کاش میفهمیدی که
دوست داشتنت
خورشید نبود،
که لحظهای بیاد و لحظهای بره؛
ماه نبود،
که یه شب باشه و یه شب نباشه؛
ستاره نیست،
که شبی پر نور باشه و شبی کم فروغ؛
باران نیست،
که بعضی وقتا شدت بگیره و هرازگاهی نم نم ببارد
مثل نفس،
همیشه همراهم بود...
پرسیدند:
آیا او را تا حد مرگ دوست داری؟
گفتم:
بالای قبرم از او سخن بگویید
و ببینید چطور مرا زنده میکند!(:
سلام!
حال همهی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی میگذرم
که نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بیدرمان!
تا يادم نرفته است بنويسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
میدانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازهی باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببين انعکاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست!
راستی خبرت بدهم
خواب ديدهام خانهئی خريدهام
بیپرده، بیپنجره، بیدر، بیديوار ... هی بخند!
بیپرده بگويمت
چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يک فوج کبوتر سپيد
از فرازِ کوچهی ما میگذرد
باد بوی نامهای کسان من میدهد
يادت میآيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری!؟
نه ریرا جان
نامهام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت مینويسم
حال همهی ما خوب است
اما تو باور نکن
هدایت شده از دُرفـــآمـ∫𝘿𝙊𝙍𝙁𝘼𝙈 ؛
اگه ی روز منو ازت پرسیدن بگو؛
یه دنیای کوچیک داشت اونم من خراب کردم .