📌 #لبنان
بیروت، ایستاده در غبار - ۳۲
بخش سوم
این جنگ چگونه از نسلهای نو نیرو میگیرد؟ روایت؛ روایتِ درست و حسابی؛ روایتِ واقعی.
علاء میگوید چند ماه قبل شهادت سید، نزدیک ۴۰ جا روایتگری کرده و ارزیابیش از بازخوردهای نسل جدید شیعه خوب است. دخترِ دوازدهسالهی علاء ممکن است هزار تا نقد به تشکیلات حزبالله داشته باشد اما توی مراسم تشییع شهدا که رسانهای میکروفون را میگیرد سمتش، سخنرانیِ زینبی میکند. بگذریم...
یک عراقی چند روز قبل به علاء گفته که اگر چنین اتفاقی در عراق رخ میداد، ما فلج میشدیم.
علاء میگوید ما تصمیم گرفتیم؛ تصمیم گرفتیم که از پا نیفتیم.
چشمهای علاء قرمز میشود. میگوید کسانی هستند که مرا میبینند و در آغوشم میگیرند و سرِ شهادت سید گریه میکنند؛ من اما سنگم. سنگم تا روز پایان ماموریت. من به عکسهای سید توی خیابانها نگاه نمیکنم؛ نمیتوانم نگاه کنم. صدای سید را نمیشنوم؛ نمیتوانم اما ما تصمیم گرفتهایم که از این معبر، عبور کنیم.
و چه کارِ خوبی بود تشییع نکردن سید. علاء میگوید تشییع اگر برگزار میشد، این آتش میخوابید. میگویم ماها در فارسی میگوییم خاک سرد است؛ انگار آدمیزاد را تسلی میدهد و ما الان به تسلی نیاز نداریم.
علاء میگوید ما تصمیم گرفتیم که ماتم نگیریم؛ مجلس ختم نگیریم تا وقتی که یا ما تمام شویم یا ماموریتمان تمام شود...
دوباره بخوانید؛ در این جنگ یا ما تمام میشویم، یا ماموریتمان.
محسن حسنزاده |
جمعه | ۱۱ آبان ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
📌 #لبنان
بیروت، ایستاده در غبار - ۳۳
جوان میگفت انبارهای کتاب ضاحیه را زیر آتش خالی کردیم؛ هرکس شنید سرزنشمان کرد اما ما میخواستیم که مردم حتی وسط جنگ هم کتاب بخوانند.
برادرِ لبنانیمان، اینها را میگوید اما وقتی از وضعیت علمی اینجا میپرسم، سر از جاهای عجیب و غریبی درمیآوریم.
-ما نمیخواهیم قطب علمی باشیم؛ میخواهیم مصرفکنندهی علم شما باشیم.
میپرسد فکر میکنی این جمله را چه کسی گفته؟ منتظر نمیماند. میگوید یکی از علمای ایران به من گفت که در گفتگویی که با سیدهاشم صفیالدین داشته، این جمله را از او شنیده.
میگفت ما جمعیتمان کم است؛ خرد و کلان و پیر و جوانمان هم رزمنده شویم، باز در برابرِ اسرائیل باید بیشتر شویم.
میگفت خودش در جلسهای از سیدحسن شنیده که رهبری سالها قبل از او خواسته که فعالیتهایشان را در جهت نابودی اسرائیل تنظیم کنند و سیدحسن هم گفته که دیگر وظیفهای جز این نمیشناسد.
جوان، اینها را میگوید که تاکید کند ما میجنگیم؛ شما تولید علم کنید. میگوید اگر از این حرف تعجب میکنید، در نگاهِ امتیتان تجدیدنظر کنید.
ما اگر یکی هستیم، اگر همه زیر چتر انقلابیم، باید طوری عمل کنیم کانه در یک کشور واحدیم.
فارغ از علوم تجربی، لبنان به آگاهیهای معنوی ایران هم نیاز دارد. جای خالی نهضت ترجمه اینجا به شدت احساس میشود. چند هفته قبل، وقتی توی محلهی فتحالله، دختر نوجوانی را دیدیم که با ترجمهی "سلام بر ابراهیم" دلدادهی شهید ابراهیم هادی شده بود، چیزهایی نوشتیم اما حالا جوانِ لبنانی رسما دارد مذمتمان میکند سر این که نهضت ترجمه را جدی نگرفتهایم.
القصه؛ کمک به جبهه مقاومت، فقط مالی نیست؛ تولید علم، نشر آگاهی و تلاش برای گسترش ارتباطات فرهنگی هم کمک به جبهه مقاومت است.
محسن حسنزاده |
جمعه | ۱۱ آبان ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
📌 #لبنان
بیروت، ایستاده در غبار - ۳۴
علیه اشباح
بخش اول
پیشنوشت: این روایت، ماجرا ندارد؛ فقط چیزی از جنسِ "درک موقعیت" است؛ موقعیتی خطیر و وهمانگیز در یکی از مبارکترین خاکهای سرخِ جهان.
آن اوایل، یک روزِ کامل، نگاهم به جداریات بود؛ دیوارنوشتههای بیروت. کسی، جایی نزدیکِ قبر رفیق الحریری نوشته بود:"بمبهای فسفری برای جنوب، آتشبازی برای بیروت"
درست نفهمیدمش تا آن چند شبِ بیتوته در شقرا رسید؛ چند کیلومتریِ اراضی اشغالی. بله! چیزی که در بیروت اتفاق میافتد، در برابرِ اتفاقاتِ جنوب، آتشبازی است.
سوار موتور بودیم. هنوز ثلث راه را نرفته بودیم که جایی دور و برمان، صدای دو تا انفجارِ مهیب، شنیدیم. داشتم سرک میکشیدم که قارچِ کجوکولهی دودِ توی آسمان را ببینم که فرهاد گفت این یکی را ما زدیم؛ "ما"
توی بازارِ فلسطینیها در صور، کمی خرتوپرت خریدیم و چهار تا شاورما. دو تا از شاورماها، سهم بچههای جنوب بود. تا شاورماها آماده شود، چند دقیقهای زیر نیمچهسایبانِ کنار ساندویچی نشستیم. مردِ کاملسنی آمد و به عربی دست و پا شکسته بهمان فهماند که ایرانی است، که خانهاش جنوب بوده و حالا آواره شده. فکر میکرد لبنانی هستیم. سخت بود براش اما هرطور بود منظورش را فهماند که: میخواهید روی پیشانی موتورتان با خط خوش چیزی بنویسم؟(و پولی بگیرم)
فرصت سناریوی ذهنی ساختن نشد؛ افتادیم توی جاده. خرابیها از چند کیلومتریِ شقرا شدیدتر میشد. این فکرِ خام داشت توی سرم شکل میگرفت که چقدر حجم خرابیها بالاست! که فرهاد باز آمد وسط فکرم: نسبت این خرابیها، به خانههای سالم، مجموعا کم است؛ عمدهی خرابیها هم دو طرف جادهی اصلی است؛ زدنِ ویترین به قصد ارعاب.
ادامه دارد...
محسن حسنزاده |
چهارشنبه | ۲۳ آبان ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
📌 #لبنان
بیروت، ایستاده در غبار - ۳۴
علیه اشباح
بخش دوم
از روی سنگ و شیشهها رفتیم و موتور آخ نگفت. چندبار توی راه ایستادیم تا پهپادها بیخیالمان شوند. آخرین منزلگاهِ نزدیک شقرا، موتور را گذاشتیم توی یک پارکینگ و روی پلههای وسط باغچهای کنار راه نشستیم. اولینبار بود پهپادی که توی چلهی گذشته فقط صداش را شنیده بودیم، میدیدم. اینبار فقط سیما بود، بیصدا.
پهپاد، بیسروصدا، کمی توی آسمان چرخ خورد و بعد جنگندهها توی آسمان غریدند و صدای دو تا انفجارِ مهیب، پیچید توی آن کوه و کمرِ سرسبز. چند دقیقهی بعد، دوباره هواپیما و دوباره انفجارها...
منتظر محو شدن پهپاد توی آسمان ماندیم و دوباره زدیم به دل جاده.
به شقرا خوش آمدید!
شقرا، این روزها و شبها مثل لوکیشنِ فیلمهای آخرالزمانی است؛ منطقهای ظاهرا خالی از سکنه و وهمآلود که بمبها تک و توک، خانههای ویلاییش را ویران کردهاند.
انگار گردِ مرگ پاشیده بودند روی صورت شقرا. سکوت بود و این سکوت را فقط صدای جنگندهها و انفجارها میشکست.
کوچهپسکوچههای شقرا را بالا و پایین کردیم. اینجا "چه میجوییم؟ انسان!" آدمهای واقعی!
موتور را زیر سایهبان خانهای پنهان کردیم و درخت به درخت رفتیم تا خانهمان را پیدا کنیم. درختهای زیتون، شاخههای سبزِ صلح، دیوارِ دفاعیمان بودند در برابر پهپادها. به والذاریاتی از روی در و دیوارها و زیر درختها خودمان را رساندیم به خانهمان.
خانهی ما، یعنی خانهی مردم که درش باز است و ما میخواهیم تا شب نشده، آنجا پناه بگیریم.
تقدیر، چیز عجیبی است. اگر چند ماه قبل میگفتند که چندماه بعد، هزارها کیلومتر آنطرفتر از زمینمان، میهمانِ بیدعوتِ خانوادهای میشوم که خودشان نیستند، باورم نمیشد.
ادامه دارد...
محسن حسنزاده |
چهارشنبه | ۲۳ آبان ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
📌 #لبنان
بیروت، ایستاده در غبار - ۳۴
علیه اشباح
بخش سوم
از ظاهر خانه برمیآمد که دو زوجِ جوان توی دو طبقهی این خانه ساکن بودهاند؛ با چند تا بچهی کمسنوسال. وسایل بازی بچهها، گهواره و تختهای بچگانه، یک اتاق مخصوصِ بچه که توش کلی لباس و کفش بچگانه بود و نقاشیها و مقواهایی که همهجا حتی روی لوستر خانه هم نصب شده بود، نشان میداد که توی این خانه، خوشبهحالِ بچهها بوده. زنانِ خانه هم گویا کدبانو بودهاند. بیستسیتا شیشهی ترشی و کلی گیاهِ خشکشدهی تر و تمیز، توی راهپله بود.
ساعتِ کنار در ورودی، روی یک ربع به نُه، ایستاده و شیشههای در و بعضی از پنجرههای ورودی خانه ریخته بود. ساعت را احتمالا موج یکی از انفجارهای نزدیک، از کار انداخته بود. درست توی قلب خانه، یک اتاقِ امن بود. اتاقِ امن، یعنی جایی که نشود از بیرون، تحرک آدمهای توش را تشخیص داد.
یخچالِ خانه هم به برق بود و آدمهایی که قبل ما، توی خانه پناه گرفته بودند، چیزهایی برای خوردن، توش جا گذاشته بودند.
فرهاد از زیر یکی از مبلها یک کلاش و چند تا نارنجک کشید بیرون. خودش قبلا اینها را گذاشته بود آنجا. اسلحه را با خودش برد و نارنجکها را گذاشت پیش من؛ برای لحظهی مبادا. رفت که دو تا از دوستانمان را پیدا کند و برگردد.
توی آن خانه، وسط آن لوکیشنِ آخرالزمانی، تنها ماندم. در و پنجرههایی که از قبل باز بوده را باز نگه داشته بودند که زیر رصد پهپادها، شکل ظاهری خانه تغییری نکند.
بادِ پاییزی هِی این درها را به هم میکوبید و چیزهای توی خانه را تکان میداد؛ عادتِ بدِ بادها!
اوهام، مثل قطرهی جوهری که توی لیوانِ آب میافتد، آرام اما پیشرونده، توی ذهنم منتشر میشد.
ادامه دارد...
محسن حسنزاده |
چهارشنبه | ۲۳ آبان ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
📌 #لبنان
بیروت، ایستاده در غبار - ۳۴
علیه اشباح
بخش چهارم
فرهاد که رفت، روی یکی از مبلهای اتاقِ وسطِ خانه، دراز کشیدم. انفجارها پیدرپی زمین و خانه را میلرزاندند. تا هفتتاش را شمردم و خوابم برد.
تا فرهاد برگردد، نزدیک غروب شده بود. بچههایی که رفته بود پیشان، توی خانهشان نبودند؛ نگرانشان شدیم اما خب، شب کاری از دست کسی برنمیآمد.(روز هم!) دوربینهای حرارتی، همین ۳۷ درجه حرارتِ ناقابل را آلت قتاله میکنند.
تلویزیون را به لطف صفحاتِ خورشیدیِ روی سقف خانه، روشن کردیم. صوت محزونِ عربی داشت دعای کمیل میخواند: و من کادنی، فکده...
وقت نماز مُهر پیدا نکردیم؛ توی خانه، هم نشانههای شیعه بودن را میشد دید و هم نشانههای سنی بودن را.
شب را توی شبکههای خبری میچرخیدیم. وسط اخبار، همانجایی که یک سرباز، نزدیکِ ورودی صیدا نگهمان داشت که:"توی لاین مخالف، از آنطرفش بروید نه اینطرف" را داشت نشان میداد(با اصلِ توی لاین مخالف رفتنمان مشکلی نداشت!)
یک ماشین را دقیقا همانجا زده بودند و چند نفر شهید و مجروح شده بودند. زیرنویس الجزیره هی مینوشت که طی سه روز گذشته، ۴۷ نفر در غزه شهید شدهاند.
تصاویر، دردناک بودند. بدنهای بیجانِ زیر آوارمانده را توی تصاویر نشان میدادند. آدمیزاد خودش را میگذارد جای آن بدنها؛ که اگر این ساختمان را بزنند، من کجای این آوارها میمانم؟
شب، کش آمد؛ خیلی. ساعت نداشتیم. بدون ساعت، انگار زمان یک عنصرِ سیال است که هرقدر دلش بخواهد کوتاه و بلند میشود. شب، بالاخره رفت.
صبح، صدای چند ضربه به درِ ورودیِ پایین، بیدارمان کرد. کلاشهایمان را برداشتیم و آرام از پلهها رفتیم پایین. وسط راهپله، پنجرهای بود با چشماندازی محدود از شهر متروک. خبری نبود. دوستانمان را صدا زدیم، جوابی نیامد. از دور، صدای شلیک پیاپیِ اسلحه سبک میآمد. وسط آن تعلیق، هزار جور فکر و خیال میآید به سر آدمیزاد: نکند، اشغالگرها، وقتی ما خواب بودیم پیشرَوی کردهاند و این صداها، صدای درگیری زمینی است.
ادامه دارد...
محسن حسنزاده |
چهارشنبه | ۲۳ آبان ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
📌 #لبنان
بیروت، ایستاده در غبار - ۳۴
علیه اشباح
بخش پنجم
مغزِ لعنتی، گاهی آدم را کلافه میکند. یک عطر آدم را میبرد به خاطرهای دور، یک صدا، در ذهن، قصههای عجیب میسازد، یک تصویرِ ناقص، توی ذهن به سناریویی موحش تبدیل میشود و قسعلیهذا.
وسط این فکرها بودم که صدای نالهی کشدار یک مرد، زد زیرِ میزِ آن سکوت مطلق.
داشتیم خودمان را با "انشاءالله اشتباه شنیدیم" تسلی میدادیم که دوباره صدای ناله آمد و سهباره...
فرهاد رفت دنبال منشا صدا.
من دوباره توی خانه با صدای جنگندهها و انفجارها تنها ماندم.
تشخیص این که صداها، صدای انفجار است یا صدای شلیک خودی، گاهی دشوار بود. چند دقیقه بعد، یکی از موجهای انفجار، بیمحابا آمد توی خانه. رفتم پشت پنجرهی یکی از اتاقها که بیرون را نگاه کنم، موج انفجار دوم، شدیدتر خورد توی صورتم.
نیامدن فرهاد، طولانی شد. از ظهر گذشته بود که کسی صدام کرد. آمدم تا دم در اما کسی نبود. نیمساعتی معطل ماندم. دوباره تا دم در آمدم. از پشت پنجره بیرون را نگاه کردم. پشت نردههایی که از روش پریده بودیم و آمده بودیم زیر سقفِ جلوی خانه، کمی نان و چیپس گذاشته بودند و دو سه تا نوشابه و الخ. کسی نبود. آرام رفتم بیرون. صدای کسی آمد. به دو برگشتم توی خانه اما صدا بلندتر شد. فرهاد بود! کمی دورتر از خانه، زیر یکی از درختهای زیتون، نشسته بود. پهپادِ بالای سرش، نمیگذاشت بیاید تو؛ رفت و آمد، خانه را ناامنتر میکرد.
کمی دورتر از فرهاد زیر یکی از درختها نشستم تا شر پهپاد از سرمان کم شود. میگفت آن صدای ناله، صدای آواز خواندنِ ابوعلی بوده! دربارهاش مینویسم.
چند دقیقهی بعد با فرهاد رفتیم تو و هنوز لب به آن چیپس و نوشابه نزده، صدای مصطفی از پایین پلهها آمد.
ادامه دارد...
محسن حسنزاده |
چهارشنبه | ۲۳ آبان ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
.📌 #لبنان
بیروت، ایستاده در غبار - ۳۴
علیه اشباح
بخش ششم
مصطفی، دهدوازدهروزی اینجاها بوده. سهتایی رفتیم زیر سه تا درخت زیتون، با فاصله نشستیم. مصطفی داشت تعریف میکرد که این روزهایش چطور گذشته و من هنوز محو این لوکیشن آخرالزمانی بودم. انگار تا چشم کار میکرد، فقط ما بودیم. کجا؟ چند کیلومتریِ اراضی اشغالی. توی مسیرِ آمدن، جایی تابلو زده بودند، قدس: ۱۹۹ کیلومتر؛ و ما حالا بیش از هر زمان دیگری به قدس نزدیک بودیم.
مدتی را زیر درختها با مصطفی گپ زدیم. ابوعلی هم خودش را رساند. ابوعلی، شخصیتِ جالبی دارد. داشمشتی است و مردِ جنگ؛ یک مردِ جنگیِ خونسرد. ابوعلی، ماههاست که توی جنوب، دارد فعالیت میکند. پشت آن چهرهی جدیِ خشن، یک روحِ لطیفِ صیقلخورده هست. مصطفا میگفت، ابوعلی وسط این انفجارها، دلش حتی برای حیوانات هم میتپد. چند بار توی این روزهای شعلهور شدن جنگ، حیواناتِ گرفتار را نجات داده.
دیدن لاشهی سگی که چند روز قبل، نزدیک بوده بهش حمله کند، متاثرش میکند. یا چند روز قبل، سگِ هاری را که افتاده بود توی استخر خانهای و گرسنگی داشت میبُردش به سمت مرگ، نجات داده.
کارش توی حزب اداری بوده اما با وجود مخالفت فرماندهان، اصرار داشته که بیاید توی منطقه جنگی مستقر شود.
من اینجا فهمیدم که جنگ آدم را زمخت میکند و جهاد لطیف.
اینطوری است که توی پسزمینهی قارچِ دودِ سر به فلک کشیده، توجه ابوعلی را اسبی جلب میکند که لاغر شده.
ابوعلی نمیخواهد حالا شهید شود؛ آرزوش این است که درست کنار مسجدالاقصی، یک قهوهخانه بزند به عشق بچههای "تهرون"!
ادامه دارد...
محسن حسنزاده |
چهارشنبه | ۲۳ آبان ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
📌 #لبنان
بیروت، ایستاده در غبار - ۳۴
علیه اشباح
بخش هفتم
حرفهایمان که تمام شد، من و فرهاد راه افتادیم توی شقرا، دنبال خانهی جدید. دزدانه از زیر درختها، چند متر چند متر جلو میرفتیم. خانههای شقرا، اغلب ویلاییاند و شیک. چند تا خانه را وارسی کردیم؛ جای ماندن نبود.
وقتی داشتیم دور و برِ درِ یکی از خانهها میگشتیم، صدای پای یک نفر که داشت توی پاگردِ پشت در، سریع قدم برمیداشت، به گوشم رسید. فرهاد گفت من سایهاش را پشت در دیدم. هرچه صدا زدیم، کسی جواب نداد. میدانستیم که به احتمال زیاد، کسی از بچههای حزبالله توی خانه است اما ما فقط شبحی، سایهای از مجاهد را دیدیم.
بعد حرب تموز -جنگِ ۳۳ روزه- یکی از نظامیهای صهیونیست گفته بود که ما داشتیم علیه اشباح میجنگیدیم. حالا دوباره اسرائیل دارد توی خط مقدم، با اشباح میجنگد. توی آن دشتها و از فاصلههای ظاهرا خالیِ میان خانهها، هر لحظه ممکن بود آتشی به سمت اسرائیل برود. مجاهدان به طور معمول دیده نمیشدند! ما همینطوری نمیدیدیمشان؛ فقط گهگاه، صدای عملیاتشان شنیده میشد و تمام. فرهاد و مصطفی، صبح دو نفر از مجاهدها را دیده بودند؛ با لباسهای معمولی. اینجا مجاهدان لباس رزم نمیپوشند. دو کلام حرف زده بودند و بعد، هرچه دنبالشان گشته بودند، انگار آب شده بودند و رفته بودند توی زمین!
یکیشان گفته بود ما از اول جنگ اینجا هستیم. از اول جنگ!
چهلپنجاهروز پوشیدگیِِ محض. جوان گفته بود بنا ندارد برگردد. خبر شهادت سید را همینجا شنیده بود و حالا میگفت بعد سید اصلا چرا برگردم؟ همینجا میمانم تا تکلیفِ ما و جنگ روشن شود. کدام عقیده میتواند درون این مقاتلانِ مجاهد را اینقدر مستحکم کند که روزهای طولانیِ ماندن در شرایط احتیاط، زیر آتشِ گاه به گاهِ دشمن را تاب بیاورند؟ و "تاب بیاورند" چه تعبیرِ نارسایی است. اینها مشتاقاند به ماندن. سوال این است که "این همه شور و اشتیاق از چیست؟"
این آدمها شکست نمیخورند. مصطفا میگوید این، تقابل قلبِ مجاهد است با آخرین ورژنِ تکنولوژیهای جنگی. و این، تنها راه ایستادن مقابل دشمن است. بله! از بد حادثه، دشمن صاحب بلامنازعِ آسمان است اما این مجاهدان، اوتادِ زمیناند. قلبِ این عارفانِ مسلح، مدتهاست که زمین را برای صاحبانشان حفظ کرده.
ادامه دارد...
محسن حسنزاده |
چهارشنبه | ۲۳ آبان ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
📌 #لبنان
بیروت، ایستاده در غبار - ۳۴
علیه اشباح
بخش هشتم
بچهها اینجا مجاهدی را دیدند که پانزده روز توی خرابهای به انتظارِ فرماندهاش نشسته. فرمانده گفته بود همینجا بمانید تا من برگردم. خدا میداند فرمانده شهید شده یا چه بلایی سرش آمده اما مجاهد، پانزده روز همانجا که فرماندهاش گفته، مانده. مصطفا میگفت صورت مجاهد سیاه شده بود و قلبش، حتما سپیدِ سپید.
این مجاهدان، چهل پنجاه روز است که مطلقا با عقبه، ارتباطی ندارند؛ دریغ از کوچکترین خبری که به خانوادههایشان بدهند. چهلپنجاه روز قطعِ ارتباطِ کامل. بیسیم؟ نقطهی ارتباط با بیسیم مستهدف است. عقبگرد؟ هرگز! جسمهای این آدمها لاغر شده اما قلبهایشان بزرگ، بزرگتر. دنیای واقعی، دنیای ذهن و ضمیر این آدمهاست؛ و کاش راهی به این دنیا داشتم.
القصه؛ شنیدن آن صدای پا و دیدن شبحِ مجاهد، پشت شیشههای درِ ورودی آن خانه، وهمانگیز بود اما فرصت ماندن در وهم را نداشتیم.
رفتیم چند خانه آنطرفتر. درِ یک خانهی دوبلکس باز بود. توی خانه همهچیز به هم ریخته بود؛ معلوم بود موجهای انفجار چندبار از خجالت خانه درآمدهاند. این خانواده، سرِ صبر خانهشان را ترک کرده بودند؛ چون هرچه میشده که ببرند را برده بودند. دو تا تشک و یک پتو و چند تا پارچهی بدل از پتو، دور و بر خانه پیدا کردیم. آفتاب داشت غروب میکرد. پردههای پنجرههای آشپزخانه را کشیدیم که کمترین نورِ ممکن از خانه برود بیرون. خانه، برق نداشت اما نورِ همان چراغقوهی ضعیفِ تهِ فندک هم میتوانست دردسرساز شود.
پشت درِ ورودی آشپزخانه صندلی گذاشتیم، جای خواب و نمازمان را درست کردیم و داشتیم روی یکی از تشکها مینشستیم که صدای یک سوتِ بلند به گوشمان خورد. فرهاد زودتر فهمید و سرش را بین متکا و پتو پناه داد. دو سه ثانیه بعدِ صدای سوت، یک انفجار مهیب رخ داد. هنوز توی شوک انفجار اول بودم که دوباره صدای سوت آمد. پناه گرفتم. انفجار دوم مهیبتر بود.
ادامه دارد...
محسن حسنزاده |
چهارشنبه | ۲۳ آبان ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
📌 #لبنان
بیروت، ایستاده در غبار - ۳۴
علیه اشباح
بخش نهم
موج انفجار جوری آمد توی خانه که هرچه را درست کرده بودیم، ریخت به هم. صدای سوت و انفجار آنقدر نزدیک بود که یک ثانیه قبل انفجار، گمان کردم که خانهی ما را زدهاند.
فرهاد میگفت اگر صدای هلیکوپتر آمد، باید مطلقا سکوت کنیم و حتی سایهمان روی پنجرهها نیفتد.
توی ظلمات، نماز خواندیم و دوباره دل سپردیم به جریان سیال زمان.
بعد غروب دو تا صدای انفجار متفاوت آمد. اینبار ما زده بودیم.
توی آن ظلمتِ مطلق، درست در لحظهای که آدمیزاد فکر میکند بیش از هر زمان دیگری به مرگ نزدیک است، که فکر میکند هیچ بعید نیست که صدای زوزهی بعدی موشکها، خانه را روی سرش آوار کند، خطاها میآیند جلوی چشم آدم.
به قول فرهاد، داشتم به کارهای بدم فکر میکردم؛ به کارهایی که میتوانستم بکنم و نکردم.
عقربههای ساعت را با بحثهای رگباری، هل دادیم تا دو سه ساعت از شب بگذرد و بخوابیم.
سرم را جایی توی آشپزخانهی خانوادهای که نمیشناختمشان، گذاشتم زمین. ذهنم پر از حرف شد. سرم را جایی روی زمین گذاشته بودم، که اطرافش، چند ده شهید، زیر آوار، روی زمین مانده بودند.
ماشین صحیه هرازچندی میآید توی منطقه و داد میزند که مجروحها را ببرد؛ اما مگر میتواند؟ نه امکان امدادرسانی هست و نه امکان آواربرداری. شاید توی همین لحظاتی که من چشمهام را به امید رسیدنِ خواب بسته بودم، مجاهدی مجروح داشت زیر خروارها آوار، آخرین نفسهاش را میکشید که خودش را برساند به دوستانِ شهیدش.
ادامه دارد...
محسن حسنزاده |
چهارشنبه | ۲۳ آبان ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir