eitaa logo
تَمامِ مَن
91 دنبال‌کننده
651 عکس
126 ویدیو
1 فایل
تمامِ مَن در این وَطَن معنا می‌شود...🇮🇷 آیدی جهت ارتباط👇: @saeedi_59
مشاهده در ایتا
دانلود
نمیدونم چرا یادم رفت این شعری که از امام باقر پیدا کردم رو بذارم ولی خوب هنوزم دیر نشده...
پیداست تمام کربلا در چَشمَت چَشمان تو از روضه‌ی مکشوف پر است...💔
به ذرات جهان یک سَر بُوَد او هادی و رهبر که جان عالَمی گردد فدای حضرت باقر برو کسب فضیلت کن چو مردانِ خدا ای‌دل زِ بَحر دانش بی‌منتهایِ حضرتِ باقر اگر گَردد شفیع ما به نزد خالق یکتا به هر دردی شفا بخشد دعای حضرت باقر (ژولیده نیشابوری)
هدایت شده از /هِیمَنه/
سلام رفقا🖐 از اونجایی که داریم به عید غدیر نزدیک میشیم قراره داخل موکب اطعام داشته باشیم و هدیه‌های کوچیک برای بچه‌های کوچولو آماده کنیم. 🌼اگر دوست داشتید شریک باشید در اطعام غدیر و هدایا، میتونید با هر مبلغی، حتی خیلی خیلی کوچیک اینجا شریک باشید✨ 6063731258416180 مهر ایران هانیه امیدی
تَمامِ مَن
سلام رفقا🖐 از اونجایی که داریم به عید غدیر نزدیک میشیم قراره داخل موکب اطعام داشته باشیم و هدیه‌های
میدونید که اطعام دادن توی عید غدیر خیلی سفارش شده حالا اگه خودتون شرایطش رو ندارید که اینکار رو انجام بدیم، میتونید با واریز هر مبلغی که در توانتون هست توی این کار خیر شریک بشید و ثوابش رو نوش جان کنید 😁❤️
إِنَّهُ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُور🌱 او خوب می‌داند هر آنچه را در دل‌ها می‌گذرد...
جامِ مِی و خونِ دل هر یک به کسی دادند در دایرهٔ قسمت اوضاع چنین باشد در کارِ گلاب و گل حُکمِ اَزلی این بود کاین شاهدِ بازاری وان پرده‌نشین باشد آن نیست که حافظ را رِندی بِشُد از خاطر کاین سابقهٔ پیشین تا روزِ پَسین باشد 📜حافظ_ غزل ۱۶۱
برشی از لحظات زندگی روزمره که از یه جایی به بعد خودِ کلمات، نوشتن رو به عهده گرفتن و من فقط اطاعت کردم. متن حالت نمایشنامه‌خوانی تک‌نفره خونده میشه. بین شروع هر جمله که با "_" مشخص شده، کمی مکث کنید. لحنش هم مدل حرف زدن سریال مختار توی ذهنتون باشه ☺️
زمان زِهی گویان می‌گذشت و گمان نمیکردم آماده کردن این طعام چنین به درازا بکشد. تجربه‌های پیشین اینگونه نبودند و گویی برای لحظاتی از خاطر برده بودم که دنیا همین است و هر لحظه شگفتانه‌ای جدید رو می‌کند. من مانده بودم و موادی که سر ناسازگاری داشتند و آخر زبانِ گفتگویم را باز کردند: _ شما را چه شده است که امروز این چنین با من سر جنگ دارید؟ _ میدانم، نمیخواستید تقدیرتان اینگونه رقم بخورد اما حقیقتا غفلت از خودتان بود. نباید این‌قدر راحت تسلیم می‌شدید. _ چه زود هم بهتان برمی‌خورد! داریم باهم گفتگو می‌کنیم. گفت و گو، چرا فقط لجبازی می‌کنید؟ _ البته اگر هم بخواهید، نمی‌توانید چیزی بگویید؛ پس اندکی مدارا کنید و دل به سخنانم دهید. _ همیشه که نمی‌شود سخن بر میل شما باشد. چرا نمی‌خواهید دریابید که همان آوایِ خوش و کلامِ فریبنده بود که مستتان کرد و هستی‌تان را به باد داد؟ _ باشد، حق با شماست؛ مشکل ما آدمیانِ خودخواهیم. _ اما سرنوشت شما همین است؛ اساسِ خلقتتان بر این بنا شده.
_ من و شکارچیانتان را لعن نکنید؛ او می‌بایست شکمِ زن و بچه‌اش را سیر کند، من هم می‌خواهم نانی بر سر سفره گذارم. _ باور کنید که چرخِ گردون، همیشه بر وفقِ مراد ما نیست. حتی نمی‌توانید تصورش را کنید که چه جنایاتی را می‌بینیم، میان چه وحشیانی زیست می‌کنیم و از عاقبتمان می‌ترسیم. _ شما هیچ‌گاه از هم‌نوعان خودتان ضربه نخورده‌اید. _ اینجا عده‌ا‌ی برای پست‌ترین موجودات روی زمین دست می‌زنند و رویایِ بردگیِ آنان را در سر دارند. قفسِ حقارت را برایشان آبی کرده‌اند و گمان دارند که آنجا، آسمانی صاف و زیبا در انتظارشان است تا آزادانه پرواز کنند. _ بدون ذره‌ای پشیمانی، کودکان، پدران و مادران را به جرم تن ندادن به قفس، به خاک و خون می‌کشند. _ شاید آب‌ها برایتان جزیره‌شان را حکایت کرده باشند؛ افسانه‌ نبوده، هر آنچه بهتان گفتند واقعیت دارند. _ سال‌ها در آنجا زنان و کودکان بیگناه را شکار کردند، آزار دادند، از گوشت تنشان خوردند و قربانیِ ظهورِ شیطانشان کردند و می‌کنند.
_ نمی‌دانم عاقبت چه خواهد شد، عمرم به دیدن زوالِ و هلاکتشان قد می‌دهند یا نه، ولی این را می‌دانم که می‌خواهم برای آزادانه زیستن بجنگم و فرزندانم را برای بیزاری و مبارزه با آنها تربیت کنم؛ شاید نسلی از ما بتواند حلاوتِ پیروزیِ حق را بچشد. _ حال اگر صلاح میدانید زبان لعنتان را به نام آنان بگردانید. دانستند که چرا سرسختانه بدنبال زیستنم؛ کوتاه آمدند و تسلیم شدند تا آنها نیز سهمی در این مسیر داشته باشند.
الان چرا باید این ماشین مدل بالات رو اینجوری بچسبونی، که من نتونم در بیام.😭 البته میتونما ولی سر کلیه‌ام نمیتونم ریسک کنم