تارگپ| محسن حسنزاده
📌 #لبنان بیروت، ایستاده در غبار - ۲۶ جنگِ آوارگان! بخش اول منهای تبادل آتش، اینجا انگار آوارگانان
📌 #لبنان
بیروت، ایستاده در غبار - ۲۶
جنگِ آوارگان!
بخش دوم
علی(ع) فرمود: ردوا الحجر، من حیث اتی؛ سنگ را به همانجایی که از آن آمده، بازگردان!
گفتند ایران، پشتِ سیدحسن را خالی کرده؛ راهکار چیست؟ این که انسانِ لبنانی ببیند برادر و خواهرِ ایرانیش، وسط سختی، کنارش مانده، کنارش غذا میخورد، زیر یک سقف میخوابند و شاید خونشان با هم مخلوط شود، راهگشاست.
این، وسطِ آوارگی، مایهی تابآوری است.
چه کسی میبازد؟(حسب معادلاتِ مادی) آن که آوارگانش، زودتر از پا درمیآیند.
سیدحسن میگفت این جنگ ممکن است چند ماه یا چند سال طول بکشد؛ چند سال. دولتِ نداشتهی لبنان که بحمدلله همه امور را به امان خدا گذاشته؛ کی باید تابآوری ایجاد کند؟ کسی جز مردم؟ ارتباطِ بین ملتها اینجاست که مهم میشود.
اسرائیل شعب قرضالحسن را میزند؛ یعنی میخواهد حزبالله را از نظر مالی خفه کند؛ در دمشق کسی را میزند که کارش مالی است؛ حالا درست وسط این که اسرائیل دارد گلوی اقتصادِ حزبالله را میفشارد، مردم و گاه دولتها دارند نفس میدهند به حزبالله، به مردم آواره. بیش باد!
نتانیاهو گفته حیات و مماتتان دستِ من است؛ ادعاهای فرعونی! ما باید زنده بمانیم.
جنگ، جنگِ آوارگان است. برای مرحلهی بعدی آمادهایم؟ نمیدانم! کسی دارد وسط این ماجراها، آیندهپژوهی میکند؟ نمیدانم! اما میدانم که به زودی مسائل آوارگان، پیچیدهتر میشود. میدانم که هیچچیز جز نگاهِ امتی، الان به داد ملتها نمیرسد.
محسن حسنزاده |
پنجشنبه | ۳ آبان ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
تارگپ| محسن حسنزاده
📌 #لبنان بیروت، ایستاده در غبار - ۹ بخش اول بعد از چند ساعت پیادهروی، لببهلبِ اذان عصر رسیدیم مس
محسن حسنزادهبیروت، ایستاده در غبار - ۹.mp3
زمان:
حجم:
17.2M
📌 #لبنان
🎧 #آوای_راوینا
🎵 بیروت، ایستاده در غبار - ۹
با صدای: علی فتحعلیخانی
با قلمِ: محسن حسنزاده
چهارشنبه | ۱۸ مهر ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
تارگپ| محسن حسنزاده
📌 #لبنان بیروت، ایستاده در غبار - ۱۰ بخش اول ساعت نزدیک سه شب است که دارم اینها را وسط داد و بیدا
محسن حسنزادهبیروت، ایستاده در غبار - ۱۰.mp3
زمان:
حجم:
27M
📌 #لبنان
🎧 #آوای_راوینا
🎵 بیروت، ایستاده در غبار - ۱۰
با صدای: علی فتحعلیخانی
با قلمِ: محسن حسنزاده
چهارشنبه | ۱۹ مهر ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
📌 #لبنان
بیروت، ایستاده در غبار - ۲۷
ابد و پنج سال!
امروز دوباره رفتیم پیش مصطفی حمود. این مرد هرروز ما را بیشتر شگفتزده میکند. رسیدهایم به دوران اسارتش در زندانهای اسرائیل. همهی ماجرا را نمیگویم که اسپویل نشود! اما خب، مصطفای ما، توی مرکز بازجویی، لب باز نمیکند. نامزد و مادرِ نامزدش را میآورند پیش روش شکنجه میکنند؛ تحمل میکند. شش ماه شکنجههای سخت و ترهیب و ترغیب را تحمل میکند تا بالاخره میفرستندش یک زندان عمومی با ۱۵۰ زندانی. همه، اسیرِ اسرائیل! همان روز اول روی یک کاغذپاره نامهای مینویسد برای خانوادهاش و میسپارد به یکی از زندانیها که میخواسته برود مرخصی. و چند ساعت بعد لو میرود. فکر کن ۱۵۰ نفر آدم را یکجا جمع کنند که نقشِ زندانی را بازی کنند برای اسرای خاص؛ یک زندانِ مصنوعی!
توی دادگاه نظامی به حبس ابد محکومش میکنند. در حکم نوشته بودند خرابکاری یک لبنانی و الخ... توی دو تا جلسهی دادگاه نظامی، لام تا کام حرف نزده بود، الا اینجا که بلند شد و گفت که خرابکار جد و آبادتان است! ما توی خانههایمان بودیم که اشغالش کردید!
آب دهان انداختن به صورت قاضی همان و اضافه شدن پنج سال به حکم همان؛ ابد و پنج سال!
از زندان اول بعدِ یکسال، منتقل شد به زندان دیگری وسط صحرا! چرا؟ خب، مصطفی از بچگی عاشق پرندهها بود؛ به زبانِ ما، یکجورهایی کفترباز بود! یک روز که یاکریم، بچهاش را انداخت توی حیاط زندان، بچهیاکریم را گرفت زیر بال و پرش. یاکریم بزرگ شده بود که زندانبانهای اسرائیلی فهمیدند. جرم بزرگی بود!
منتقلش کردند به زندان دیگری. بد هم نشد. با سمیر قنطار همبند شد. و بعد با فادی جزار. فادی از در که آمد تو، درست همان لحظهی اول که با مصطفی چشم در چشم شد، فهمید که رفیقِ راهش را پیدا کرده. توی زندان بهشان میگفتند برادرهای دوقلو، بس که به هم نزدیک بودند.
آنجا رسم بود که خانوادههای زندانیان فلسطینی، یکی از زندانیها را که بیکسوکار مانده بودند، به فرزندی میگرفت! فادی و مصطفی، فرزندخواندهی یک مادر شدند. میآمدند ملاقات، از غذای خانهشان برایشان میآوردند و آنقدر این زیستِ غریب، بالید که حتی سرِ ازدواجِ دخترها، آمدند زندان و با فادی و مصطفی مشورت کردند!
مادر، هنوز توی قدس زندگی میکند؛ توی خانهای که پنجرهاش رو به مسجدالاقصی باز میشود.
القصه؛ ارتباطاتِ توی زندان، آنقدر قوی میشود که کسانی، برای مصطفی، موبایل میآورند! سه سال، مخفیانه با موبایل از بیرونِ زندان خبر میگرفت. تا این که بالاخره سیگنالها کار خودشان را کردند و اسرائیلیها فهمیدند. فادی و مصطفی را فرستادند یک زندانِ دیگر.
به اینجا که میرسیم، دیگر از میزبانها خجالت میکشیم. ادامه قصه را میگذاریم برای قرارِ بعدی. برای این که بداند حالا حالاها کار داریم میگویم این هنوز اول ماجراست. میخندد و میگوید بسماللهالرحمنالرحیم.
باید صداش را بشنوید. دوستم بسماللهِ مصطفی را که شنید، گفت عینِ بسماللهِ جبرئیل است توی فیلمِ محمد رسولالله!
صدا، تصویر، علیالحساب کات!
محسن حسنزاده |
جمعه | ۴ آبان ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ـــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
📌 #لبنان
بیروت، ایستاده در غبار - ۲۸
آشپزِ مجتهد!
اینجا به شوخی بهش میگویند مامان؛ ناموسِ مجموعه! از روزهای اولِ بحران، دل را میزند به دریا و میآید بیروت. این اولینبارش نیست که خودش را اینطوری میاندازد توی قلب یک موقعیتِ خطرناک. قبلا هم تا مرزِ عملیاتِ آزادسازی فلوجه رفته اما خب، دستِ تقدیر برش گردانده.
توی جنگ سوریه هم با همه انقلتهایی که سرِ ضرورت یا عدم ضرورتِ تعطیل کردن درس و بحث وجود داشت، دل را یکدله میکند و میرود به جنگ داعش.
حالا، اینجا توی بیروت، دنبال درسهایی میگردد که توی کتابها پیدا نمیشود. ساعتِ سه شب بلند میشود؛ چمدانش را میبندد و چند ساعت بعد، پرواز. میگوید تا دمِ رفتن به خانوادهام نگفتم؛ چند ساعت راحتتر اگر میخوابیدند من خوشحالتر بودم.
چند روز اول را توی جامع امام صادق(ع) چسبیده به ضاحیه میخوابیده. شبی که هاشم صفیالدین را شهید کردند، دیوارهای مسجد میلرزید اما دلِ عبدالحسین نه. و بالاخره گذارش میافتد به جمع بچههای جهادی.
اینجا چه میکند؟ منهای راهنماییها و راهگشاییها، به قول خودش، بچههای جهادی را "بداری" میکند. بیشتر وقتش در طول روز، به آشپزی میگذرد؛ همه میروند بیرون اما او روزهای طولانی است که از محل اقامت بچههای جهادی بیرون نرفته. به شوخی میگویم خدا کند که همسرتان این چند خط را نخواند؛ هیچوقت. بس که در ایران مشغول درس و بحث است، توی خانه تقریبا وقت نمیکند که دست به سیاه و سفید بزند اما خب اینجا، ماجرا فرق میکند.
وقتی میخواهم عکس بگیرم، لباسِ درست و حسابی میپوشد؛ عمامهاش را میگذارد و خوشتیپ میکند. پایاننامه را دفاع کند، توی این سن و سال، مجتهد میشود. دوستی میگوید، این که کسی استعدادش را ایثار کند و بچسبد به کاری که زمین مانده، ورژنِ بروزرسانیشدهی ازخودگذشتگی است.
القصه که در جریان باشید، اینجا یک آشپزِ مجتهد داریم!
محسن حسنزاده |
یکشنبه | ۶ آبان ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
📌 #لبنان
بیروت، ایستاده در غبار - ۲۹
من جاسوس اسرائیل بودم
بخش اول
پیشنوشت: این روزها، مصطفی حمود، کسی که از طرف حزبالله مامورِ نفوذ توی تشکیلات موساد شده بود، دارد زندگیش را برایمان تعریف میکند. قبلا نیمهی اول ماجراش را نوشتهام و اینها که میخوانید، مابقیِ زندگی مصطفاست.
دوستم، آرام داشت با تلفن حرف میزد که سربازهای اسرائیلی سر رسیدند. هول هولکی گوشی را گذاشت کنار تشکش. سربازها ریختند توی سلول، همهمان را بلند کردند و خب، گوشی پیدا شد. هار شدند! موزاییکهای کفِ سلول را هم کندند؛ یک لایه از دیوارها را ریختند پایین و همهی ۶ تا گوشی پیدا شد! من گوشیم را توی دیوار پنهان کرده بودم. سه روز طول کشید تا با میخ دیوار را اندازه گوشی سوراخ کردم. خاک و سیمانی که از دیوار میریخت را با چسبِ سفید و خمیر دندان مخلوط میکردم و دیوار میشد مثل روز اولش.
اولینبار بود که اسیر دست اسرائیلیها، اینطوری پروتکلهای زندان را به سخره میگرفت. ما را بردند بالا. افسرِ اسرائیلی، داد میزد سرِ خودیهایشان که خاک بر سرتان! اینها کم مانده از کفِ سلول هواپیما بلند کنند!
ما ۱۴ نفر را دو ماه و نیم توی زندان انفرادی نگه داشتند؛ بعد هم پخشمان کردند. ۶ نفرمان را از زندانِ عسقلان بردند زندانِ نفحه؛ من و فادی با هم بودیم.
عسقلان بین زندانهایی که دیده بودم، از بقیه راحتتر بود. ده سال با آدمهایی زندگی کرده بودیم و حالا جدا شده بودیم؛ حسِ فقدان.
ادامه دارد...
محسن حسنزاده |
سهشنبه | ۸ آبان ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
📌 #لبنان
بیروت، ایستاده در غبار - ۲۹
من جاسوس اسرائیل بودم
بخش دوم
زندان نفحه را نمیدانم چطوری توصیف کنم؛ فرض کن، یک خانهی قدیمی بزرگ بود؛ خیلی قدیمی. توی یکی از اتاقهای تو در توش، دوباره سمیر قنطار را دیدم؛ بعدِ ده سال.
ظاهرش با ده سال قبل، مو نمیزد اما افکارش... روزی که با هم آشنا شدیم، سمیر دُروزی بود؛ دروزیِ شناسنامهای؛ یک ملیگرایِ فلسطینی. حالا اما بعدِ ده سال نشست و برخاست با شیعه و سنی و بعد آن همه کتاب خواندن، قلبش به اسلام نزدیک شده بود.
از اسرای اهل سنت، کسی قبول نمیکرد که سمیر توی سلولشان بخوابد. بعضیها حتی به سمیر سلام هم نمیکردند. یکبار از من پرسید اینها چرا اینطوری میکنند؟ برایش توضیح دادم اما کلا عین خیالش نبود.
ما ولی سمیر را دوست داشتیم. تختِ بالاییِ من، مال سمیر بود. همینها هم توی گرایش سمیر به تشیع، بیتاثیر نبود. سوال میپرسید، با هم کتاب رد و بدل میکردیم و الخ.
من عاشق کتابهای تاریخی و مذهبی بودم؛ هرچه میخواندم را هم خلاصهبرداری میکردم.
سمیر به این فکر میکرد که چرا کشورهای عربی جلوی اسرائیل نایستادند اما حزبالله خون میدهد برای مبارزه.
وسطِ آن همه بیحوصلگیِ ناشی از حبس، شده بود مسئول پیگیری احتیاجاتِ اسرا. تشکیلاتی راه انداخته بود که نیازها را میسنجید و برای برطرف کردنش، رایزنی و پیگیری میکرد.
فادی هم توی زندان، پیش ما بود. روی سرِ منِ بیچاره، آرایشگری یاد گرفت. آنقدر خراب کرد که بالاخره آرایشگرِ قابلی شد. روی موی سر و صورت اسرا حساس شده بود. سر ناهار اگر روبروش نشسته بودی، ناگهان صورتش را نزدیکِ صورتت میکرد؛ توی چهرهات دقیق میشد و میگفت که مثلا دو تا مو خارج از چارچوبِ اصولیِ ریش، روی صورتت هست و آنقدر میگفت که طرف سر به قیچیِ اصلاح بسپارد.
به جز سمیر و فادی، توی زندان با جمال هم رفیق بودم؛ اهل غزه بود. آنقدر قلبهایمان به هم نزدیک شده بود که یکروز انگشترم را برای همیشه پیشش امانت گذاشتم؛ که هروقت میبیندم یادم بیفتد.
ادامه دارد...
محسن حسنزاده |
سهشنبه | ۸ آبان ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
📌 #لبنان
بیروت، ایستاده در غبار - ۲۹
من جاسوس اسرائیل بودم
بخش سوم
زندگی توی اسارت، یک روزمرگیِ مرگبار است. دیوارهای بتنی زندان، هفتهشتمتر تا آسمان بالا رفته بود و روی دیوارها هم نردههای آهنی بلندی گذاشته بودند؛ طوری که حتی گربهها هم نمیتوانستند راهی به زندان باز کنند. از توی حیاط برای پرندهها سوت میزدیم و دست تکان میدادیم بلکه گول بخورند و بیایند پیش ما، اما خب، افاقه نمیکرد.
سال ۲۰۰۰ که پیروز شدیم، سمیر، عجیب فکری شد. خبرِ پیروزی را اول توی تلویزیون الجزیره دیدیم و شنیدیم. اسرا آنقدر اعتراض کرده بودند که بالاخره توی اتاق ما، تلویزیون گذاشتند. آن روز هم تلویزیون روشن بود؛ خبرِ عاجل: اسرائیل از خاک لبنان عقبنشینی کرد.
باورمان نمیشد. خبر را از گوشیهایی که یواشکی برده بودیم توی زندان هم شنیدیم. گوشی را چطوری بردیم توی زندان؟ همانطور که توی زندانِ قبلی بردیم!
خبر باورنکردنی بود. ما که مثل حالا قوی نبودیم، امکاناتی نداشتیم. الجزیره که خبر را گفت، دوبار گریه کردیم؛ اول از سر خوشحالی و بعد که به خودمان آمدیم، از سر ناراحتی؛ ناراحتیِ این که توی روزهای پیروزی، ما از مجاهدان دوریم.
سمیر حیرت کرده بود که یک حزبِ به ظاهر کوچک، چطوری توانسته جلوی ارتش اسرائیل بایستد.
سال ۲۰۰۴، آلمانها را واسطه کردند برای تبادل اسرا. بین من و سمیر مانده بودند. با حزبالله یواشکی تماس گرفتم که جای من، سمیر را آزاد کنند. نمیدانم شنود کردند یا بعدِ درخواست حزبالله لج کردند؛ گفتند حالا که میگویید سمیر را آزاد کنیم، مصطفی را آزاد میکنیم. یک هدفشان هم این بود که بگویند حزبالله فقط برای آزادی لبنانیهای شیعه رایزنی میکند.
ادامه دارد...
محسن حسنزاده |
سهشنبه | ۸ آبان ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
📌 #لبنان
بیروت، ایستاده در غبار - ۲۹
من جاسوس اسرائیل بودم
بخش چهارم
من بالاخره بعد ۱۶ سال آزاد شدم. دم آخری سمیر گفت که یک روز، حتما آزاد میشود. من هم قول دادم که حزبالله نگذارد سمیر توی زندان بماند.
وعدهگاهِ مبادله، آلمان بود. ما را بردند زندانی توی تلآویو. چند ساعتی آنجا بودیم و بعد نمازِ صبح پریدیم. دمِ پروازِ اختصاصیِ تلآویو-برلین، همهچیزم را گرفتند. همه عکسها و نامههایی که خانواده و فک و فامیل از گذرِ صلیب سرخ برایم میفرستادند؛ خلاصههایی که از کتابها نوشته بودم؛ حتی کتابی را که خودم نوشته بودم. بیستسیتا کتاب خوانده بودم درباره امام مهدی(عج)؛ بعضیهاش پر از خرافات بود. بعدِ خواندن کتابها خودم دستبکار شدم و از امام مهدی(عج) نوشتم.
همه را گرفتند و به جاش، با کلماتِ عبری و دردهای ۱۶ سال اسارت و ۲۵ نفر دیگر از اسرا رفتم برلین.
تا لحظهی آخر نمیخواستند آزادم کنند. کینهی عملیاتِ استشهادیِ عبدالله عطوی، توی دلهای سنگشان زنده بود.
دلخوش بودم که دوستم، فادی جزار همراهم آزاد میشود؛ اما یادِ در بند بودن سمیر، آزارم میداد؛ هرچند سمیر محکمتر از این حرفها بود و توی سالهای طولانی اسارت، بارها دیده بود که اسرا میروند و او میماند.
اذان مغرب را داده بودند که رسیدیم بیروت. خیلی از مقامات آمده بودند. سیدحسن اما بینشان میدرخشید. خواهر و برادرهام هم بودند؛ همان برادرِ مذکور. همه بودند الا پدرم.
توی اسارت، یکروز دلم برای بابا شور میزد. اهلِ اینجور احساسات نبودم اما همهی قلبم، همهی ذهنم میگفت بابا را از دست دادهایم. دو سال و نیم بعد، توی زندان، با همان گوشیهای پنهانی، خبر مرگ بابا را دادند؛ درست همان روزی بود که حالم عوض شده بود.
القصه، جای خالی بابا توی جمعیتی که به استقبال ما ۲۶ نفر آمده بودند، توی ذوق میزد.
ادامه دارد...
محسن حسنزاده |
سهشنبه | ۸ آبان ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
📌 #لبنان
بیروت، ایستاده در غبار - ۲۹
من جاسوس اسرائیل بودم
بخش پنجم
دنیا توی این ۱۶ سال، عجیب عوض شده بود. من مثل اصحابِ کهف، دوباره به دنیای آدمها برگشته بودم. نوجوانهای فامیل، حالا زن و بچه داشتند. برادرم -همان برادرِ مذکور- که آن روزها نامزد داشت، حالا پنج تا بچهی قد و نیمقد دور و برش بودند. قدیمها همه با هم بودیم اما حالا آدمها از هم فاصله داشتند؛ منفرد شده بودند.
و امان از حبالدنیا!
خستگی راه که از تنمان رفت، سیدحسن ما را دور هم جمع کرد. گفت که تا اینجای کار، با صبرتان، کارتان را انجام دادید، اذیت شدید و دیگر بس است! بروید دنبال زندگیتان. زندگی؟ قبول نکردم. گفتم من که تا حالا اسیر بودم. کاری نکردهام برای مقاومت. تازه از این به بعد میخواهم آدمِ بهدردبخوری باشم. به دردتان میخورم آقاسید!
۴ ماه بعد از آزادی، توی خانه دوستم در مرکبا، با دختری آشنا شدم و مادر و خواهرم بقیه کارها را انجام دادند. من و فادی و سه نفر از اسرایی که توی زندان با هم بودیم، توی یک شب و توی یک مراسم، -با هماهنگی حزبالله- ازدواج کردیم.
به دو سال نکشید که جنگ شد؛ ۲۰۰۶. تمام آن سیوسهروز، لباس رزم تنم بود. همسرم با رفتنم مشکلی نداشت و خب، اینجا کسی نمیتواند جلوی رزمندهها را بگیرد!
جنگ به نفع ما بود؛ ما داشتیم با تفنگهایمان روی زمین شلیک میکردیم و پهپادهایمان از آسمان روی سر دشمن آتش میریختند.
جایی از این ۳۳ روز، توی جبهه جنوب، وسط درگیریهای شدید، من کفِ میدان بودم و بچهها، کمی بالاتر روی یک ارتفاع، من را میدیدند. میدیدند که یک خمپاره درست خورد کنارم.
ادامه دارد...
محسن حسنزاده |
سهشنبه | ۸ آبان ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir