شد همگی دَمی آرام بگیریم و ذکرِ شُکر برداریم.
#لحظات_زندگی
چشمها تا اوضاع را آرام دیدند شروع به گلایه کردند که دیگر فرصت بها دادن به آنهاست و با برنامهای که در پیش داریم اگر الان تدبیری نکنم قول همراهی تا آخر راه را نمیدهند.
راست هم میگفتند اما امان از این قلب و ذهن که یکی رویا میساخت و دیگری به سازش میتپید. آخر هم زورشان چربید. دَست هم، بیعتشان را لبیک گفت و کتاب درون کیف را برداشت تا بیش از پیش ذهن را درگیر کند و مطمئن باشد که مغز دیگر آرام نخواهد گرفت.
#لحظات_زندگی
بیاید یکی دو مطلب از کتابی که این دو روز با نوشتار نویسندهاش که قلمش همیشه برام پر از برکت بوده رو براتون بذارم و بخونید:👇
_ اما این سرانجامِ تمامِ تکرارهاست. هر انسان، بیشک، در همهی زندگیاش یکبار فرصت تصمیم گرفتن را به دست میآورد.
_ و آن فرصت را، ای تسخیرپذیر سیهروز، اگر ناتوان باشد همیشه با حسرت از دست میدهد.
#نادر_ابراهیمی
ای سرگردان دشتهای به خواب رفته، شهرهای خوابآلود و خارزارهای خاموش! از دست رنجهای پیرو زخمهای کهنه به کجا میتوان گریخت؟ که آنها _ جزئی از وجود تو شدهاند و تو، چیزی به جز کلِّ رنجهای خویش نیستی.
#نادر_ابراهیمی
خیلیا تا الان روزیم شدن و دیدمشون یکیشون سادات خانوم بود.
تهرانیان و توی جنگ حتی یکروزم از شهر نرفته بودن. گفتم نترسیدید؟
_ نه عزیزدلم، نه خوشگلم، برای هر کدوم از ما یه چیزی مقدر شده، موقع مرگمون که برسه دیگه رسیده به این رفتنا و جابجا شدنا هم نیست.
همونطور که راه میریم روبرومون تصویر آقا سیدعلی رو زدن، اشاره به عکس میکنه و میگه:
_ ببینش، بهترین بندهی خدا بود، دیگه از ایشون که خونمون رنگینتر نبوده.
#روایتهای_خیابان
_ من اینو همیشه به بقیه میگم اوایل باور نمیکردن ولی بعدا دیدن که اشتباه نمیگم. اینو توام بدون مادر که خدا ملائکش رو میفرسته تا هربار کاری داری خوب جلو بره یا مشکلی هست برات برطرفش کنن. فقط خدا رو همیشه در نظرت بگیر بعد ببین چجوری این ملائکش که از بنده خوباشن برات میفرسته.
دختر کوچیکه سادات خانم بخاطر جنگ شغلش رو از دست داده بود، مادر میگفت حال روحی خیلی خوبی نداره و براشون دعا کنیم تا اوضاعشون بهتر بشه.
#روایتهای_خیابان
تصمیم این سفر هم یهویی شد، قصدش رو خیلی وقته داشتم ولی جور نمیشد. آخرشب تو تجمع گفتم که فردا راهیام و زینب تا شنید دغدغهی توشهی راهم رو داشت.
رسیدیم و بعد از ساعت فعالیت و راه رفتن، نایی برای ادامه دادن نداشتم، فقط تونستم ماشین رو روشن کنم و منتظر اتمامش بمونم اونم چون چادرم رو برای صبح نیاز داشتم.
#لحظات_زندگی