eitaa logo
شیخ طناز و استاد شکمپرور
213 دنبال‌کننده
136 عکس
56 ویدیو
1 فایل
حکیم طنّاز و استادشکم پرور دو شخصیت خیالی اند که بازبانی طنز،جدی، نکات،نصایح و حکمت هایی الهی و شیطانی را به مخاطب پیشنهاد می کنند. نویسنده قصد جسارت وتوهین به شخصی را نداشته و با استفاده ازابزارهنر، رسالت انسانی والهی خودرا انجام می دهد ادمین @tannazee
مشاهده در ایتا
دانلود
آلبوم تصاویر تصویری نایاب از کلاس درس فرزند حضرت استاد شکمپرور در عربستان سعودی @tannaze
آلبوم تصاویر تصویری نایاب از جلسه درس حضرت استاد شکمپرور در عربستان سعودی @tannaze
آلبوم تصاویر تصویری نایاب از جلسه درس حضرت استاد شکمپرور در عربستان سعودی جلسات عرفانی بر مسلک ابن تیمیه شهر ریاض @tannaze
❓استفتائات ❗️ ✍ با سلام خدمت حضرت استاد شیخ طناز (زید نازه) با توجه به اینکه توصیه شده است با شنیدن صدای اذان صبح، دست از نافله شب بکشیم، برای این لحظات حساس چه ذکر و وردی را جهت تقرب الی الله، پیشنهاد می فرمایید؟ ✅پاسخ: شستن ظروف ناشور و تلنبار روز قبل، مرتب کردن منزل، جمع و جور کردن البسه و اسباب بازی های اولاد، جزء امور مهمه ای است که در این زمان حساس توصیه می شود،به تحقیق این عمل سبب کفاره گناهان، تألیف قلوب اهل منزل، و خرق حجب ظلمانی و نورانی از سالک خواهد بود. @tannaze
👨‍❤️‍👨 تربیت فرزند 👩‍❤️‍👨 ✍🏻آورده اند روزی یکی از مریدان، از سِرِّ تربیت فرزندان صالح، ادیب و عالم شیخ طناز، از ایشان سوال بنمود. مرید: «یا استاد ذکری، عملی، وردی، دعایی بفرمایید تا ما هم، چون شما در تربیت فرزند موفق بوده و برای اسلام و انقلاب سرباز تربیت بنماییم.» شیخ را درنگی فرموده و سر به زیر انداخت. مرید که چهار چشمی مراقب حضرت استاد بود می گوید: «دیدم که قطره های اشک به سان دانه های مروارید از صدف چشم استاد بر روی پیراهن مبارک می ریخت. همچنان سکوت کرده منتظر بیان حضرت استاد بودم.» استاد طنّاز: «شب های زیادی بالای سر فرزندانم می نشستم و به حال آنها از داشتن پدری با این خباثت و جهالت می گرییدم. دلم به حالشان می سوخت که قرار است تحت تربیت این پدر هوا پرست و نادان قرار گیرند. برایشان نزد خداوند استغاثه می کردم که از شر چنین پدر مشرک و منافقی نجاتشان داده و هدایتشان را بدست گیرد. حال که آنها را فاضل و عالم می بینید استجابت دعائیست که در آن نیمه های شب کردم.» @tannaze
Khafan.mp3
زمان: حجم: 4.6M
🔞 الان دیگه وقتشه ♨️ ❌سریع دانلود کن تا حذف نشده❌ 🚫باهندزفری گوش کنید🚫 @tannaze
📜 به بهانه اعلام اسامی افراد فاقد صلاحیت در امور پزشکی، توسط سازمان نظام پزشکی کشور 📚 خوانش بخشی از کتاب خاطرات نوه مستر همفر: 📖 «...حالا که دارم این خاطرات را می‌نویسم، سال‌ها از آن دوران می‌گذرد... ...تمام روزم حول‌ و حوش پزشکی مدرن و طب سنتی و اسلامی می‌گذشت. با مراجعه به افراد سرشناس هر گروه، متوجه اختلاف نظرها بین این افراد شدم. معمولاً پزشکی دانشگاهی در یک طرف و پزشکی سنتی و اسلامی در طرف دیگر با هم درگیر بودند. ما هم کاری جز برافروختن آتش این اختلاف نداشتیم. مثلاً با نفوذی که در سازمان‌های مرتبط با موضوع در ایران داشتیم، مانع کار خیلی از اطبای حقیقی طب سنتی شدیم. با استفاده از رابط‌هایی که داشتیم، شبانه‌روز پرونده و تخلف برای حکمای طب سنتی می‌تراشیدیم و دادگاهی‌شان می‌کردیم. این پروژه جزو جذاب‌ترین مأموریت‌هایی بود که انجام دادم...» لینک مطالعه بیشتر : https://mayaminbook.ir/product/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%86%D9%88%D9%87-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D9%87%D9%85%D9%81%D8%B1/ و خرید : https://nashremaaref.ir/product/417075/
🔸ماجراهای شیخ طنّاز🔸 💵کسب و کار- نهال بری🎋🍃 ✍️آورده اند روزی شیخ طناز که نازش مدام باد مشغول تماشای اخبار ساعت 14 گردیده بود. مجری از آمار بالای تورم و گرانی می گفت و کمی ته دل شیخ لرزید و با خود گفت، بهتر است کنار درس و بحث، به کسب و کاری هم بپردازیم و از خالق رازق، گشادی طلبیم. شیخ که هیچ کارش بی استدلال و استناد نبود، سراغ سیره صحابه رفت و لیستی بلند بالا تهیه بنمود که فلان صحابه، خیاط و دیگری زیّات و آن یکی بقّال و این یکی بنّا بوده اند. با خرسندی از تصمیمی که گرفته، از کتابخانه خود خارج گشت و از انبار، مشتی پسته در کیسه ریخت به قصد کسب و کار راهی بازار شد... از خیابانی می گذشت که شیطان و توله هایش را دید که دورهم بنشسته اند. به نوبت هر کدام چیزی می گوید و الباقی به حرف های او قهقهه می زنند. شیخ که هیچ کار خدا را بی حکمت نمی دانست این تلاقی را هم از الطاف الهی شمرد و نزدیک جمع شیاطین گشت و خطاب به ابلیس فرمود: « ای ملعون می خندی؟ باید مذاب بخوری. که کسی چون تو را جز شایسته گریه و زاری نیست» ابلیس نگاهی به شیخ انداخت و نیشش را باز کرد و نالید: « یا شیخ، بفرما، مجلس بی ریاست...» شیخ رویش را ترش نمود و اشارتی فرمود، یعنی طفره نرو و بنال ببینم قهقه مستانه تان از چیست؟ ابلیس با انگشت نحسش دربی را نشان داد که زمانی حوزه علمیه پر رونقی بوده و حال متروکه شده است. سپس نالید: « یا شیخ این گروهی که می بینی اینجا نشسته اند، فرزندان عزیزم هستند که عمرشان را در فریب طلاب و هم لباسان تو گذاشته اند و این قهقهه مستانه شان برای یادآوری خاطراتی است که از این مدرسه دارند...» ادامه در ⏬⏬ @tannaze
...ادامه ⏬⏬ شیخ: ای ملعون، بر من بنما که این جنود خبیث تو با فرزندانم در این مدرسه چه کردند؟ ابلیس انگشتان نحسش گشود و از لای دو انگشت وسط و اشاره صحنه هایی را نشان شیخ طناز می داد: « یا شیخ این را می بینی که چه صاف و صوف کرده که مورچه هم روی صورتش سُر می خورد؟ او را با آزمون استخدامی آموزش و پرورش فریفتم. با خودش می گفت باید در این وزارت نفوذ کرده و آن را از ریشه اصلاح نمایم. سال اول را با عبا و عمامه می رفت، سال دوم را دشداشه ای بر تن و هر سال که می گذشت بخشی از لباس و ظاهرش تغییر می کرد تا امروز که به این هیبت در آمده.» شیخ طنّاز بر بند بند وجود شیطان لعن می فرستاد و با افسوس دست بر روی دست می زد. و آنگاه شیطان صحنه ای دیگر برایش به نمایش گذاشت که با دیدنش دود از سر شیخ برخواست... ابلیس: « خوب بنگر یا شیخ. این مردک را می بینی که برای خودش دفتر و دستکی درست کرده و در بازار، یکِّه می تازد و به پدرسوختگی اش در بالا بردن قیمت ها و کم فروشی، کسی ندیده ام؛ او کسی است که تا قبل ازدواج، تمام فکر و ذکرش، شهادت بود. که جانم به قربان همسرش که چنان خوف بی پولی و فقر را بر دلش نشاند که من در دل هیچ بنده ای ننشاندم و چنان او را از درس و بحث، تبلیغ و تحقیق، انداخت و مشغول تجارت کرد که آرزوی شهادت که هیچ، از خدا عمر دراز می خواهد تا بتواند بیشتر کاسبی کرده و مال اندوزد.» شیخ همچنان که دود از سر مبارکش برخواسته بود، بر جسم نحیفش هم لرزه افتاد اما هیچ مایل به ترک مجلس نگشت و خوب به حرف های ابلیس گوش نهاد. و ابلیس نیز مدام از بین دو انگشت نحسش صحنه های دلخراش تر می نمایاند. ابلیس: « یا شیخ بعید است این شاگردت را بشناسی؟ شیخ طنّاز: « ریش هایش شبیه خودم بلند است ولی موهای دُمِ اسبی اش را نمی دانم کجای دلم بگذارم.» ابلیس: « او هم سال ششم هفتم حوزه فاز هنری گرفت و مشغول هنرهای بی مایه اش گشت و حال، چنان در نقشش فرو رفته که جای عمامه، کلاه فرانسوی بر سر می گذارد و سیبیل مجارستانی می تاباند.» شیخ دستی به محاسن و سیبیل مبارکش زد و گمانم در دل فرمود که شاید این مدل سیبیل هم به ایشان بیاید. ولی باز نگاهی به ابلیس لعین انداخت و اشارت فرمود که باز بنالد و از حیله هایش بگوید. ابلیس: « یا شیخ این جناب را می بینی؟ او نیز تا زمانی که بی فرزند بود، هم مسیر تو بود اما بچه ها که آمدند، بر پدر سرکوفت زدند که این چه شغلیست که تو داری؟ نه دنیا داری نه آخرت. آنقدر بر سر پدر زدند که او هم کم آورد و راهی وکالت و قضاوت و ... گشت. نه از برای تکلیف و وظیفه؛ بلکه از برای درآمد و کسب آبرو برای زن و فرزندش» حالی برای شیخ نمانده بود. خیلی سخت است وقتی دانه دانه تصویر مریدانت را نشانت دهند و بگویند چطور فریب خورده و از ریل خارج شده اند... شیخ نفسی از سر افسوس سر داد و دست بر زانو زد تا برود که ابلیس دست بر شانه شیخ گذاشت و نگهش داشت. ابلیس: « اما شیخ یکی از شاگردانت پدر ما را در آورده. خوب نگاهش کن، این پدر صلواتی موقع آزمون هر استخدامی و کاری که می شود، وسوسه شده در آن شرکت می کند و رتبه عالی می آورد ولی نمی دانم چه در دل می گوید که یکباره مِهر همه اینها از دلش بیرون می رود؛ ریسمان هایمان را می درد و دوباره مشغول درس و بحث، تحقیق و تبلیغش می شود.» شیخ این را که شنید کمی قلبش آرام گرفت که ابلیسیان، حداقل این شاگردش را نفریفته اند. یک لحظه چشم شیخ سمت انگشت شصت ابلیس رفت و یک نفر را روی آن دید که تمام روز مشغول پوشیدن و درآوردن عبا و‌ عمامه است.با حالت تعجب، از ابلیس راجع به این آدم سوال بنمود و پاسخ شنید: «والله ما هم از کار این آدم، سر در نیاوردیم. یک روز میبینی سراغ بساز بفروش رفته، روز دیگر، ماشین معامله می کند، بعضی اوقات هم سرگرم اسنپ و ماکسیم است. اما روز دیگر، زیر میز می زند و عبا عمامه می پوشد و تمام فکر و ذکرش امام زمانی میشود. صبح تا شب یا درس می خواند، یا درس میدهد یا جماعتی را با موعظه هایش سمت بهشت می برد.» شیخ بعد این ماجرا، از پیش ابلیسیان دور شد و فکرش مشغول سال هایی بود که این جوانک ها تازه راهی حوزه بودند و چه شور و نشاطی بینشان بود. چقدر امام زمانی بودند و به هیچ چیز جز سربازی حضرت نمی اندیشیدند. شیخ کمی که راه رفت یادش آمد اصلا برای چه به خیابان آمده. دوباره بر بند بند وجودش لرزه افتاد, انبان گشود و پسته ها را به جمع خلایق حاضر در خیابان،خیرات بنمود و به خانه و کتابخانه اش بازگشت. سراغ قفسه کتاب هایش رفت و آنها را در آغوش گرفت و می بوسید. عبا و عمامه اش را به سر و صورتش می کشید و اشک می ریخت و زیر لب می خواند: اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ أَنْ تَخْتِمَ لِي بِالسَّعَادَةِ فَلاَ تَسْلُبْ مِنِّي مَا أَنَا فِيهِ‏ @tannaze
هدایت شده از قم آنلاین
🛑«مادر اهل ادب» به بازار نشر آمد ✓ جدیدترین اثر انتشارات «خادم‌الرضا(ع)» به‌مناسبت ایام فاطمیه با عنوان «مادر اهل ادب» به چاپ رسید 📚 این کتاب به قلم محسن عبدالله‌زاده، گذری کوتاه و تألم‌برانگیز بر زندگانی سراسر معنوی و اجتماعی حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها دارد و در قالب دل‌نوشته‌هایی داستان‌واره به دنبال تبیین وقایع تلخ تاریخ پیرامون شخصیت ام‌ابیهاست. ✓ علاقه‌مندان می‌توانند این کتاب را با تخفیف ویژه از سایت انتشارات خادم الرضا(علیه السلام) به نشانی https://khademolreza.com تهیه کنند. ➖➖➖➖➖➖➖➖ @Qomonline قم‌آنلاین؛ جلوتر از زمان🔝
بسم الله الرحمن الرحیم مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِیلاً Farsi.Khamenei.ir
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فوری/ هم اکنون جلسه فرماندهان سنتکام و وزیر جنگ با ، بعد از منهدم شدن F35 😂😂 @tannaze