📌 #لبنان
بیروت، ایستاده در غبار - ۲۲
شنبه در کنیسه!
بخش دوم
مینشینم روی سکوی بتنیِ توی حیاط تا ببینم باید از کجا شروع کنم که جوانی مینشیند کنارم و سیگار تعارفم میکند(طبعا نکشیدم)
بیست و چهارپنجساله میزند. میپرسد:"اصغر کپک و ناتاشا را میشناسی؟ ماکسیمیلیان؟ مختار ثقفی؟"
حالا مختار را میتوانم گوشهی دلم بگذارم اما ماکسیمیلیان و اصغر کپک را چه کنم؟ میپرسم اینها را از کجا میشناسی؟ میگوید خب، من عاشق ایرانم، عشقِ سریال!
بعد میگوید اینها که چیزی نیست، آواز و مداحی هم بلدم و با صدای رضا رویگریِ (حالا نه دقیقا صدای خودش)، "اللهاللهالله رگبارِ مسلسلها" را طوری میخواند کانه نوستالژیش باشد.
انواع و اقسام مداحیها و حتی سبکها را میخواند. میپرسد سبکِ دشتی مداحی بکنم؟ و منتظر جواب نمیماند؛ یک ندای فالش محزون از حنجرهاش میآید بیرون که دلم را ریش میکند.
بعضی از چیزهایی که میخواند را نمیشناسم. تعجب میکند:"این که خیلی مشهوره!" از ما پیگیرتر بوده!
بچهی جنوب است و میگوید کنگفو کار میکند. عینکِ دودیش را وسط حرفهایمان گذاشت روی چشمهاش و گفت که مدرسِ کنگفو بوده به سربازانِ سوری.
عمویش هم توی بمبارانهای اخیر شهید شده. دوربینِ گوشی را میگیرم سمتش و از شعر خواندنش، فیلم میگیرم.
کمی آنسوتر، یکی از نازحین، بساطِ سلمانیاش را چیده روی یک چهارپایهی کوچک. اول که آمدیم، خواستم عکس بگیرم که نگذاشت؛ مهربانانه.
سهچهار روزی بود که دنبال سلمانیِ ارزان میگشتم. نشستم روی صندلیش که صفایی بدهد. خیلی دقیق و منظم و مرتب و باسلیقه، مقدمات را انجام داد و قیچیبهدست شد و قفلِ حرف زدنش هم وسط قیچی زدن، شکست. اهل نبطیه است؛ با سه تا بچه و یک زن، آمده اینجا. میپرسد از کی اینجایی؟
میگویم تقریبا از روز اعلام خبر شهادت سیدحسن. قیچیش از کار میافتد. نگاه عاقلاندرسفیهی میاندازد و میگوید که سیدحسن شهید نشده. مناقشه نمیکنم.
وسط کار، دختر هشتنهسالهای میآید و با ذوق میپرسد ایرانی هستی؟ اسمت چیست؟ از کجا آمدهای؟ و الخ!
بعد هم میپرسد که نصرالله را دوست داری؟ استادِ سلمانی، دوباره قیچیش از کار میافتد. نگاه عاقلاندرسفیهش را اول میدوزد به من، بعد به دخترک:"درست بپرس! سیدحسن نصرالله را دوست داری؟"
جواب میدهم و خیالش راحت میشود و شادمانه میرود.
وقتی کارش تمام میشود میگوید ببین! من خیلی دلم میخواهد بروم حرم امام رضا؛ اما خب، سفر گران است؛ اسمم را بنویس توی گوشیت و آنجا که رفتی، به اسم از من یاد کن. عکس میگیریم و قول میگیرد که عکس را منتشر نکنم و فقط یادگاری بماند توی گوشی.
ادامه دارد...
محسن حسنزاده |
شنبه | ۲۸ مهر ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
تارگپ| محسن حسنزاده
📌 #لبنان بیروت، ایستاده در غبار - ۲۲ شنبه در کنیسه! بخش دوم مینشینم روی سکوی بتنیِ توی حیاط تا ببی
ایشان همان استادِ کونگفو کارِ عاشقِ ایران است.
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
📌 #لبنان
بیروت، ایستاده در غبار - ۲۲
شنبه در کنیسه!
بخش سوم
یک تیم ایرانی آمدهاند توی کنیسه که فکری به حال پنجرههای بزرگِ بیدر و پیکرِ اینجا بکنند. پاییز، ناگهان رسیده و باید به فکر سرما بود.
توی نخ پنجرههاییم که بچههای کشافه میآیند. دو تا سازهی بادی با خودشان آوردهاند که بچهها را هیجانزده میکند. حیاطِ نسبتا خالی، حالا یک سرسره داشت و یک اتاقِ بپربپر(اسمش چی بود؟)
دخترهای جوان کشافه، با قلم روی صورت بچهها شکل میکشند و به گربه و شیر و اینجور چیزها تبدیلشان میکنند. بعضی از بچهها گرد نشستهاند و با مربی قرآن کار میکنند. یک میز هم گذاشتهاند برای نقاشی.
یکی از پسربچهها، پرچم اسرائیل را میکشد. کسی میگوید بچهها اینجا پرچم اسرائیل را نقاشی میکنند و بعد پارهاش میکنند.
پسزمینهی همه اینها علیالعطار دارد خطاب به سیدحسن میخواند که یاسید، الله معک، نحنا معک...
و بخشی از جمعیتِ توی حیاط به وجد آمدهاند!
وسطِ این هیاهوها، اسرائیل نقطهای را آن نزدیکیها میزند و دود سپیدی توی افق
مدرسه، میرود تا آسمان. بیم این میرود که شادیِ بچهها دود شود و برود هوا اما مردم فقط چند ثانیه به افق خیره میشوند و دوباره بازی.
نزدیکِ غروب است. مردی با لباس ورزشی میآید نزدیکم و کلی لاو میترکاند برای سیدالقائد. اهل جنوب است و نظافتچیِ یک بیمارستان. میگوید من که باور نمیکنم سید شهید شده باشد. بعد یکطوری که انگار دارد از یک منبع ایرانی استعلام میکند میپرسد که تو هم همینطوری فکر میکنی دیگر؟ دلم نمیآید بزنم توی ذوقش اما چه بگویم...
فیلم شهادت سنوار را دیده. میگوید ما فکر نمیکنیم که سنوار شهید شد، بلکه فکر میکنیم که سنوار سعید شد.
میگوید این از حماقتهای اسرائیل بود و اینطوری نیست که بعدِ سنوار، اسرائیل نفس راحتی بکشد.
ادامه دارد...
محسن حسنزاده |
شنبه | ۲۸ مهر ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
📌 #لبنان
بیروت، ایستاده در غبار - ۲۲
شنبه در کنیسه!
بخش چهارم
چند دقیقهای مینشینیم بیرون کنیسه، روی جدول. دخترکی که پرسیده بود سیدحسن را دوست داری، میآید سراغمان. هراسان میپرسد دارید میروید ایران؟ میگوییم نه هنوز هستیم. "الحمدلله"ی میگوید و به دو میرود توی کنیسه.
موقع رفتن، دخترک دوباره پیداش میشود. -دارید میروید؟
-ولی دوباره برمیگردیم.
چند لحظه سکوت میکند و بعد:"آی لاو ایران!" حُسن ختام!
به محل اقامت که میرسیم، یک سینیِ بزرگ و مشتیِ غذا منتظرمان است. هدیه است؛ هدیهی خانوادهی شهید فادی جزار.
فادی جزار، فلسطینیالاصل است. ۱۱ سال همراه سمیر قنطار، اسیر اسرائیل بوده؛ بعدِ تصمیم برای اجرای عملیات استشهادی. بعدها هم توی قائلهی داعش در سوریه، جزو اولین نفراتی است که از لبنان میرود به جنگ تکفیریها و در العیس، شهید میشود.
خانوادهی شهید این روزها در صیدا برای نازحین، غذا میپزند. وقتی شنیدند که گروههای جهادیِ ایرانی آمدهاند برای کمک، برای بچهها، غذای ویژه فرستادند. کفشِ شهید را هم داده بودند به یکی از بچهها که توی این راه، پایش کند.
دارم به سرمای شب فکر میکنم؛ به استادِ سلمانی، به پاییز. این آدمها، مثل برگِ درختها، توی پاییزِ آوارگی، از خانه و زندگیشان دور شدهاند اما دوباره بهار که برسد، جوانه میزنند؛ سرزندهتر از قبل. این را استادِ سلمانی میگفت: برمیگردیم به خانههایمان، دیر یا زود، بعدِ پیروزی دوباره میسازیمش.
محسن حسنزاده |
شنبه | ۲۸ مهر ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
♨️ همراهان عزیز
اگر روایتها را میپسندید، لطفاً تارگپ @targap را به دیگران هم معرفی کنید. 🌱
تارگپ| محسن حسنزاده
📌 #لبنان بیروت، ایستاده در غبار - ۲۳ بخش اول @targap
📌 #لبنان
بیروت، ایستاده در غبار - ۲۳
بخش اول
چند روز قبل، یک زنِ ایرانی و همسر لبنانیش توی منطقهی جونیهی لبنان، شهید شدند؛ با شلیکِ پهپاد.
ظاهرا اسرائیل این روزها علاقهای ندارد که تا پاسخ احتمالیاش، تنشِ دیگری با ایران داشته باشد که "پاسخ" تلقی شود؛ اما خبر شهادتِ این زنِ ایرانی را میتوان پرچم کرد و بالا برد و برای دشمن هزینه ساخت. توی فضای مجازی که چرخ میزنم احساس نمیکنم که این موضوع خیلی جدی گرفته شده باشد. اینجا میگویند پیکرِ شهیده کرباسی را میخواهند ببرند ایران؛ خدا کند! شاید پیکرِ شهید به وضعیت موجود تکانی بدهد.
اینجا خیلیها فکر میکنند که واکنش دولت به شهادتِ این زوج، کافی نبوده؛ باید قویتر عمل میکردیم و موج میساختیم.
حالا که حرفِ دولت است این را هم بگویم که واکنش دولت به زدنِ ویلای نتانیاهو هم خوشایند نبوده. خود حزبالله هنوز رسما مسئولیت ماجرا را نپذیرفته. اگر کارِ حزبالله باشد که هیچ اما ممکن است خود اسرائیل نقشهای کشیده باشد. به هر حال، این که ایران بگوید، "ما نبودیم ها" یک طوری است؛ یک طوری که حاکی از خوف است. این جنگ ممکن است حالا حالاها طول بکشد و باید برای واکنشهای این مدلی سیاست بهتری داشته باشیم؛ باز هم هرطور دوستان صلاح میبینند!
القصه؛ دیروز، خانم ملکناصر را دیدیم؛ از دوستانِ لبنانیِ شهیده کرباسی. سه سال با شهید، آشنا بوده. میگفت آخرینبار یک هفته قبل شهادت، همدیگر را دیده بودند و شهید گفته بود که این روزها یک جای امن هستیم. خانهشان توی ضاحیه بود و بعدِ شهادت سید، مثل خیلیها رختشان را کشیده بودند یک جای دیگر. یکی از بچههای این زوج جوان، یک دخترِ سهساله است.
میخواستیم با خانم ملکناصر برویم جونیه؛ محلِ شهادت. قبل آمدن، سر کوچهی محل اقامتمان، بچههای حزبالله یک جاسوس را گرفته بودند و قپونی میبردند.
وقتی رسیدیم به محل قرار، کسی که میخواست ما را ببرد جونیه، پرسید قرآن داری؟ گفتم نه! بعد با تسبیحش دو سه بار استخاره گرفت که برویم یا نرویم. به هر حال، تهِ ماجرا بچههای حزبالله نگذاشتند برویم. جونیه، منطقهای مسیحینشین و در تصرفِ نیروهای قوات است. خانم ملکناصر میگوید خودمان مدتی آنجا زندگی میکردیم و عجیب اذیتمان میکردند.
فضا یکجوری تیره و تار است که هزار تا گمانه سرِ ترورها مطرح میشود. مثلا میگویند چه بسا دشمنانِ داخلیِ حزبالله دارند برای این ترورها با اسرائیل همکاری میکنند. واللهالعالم!
ادامه دارد...
محسن حسنزاده |
یکشنبه | ۲۹ مهر ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir