نمیدونم بعد از این اتفاق چند بار از اون مسیر و ایست بازرسی رد شدم، بیست بار؟ سی بار؟ چهل بار؟ ...
ولی هر دفعه که به اون قسمت میرسم این خاطره با وضوح کامل از جلوی چشمم رد میشه و بارها همون حس و حال رو با تمام وجودم، دوباره و دوباره تجربه میکنم.💔
حاجآقا برای ما هم دعا کنید تا قبل از اینکه اَجَلِمون سر برسه، بتونیم ذرهای مثل شما خدمت کنیم و باری از روی دوش رهبرمون برداریم.
وسط درگیری و بدو بدوهای روزانه، دیدن همچین پیامی کل خستگیهای آدم رو از بین میبره. البته که با دیدن اسمش کلی دلتنگش شدم ولی خوب جبر زمانهست و نمیشه کاریش کرد. 🌱
#دوست_خوب_تمام_ماجراست
شاید بگید میتونستی تو کانالت نذاریش.
ولی خوب انقدر اون لحظه و مکالممون بهم چسبید که نتونستم ازش چیزی نگم 😁😇
از پنجره، تکان خوردن و خوش رقصیِ سبزهها برای نسیم را تماشا میکردم. سرم را آرام به شیشه تکیه دادم و با لبخندِ یهویی که قصد مهمانی به سرش زده بود به تماشای حرکاتشان نشسته بودیم. آسمان گرفته بود و هوای گریه داشت، آرام طوری که نسیم صدایمان را نشنود.
گفتم: تو از چه دلت گرفته که رنگ آبیات را پنهان میکنی و آرامشم را گرفتهای؟
نگفت، یعنی میخواست بگوید ولی نتوانست، بغض گلویش را گرفته بود و کافی بود لب باز کند تا اشکها امانش ندهند. از حرف بیدردان میترسید، نمیخواست غرورش مضحکهی دست این و آن بشود.
_ آسمان؟
...
_ آسمان جان؟
...
_ آسمان خانم؟
...
_ نمیخوای حرف بزنی؟
...
_ انتظارت خیلی بالاست عزیزم. من آدم خواندن حرفهای نگفته نیستمها.
...
_ میدانم، میدانم، بقیه انتظارت را بالا بردند ولی خوب گناهِ من چیست؟
من با آن عاشقهایی که دیدی فرق دارم، آنها کارشان درست بود، رسم عاشقی را خوب بلد بودند، ندیده دل دادند، دلبری کردند و آخر هم به یارشان رسیدند.
ولی من نمیتوانم، نه که نخواهم، نمیشود، نشده، تو برایم حرف بزن شاید باز کردن گرهِ کارِ تو، کار مرا هم درست کند.
...
#پرده_اول
نگفت.
حق داشت، مرا هم از طیفِ بیدردان میدید، کم ازشان بیمهری ندیده بود.
با ناراحتی نگاه از او گرفتم ولی
زیرلب زمزمهیِ بودن و گوشِ شنوا شدن برایش سر دادم
و باقی ماجرا را به زمان سپردم.
#پرده_دوم
سبزهها همچنان میرقصیدند و من...
دلم حالِ خوبِ سبزهها را میخواست،
دلم نسیم و نَوایش را میخواست،
ولی غرورم اجازه نمیداد تا صدایش کنم و بگویم او را میخواهم،
او و سازِ دلفریبش را،
تا در گوشم از آنچه باید بنوازد و سِحرم کند.
آخر پای دلهایمان وسط بود،
دل حرمت دارد،
نمیتوانستم شاهد شکستنش باشم،
پس هیچ نگفتم.
سرم را برگرداندم و نخواستم بیشتر آنجا بمانم، میترسیدم حسادت در دلم ریشه بزند.
ولی لحظهی رفتن
دست، پنجره را باز کرد،
پرده را مرتب کرد و گفت: باید راهی برایش میگذاشتیم، شاید او هم با ما یک دله باشد و منتظر اشاره. حال با خیال راحت برویم و به کارهایمان برسیم.
نشستم و گوش به سمفونیهایِ دیگر زندگی دادم با هر کدام از دری حرف میزدیم و روزگار به اقبالمان بود.
سلامِ نماز را میدادم که بالاخره حضورش را حس کردم.
از پشت پرده یواشکی نگاهم میکرد و دو دل بود.
نگاه نمیکردم تا تصمیمش را بگیرد،
اینبار هَمسُخَنَم تسبیحِ گِلی بود که
پرده شروع به تکان خوردن کرد و انتظار تمام شد.
آمد،
دورم گردید،
و اجازه خواست.
چه زیبا نجوا میکرد!
و چه زیبا میسرود!
چقدر منتظرش بودم...
#پرده_آخر
تَمامِ مَن
«هدایت قلبی و الهام باطنی در شب جمعه» حجتالاسلاموالمسلمین محمدحسن #الهی خداوند آقافخر تهرانی را ر
💢 یادآوری: خوندن ۳۰ سوره قدر و بعد گفتن عبارت:
اللَّهُمَّ أَلْهِمْنِي الْخَيْرَ وَ الْعَمَلَ بِهِ