هدایت شده از مرهمدلمن .
میشه یکم اعضای اینجارو زیاد کنید؟
شاید انگیزه ای بشه واسه فعالیته دوباره🚶♂
انگار راهش بی انتها بود .
باید صبر میکرد تا هم قدمی پیدا شود .
هم قدمی که با او طولانی بودن راه را فراموش کند.
هم قدمی که بااو زیر پرتو های نور ماه برقصد و یادش برود ماه برای شب است و شب برای تنهایی.
هم قدمی باید میبود تا همه چیز فراموش شود.
از ذهن کدر خود که بیرون امد تصویری از خود ، که در ایینه محو شده بود دید .
تنها چیزی که الان بهش نیاز دارم اینه که
یکیو محکم بغل کنم و کلی تو بغلش گریه کنم:)
در عمق تاریکی دوران میتوان در عشق رقصید و از سیاهی ها دور شد .
حالا که عشقی نیست من در تاریکی ها تنها قدم میزنم ، تاریکی با من حرف میزند.
از حس عجیب بغض میگوید.