ما هرروز در میان رویا هایمان ،در میان اجتماع مردم گم میشویم و هرشب در اتاق تاریکمان به نهایت خود میرسیم.
به نهایت تنهایی ،نهایت سکوت...
اما تصور کنید در یکی از این شب ها که به انتهای بی حسی رسیدید و بالشتتون تو بغلتونه کسی بیاد
ازتون راجب مشکلاتتون سوال بپرسه
بیاد و جای بالشت بغلتون کنه.
صداش جای موزیک های تکراری و ملودی های همیشگی رو بگیره.
یه حس جدید رو براتون به وجود بیاره مثل یه جادو .
یکی باشه که بیاد و جادو کنه.
یه نور ، یه نور توی این تاریکی نیازه .
یه حس توی این دنیای یکنواخت لازمه، مثل خون میمونه توی رگ .
و ما رگ هایمون چه تشنه است برای رنگِ سرخ خون.
اما خب همه اینا فقط تو تصورات انسان هاست ، ما فقط میتونیم فکر کنیم .
هیچ نوری نیست .
اینجا ، این اتاق خالی است از احساسات ،
هیچ نوری نیست ، میبینی؟
همه جا را تاریکی در بر گرفته.
ای کاش بودی .
کاش بودی تا با هم تاریکی را فتح میکردیم .
امشب یکی از همون شباست اما خب هیچکس قرار نیست بیاد و به شب سیاهم رنگ سفید بزنه همه چیز قراره یکنواخت باشه.
مثل همیشه چشمانمان را میبندیم بالشت را در آغوش میگیریم و تصویر میکنیم اوست .
حالا با فکرش میخوابیم .
شب تیره ی ما هم به پایان رسید...
_طنین
کلمه عشق از ی گیاهی برگرفته شده
که این گیاه به دور جفت خودش میپیچه و
اونو خفه میکنه:))!
آیا تابهحال کسی را در زندگیتان داشتهاید
که عکسش را باز کرده و تا ریزریزترین
جزئیات صورتش را با دقت نگاه کنید ؟!