eitaa logo
تارگپ| محسن حسن‌زاده
329 دنبال‌کننده
170 عکس
16 ویدیو
1 فایل
•| ما راویانِِ قصه‌هایِ رفته از یادیم/ ما فاتحانِ شهرهای رفته بر بادیم...|• •| روزنوشت‌هایِ محسن حسن‌زاده؛ خبرنگار و روایت‌نویس...|•
مشاهده در ایتا
دانلود
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۳۱ بخش اول همه‌چیز در یک لحظه اتفاق افتاد؛ مثل زلزله. دو هزار و چند جفت چشم و دست، آسیب دیدند. تا پیش از ماجرای پیجرها، مجروحیت و شهادت، این‌جا جای تبریک داشت اما بعدش، دلِ آدم‌ها برای این همه بچه‌حزب‌اللهی‌ِ مجروح، سوخت؛ برای اولین‌بار. بخشی از تشکیلات سری حزب‌الله سر ماجرای پیجرها لو رفت. آدم‌ها توی کافه نشسته بودند که ناگهان انفجار... حزب‌الله در یک لحظه با چالشی جدی مواجه شد. تشکیلاتی که در نظر مردم معصوم بود، اشتباه نمی‌کرد و شکست نمی‌خورد، ناگهان شکننده جلوه کرد. واقعیت این است که جنگ جدید رسما از ماجرای پیجرها شروع شد و بعد، شهادت پشت شهادت: رضوان با کل تشکیلات فرماندهی‌ش، فرمانده یگان هوایی، فرمانده پدافند، فرمانده استخبارات، فرمانده مخابرات و سیدحسن... همه بخش‌های تشکیلات آدم از دست دادند. این‌ شهادت‌های پی‌درپی، روی جامعه چه تاثیری گذاشت؟ منتقدان، منتقدتر شدند؛ دشمنان، طمع‌کارتر شدند اما این شهادت‌ها، مردم را به معنیِ مثبتِ کلمه، تأدیب کرد؛ رشد داد؛ آن‌ها را به هم‌دلی واداشت. آدم‌هایی که قبلا سروکاری با حزب‌الله نداشتند، رفتند به کمک حزب‌الله. شاید کم‌تر کسی بداند که دلدادگانِ جبهه‌النصره، این‌جا در لبنان، محله‌ای دارند. بعدِ ماجرای پیجرها، بیش‌ترین آمار اهدای خون، مالِ همین محله بود. بیش از صد بیمارستان و بیش از هزار آمبولانس درگیر ماجرای پیجرها شدند. چهره‌ی مقتدرِ حزب‌الله اندکی آسیب دید و به جاش، چیزی تصویر شد که دل آدم‌ها را می‌سوزاند؛ چهره‌ی تشکیلاتی که از پشت خنجر خورده؛ که ناجوانمردانه برای زمین‌گیر کردنش تلاش می‌کنند. حالا، اسرائیل -به جز سمیر جعجع- دشمنِ همه است. همه دلشان می‌خواهد حزب‌الله سیلی‌های محکم‌تری بزند به اسرائیل. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده | پنج‌شنبه | ۱۰ آبان ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir
سید حسن نصرالله: «ما شکست نمی‌خوریم اگر پیروز شویم پیروزیم و اگر شهید شویم نیز پیروزیم!» @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
شاید این روزها فیلم لحظه‌ی شهادتِ این رزمنده‌ی لبنانی را دیده باشید؛ شهید ابراهیم حیدر... رفیقِ ابر
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۳۱ بخش دوم آن رشد، فقط مخصوصِ توده‌ی مردم نبود؛ بزرگان هم رشد کردند. تحلیل‌گری می‌گفت بعد این ماجراها، از شیخ نعیم قاسم حرف‌هایی شنیدیم که در بیست‌سی‌سالِ گذشته نشنیده بودیم؛ دوختنِ چندباره‌ی لحافِ اسرائیل و آمریکا به هم. شیخ نعیم قاسم را به عنوانِ شخصیت متفکری می‌شناسند؛ او سال‌ها در دانشگاه‌ها شیمی تدریس کرده، با علمِ روز آشناست و مدیریت خوبی دارد. شاید تا پیش از این، مردم شیخ را در لباسِ دبیرکلی حزب‌الله نمی‌دیدند اما مردم دارند هم‌پای بزرگانشان رشد می‌کنند. دیروز، توی مدرسه‌ی الکبوشیه، از پرستاری که زندگی‌ش را گذاشته پای کم کردن از دردهای هزار آدمِ مهاجر، پرسیدم بعدِ سیدحسن، شخصیتی هست که بشود مثل سید به او تکیه کرد؟ بدون لحظه‌ای تامل گفت بله! شیخ نعیم قاسم! زمان با این شرایط چه می‌کند؟ زمان، قدرتِ جریانِ موافق حزب‌الله را چندبرابر می‌کند. طیف گسترده‌ای از شیعیان رفته‌اند به مناطق سنی‌نشین. این اختلاط، فی‌نفسه راه‌گشاست اما بر خلاف جنگ ۳۳ روزه که شیعیان تحت فشار اقتصادی بودند؛ اکنون، شیعه در زمان قدرتش مهاجرت کرده. مهاجرت شیعیان جنوب به دیگر نقاط لبنان، به رونق بازارها عجیب کمک کرده. کسی در بیروت می‌گفت خانه‌اش پانزده سال درست و حسابی اجاره نرفته بود اما حالا مشتری‌های پروپاقرصی پیدا کرده. مسیحیان هم مدتی با شرایط رکود دست و پنجه نرم می‌کردند و حالا، اوضاع به نفعشان شده. شیعه، با قدرتش و با ثروتش مهاجرت کرده. جلوی درِ خانه‌های اهل‌سنتی که میزبان شیعیان شد‌ه‌اند، ماشین‌های صدهزار دلاری پارک شده! این قدرت باید حفظ شود. تولید سرمایه در میان شیعیان مهاجر باید تداوم داشته باشد. این، تاثیر شیعیان بر کل جامعه‌ی لبنان را چندبرابر می‌کند؛ کما این که در ماجرای خروج سوری‌ها از لبنان و ترور رفیق حریری، قدرت شیعه بیش‌تر شد. و البته الان با آن سال‌ها قابل مقایسه نیست. دوستی لبنانی می‌گفت الان بین روستاهایمان اتوبان داریم! جنگ، برای دشمن، تهِ تهش، سر بازار است و اگر شیعه، قدرت اقتصادی پیدا کند، بخش زیادی از هدف دشمن را می‌زند. دیگر چه؟ در کنار این‌ها، رشدِ فزاینده عملیات‌ها، تعیین‌کننده است. همین چند روز پیش، حزب‌الله در یک روز، چهل‌واندی عملیات انجام داد. نیروهای حزب‌الله از اول جنگ، نزدیک ۴۰ تانک مرکاوا را منهدم کرده‌اند. دیشب، مقاومت عراق هم به اسرائیل حمله‌ی پهپادی کرد؛ بیش باد! تصویرِ واقعی مقاومت دارد بازسازی می‌شود. فیلمِ شهادت ابراهیم حیدر، مثل فیلم شهادت یحیی سنوار در لبنان سروصدا کرده؛ جوانی که تک و تنها توی یک ساختمان جوری دارد برای دشمن اسلحه می‌کشد انگار رفته شکار پرنده! خبرِ شهادتِ ابراهیم حیدر، حتی تا آمریکا رفت؛ صحنه‌های حماسیِ مبارزه‌اش خلقی را مشغول کرد. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده | پنج‌شنبه | ۱۰ آبان ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir
تارگپ| محسن حسن‌زاده
پیجِ ابراهیم از نهم سپتامبر دیگر به‌روزرسانی نشده... کاش لااقل دخترِ کوچکش فیلمِ لحظه‌ی شهادتِ پدرش
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۳۱ بخش سوم همین‌جا توی پرانتز بگویم که دیشب، ساعتی را با رفیقِ ابراهیم گذراندم. خودش از مجاهدان بود. هرجای دست و بالش را که می‌توانست نشان بدهد، نشان داد؛ جای جدیدی برای تتو زدن نمانده بود. روی ساعد دستش، تصویر حاج‌قاسم را تتو زده بود و پشتش، تصویر سیدحسن را. روی گردنش هم امضای سید تتو شده بود که به شوخی می‌گفت خود سید برام امضا کرده. کی این تتوها را روی دست و بالِ جوانِ مجاهد کشیده بود؟ بله! ابراهیم! جوان می‌گفت ابراهیم تتوآرتیستِ درجه‌ی یکِ لبنان بود؛ با روزی هزار دلار درآمد اما این درآمد را گذاشت و رفت جبهه جنوب و چند روز بعد فیلم مجاهدتش و شهادتش، این‌طوری فراگیر شد. می‌گفت دو سه تا بچه‌ی قد و نیم‌قد دارد که بزرگ‌ترینشان، هفت‌ساله است. و کاش دختر کوچک ابراهیم، فیلم لحظه‌ی شهادت پدرش را ندیده باشد. پرانتز بسته! این، چهره‌ی واقعی مقاومت است. همین‌طوری اگر ادامه پیدا کند، اگر عملیات رشد کند، اگر امکانات بهنگام برسد، اگر ایران و عراق و یمن و دمشق، هم‌چنان حمایت کنند و حمایت‌هایشان را تشدید کنند، ورق برمی‌گردد؛ بلى إن تصبروا و تتقوا و يأتوكم من فورهم هذا يمددكم ربكم بخمسة آلاف من الملائكة مسومين... محسن حسن‌زاده | پنج‌شنبه | ۱۰ آبان ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir
پرنده رفت و نیامد، پرنده بال نداشت پرنده آمدنش دیگر احتمال نداشت پرنده در افقی ناتمام گم شده بود و مادر از غم او روز و ماه و سال نداشت... @targap
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۳۲ بخش اول ادامه روایت گفتگو با علا القبیسی؛ لبنان یکی از آزادترین کشورهای دنیا در حوزه رسانه است؛ این نظرِ علاء القبیسی است. علاء می‌گوید پیش از این که دوبی در حوزه رسانه رشد کند، مهم‌ترین ساختمانِ الجزیره و العربیه در بیروت بود. این‌جا برای تاسیس رسانه، محدودیت خاصی وجود ندارد؛ فیلترینگ هم. علاء همین‌جا نقدش به سیاست‌های رسانه‌ای ایران را ردیف می‌کند. رسانه‌های ایران همه سپرند! کسی نمی‌تواند، نمی‌داند چطوری باید تهاجم کند. در شرایطی که صد و اندی رسانه علیه ایران کار می‌کنند، سپر بودن کافی نیست؛ باید یاد می‌گرفتند که بجنگند. سیستم تربیتی و آموزشی هم دفاعی است، سلبی است؛ نه هجومی. از ایران گذشته، علاء می‌گوید آزادی رسانه‌ای در لبنان باعث شده که نگاه مردم به رسانه، منطقی باشد. اما الان رسانه باید چه بگوید که نمی‌گوید؟ هیچ! الان مرحله‌ی حرف نیست، مرحله‌ی عمل است. چرا بعد از چهل سال، تبیین، جهاد شد؟ چون اول باید کار کرد و بعد حرف زد. عمل مضارع است و حرف ماضی. القصه؛ شیعه‌ی لبنان، فریبِ داده‌های رسانه‌ایِ معارضان را نمی‌خورد. این که آمریکا اشک تمساح بریزد که "جلوی کشتن مردم را در فلان‌جا بگیرید" شیعه‌ی لبنان را می‌خنداند. چشمِ مردم به دهان سید بود: منتظر چیزی باشید که می‌بینید، نه چیزی که می‌شنوید. لذا این روزها، مردم منتظر دیدنِ فعل رزمندگان‌ در معرکه‌اند. این‌جا موشک است که حرف می‌زند. فرماندهان را که زدند، سفیر آمریکا در بیروت، رسما سران مخالفان را جمع کرد و چشم توی چشم رسانه‌ها گفت که برای دورانِ پساحزب‌الله آماده شوید. نشد؛ نتوانستند. چه می‌شود؟ این سوال ساده‌ای است که این روزها حریصانه از هرکسی که می‌بینم می‌پرسم؛ و پاسخ پیچیده‌ای دارد. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده | جمعه | ۱۱ آبان ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir
📌 بیروت ایستاده در غبار - ۳۲ بخش دوم علاء می‌گوید این شرایط ادامه پیدا کند، ظرف یکسالِ آینده، از شدت مخالفت‌ها با حزب‌الله کم می‌شود؛ گروه‌ها و آدم‌ها، به حزب‌الله نزدیک‌تر می‌شوند. یک زنِ مسیحی چند روز قبل توی دیداری از علاء پرسیده که احیانا رصد که نمی‌شود؟ می‌ترسیده از حضور علاء. می‌ترسیده اما هم‌زمان گریه می‌کرده که خدا کند سیدحسن زنده باشد. پیرزنِ مسیحی دیگری در حلب به علاء گفته بود که کاش سیدحسن زنده باشد و من هم زنده بمانم و بروم حج مسیحیان در قدس؛ سید نباشد، این آرزو محقق نمی‌شود. چه می‌شود؟ آمریکا تا حالا مستقیما اعلام نکرده که وسط میدان است؛ غیرعلنی در جنگ شرکت کرده و خب، اگر رسما و با همه توان وارد جنگ شود، آتش تهیه ما باید متفاوت باشد. امارات را هم باید زیر نظر داشت. امارات، دشمنِ درجه‌ی یک حزب‌الله است؛ سعودی و دیگر دولت‌های معارض، در رتبه‌های بعدی‌اند. امارات، دشمنِ هوشمندی است. بزرگ‌ترین بنری که توی لبنان دیده‌ام، بنری است که روی آن نوشته: امارات معک یا لبنان! هواپیمای حامل کمک‌های ایران تهدید می‌شود اما هواپیمای بزرگ اماراتی توی فرودگاه بیروت فرود می‌آید؛ چی با خودش آورده؟ ۲ هزار بسته‌ی غذایی برای یک و نیم میلیون آواره! زمان که بگذرد، دولت‌ها و آدم‌ها بیش از پیش حقیقتشان را آشکار می‌کنند. علاء می‌گوید از این‌جای ماجرا اعتقادِ محض است. کار به مو می‌رسد اما پاره نمی‌شود. این‌جا نوک پیکانِ جبهه حق، در برابر تمام باطل قرار گرفته؛ کار به مو برسد، نصرالله می‌رسد؛ وما النصر إلا من عند الله! علاء می‌گوید بله ممکن است ما ذلیل شویم؛ اما وَلَقَدْ نَصَرَكُمُ اللَّهُ بِبَدْرٍ وَأَنتُمْ أَذِلَّةٌ... چرا نصر می‌رسد؟ بسم‌الله؛ یک: چون نسبت ما با امر الهی دارد تغییر می‌کند. دو: چون داریم به درک درست‌تری از شرایط می‌رسیم. سه: عملِ ما دارد متفاوت می‌شود. علاء بی‌پرده می‌گوید که برخی از فرماندهانی که شهید شدند، کسانی بودند که نتوانستند فضای جنگ جدید را درک کنند و نسلِ جدید علی‌رغمِ این که نیاز به پختگی دارد؛ اما با حرب الکترونیکی آشناتر است. بعدِ سید، ده هزار فرمانده منفرد داریم! این فنر، دیگر رها شده اگر کسی آن را فشرده نکند؛ اگر بگذارند. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده | جمعه | ۱۱ آبان ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۳۲ بخش سوم این جنگ چگونه از نسل‌های نو نیرو می‌گیرد؟ روایت؛ روایتِ درست و حسابی؛ روایتِ واقعی. علاء می‌گوید چند ماه قبل شهادت سید، نزدیک ۴۰ جا روایت‌گری کرده و ارزیابی‌ش از بازخوردهای نسل جدید شیعه خوب است. دخترِ دوازده‌ساله‌ی علاء ممکن است هزار تا نقد به تشکیلات حزب‌الله داشته باشد اما توی مراسم تشییع شهدا که رسانه‌ای میکروفون را می‌گیرد سمتش، سخن‌رانیِ زینبی می‌کند. بگذریم... یک عراقی چند روز قبل به علاء گفته که اگر چنین اتفاقی در عراق رخ می‌داد، ما فلج می‌شدیم. علاء می‌گوید ما تصمیم گرفتیم؛ تصمیم گرفتیم که از پا نیفتیم. چشم‌های علاء قرمز می‌شود. می‌گوید کسانی هستند که مرا می‌بینند و در آغوشم می‌گیرند و سرِ شهادت سید گریه می‌کنند؛ من اما سنگم. سنگم تا روز پایان ماموریت. من به عکس‌های سید توی خیابان‌ها نگاه نمی‌کنم؛ نمی‌توانم نگاه کنم. صدای سید را نمی‌شنوم؛ نمی‌توانم اما ما تصمیم گرفته‌ایم که از این معبر، عبور کنیم. و چه کارِ خوبی بود تشییع نکردن سید. علاء می‌گوید تشییع اگر برگزار می‌شد، این آتش می‌خوابید. می‌گویم ماها در فارسی می‌گوییم خاک سرد است؛ انگار آدمی‌زاد را تسلی می‌دهد و ما الان به تسلی نیاز نداریم. علاء می‌گوید ما تصمیم گرفتیم که ماتم نگیریم؛ مجلس ختم نگیریم تا وقتی که یا ما تمام شویم یا ماموریتمان تمام شود... دوباره بخوانید؛ در این جنگ یا ما تمام می‌شویم، یا ماموریتمان. محسن حسن‌زاده | جمعه | ۱۱ آبان ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۳۳ جوان می‌گفت انبارهای کتاب ضاحیه را زیر آتش خالی کردیم؛ هرکس شنید سرزنش‌مان کرد اما ما می‌خواستیم که مردم حتی وسط جنگ هم کتاب بخوانند. برادرِ لبنانی‌مان، این‌ها را می‌گوید اما وقتی از وضعیت علمی این‌جا می‌پرسم، سر از جاهای عجیب و غریبی درمی‌آوریم. -ما نمی‌خواهیم قطب علمی باشیم؛ می‌خواهیم مصرف‌کننده‌ی علم شما باشیم. می‌پرسد فکر می‌کنی این جمله را چه کسی گفته؟ منتظر نمی‌ماند. می‌گوید یکی از علمای ایران به من گفت که در گفتگویی که با سیدهاشم صفی‌الدین داشته، این جمله را از او شنیده. می‌گفت ما جمعیت‌مان کم است؛ خرد و کلان و پیر و جوان‌مان هم رزمنده شویم، باز در برابرِ اسرائیل باید بیش‌تر شویم. می‌گفت خودش در جلسه‌ای از سیدحسن شنیده که رهبری سال‌ها قبل از او خواسته که فعالیت‌هایشان را در جهت نابودی اسرائیل تنظیم کنند و سیدحسن هم گفته که دیگر وظیفه‌ای جز این نمی‌شناسد. جوان، این‌ها را می‌گوید که تاکید کند ما می‌جنگیم؛ شما تولید علم کنید. می‌گوید اگر از این حرف تعجب می‌کنید، در نگاهِ امتی‌تان تجدیدنظر کنید. ما اگر یکی هستیم، اگر همه زیر چتر انقلابیم، باید طوری عمل کنیم کانه در یک کشور واحدیم. فارغ از علوم تجربی، لبنان به آگاهی‌های معنوی ایران هم نیاز دارد. جای خالی نهضت ترجمه این‌جا به شدت احساس می‌شود. چند هفته قبل، وقتی توی محله‌ی فتح‌الله، دختر نوجوانی را دیدیم که با ترجمه‌ی "سلام بر ابراهیم" دلداده‌ی شهید ابراهیم هادی شده بود، چیزهایی نوشتیم اما حالا جوانِ لبنانی رسما دارد مذمت‌مان می‌کند سر این که نهضت ترجمه را جدی نگرفته‌ایم. القصه؛ کمک به جبهه مقاومت، فقط مالی نیست؛ تولید علم، نشر آگاهی و تلاش برای گسترش ارتباطات فرهنگی هم کمک به جبهه مقاومت است. محسن حسن‌زاده | جمعه | ۱۱ آبان ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۳۴ علیه اشباح بخش اول پیش‌نوشت: این روایت، ماجرا ندارد؛ فقط چیزی از جنسِ "درک موقعیت" است؛ موقعیتی خطیر و وهم‌انگیز در یکی از مبارک‌ترین خاک‌های سرخِ جهان. آن اوایل، یک روزِ کامل، نگاهم به جداریات بود؛ دیوارنوشته‌های بیروت. کسی، جایی نزدیکِ قبر رفیق الحریری نوشته بود:"بمب‌های فسفری برای جنوب، آتش‌بازی برای بیروت" درست نفهمیدمش تا آن چند شبِ بیتوته در شقرا رسید؛ چند کیلومتریِ اراضی اشغالی. بله! چیزی که در بیروت اتفاق می‌افتد، در برابرِ اتفاقاتِ جنوب، آتش‌بازی است. سوار موتور بودیم. هنوز ثلث راه را نرفته بودیم که جایی دور و برمان، صدای دو تا انفجارِ مهیب، شنیدیم. داشتم سرک می‌کشیدم که قارچِ کج‌وکوله‌ی دودِ توی آسمان را ببینم که فرهاد گفت این یکی را ما زدیم؛ "ما" توی بازارِ فلسطینی‌ها در صور، کمی خرت‌وپرت خریدیم و چهار تا شاورما. دو تا از شاورماها، سهم بچه‌های جنوب بود. تا شاورماها آماده شود، چند دقیقه‌ای زیر نیم‌چه‌سایبانِ کنار ساندویچی نشستیم. مردِ کامل‌سنی آمد و به عربی دست و پا شکسته بهمان فهماند که ایرانی است، که خانه‌اش جنوب بوده و حالا آواره شده. فکر می‌کرد لبنانی هستیم. سخت بود براش اما هرطور بود منظورش را فهماند که: می‌خواهید روی پیشانی موتورتان با خط خوش چیزی بنویسم؟(و پولی بگیرم) فرصت سناریوی ذهنی ساختن نشد؛ افتادیم توی جاده. خرابی‌ها از چند کیلومتریِ شقرا شدیدتر می‌شد. این فکرِ خام داشت توی سرم شکل می‌گرفت که چقدر حجم خرابی‌ها بالاست! که فرهاد باز آمد وسط فکرم: نسبت این خرابی‌ها، به خانه‌های سالم، مجموعا کم است؛ عمده‌ی خرابی‌ها هم دو طرف جاده‌ی اصلی است؛ زدنِ ویترین به قصد ارعاب. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده | چهارشنبه | ۲۳ آبان ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۳۴ علیه اشباح بخش دوم از روی سنگ و شیشه‌ها رفتیم و موتور آخ نگفت. چندبار توی راه ایستادیم تا پهپادها بی‌خیال‌مان شوند. آخرین منزل‌گاهِ نزدیک شقرا، موتور را گذاشتیم توی یک پارکینگ و روی پله‌های وسط باغ‌چه‌ای کنار راه نشستیم. اولین‌بار بود پهپادی که توی چله‌ی گذشته فقط صداش را شنیده بودیم، می‌دیدم. این‌بار فقط سیما بود، بی‌صدا. پهپاد، بی‌سروصدا، کمی توی آسمان چرخ خورد و بعد جنگنده‌ها توی آسمان غریدند و صدای دو تا انفجارِ مهیب، پیچید توی آن کوه و کمرِ سرسبز. چند دقیقه‌ی بعد، دوباره هواپیما و دوباره انفجارها... منتظر محو شدن پهپاد توی آسمان ماندیم و دوباره زدیم به دل جاده. به شقرا خوش آمدید! شقرا، این روزها و شب‌ها مثل لوکیشنِ فیلم‌های آخرالزمانی است؛ منطقه‌ای ظاهرا خالی از سکنه و وهم‌آلود که بمب‌ها تک و توک، خانه‌های ویلایی‌ش را ویران کرده‌اند. انگار گردِ مرگ پاشیده بودند روی صورت شقرا. سکوت بود و این سکوت را فقط صدای جنگنده‌ها و انفجارها می‌شکست. کوچه‌پس‌کوچه‌های شقرا را بالا و پایین کردیم. این‌جا "چه می‌جوییم؟ انسان!" آدم‌های واقعی! موتور را زیر سایه‌بان خانه‌ای پنهان کردیم و درخت به درخت رفتیم تا خانه‌مان را پیدا کنیم. درخت‌های زیتون، شاخه‌های سبزِ صلح، دیوارِ دفاعی‌مان بودند در برابر پهپادها. به والذاریاتی از روی در و دیوارها و زیر درخت‌ها خودمان را رساندیم به خانه‌مان. خانه‌ی ما، یعنی خانه‌ی مردم که درش باز است و ما می‌خواهیم تا شب نشده، آن‌جا پناه بگیریم. تقدیر، چیز عجیبی است. اگر چند ماه قبل می‌گفتند که چندماه بعد، هزارها کیلومتر آن‌طرف‌تر از زمین‌مان، میهمانِ بی‌دعوتِ خانواده‌ای می‌شوم که خودشان نیستند، باورم نمی‌شد. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده | چهارشنبه | ۲۳ آبان ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۳۴ علیه اشباح بخش سوم از ظاهر خانه برمی‌آمد که دو زوجِ جوان توی دو طبقه‌ی این خانه ساکن بوده‌اند؛ با چند تا بچه‌ی کم‌سن‌وسال‌. وسایل بازی بچه‌ها، گهواره و تخت‌های بچگانه، یک اتاق مخصوصِ بچه که توش کلی لباس و کفش بچگانه بود و نقاشی‌ها و مقواهایی که همه‌جا حتی روی لوستر خانه هم نصب شده بود، نشان می‌داد که توی این خانه، خوش‌به‌حالِ بچه‌ها بوده. زنانِ خانه هم گویا کدبانو بوده‌اند. بیست‌سی‌تا شیشه‌ی ترشی و کلی گیاهِ خشک‌شده‌ی تر و تمیز، توی راه‌پله بود. ساعتِ کنار در ورودی، روی یک ربع به نُه، ایستاده و شیشه‌های در و بعضی از پنجره‌های ورودی خانه ریخته بود. ساعت را احتمالا موج یکی از انفجارهای نزدیک، از کار انداخته بود. درست توی قلب خانه، یک اتاقِ امن بود. اتاقِ امن، یعنی جایی که نشود از بیرون، تحرک آدم‌های توش را تشخیص داد. یخچالِ خانه هم به برق بود و آدم‌هایی که قبل ما، توی خانه پناه گرفته بودند، چیزهایی برای خوردن، توش جا گذاشته بودند. فرهاد از زیر یکی از مبل‌ها یک کلاش و چند تا نارنجک کشید بیرون. خودش قبلا این‌ها را گذاشته بود آن‌جا. اسلحه را با خودش برد و نارنجک‌ها را گذاشت پیش من؛ برای لحظه‌ی مبادا. رفت که دو تا از دوستان‌مان را پیدا کند و برگردد. توی آن خانه، وسط آن لوکیشنِ آخرالزمانی، تنها ماندم. در و پنجره‌هایی که از قبل باز بوده را باز نگه داشته بودند که زیر رصد پهپادها، شکل ظاهری خانه تغییری نکند. بادِ پاییزی هِی این درها را به هم می‌کوبید و چیزهای توی خانه را تکان می‌داد؛ عادتِ بدِ بادها! اوهام، مثل قطره‌ی جوهری که توی لیوانِ آب می‌افتد، آرام اما پیش‌رونده، توی ذهنم منتشر می‌شد. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده | چهارشنبه | ۲۳ آبان ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir