📌 #لبنان
بیروت، ایستاده در غبار - ۳۴
علیه اشباح
بخش هفتم
حرفهایمان که تمام شد، من و فرهاد راه افتادیم توی شقرا، دنبال خانهی جدید. دزدانه از زیر درختها، چند متر چند متر جلو میرفتیم. خانههای شقرا، اغلب ویلاییاند و شیک. چند تا خانه را وارسی کردیم؛ جای ماندن نبود.
وقتی داشتیم دور و برِ درِ یکی از خانهها میگشتیم، صدای پای یک نفر که داشت توی پاگردِ پشت در، سریع قدم برمیداشت، به گوشم رسید. فرهاد گفت من سایهاش را پشت در دیدم. هرچه صدا زدیم، کسی جواب نداد. میدانستیم که به احتمال زیاد، کسی از بچههای حزبالله توی خانه است اما ما فقط شبحی، سایهای از مجاهد را دیدیم.
بعد حرب تموز -جنگِ ۳۳ روزه- یکی از نظامیهای صهیونیست گفته بود که ما داشتیم علیه اشباح میجنگیدیم. حالا دوباره اسرائیل دارد توی خط مقدم، با اشباح میجنگد. توی آن دشتها و از فاصلههای ظاهرا خالیِ میان خانهها، هر لحظه ممکن بود آتشی به سمت اسرائیل برود. مجاهدان به طور معمول دیده نمیشدند! ما همینطوری نمیدیدیمشان؛ فقط گهگاه، صدای عملیاتشان شنیده میشد و تمام. فرهاد و مصطفی، صبح دو نفر از مجاهدها را دیده بودند؛ با لباسهای معمولی. اینجا مجاهدان لباس رزم نمیپوشند. دو کلام حرف زده بودند و بعد، هرچه دنبالشان گشته بودند، انگار آب شده بودند و رفته بودند توی زمین!
یکیشان گفته بود ما از اول جنگ اینجا هستیم. از اول جنگ!
چهلپنجاهروز پوشیدگیِِ محض. جوان گفته بود بنا ندارد برگردد. خبر شهادت سید را همینجا شنیده بود و حالا میگفت بعد سید اصلا چرا برگردم؟ همینجا میمانم تا تکلیفِ ما و جنگ روشن شود. کدام عقیده میتواند درون این مقاتلانِ مجاهد را اینقدر مستحکم کند که روزهای طولانیِ ماندن در شرایط احتیاط، زیر آتشِ گاه به گاهِ دشمن را تاب بیاورند؟ و "تاب بیاورند" چه تعبیرِ نارسایی است. اینها مشتاقاند به ماندن. سوال این است که "این همه شور و اشتیاق از چیست؟"
این آدمها شکست نمیخورند. مصطفا میگوید این، تقابل قلبِ مجاهد است با آخرین ورژنِ تکنولوژیهای جنگی. و این، تنها راه ایستادن مقابل دشمن است. بله! از بد حادثه، دشمن صاحب بلامنازعِ آسمان است اما این مجاهدان، اوتادِ زمیناند. قلبِ این عارفانِ مسلح، مدتهاست که زمین را برای صاحبانشان حفظ کرده.
ادامه دارد...
محسن حسنزاده |
چهارشنبه | ۲۳ آبان ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
📌 #لبنان
بیروت، ایستاده در غبار - ۳۴
علیه اشباح
بخش هشتم
بچهها اینجا مجاهدی را دیدند که پانزده روز توی خرابهای به انتظارِ فرماندهاش نشسته. فرمانده گفته بود همینجا بمانید تا من برگردم. خدا میداند فرمانده شهید شده یا چه بلایی سرش آمده اما مجاهد، پانزده روز همانجا که فرماندهاش گفته، مانده. مصطفا میگفت صورت مجاهد سیاه شده بود و قلبش، حتما سپیدِ سپید.
این مجاهدان، چهل پنجاه روز است که مطلقا با عقبه، ارتباطی ندارند؛ دریغ از کوچکترین خبری که به خانوادههایشان بدهند. چهلپنجاه روز قطعِ ارتباطِ کامل. بیسیم؟ نقطهی ارتباط با بیسیم مستهدف است. عقبگرد؟ هرگز! جسمهای این آدمها لاغر شده اما قلبهایشان بزرگ، بزرگتر. دنیای واقعی، دنیای ذهن و ضمیر این آدمهاست؛ و کاش راهی به این دنیا داشتم.
القصه؛ شنیدن آن صدای پا و دیدن شبحِ مجاهد، پشت شیشههای درِ ورودی آن خانه، وهمانگیز بود اما فرصت ماندن در وهم را نداشتیم.
رفتیم چند خانه آنطرفتر. درِ یک خانهی دوبلکس باز بود. توی خانه همهچیز به هم ریخته بود؛ معلوم بود موجهای انفجار چندبار از خجالت خانه درآمدهاند. این خانواده، سرِ صبر خانهشان را ترک کرده بودند؛ چون هرچه میشده که ببرند را برده بودند. دو تا تشک و یک پتو و چند تا پارچهی بدل از پتو، دور و بر خانه پیدا کردیم. آفتاب داشت غروب میکرد. پردههای پنجرههای آشپزخانه را کشیدیم که کمترین نورِ ممکن از خانه برود بیرون. خانه، برق نداشت اما نورِ همان چراغقوهی ضعیفِ تهِ فندک هم میتوانست دردسرساز شود.
پشت درِ ورودی آشپزخانه صندلی گذاشتیم، جای خواب و نمازمان را درست کردیم و داشتیم روی یکی از تشکها مینشستیم که صدای یک سوتِ بلند به گوشمان خورد. فرهاد زودتر فهمید و سرش را بین متکا و پتو پناه داد. دو سه ثانیه بعدِ صدای سوت، یک انفجار مهیب رخ داد. هنوز توی شوک انفجار اول بودم که دوباره صدای سوت آمد. پناه گرفتم. انفجار دوم مهیبتر بود.
ادامه دارد...
محسن حسنزاده |
چهارشنبه | ۲۳ آبان ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
📌 #لبنان
بیروت، ایستاده در غبار - ۳۴
علیه اشباح
بخش نهم
موج انفجار جوری آمد توی خانه که هرچه را درست کرده بودیم، ریخت به هم. صدای سوت و انفجار آنقدر نزدیک بود که یک ثانیه قبل انفجار، گمان کردم که خانهی ما را زدهاند.
فرهاد میگفت اگر صدای هلیکوپتر آمد، باید مطلقا سکوت کنیم و حتی سایهمان روی پنجرهها نیفتد.
توی ظلمات، نماز خواندیم و دوباره دل سپردیم به جریان سیال زمان.
بعد غروب دو تا صدای انفجار متفاوت آمد. اینبار ما زده بودیم.
توی آن ظلمتِ مطلق، درست در لحظهای که آدمیزاد فکر میکند بیش از هر زمان دیگری به مرگ نزدیک است، که فکر میکند هیچ بعید نیست که صدای زوزهی بعدی موشکها، خانه را روی سرش آوار کند، خطاها میآیند جلوی چشم آدم.
به قول فرهاد، داشتم به کارهای بدم فکر میکردم؛ به کارهایی که میتوانستم بکنم و نکردم.
عقربههای ساعت را با بحثهای رگباری، هل دادیم تا دو سه ساعت از شب بگذرد و بخوابیم.
سرم را جایی توی آشپزخانهی خانوادهای که نمیشناختمشان، گذاشتم زمین. ذهنم پر از حرف شد. سرم را جایی روی زمین گذاشته بودم، که اطرافش، چند ده شهید، زیر آوار، روی زمین مانده بودند.
ماشین صحیه هرازچندی میآید توی منطقه و داد میزند که مجروحها را ببرد؛ اما مگر میتواند؟ نه امکان امدادرسانی هست و نه امکان آواربرداری. شاید توی همین لحظاتی که من چشمهام را به امید رسیدنِ خواب بسته بودم، مجاهدی مجروح داشت زیر خروارها آوار، آخرین نفسهاش را میکشید که خودش را برساند به دوستانِ شهیدش.
ادامه دارد...
محسن حسنزاده |
چهارشنبه | ۲۳ آبان ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
تارگپ| محسن حسنزاده
📌 #لبنان بیروت، ایستاده در غبار - ۳۴ علیه اشباح بخش نهم موج انفجار جوری آمد توی خانه که هرچه را درس
📌 #لبنان
بیروت، ایستاده در غبار - ۳۴
علیه اشباح
بخش دهم
چند ده شهید روی خاکاند و همین روضه، کافی است؛ العاقل یکفیهالاشاره. شهدای خط اول درگیری، اگر پیکرشان باقی بماند همانجا به خاک میسپارند به امانت؛ و این دهها شهید، تا ماهها بعد از جنگ، تا زمانی نامعلوم روی خاک میمانند.
مجاهدها چرا آن منطقهی پرخطر را رها نمیکنند؟ چرا میبینند دست و پاهای قطعشده در دهانِ حیواناتِ عابرِ خیابانهای متروک را اما پا پس نمیکشند؟ عقیده و جهاد. و یکیش همین که دوستانِ شهیدشان، توی منطقه ماندهاند و آنها عهد کردهاند که بمانند برای پایانِ این ماموریت. مرز بین ماندن و رفتن، اینجا لطیف است. و اصلا ماندن و رفتن، اینجا دارد یکی میشود. گفت "آن عهدِ باطنی، به رفتن میخواند..."
اسم جهادیِ یکی از مجاهدهایی که بچهها دیده بودندش، "ثائر" بود. از این نمادینتر نمیشود. ثائر یعنی خونخواه. ثائر جزو همان آدمهایی است که از اول جنگ، از جبهه جنوب، تکان نخورده. او و خیلی از نیروهای مثل او، جسمشان توی این چهل پنجاه روز نحیف شده.
ثائر چند تا کلمهی فارسی هم یاد گرفته: "خوشآمدید" و الخ.
این نسل، پای حرفهای امام و رهبری و سید رشد کردهاند. بعضیهایشان برای آموزش دیدن آمدهاند ایران و عشقِ ایراناند. دل بزرگترهاشان را چمران برده بود و دل جوانانِ مجاهد امروز را حاجقاسم؛ چه بسا به عشق حاجقاسم، به عشق فهمیدنِ حرفهاش، دلشان هوای یاد گرفتن زبان فارسی میکند.
همینجا بگویم که مجاهدان، قوای خودشان را در جنوب، علیالحساب، کافی میدانند و سرِ همین، فرماندهانشان خوش ندارند که نیرویی از بیرون به نیروهای معرکه اضافه شوند.
ادامه دارد...
محسن حسنزاده |
چهارشنبه | ۲۳ آبان ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
📌 #لبنان
بیروت، ایستاده در غبار - ۳۴
علیه اشباح
بخش یازدهم
القصه؛ صبح از پشت خانه و پرچینها رفتیم سمت خانهی رفیقمان، مصطفی. وسط راه به هم رسیدیم و دوباره پای سه تا درخت زیتونِ دور از هم، نشستیم؛ اینطوری، احتمالِ مرگ/شهادت، برای هرکداممان یکسوم میشد. هرچند بعید میدیدیم که اسرائیل، حداقل الان، مهماتِ گران را خرجِ نفر کند.
ابوعلی هم دوباره آمد و پای یکی از درختها نشست. گپ زدیم. بچهها میگفتند دیشب، صدای آن دو تا انفجار مهیب، از سمت خانهی ما بوده؛ میگفتند گمان کرده بودند که کارمان تمام شده.
وسط حرف زدنها، جنگندهها دو بار دیوار صوتی را شکستند. یکی دو بار هم، از جایی نامعلوم، ما شلیک کردیم.
با مصطفی و فرهاد رفتیم که محل انفجارها را ببینیم. وسط یکی از کوچهها، صدای پهپادها شدیدتر شد و هرکداممان چپیدیم توی یکی از مغازههایی که کرکرههایشان را انفجارها شکسته بودند. مغازهی من پر از ابزار بود؛ از ارهبرقی بگیر تا شیرآلات.
مغازه به مغازه پیش رفتیم. توی یکی از مغازهها، بچههای حزبالله اسلحه و مهمات و بیسیم گذاشته بودند. برشان داشتیم.
دیشب، آن انفجارهای مهیب، کار خودشان را کرده بودند. چهار پنج تا خانه، کنار هم، سقفشان رسیده بود به زمین. خیابان جای راه رفتن نبود. چهار پنج تا خانه، درست کنار خانهای که چند نفر از بچهها دیشب آنجا مستقر شده بودند، ویران شده بود. توی خانه نبودند. وسایلشان هم نبود. راهی هم نبود که خبری از آنها بگیریم.
برگشتیم و پای چند تا درخت کاج، پناه گرفتیم. صدای پهپادها که کمتر شد، برگشتیم سمت خانهی مصطفی و ابوعلی. ناهار را کنار هم خوردیم. فرهاد و ابوعلی، رفتند که چند تا اسلحهی مانده در خانهای کنارِ ویرانیها را نجات بدهند.
وقتی برگشتند، من و فرهاد، رفتیم دنبال خانهی دیگری که شب را توش سر کنیم.
ادامه دارد...
محسن حسنزاده |
چهارشنبه | ۲۳ آبان ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
📌 #لبنان
بیروت، ایستاده در غبار - ۳۴
علیه اشباح
بخش دوازدهم
فاصلهی بین انفجارها هی کم و کمتر میشد. درست وقتی داشتیم میرفتیم توی خانه، صدای پهپاد شدیدتر شد.
دو تا صدای نزدیکِ مهیب هم فضا را پر کرد؛ ما زده بودیم و خب، نزدیکِ جاهایی که ما از آنجاها آتش میریزیم بر سر دشمن، پرخطرتر است.
مصطفی میگفت هرچه درباره جنگهای نامنظم شنیدهایم، اینجا عینیت دارد. اصلا جنگِ نامنظم یعنی همین.
مجاهدِ عارف، خدا میداند از کجا سر میرسد، قبضهاش را مستقر میکند روی خاک، شلیک؛ و بعد ناپدید میشود؛ میرود توی "کهفِ اعتکافِ" چهلپنجاهروزهاش.
بیخیالِ رفتن توی خانه شدیم. آفتاب زورش تمام شده بود و دیگر نمیشد رفت دنبال خانهی دیگری. روبروی خانه، یک تعمیرگاه بود که پشتش، کلی لاستیک و خرتوپرتِ گریسی، تلنبار شده بود. نشستیم لابلای آن خرتوپرتها. از رنگ آسمان معلوم بود که اذان دادهاند. توی بیروت، هر وعده، دوسهبارِ اذانِ شیعی و سنی و عصر و عشاء میدهند و اینجا، منارهها، خاموشاند.
همانجا نماز خواندیم.
تاریکروشنِ مهتابآلود، صدای پیچیدن باد لابلای شاخههای آن کاجهای سر به فلک کشیده و آن زیتونهای سر به زیر؛ و اندوه پشت اندوه؛ نمیدانم چطوری میشود آن حال و هوا را توصیف کرد.
با فرهاد گپ زدیم تا زمان بگذرد. یک کامیونت، نزدیک خانه، زیر سایهبان پارک بود؛ از قضا با درِ باز. رفتیم توی کامیونت که شب را آنجا بگذرانیم. فرهاد جلدی از توی خانه دو تا پتو آورد. توی قاب شیشهای پشت سرمان، تپههای کمارتفاعی دیده میشد که جابهجا، خانههایی روش روییده بود. برق بعضی از خانههای توی دیدرسمان، روشن بود. شمردمشان؛ چراغِ ۳۹ تا از خانهها روشن بود. داشتیم از توی آن قابِ شیشهای خانهها را در چندصدمتریمان تماشا میکردیم که از پشت تپهها، سه تا نورِ شهابمانندِ کشدارِ نارنجی، توی آسمان درخشید و چند ثانیه بعد، صدای چند انفجار از دوردست آمد. کریات شمونه را در اراضی اشغالی، زدیم. احساس عجیبی داشت. هم این که داشتیم دشمن را میزدیم و هم این که آنقدر نزدیکیم که صدای انفجار در اراضی اشغالی به گوشمان میرسد.
صبح، موتور را از زیرِ سایهبانِ پناهگاهش کشیدیم بیرون که برگردیم. روشن نمیشد. دوستانمان رفتند و ما ماندیم. فرهاد کسری از ساعت را با موتور کلنجار رفت تا بالاخره موتور راضی شد ما را برساند.
از خیابانهای شقرا گذشتیم؛ از کنار ساختمانهای ویران، از این مبارکترین جای زمین، از محلِ آرام گرفتن دهها شهید روی خاکهای سرخ.
ما میرویم و تازه بعدِ رفتن است که میفهمیم چه بر سرمان آمده، میرویم و تازه بعد رفتن است که آن سرزمین را، آن روحهای مقدسِ بیقرار در کالبدها را کمی، و فقط کمی درک میکنیم.
زرد آمدهایم و سرخ برمیگردیم...
محسن حسنزاده |
چهارشنبه | ۲۳ آبان ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
تارگپ| محسن حسنزاده
📌 #لبنان بیروت، ایستاده در غبار - ۳۲ بخش اول ادامه روایت گفتگو با علا القبیسی؛ لبنان یکی از آزادتری
📌 #لبنان
بیروت، ایستاده در غبار - ۳۵
بخش اول
[قسمت سوم گفتگو با علاء القبیسی]
دو دقیقه بعدِ این که از کافه زدیم بیرون، علاء زنگ زد؛ گفت که وقتش را خالی کرده که به گفتگو ادامه بدهیم، که دوباره همدیگر را ببینیم.
تا دوباره برسد سر قرار چرخی توی الحمراء زدم. علاء با موتور آمد. رفتیم یک رستوران، توی آغوشِ مدیترانه.
علاء دو سه تا غذای سبُک لبنانی سفارش داد و نظرم را درباره غذاها پرسید. گفت که وقتی یک ایرانی تعجب میکند از این که یک لبنانی، مثلا قرمهسبزی دوست ندارد، یعنی یک جای کار میلنگد؛ یعنی ذهنش هنوز نتوانسته "مفاهمه" را درک کند.
از ماجرای مفاهمه، میپریم وسط زمینِ اقتصاد. علاء قبلا چیزهایی درباره اقتصادِ آوارگان گفته بود اما حالا میخواست تکمیلش کند. کسانی را میشناسد که هزار نفر کارمند داشتهاند و حالا در شرایط جنگی، تشکیلاتشان تعطیل شده. بدیهی است که شوکی به اقتصاد خانوادههای آواره وارد شده اما آن روی سکه هم قابل تامل است.
علاء قبلا گفته بود که ورود آوارگان به نیمهی شمالی لبنان، یک هُل اساسی به اقتصاد بیروتیها و شمالیها داده است و حالا میگوید این، میتواند امنیتآفرین باشد، میتواند از جنگ داخلی جلوگیری کند. میگوید اوایل که خانهشان را عوض کرده، مایحتاجِ یک ماه را از سوپرمارکت نزدیک خانه خریده و به طرفهالعینی تغییر رفتار مغازهدار را دیده. حالا اگر بچههاش بروند توی کوچه بازی کنند، مغازهدار، سرِ آن صد دلاری، نیمنگاهی هم به آنها میکند؛ هوایشان را دارد.
پسزمینه حرفهایمان، موسیقیهای قدیمیِ بیروت است؛ فیروز و رفقاش. علا میگوید مسائل لبنان را باید همینطوری ببینی؛ جامع، با درنظر داشتن تکثر، با شناختن مسائل هویتیِ اینجا. اینها را نمیشود از هم تفکیک کرد، همانطور که نمیشود صدای فیروز را از صوت این گفتگو جدا کرد.
میگوید وقتی مسائل را جامع ببینی، آنوقت است که خردهروایتها معنا پیدا میکنند و بعد خودش چند تا خردهروایت، رو میکند.
ادامه دارد...
محسن حسنزاده |
جمعه | ۱۱ آبان ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
تارگپ| محسن حسنزاده
📌 #لبنان بیروت، ایستاده در غبار - ۳۵ بخش اول [قسمت سوم گفتگو با علاء القبیسی] دو دقیقه بعدِ این که
📌 #لبنان
بیروت، ایستاده در غبار - ۳۵
بخش دوم
میگوید توی جنوب، کلید اغلب خانهها روی در است و صاحبخانه کاغذی چیزی گذاشته توی خانه که بگوید خانه و زندگیم حلالتان!
مجاهدان بهترین غذاها را در جنوب، از جیب مردم میخورند.
اینها را رفیقِ ایرانیمان که چند روزی جیم زده بود به جنوب و حالا برگشته، دیشب با جزئیات بیشتری تعریف میکرد. میگفت که درِ سوپرمارکتها باز است؛ روی موتورها و ماشینها کلیدها را گذاشتهاند برای استفاده و خانهها مامنِ مجاهدان است.
علا میگوید آدمهای جنوب عجیباند. چند روز پیش یک پیرمرد هفتادساله را کنار خیابان دیده که بهش گفته جایی سراغ دارد که بتواند شب را آنجا سر کند؟
چشم علاء افتاده به ماشینِ پیرمرد؛ یک ماشینِ کوچک که تا خرتناق پرِ دستمال کاغذی بود. علاء میگفت زنگ زدم به دوستم؛ یک مدرسه میشناخت. پیرمرد حتی یک کلمه نگفت که جای مدرسه، خانهای براش جور کنم.
پیرمرد شکسته بود. توی جنوب زندگیشان روی روال بود اما اینجا... علاء میگفت پنج روزِ پیاپی به پیرمرد سر زدم. فهمیدم پسرش، سر ماجرای پیجرها مجروح شده؛ همسرش توی بیمارستان پرستارِ پسرِ مجروحش است؛ دو تا پسر دیگرش توی جبهه جنوب دارند میجنگند؛ پسرِ برادرش همین چند روز قبل شهید شده و همبازیِ دوران کودکی سیدحسن است.
توقع چنین آدمی، صفر است؛ آوارگی توی هفتاد سالگی را تحمل میکند اما توقعی از کسی ندارد. علاء میگوید بعد یک هفته دوباره پیرمرد را دیده که هنوز دستمالهاش را نفروخته. علاء به دوستش میگوید که دستمالها را یکجا از پیرمرد بخرند؛ میپرسند دانهای چند؟ پیرمرد میگوید اگر همهاش را میخواهید باید به قیمت عمده برایتان حساب کنم... این است مناعت طبع انسانِ جنوب...
حرفهایمان ناتمام میماند. پیامی میآید روی گوشی علاء. میگوید: شدند ۷۸ نفر. آمار دوستانِ شهیدش را میگوید.
چشمهای هردومان سرخ است. مینشینم پشت ترک موتور علاء و جایی در الحمراء از هم جدا میشویم.
محسن حسنزاده |
جمعه | ۱۱ آبان ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
جانان من! اندوه لبنان کشت ما را
بشکست داغ دیر یاسین پشت ما را
@targap
📌 #لبنان
بیروت، ایستاده در غبار - ۳۶
بخش اول
ایستاده در غبار ...
اگر خودش نگفته بود تُپُل است من جسارت نمیکردم که از این صفت برای توصیفش استفاده کنم. اما دمِ غروبی، یک مردِ تُپُل با تیشرت صورتی توی تاریکروشنِ یکی از خیابانهای الحمراء منتظرم بود. پشت تلفن گفت نماز خواندهای؟ گفتم دارند اذان میگویند، بروم مسجد؟ با تاکید گفت نه؛ اینجا نه! بعد که آمد دنبالم، مثل گنگسترها من را برد خانهاش. یک سجاده پهن کرد و گفت بخوان، بدو!
وسط نماز هم درست وقتی داشتم با دهانِ باز، فتحهی روی نونِ نَعبُدُ را تلفظ میکردم، سه چهار بار اسپریِ اُدکلن را روی سر و صورتم فشار داد و نصف نمازم صرف فکر کردن به این شد که الان این الکل، جزو مسکرات بود یا نه؟ به هر حال وقتم خوش شد.
بعدِ نماز هراسان آمد سر سجاده که بدو! قرار است اتفاقات بدی بیفتد؛ باید برویم. رفتیم یک کوچه پایینتر، توی یک کافه نشستیم. دو تا قهوهی تلخ سفارش داد. بعدا به هرکس گفتم با دکتر قرار داشتم، برای این که او را به یاد بیاورند، میگفتند:"همون تپله که خیلی شوخه؟!"
دکتر اهل جنوب است؛ روستای مرکبا. نشانی میدهد:"همونجایی که چند روز پیش چند تا تانک مرکاوای نسل چهار رو زدیم؛ آر.پی.جی، رنگ این تانک رو هم نمیپرونه ها!"
دکترِ ۴۲ ساله، متخصص سرطان است و حالا توی بیروت مطب دارد. از دانشگاهی توی ایران فارغالتحصیل شده و نشانیِ چند تا پزشک را میدهد که اگر توانستم ببینمشان، سلامش را برسانم. خانهاش توی ضاحیه بوده و از سه روز قبلِ شهادت سید، مجبور شده رختش را بکشد جای دیگری.
ادامه دارد...
محسن حسنزاده |
شنبه | ۱۲ آبان ۱۴۰۳ |
#لبنان #بیروت
ــــــــــــــــــــــــــــــ
@targap
@ravina_ir
♨️ همراهان عزیز
اگر روایتها را میپسندید، لطفاً تارگپ @targap را به دیگران هم معرفی کنید. 🌱