باز هم شب شد،
یادش درونما طغیان کرد
و در پس این هیاهو،
چشمهایمان به شوق
رسیدن رنگینکمان،
باران را به آغوش کشیدند..
مبتلا شدهام به بیخیالی،بیخیالیِ مسموم،
انگاری همهچیز بیارزش شده باشد،
کمرنگ شده باشد. برای چیزی ذوق نمیکنم،
برای چیزی تلاش نمیکنم،و برنامهای ندارم
تا وقتی به آن عمل نکردم خودم را ملامت کنم
و زور بزنم جبران شود.
انگاری به آخرِ همه چیز رسیده باشم،
انتهای رویاها،
انتهایِ دوستداشتنها.
انتهایِ دنیا..
تو را دوست داشتم..
چنان که گویی تو آخرین عزیزانِ من بر روی زمینی!
و تو رنجم دادی..
چنان که گویی من آخرین دشمنانِ تو بر روی زمینم!
خاطرات بعد از ۱۲ شب مسلسل میگیرن دستشون
خوابت رو ترور میکنن و
بیداری حکومت نظامی رو برقرار میکنه،
تا انسان آمادهی احمقانهترین افعال بشه.