eitaa logo
تارگپ| محسن حسن‌زاده
329 دنبال‌کننده
170 عکس
16 ویدیو
1 فایل
•| ما راویانِِ قصه‌هایِ رفته از یادیم/ ما فاتحانِ شهرهای رفته بر بادیم...|• •| روزنوشت‌هایِ محسن حسن‌زاده؛ خبرنگار و روایت‌نویس...|•
مشاهده در ایتا
دانلود
تارگپ| محسن حسن‌زاده
پیجِ ابراهیم از نهم سپتامبر دیگر به‌روزرسانی نشده... کاش لااقل دخترِ کوچکش فیلمِ لحظه‌ی شهادتِ پدرش
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۳۱ بخش سوم همین‌جا توی پرانتز بگویم که دیشب، ساعتی را با رفیقِ ابراهیم گذراندم. خودش از مجاهدان بود. هرجای دست و بالش را که می‌توانست نشان بدهد، نشان داد؛ جای جدیدی برای تتو زدن نمانده بود. روی ساعد دستش، تصویر حاج‌قاسم را تتو زده بود و پشتش، تصویر سیدحسن را. روی گردنش هم امضای سید تتو شده بود که به شوخی می‌گفت خود سید برام امضا کرده. کی این تتوها را روی دست و بالِ جوانِ مجاهد کشیده بود؟ بله! ابراهیم! جوان می‌گفت ابراهیم تتوآرتیستِ درجه‌ی یکِ لبنان بود؛ با روزی هزار دلار درآمد اما این درآمد را گذاشت و رفت جبهه جنوب و چند روز بعد فیلم مجاهدتش و شهادتش، این‌طوری فراگیر شد. می‌گفت دو سه تا بچه‌ی قد و نیم‌قد دارد که بزرگ‌ترینشان، هفت‌ساله است. و کاش دختر کوچک ابراهیم، فیلم لحظه‌ی شهادت پدرش را ندیده باشد. پرانتز بسته! این، چهره‌ی واقعی مقاومت است. همین‌طوری اگر ادامه پیدا کند، اگر عملیات رشد کند، اگر امکانات بهنگام برسد، اگر ایران و عراق و یمن و دمشق، هم‌چنان حمایت کنند و حمایت‌هایشان را تشدید کنند، ورق برمی‌گردد؛ بلى إن تصبروا و تتقوا و يأتوكم من فورهم هذا يمددكم ربكم بخمسة آلاف من الملائكة مسومين... محسن حسن‌زاده | پنج‌شنبه | ۱۰ آبان ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir
پرنده رفت و نیامد، پرنده بال نداشت پرنده آمدنش دیگر احتمال نداشت پرنده در افقی ناتمام گم شده بود و مادر از غم او روز و ماه و سال نداشت... @targap
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۳۲ بخش اول ادامه روایت گفتگو با علا القبیسی؛ لبنان یکی از آزادترین کشورهای دنیا در حوزه رسانه است؛ این نظرِ علاء القبیسی است. علاء می‌گوید پیش از این که دوبی در حوزه رسانه رشد کند، مهم‌ترین ساختمانِ الجزیره و العربیه در بیروت بود. این‌جا برای تاسیس رسانه، محدودیت خاصی وجود ندارد؛ فیلترینگ هم. علاء همین‌جا نقدش به سیاست‌های رسانه‌ای ایران را ردیف می‌کند. رسانه‌های ایران همه سپرند! کسی نمی‌تواند، نمی‌داند چطوری باید تهاجم کند. در شرایطی که صد و اندی رسانه علیه ایران کار می‌کنند، سپر بودن کافی نیست؛ باید یاد می‌گرفتند که بجنگند. سیستم تربیتی و آموزشی هم دفاعی است، سلبی است؛ نه هجومی. از ایران گذشته، علاء می‌گوید آزادی رسانه‌ای در لبنان باعث شده که نگاه مردم به رسانه، منطقی باشد. اما الان رسانه باید چه بگوید که نمی‌گوید؟ هیچ! الان مرحله‌ی حرف نیست، مرحله‌ی عمل است. چرا بعد از چهل سال، تبیین، جهاد شد؟ چون اول باید کار کرد و بعد حرف زد. عمل مضارع است و حرف ماضی. القصه؛ شیعه‌ی لبنان، فریبِ داده‌های رسانه‌ایِ معارضان را نمی‌خورد. این که آمریکا اشک تمساح بریزد که "جلوی کشتن مردم را در فلان‌جا بگیرید" شیعه‌ی لبنان را می‌خنداند. چشمِ مردم به دهان سید بود: منتظر چیزی باشید که می‌بینید، نه چیزی که می‌شنوید. لذا این روزها، مردم منتظر دیدنِ فعل رزمندگان‌ در معرکه‌اند. این‌جا موشک است که حرف می‌زند. فرماندهان را که زدند، سفیر آمریکا در بیروت، رسما سران مخالفان را جمع کرد و چشم توی چشم رسانه‌ها گفت که برای دورانِ پساحزب‌الله آماده شوید. نشد؛ نتوانستند. چه می‌شود؟ این سوال ساده‌ای است که این روزها حریصانه از هرکسی که می‌بینم می‌پرسم؛ و پاسخ پیچیده‌ای دارد. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده | جمعه | ۱۱ آبان ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir
📌 بیروت ایستاده در غبار - ۳۲ بخش دوم علاء می‌گوید این شرایط ادامه پیدا کند، ظرف یکسالِ آینده، از شدت مخالفت‌ها با حزب‌الله کم می‌شود؛ گروه‌ها و آدم‌ها، به حزب‌الله نزدیک‌تر می‌شوند. یک زنِ مسیحی چند روز قبل توی دیداری از علاء پرسیده که احیانا رصد که نمی‌شود؟ می‌ترسیده از حضور علاء. می‌ترسیده اما هم‌زمان گریه می‌کرده که خدا کند سیدحسن زنده باشد. پیرزنِ مسیحی دیگری در حلب به علاء گفته بود که کاش سیدحسن زنده باشد و من هم زنده بمانم و بروم حج مسیحیان در قدس؛ سید نباشد، این آرزو محقق نمی‌شود. چه می‌شود؟ آمریکا تا حالا مستقیما اعلام نکرده که وسط میدان است؛ غیرعلنی در جنگ شرکت کرده و خب، اگر رسما و با همه توان وارد جنگ شود، آتش تهیه ما باید متفاوت باشد. امارات را هم باید زیر نظر داشت. امارات، دشمنِ درجه‌ی یک حزب‌الله است؛ سعودی و دیگر دولت‌های معارض، در رتبه‌های بعدی‌اند. امارات، دشمنِ هوشمندی است. بزرگ‌ترین بنری که توی لبنان دیده‌ام، بنری است که روی آن نوشته: امارات معک یا لبنان! هواپیمای حامل کمک‌های ایران تهدید می‌شود اما هواپیمای بزرگ اماراتی توی فرودگاه بیروت فرود می‌آید؛ چی با خودش آورده؟ ۲ هزار بسته‌ی غذایی برای یک و نیم میلیون آواره! زمان که بگذرد، دولت‌ها و آدم‌ها بیش از پیش حقیقتشان را آشکار می‌کنند. علاء می‌گوید از این‌جای ماجرا اعتقادِ محض است. کار به مو می‌رسد اما پاره نمی‌شود. این‌جا نوک پیکانِ جبهه حق، در برابر تمام باطل قرار گرفته؛ کار به مو برسد، نصرالله می‌رسد؛ وما النصر إلا من عند الله! علاء می‌گوید بله ممکن است ما ذلیل شویم؛ اما وَلَقَدْ نَصَرَكُمُ اللَّهُ بِبَدْرٍ وَأَنتُمْ أَذِلَّةٌ... چرا نصر می‌رسد؟ بسم‌الله؛ یک: چون نسبت ما با امر الهی دارد تغییر می‌کند. دو: چون داریم به درک درست‌تری از شرایط می‌رسیم. سه: عملِ ما دارد متفاوت می‌شود. علاء بی‌پرده می‌گوید که برخی از فرماندهانی که شهید شدند، کسانی بودند که نتوانستند فضای جنگ جدید را درک کنند و نسلِ جدید علی‌رغمِ این که نیاز به پختگی دارد؛ اما با حرب الکترونیکی آشناتر است. بعدِ سید، ده هزار فرمانده منفرد داریم! این فنر، دیگر رها شده اگر کسی آن را فشرده نکند؛ اگر بگذارند. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده | جمعه | ۱۱ آبان ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۳۲ بخش سوم این جنگ چگونه از نسل‌های نو نیرو می‌گیرد؟ روایت؛ روایتِ درست و حسابی؛ روایتِ واقعی. علاء می‌گوید چند ماه قبل شهادت سید، نزدیک ۴۰ جا روایت‌گری کرده و ارزیابی‌ش از بازخوردهای نسل جدید شیعه خوب است. دخترِ دوازده‌ساله‌ی علاء ممکن است هزار تا نقد به تشکیلات حزب‌الله داشته باشد اما توی مراسم تشییع شهدا که رسانه‌ای میکروفون را می‌گیرد سمتش، سخن‌رانیِ زینبی می‌کند. بگذریم... یک عراقی چند روز قبل به علاء گفته که اگر چنین اتفاقی در عراق رخ می‌داد، ما فلج می‌شدیم. علاء می‌گوید ما تصمیم گرفتیم؛ تصمیم گرفتیم که از پا نیفتیم. چشم‌های علاء قرمز می‌شود. می‌گوید کسانی هستند که مرا می‌بینند و در آغوشم می‌گیرند و سرِ شهادت سید گریه می‌کنند؛ من اما سنگم. سنگم تا روز پایان ماموریت. من به عکس‌های سید توی خیابان‌ها نگاه نمی‌کنم؛ نمی‌توانم نگاه کنم. صدای سید را نمی‌شنوم؛ نمی‌توانم اما ما تصمیم گرفته‌ایم که از این معبر، عبور کنیم. و چه کارِ خوبی بود تشییع نکردن سید. علاء می‌گوید تشییع اگر برگزار می‌شد، این آتش می‌خوابید. می‌گویم ماها در فارسی می‌گوییم خاک سرد است؛ انگار آدمی‌زاد را تسلی می‌دهد و ما الان به تسلی نیاز نداریم. علاء می‌گوید ما تصمیم گرفتیم که ماتم نگیریم؛ مجلس ختم نگیریم تا وقتی که یا ما تمام شویم یا ماموریتمان تمام شود... دوباره بخوانید؛ در این جنگ یا ما تمام می‌شویم، یا ماموریتمان. محسن حسن‌زاده | جمعه | ۱۱ آبان ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۳۳ جوان می‌گفت انبارهای کتاب ضاحیه را زیر آتش خالی کردیم؛ هرکس شنید سرزنش‌مان کرد اما ما می‌خواستیم که مردم حتی وسط جنگ هم کتاب بخوانند. برادرِ لبنانی‌مان، این‌ها را می‌گوید اما وقتی از وضعیت علمی این‌جا می‌پرسم، سر از جاهای عجیب و غریبی درمی‌آوریم. -ما نمی‌خواهیم قطب علمی باشیم؛ می‌خواهیم مصرف‌کننده‌ی علم شما باشیم. می‌پرسد فکر می‌کنی این جمله را چه کسی گفته؟ منتظر نمی‌ماند. می‌گوید یکی از علمای ایران به من گفت که در گفتگویی که با سیدهاشم صفی‌الدین داشته، این جمله را از او شنیده. می‌گفت ما جمعیت‌مان کم است؛ خرد و کلان و پیر و جوان‌مان هم رزمنده شویم، باز در برابرِ اسرائیل باید بیش‌تر شویم. می‌گفت خودش در جلسه‌ای از سیدحسن شنیده که رهبری سال‌ها قبل از او خواسته که فعالیت‌هایشان را در جهت نابودی اسرائیل تنظیم کنند و سیدحسن هم گفته که دیگر وظیفه‌ای جز این نمی‌شناسد. جوان، این‌ها را می‌گوید که تاکید کند ما می‌جنگیم؛ شما تولید علم کنید. می‌گوید اگر از این حرف تعجب می‌کنید، در نگاهِ امتی‌تان تجدیدنظر کنید. ما اگر یکی هستیم، اگر همه زیر چتر انقلابیم، باید طوری عمل کنیم کانه در یک کشور واحدیم. فارغ از علوم تجربی، لبنان به آگاهی‌های معنوی ایران هم نیاز دارد. جای خالی نهضت ترجمه این‌جا به شدت احساس می‌شود. چند هفته قبل، وقتی توی محله‌ی فتح‌الله، دختر نوجوانی را دیدیم که با ترجمه‌ی "سلام بر ابراهیم" دلداده‌ی شهید ابراهیم هادی شده بود، چیزهایی نوشتیم اما حالا جوانِ لبنانی رسما دارد مذمت‌مان می‌کند سر این که نهضت ترجمه را جدی نگرفته‌ایم. القصه؛ کمک به جبهه مقاومت، فقط مالی نیست؛ تولید علم، نشر آگاهی و تلاش برای گسترش ارتباطات فرهنگی هم کمک به جبهه مقاومت است. محسن حسن‌زاده | جمعه | ۱۱ آبان ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۳۴ علیه اشباح بخش اول پیش‌نوشت: این روایت، ماجرا ندارد؛ فقط چیزی از جنسِ "درک موقعیت" است؛ موقعیتی خطیر و وهم‌انگیز در یکی از مبارک‌ترین خاک‌های سرخِ جهان. آن اوایل، یک روزِ کامل، نگاهم به جداریات بود؛ دیوارنوشته‌های بیروت. کسی، جایی نزدیکِ قبر رفیق الحریری نوشته بود:"بمب‌های فسفری برای جنوب، آتش‌بازی برای بیروت" درست نفهمیدمش تا آن چند شبِ بیتوته در شقرا رسید؛ چند کیلومتریِ اراضی اشغالی. بله! چیزی که در بیروت اتفاق می‌افتد، در برابرِ اتفاقاتِ جنوب، آتش‌بازی است. سوار موتور بودیم. هنوز ثلث راه را نرفته بودیم که جایی دور و برمان، صدای دو تا انفجارِ مهیب، شنیدیم. داشتم سرک می‌کشیدم که قارچِ کج‌وکوله‌ی دودِ توی آسمان را ببینم که فرهاد گفت این یکی را ما زدیم؛ "ما" توی بازارِ فلسطینی‌ها در صور، کمی خرت‌وپرت خریدیم و چهار تا شاورما. دو تا از شاورماها، سهم بچه‌های جنوب بود. تا شاورماها آماده شود، چند دقیقه‌ای زیر نیم‌چه‌سایبانِ کنار ساندویچی نشستیم. مردِ کامل‌سنی آمد و به عربی دست و پا شکسته بهمان فهماند که ایرانی است، که خانه‌اش جنوب بوده و حالا آواره شده. فکر می‌کرد لبنانی هستیم. سخت بود براش اما هرطور بود منظورش را فهماند که: می‌خواهید روی پیشانی موتورتان با خط خوش چیزی بنویسم؟(و پولی بگیرم) فرصت سناریوی ذهنی ساختن نشد؛ افتادیم توی جاده. خرابی‌ها از چند کیلومتریِ شقرا شدیدتر می‌شد. این فکرِ خام داشت توی سرم شکل می‌گرفت که چقدر حجم خرابی‌ها بالاست! که فرهاد باز آمد وسط فکرم: نسبت این خرابی‌ها، به خانه‌های سالم، مجموعا کم است؛ عمده‌ی خرابی‌ها هم دو طرف جاده‌ی اصلی است؛ زدنِ ویترین به قصد ارعاب. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده | چهارشنبه | ۲۳ آبان ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۳۴ علیه اشباح بخش دوم از روی سنگ و شیشه‌ها رفتیم و موتور آخ نگفت. چندبار توی راه ایستادیم تا پهپادها بی‌خیال‌مان شوند. آخرین منزل‌گاهِ نزدیک شقرا، موتور را گذاشتیم توی یک پارکینگ و روی پله‌های وسط باغ‌چه‌ای کنار راه نشستیم. اولین‌بار بود پهپادی که توی چله‌ی گذشته فقط صداش را شنیده بودیم، می‌دیدم. این‌بار فقط سیما بود، بی‌صدا. پهپاد، بی‌سروصدا، کمی توی آسمان چرخ خورد و بعد جنگنده‌ها توی آسمان غریدند و صدای دو تا انفجارِ مهیب، پیچید توی آن کوه و کمرِ سرسبز. چند دقیقه‌ی بعد، دوباره هواپیما و دوباره انفجارها... منتظر محو شدن پهپاد توی آسمان ماندیم و دوباره زدیم به دل جاده. به شقرا خوش آمدید! شقرا، این روزها و شب‌ها مثل لوکیشنِ فیلم‌های آخرالزمانی است؛ منطقه‌ای ظاهرا خالی از سکنه و وهم‌آلود که بمب‌ها تک و توک، خانه‌های ویلایی‌ش را ویران کرده‌اند. انگار گردِ مرگ پاشیده بودند روی صورت شقرا. سکوت بود و این سکوت را فقط صدای جنگنده‌ها و انفجارها می‌شکست. کوچه‌پس‌کوچه‌های شقرا را بالا و پایین کردیم. این‌جا "چه می‌جوییم؟ انسان!" آدم‌های واقعی! موتور را زیر سایه‌بان خانه‌ای پنهان کردیم و درخت به درخت رفتیم تا خانه‌مان را پیدا کنیم. درخت‌های زیتون، شاخه‌های سبزِ صلح، دیوارِ دفاعی‌مان بودند در برابر پهپادها. به والذاریاتی از روی در و دیوارها و زیر درخت‌ها خودمان را رساندیم به خانه‌مان. خانه‌ی ما، یعنی خانه‌ی مردم که درش باز است و ما می‌خواهیم تا شب نشده، آن‌جا پناه بگیریم. تقدیر، چیز عجیبی است. اگر چند ماه قبل می‌گفتند که چندماه بعد، هزارها کیلومتر آن‌طرف‌تر از زمین‌مان، میهمانِ بی‌دعوتِ خانواده‌ای می‌شوم که خودشان نیستند، باورم نمی‌شد. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده | چهارشنبه | ۲۳ آبان ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۳۴ علیه اشباح بخش سوم از ظاهر خانه برمی‌آمد که دو زوجِ جوان توی دو طبقه‌ی این خانه ساکن بوده‌اند؛ با چند تا بچه‌ی کم‌سن‌وسال‌. وسایل بازی بچه‌ها، گهواره و تخت‌های بچگانه، یک اتاق مخصوصِ بچه که توش کلی لباس و کفش بچگانه بود و نقاشی‌ها و مقواهایی که همه‌جا حتی روی لوستر خانه هم نصب شده بود، نشان می‌داد که توی این خانه، خوش‌به‌حالِ بچه‌ها بوده. زنانِ خانه هم گویا کدبانو بوده‌اند. بیست‌سی‌تا شیشه‌ی ترشی و کلی گیاهِ خشک‌شده‌ی تر و تمیز، توی راه‌پله بود. ساعتِ کنار در ورودی، روی یک ربع به نُه، ایستاده و شیشه‌های در و بعضی از پنجره‌های ورودی خانه ریخته بود. ساعت را احتمالا موج یکی از انفجارهای نزدیک، از کار انداخته بود. درست توی قلب خانه، یک اتاقِ امن بود. اتاقِ امن، یعنی جایی که نشود از بیرون، تحرک آدم‌های توش را تشخیص داد. یخچالِ خانه هم به برق بود و آدم‌هایی که قبل ما، توی خانه پناه گرفته بودند، چیزهایی برای خوردن، توش جا گذاشته بودند. فرهاد از زیر یکی از مبل‌ها یک کلاش و چند تا نارنجک کشید بیرون. خودش قبلا این‌ها را گذاشته بود آن‌جا. اسلحه را با خودش برد و نارنجک‌ها را گذاشت پیش من؛ برای لحظه‌ی مبادا. رفت که دو تا از دوستان‌مان را پیدا کند و برگردد. توی آن خانه، وسط آن لوکیشنِ آخرالزمانی، تنها ماندم. در و پنجره‌هایی که از قبل باز بوده را باز نگه داشته بودند که زیر رصد پهپادها، شکل ظاهری خانه تغییری نکند. بادِ پاییزی هِی این درها را به هم می‌کوبید و چیزهای توی خانه را تکان می‌داد؛ عادتِ بدِ بادها! اوهام، مثل قطره‌ی جوهری که توی لیوانِ آب می‌افتد، آرام اما پیش‌رونده، توی ذهنم منتشر می‌شد. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده | چهارشنبه | ۲۳ آبان ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۳۴ علیه اشباح بخش چهارم فرهاد که رفت، روی یکی از مبل‌های اتاقِ وسطِ خانه، دراز کشیدم‌. انفجارها پی‌درپی زمین و خانه را می‌لرزاندند. تا هفت‌تاش را شمردم و خوابم برد. تا فرهاد برگردد، نزدیک غروب شده بود. بچه‌هایی که رفته بود پی‌شان، توی خانه‌شان نبودند؛ نگران‌شان شدیم اما خب، شب کاری از دست کسی برنمی‌آمد.(روز هم!) دوربین‌های حرارتی، همین ۳۷ درجه حرارتِ ناقابل را آلت قتاله می‌کنند. تلویزیون را به لطف صفحاتِ خورشیدیِ روی سقف خانه، روشن کردیم. صوت محزونِ عربی داشت دعای کمیل می‌خواند: و من کادنی، فکده... وقت نماز مُهر پیدا نکردیم؛ توی خانه، هم نشانه‌های شیعه بودن را می‌شد دید و هم نشانه‌های سنی بودن را. شب را توی شبکه‌های خبری می‌چرخیدیم. وسط اخبار، همان‌جایی که یک سرباز، نزدیکِ ورودی صیدا نگهمان داشت که:"توی لاین مخالف، از آن‌طرفش بروید نه این‌طرف" را داشت نشان می‌داد(با اصلِ توی لاین مخالف رفتن‌مان مشکلی نداشت!) یک ماشین را دقیقا همان‌جا زده بودند و چند نفر شهید و مجروح شده بودند. زیرنویس الجزیره هی می‌نوشت که طی سه روز گذشته، ۴۷ نفر در غزه شهید شده‌اند. تصاویر، دردناک بودند. بدن‌های بی‌جانِ زیر آوارمانده را توی تصاویر نشان می‌دادند. آدمی‌زاد خودش را می‌گذارد جای آن بدن‌ها؛ که اگر این ساختمان را بزنند، من کجای این آوارها می‌مانم؟ شب، کش آمد؛ خیلی. ساعت نداشتیم. بدون ساعت، انگار زمان یک عنصرِ سیال است که هرقدر دلش بخواهد کوتاه و بلند می‌شود. شب، بالاخره رفت. صبح، صدای چند ضربه به درِ ورودیِ پایین، بیدارمان کرد. کلاش‌هایمان را برداشتیم و آرام از پله‌ها رفتیم پایین. وسط راه‌پله، پنجره‌ای بود با چشم‌اندازی محدود از شهر متروک. خبری نبود. دوستان‌مان را صدا زدیم، جوابی نیامد. از دور، صدای شلیک پیاپیِ اسلحه سبک می‌آمد. وسط آن تعلیق، هزار جور فکر و خیال می‌آید به سر آدمی‌زاد: نکند، اشغالگرها، وقتی ما خواب بودیم پیش‌رَوی کرده‌اند و این صداها، صدای درگیری زمینی است. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده | چهارشنبه | ۲۳ آبان ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۳۴ علیه اشباح بخش پنجم مغزِ لعنتی، گاهی آدم را کلافه می‌کند. یک عطر آدم را می‌برد به خاطره‌ای دور، یک صدا، در ذهن، قصه‌های عجیب می‌سازد، یک تصویرِ ناقص، توی ذهن به سناریویی موحش تبدیل می‌شود و قس‌علیهذا. وسط این فکرها بودم که صدای ناله‌ی کش‌دار یک مرد، زد زیرِ میزِ آن سکوت مطلق. داشتیم خودمان را با "ان‌شاءالله اشتباه شنیدیم" تسلی می‌دادیم که دوباره صدای ناله آمد و سه‌باره... فرهاد رفت دنبال منشا صدا. من دوباره توی خانه با صدای جنگنده‌ها و انفجارها تنها ماندم. تشخیص این که صداها، صدای انفجار است یا صدای شلیک خودی، گاهی دشوار بود. چند دقیقه بعد، یکی از موج‌های انفجار، بی‌محابا آمد توی خانه. رفتم پشت پنجره‌ی یکی از اتاق‌ها که بیرون را نگاه کنم، موج انفجار دوم، شدیدتر خورد توی صورتم. نیامدن فرهاد، طولانی شد. از ظهر گذشته بود که کسی صدام کرد. آمدم تا دم در اما کسی نبود. نیم‌ساعتی معطل ماندم. دوباره تا دم در آمدم. از پشت پنجره بیرون را نگاه کردم. پشت نرده‌هایی که از روش پریده بودیم و آمده بودیم زیر سقفِ جلوی خانه، کمی نان و چیپس گذاشته بودند و دو سه تا نوشابه و الخ. کسی نبود. آرام رفتم بیرون. صدای کسی آمد. به دو برگشتم توی خانه اما صدا بلندتر شد. فرهاد بود! کمی دورتر از خانه، زیر یکی از درخت‌های زیتون، نشسته بود. پهپادِ بالای سرش، نمی‌گذاشت بیاید تو؛ رفت و آمد، خانه را ناامن‌تر می‌کرد. کمی دورتر از فرهاد زیر یکی از درخت‌ها نشستم تا شر پهپاد از سرمان کم شود. می‌گفت آن صدای ناله، صدای آواز خواندنِ ابوعلی بوده! درباره‌اش می‌نویسم. چند دقیقه‌ی بعد با فرهاد رفتیم تو و هنوز لب به آن چیپس و نوشابه نزده، صدای مصطفی از پایین پله‌ها آمد. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده | چهارشنبه | ۲۳ آبان ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir
.📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۳۴ علیه اشباح بخش ششم مصطفی، ده‌دوازده‌روزی این‌جاها بوده. سه‌تایی رفتیم زیر سه تا درخت زیتون، با فاصله نشستیم. مصطفی داشت تعریف می‌کرد که این روزهایش چطور گذشته و من هنوز محو این لوکیشن آخرالزمانی بودم. انگار تا چشم کار می‌کرد، فقط ما بودیم. کجا؟ چند کیلومتریِ اراضی اشغالی. توی مسیرِ آمدن، جایی تابلو زده بودند، قدس: ۱۹۹ کیلومتر؛ و ما حالا بیش از هر زمان دیگری به قدس نزدیک بودیم. مدتی را زیر درخت‌ها با مصطفی گپ زدیم. ابوعلی هم خودش را رساند. ابوعلی، شخصیتِ جالبی دارد. داش‌مشتی است و مردِ جنگ‌؛ یک مردِ جنگیِ خون‌سرد. ابوعلی، ماه‌هاست که توی جنوب، دارد فعالیت می‌کند. پشت آن چهره‌ی جدیِ خشن، یک روحِ لطیفِ صیقل‌خورده هست. مصطفا می‌گفت، ابوعلی وسط این انفجارها، دلش حتی برای حیوانات هم می‌تپد. چند بار توی این روزهای شعله‌ور شدن جنگ، حیواناتِ گرفتار را نجات داده. دیدن لاشه‌ی سگی که چند روز قبل، نزدیک بوده بهش حمله کند، متاثرش می‌کند. یا چند روز قبل، سگِ هاری را که افتاده بود توی استخر خانه‌ای و گرسنگی داشت می‌بُردش به سمت مرگ، نجات داده. کارش توی حزب اداری بوده اما با وجود مخالفت فرماندهان، اصرار داشته که بیاید توی منطقه جنگی مستقر شود. من این‌جا فهمیدم که جنگ آدم را زمخت می‌کند و جهاد لطیف‌. این‌طوری است که توی پس‌زمینه‌ی قارچِ دودِ سر به فلک کشیده، توجه ابوعلی را اسبی جلب می‌کند که لاغر شده. ابوعلی نمی‌خواهد حالا شهید شود؛ آرزوش این است که درست کنار مسجدالاقصی، یک قهوه‌خانه بزند به عشق بچه‌های "تهرون"! ادامه دارد... محسن حسن‌زاده | چهارشنبه | ۲۳ آبان ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir