🎒روایت مشهد ۸
محمدحسین امروز خودش نشست، درس و مشقهاشو تموم کرد؛ برام جالبه که کمکم داره مستقل و مسئولیتپذیر میشه...
نجمه هم با اسباببازیهای کوچیکش سرگرمه و ما هم کنارشون بازی میکنیم.
چون معمولاً خونه نیستیم و کارااااا وقت میگیره، این یه فرصت خووووبه برای بازیِ باکیفیت با بچههامون.
@tarbino | تربیــــــــــــت نو 🪴
🎒روایت مشهد ۹
حس تبعیض بین بچهها خیلی وقتا از واقعیّت نیست، از برداشتشونه... امّا همین احساس کوچولو میتونه یهو بزرگ بشه و بچه رو بهم بریزه. والدین باید همون لحظهها رو بو بکشن و قبل از اینکه بچه جوش بیاره، یه ذره محبت بریزن پای ماجرااا.
همین چند ثانیه توجّهِ گرم، حال بچه رو کامل جا میاره و دلش آروم میشه؛ یعنی هم پیشگیری، هم ترمیم تو یه حرکتِ ساده و دلنشین.
@tarbino | تربیــــــــــــت نو 🪴
🎒روایت مشهد ۱۰
گاهی ممکنه محمدحسینِ ۸ ساله وقتی میبینه به نجمه کوچولو توجه میکنم، حس تبعیض کنه… واسه همین من با توجه به سن و جنسیتش، بهش مسئولیت میدم یا جایی تعریفش میکنم تا دلش گرم بشه و تراز رابطه حفظ شه.
بعضی وقتا هم عمداً با نجمه خیلی گرم نمیگیرم تا اون حسِ عدالت تو دل محمدحسین زنده بمونه و آرومتر پیش بریم…
@tarbino | تربیــــــــــــت نو 🪴
🎒روایت مشهد۱۱
چه حسوحال قشنگی…
خروج از سایهی لطف امام رضا علیهالسلام همیشه یه جور دلتنگی لطیف داره، ولی لطف امام زمان و مکان نمیشناسه و همراه آدم میاد… 🌱
و امااا…
چندتا عکس از سفر ببینیم. موافقید؟!
🌿📸
🎒 روایت مشهد ۱۲
صبح جمعه رو با سلام به امام عصر شروع کردیم؛ السلام علیک یا بقیّةالله. یکی از رفقا پیام داد: «فلانی، بلاگر شدی؟» گفتم نههههه… بلاگر چیه؟ روایتگــــرم؛ مثل شهید حسن باقری که روزنوشتهای جبهه رو مینوشت و حسّ و حالش رو منتقل میکرد.
مثلا ببینید: الان که از شاهرود رد میشیم، هوا یخـــه! ولی همینجا سگها و گربههای پشمالوی منطقه رو میبینی که چقدر قشنگ با طبیعت هماهنگن… کارِ خدا بینهایت دقیق و ظریفه.
@tarbino | تربیــــــــــــت نو 🪴