هدایت شده از ༒𝕯𝖔𝖕𝖆𝖒𝖎𝖓𝖊༒
نشد حرف دلمونو بزنیم ؛ نه که نشه ها ! می شد ، ما بلدش نبودیم ..
به خیالمون همین که ته هر پیام بنویسیم "مواظب خودت باش" و "چتر یادت نره" و "قرصاتو بخوریا" کافی بود .
گمون میکردیم همین که جیب ژاکتامون اندازه ی دوتا دست جا داره و پیرهنمون با رنگ چشماش سته و تاریخ تولدش رمز گوشی و هر کوفت و زهرمار مجازیمونه کفایت میکنه .
انتظار داشتیم نگاهِ چشمامون کنه و بخونه راز مگوهامون و حرفای نگفته مونو ! توقع داشتیم لابلای سوپ شلغمِ دستپختمون موقع سرماخوردگیاش ، قاشق به قاشق توجه قورت بده و عشق مزه مزه کنه و از اون فشار دستِ آروم موقع گرفتن دستاش اشتیاقمونو حس کنه و از مکث کوتاه قبلِ خداحافظیامون بمون حالیش بشه و از کجایی گفتنامون دلتنگیامونو بفهمه و از خیره شدنای گاه و بیگاهمون توی ظلمت چشماش دردِ ابتلامونو ببینه و از سکوتمون دوستت دارم بشنوه !
ما دهنمون تق و لق نبود که عشق لقلقه ی زبونمون باشه ، ما از این ور بوم افتادیم بس که به زبون نیاوردیم دوست داشتنِ لعنتیمونو ، که سرد شد ، که از دهن افتاد ، که از چشم افتاد ، که کسی باورش نکرد ، که کسی باورش نشد ..
نشد حرف دلمونو بزنیم ؛ نه که نشه ها ! می شد ، ما بلدش نبودیم ..
بلد نبودیم صورتشو بگیریم بین دستامونو زل بزنیم صاف توو چشماش و داد بزنیم دلمو بردی که خوب تفهیم جرم شه ، که بفهمه رفته دلِ لامذهبمون براش ..
ماها خبر نداشتیم یجاهایی حرف از عمل مهم تره ؛ حالیمون نبود یه جاهایی به عمل نیست ، به حرفه .
همینم شد که باختیم ، عشقُ ، دوست داشتنو ، همه چیو ، باختیم ؛ مفتم باختیم ..
از ما که گذشت خلاصه ؛ شما اما روزی چندبار تو گوش یار و دلدارتون زمزمه کنید دوست داشتنتونو ؛ مبادا از چشم و دل و دهن بیفته ..
"بمونه ب یادگار¹⁴⁰²/¹⁰/²⁹"
دردی که انسان را به سکوت وا میدارد،
بسیار سنگین تر از دردی است که انسان را به
فریاد وا میدارد...
و انسان ها فقط به فریادِ هم میرسند،
نه به سکوتِ هم:)..!