eitaa logo
تارگپ| محسن حسن‌زاده
329 دنبال‌کننده
170 عکس
16 ویدیو
1 فایل
•| ما راویانِِ قصه‌هایِ رفته از یادیم/ ما فاتحانِ شهرهای رفته بر بادیم...|• •| روزنوشت‌هایِ محسن حسن‌زاده؛ خبرنگار و روایت‌نویس...|•
مشاهده در ایتا
دانلود
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۳۶ بخش سوم دکتر را چه چیزی توی این شرایط نگران می‌کند؟ می‌گوید سید را که زدند، بازار حرف زدن از انتخابات گرم شد؛ می‌خواهند کسی را بیاورند سر کار که هم‌سو با اسرائیلی‌ها باشد و ارتش را قبضه کنند و الخ. امریکایی‌ها مدتی طولانی است که در لبنان نفوذ زیادی دارند؛ در واقع رسما در وزارت دفاع حضور دارند! دکتر می‌گوید با امریکایی‌جماعت از سنخ دولتی‌نظامی‌ش سلام و علیک کنی، فرداش کلید خانه‌ات را می‌گیرد! دکتر نگرانِ مرجعیت پیدا کردن رسانه‌های دشمن هم هست. می‌گوید دشمن از تکنولوژی کمک گرفت و خیلی از پنهانی‌ها را آشکار کرد. می‌زد و اعلام می‌کرد که فلانی را زدیم و بعد، مردم می‌دیدند که درست گفتند. هرشب، چند نقطه را مشخص می‌کنند و می‌زنند. پس، منِ انسانِ لبنانی، برای این که بفهمم امشب خانه‌ام را می‌زنند یا نه، باید رسانه‌های دشمن را نگاه کنم. این، به رسانه‌ی دشمن مرجعیت می‌دهد، رعب به دل مردم می‌اندازد. دشمن، بعد سه هزار سال پیش‌‌رفت همان درنده‌ای است که بود؛ همان درنده‌هایی که حیوانِ وحشی می‌انداختند به جانِ انسانِ بی‌پناه و خودشان دورتادورِ میدان می‌ایستادند و کف می‌زدند! کنار این نگرانی‌ها، دکتر دورنمایی از امید می‌بیند. می‌گوید فرهنگِ مشرقی‌شیعی نجات‌مان می‌دهد. یادش می‌آید که چند سال قبل، با دوستش توی خیابانِ آخوندِ خراسانی مشهد قدم می‌زدند و توی پیاده‌رو به یک آبسردکن می‌رسند و دوستش با تعجب می‌پرسد: آبِ رایگان، وسط خیابان؟ آب نماد است. این دست خیرهای عمومی‌اجتماعی و تفکری که آن را می‌سازد نجات‌بخش است. این‌جای بحث دکتر کنایه‌ای می‌زند به گفتگوی تمدن‌ها و می‌گوید حالیه، بحث، بحثِ جنگ تمدن‌هاست. می‌گوید خروجی علم و فرهنگِ غربی چه بود جز جنگ و خون‌ریزی؟ بعضی از هواپیماهایی که آتش می‌ریزند بر سر مردم، قیمتشان یک میلیارد دلار است؛ یک شصتم بودجه ایران! دکتر می‌گوید طرفه حکایت این‌جاست که جیب مردم آفریقا و کشورهای شرقی را بزنی، علمشان را بگیری و به نفع خون‌ریزی پرورشش بدهی و انسان بکشی؛ این است فرهنگ و تمدن آن‌ها! وقتمان تمام می‌شود. دکتر برای فردا قرار می‌گذارد. چند ساعتی توی کوچه‌پس‌کوچه‌های نیمه‌تاریک بیروت قدم می‌زنم؛ به امیدِ فجرِ صادق. محسن حسن‌زاده | شنبه | ۱۲ آبان ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir
نشانه‌های امید، نشانه‌های حیات... @targap
محمد عفیف شهید شد... @targap
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۳۷ چند روزی است با مرد جوان آشنا شده‌ام. جزو طبقه‌ی مرفه لبنان است و یک شغل درست و حسابی دارد. می‌گوید اسم و رسمم را ننویس و عکس هم نگیر. توی یک کافه می‌نشینیم به گپ زدن. می‌گوید چند هفته است که تلویزیون دیدن توی خانه‌شان ممنوع است: رسانه‌ها ابزارِ ایجاد رعب‌اند؛ حالا خانه‌ام توی جنوب خراب شد یا نشد؛ من ببینم یا نبینم، چه توفیری دارد؟ موش و گربه را دانلود کرده و چندین و چند روز است که توی خانه، با بچه‌ها کارتون می‌بینند. می‌خواهد بعدِ جنگ توی جنوبی‌ترین نقطه‌ی ممکن خانه بسازد و توی ضاحیه هم خانه اجاره کند؛ ممکن است بزند؛ خب بزند! رفت‌وآمدمان به ضاحیه و جنوب باید بیش‌تر شود؛ کما این که رفت‌وآمدمان با اهل کتاب و اهل سنت باید بیش‌تر شود؛ باید بهشان دختر بدهیم و ازشان دختر بگیریم. صلیبی‌ها بیست سال بعد از لشکرکشی، غذای ما را می‌خوردند. می‌گوید خودم ده سال ایران بودم و حالا زنم، توی خانه قیمه درست می‌کند؛ وسط بیروت. العاقل یکفیه‌الاشاره. می‌پرسد فرق بین ظهور و غیبت چیست؟ امام، مگر نه این که خورشیدِ پشت ابر است؟ ابرِ رسانه را باید کنار زد، خورشیدِ حقیقت دیده می‌شود. می‌گوید موسی مگر چه کرد با مردم؟ قرآن می‌گوید ساحرها، چشم‌های مردم را سحر کرده بودند؛ مثل ماها که رسانه‌ها چشم‌هایمان را سحر کرده‌اند. دیدگاهمان، سبک زندگی‌مان و حتی لباس پوشیدن‌مان را سلبریتی‌ها و رسانه‌ها تعیین می‌کنند. ما کجا اسپرسو می‌خوردیم؟ ما قهوه را مثل بچه‌ی آدم دم می‌کردیم! جوان می‌گوید تجارت سلاح و ناموس اگر تمام شود، تاثیر سلبریتی‌ها و رسانه‌ها اگر کم شود، آن‌وقت خوبی‌های مردم را می‌بینیم؛ اشرقت‌الارض بنور ربها. جوان می‌گوید این یک روی سکه بود. روی دیگر سکه، امیدوارکننده است. می‌گوید نفوذ رسانه‌ها دارد روی ذهن مردم لبنان کم می‌شود. خانواده‌ها دارند شهید می‌دهند و خودشان دارند میدان را از نزدیک می‌بینند. هر شهید، روی یک خاندان اثر می‌گذارد؛ آن‌ها را توی دایره مقاومت، قرص و محکم نگه می‌دارد. بعد، جوان دم را غنیمت می‌شمرد؛ می‌گوید کاش جمهوری اسلامی و مردمش، دعواهایشان را با هم حل کنند؛ چشم ماها به شماهاست. باید خیلی از دعواها را برای ماموریتی بزرگ‌تر کنار گذاشت. محسن حسن‌زاده | شنبه | ۱۲ آبان ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۳۸ بخش اول دکتر محمد، نصفه‌شب پیام داد که فردا قبل ظهر باید برود تشییع یکی از دوست‌هاش؛ ضاحیه. قبل ظهر قرار داشتیم. گفتم خب باشد؛ عصر هم‌دیگر را می‌بینیم. صبح دوباره پیام داد که بعدِ تشییع می‌خواهم بروم مطبم را توی ضاحیه خالی کنم. گفتم خب باشد؛ اصلا من هم می‌آیم تشییع. قبل رفتن، بچه‌ها عکسِ دیدار خانواده شهید عواضه با رهبری را نشانم دادند؛ حیرت کردیم. یک چهره، بین چهره‌ها آشنا بود. چند شب قبل شهادتِ شهید عواضه و هم‌سرش، رفته بودیم پیش مسئولِ یکی از مربع‌ها که جهادی‌ها ببینند کجاها بیش‌تر نیاز به کمک هست. یک نوجوان تهِ مجلس نشسته بود و وسط حرف‌ها رفت برایمان چای آورد. چند دقیقه بعد فهمیدیم فارسی می‌فهمد. گفت که مادرش ایرانی است. تک و تنها، آن وقت شب آن‌جا بود که کمکی به آوارگان بکند؛ این، قصه‌ی هر شبِ نوجوان بود؛ بعد از جنگ. چند روز بعد، عکسش را توی دیدار رهبری دیدیم؛ پسرِ شهید عواضه و خانم کرباسی. القصه؛ آمدم از محل اقامت بروم ضاحیه پیش دکترمحمد که دم در، دوستِ لبنانی‌مان علی‌الهادی را دیدم؛ خوش‌حال‌تر از همیشه. گفت که بیا بالا و بابام را ببین. ماچ و بوسه را که رد و بدل کردیم، گفت که امروز بالاخره عقد می‌کنند. توی چند روزی که با هم شمال تا جنوب لبنان را رفتیم، روزی ۲۳ ساعت با نامزدش تلفنی حرف می‌زد و ویس می‌فرستاد. گوشی‌اش هم که خراب شد، سیمکارتش را گذاشت توی گوشی من و خب ناخودآگاه پیامک که می‌آمد چشمم می‌افتاد و از این رهگذر، کلی کلمات عاشقانه‌ی لبنانی یاد گرفتم. خدا را شکر کردم که از این مرحله گذشته‌اند. گفتم مراسم می‌گیرید؟ گفت نه! جنگ است؛ می‌رویم پیش یک روحانی، "النکاح سنتی" را بخواند و تمام؛ غم و شادی، هردوتاش بماند برای بعد از جنگ. با هم خداحافظی کردیم. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده | شنبه | ۱۲ آبان ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۳۸ بخش دوم خودم را رساندم به نزدیک‌ترین نقطه‌ی ضاحیه. ماشین‌ها نمی‌روند توی ضاحیه؛ یعنی نمی‌توانند بروند. پیاده، تا روضتین را گز کردم. پشت گورستانِ کنار مزار حاج‌عماد، پیکر یک شهید را گذاشته بود وسط راهرو. چند زنِ آرام دورتادورِ پیکر شهید نشسته بودند روی صندلی. صحنه‌ی غریبی بود. صوتِ محزونِ زیارت عاشورا راهرو را پر کرده بود؛ خانواده شهید آرام بودند و من بارانی. بعد نماز میت، دست گذاشتم روی پیکر شهید و لمسش کردم. بار قبل که توی روضه‌الحوراء، دست گذاشتم روی پیکرِ کفن‌پیچِ شهیدی، ویران شدم. دستم توی کفن هی پایین‌تر می‌رفت و آخر هم نرسید به پیکر؛ رسید به کف تابوت. یادِ خاطراتِ غسال‌های شهدای ایران افتادم که گاهی مجبور می‌شدند جای اعضای بدن شهدا پنبه بگذارند که شمایلِ پیکر حفظ شود و خانواده‌ها نفهمند چه بر سر پیکر عزیزشان آمده. القصه؛ تشییع چند متری بیش‌تر نبود. شهید را با پرچم سرخی فرستادند به خانه‌ی ابدی‌ش. دکتر محمد بعد تشییع، دستم را گذاشت توی دست هفت‌هشت‌نفر از پزشک‌هایی که آمده بودند. با هم آشنا شدیم و خداحافظی کردیم. دکتر محمد می‌خواست برود؛ به من گفت خب برو محل اقامتت. گفتم بیرون می‌مانم تا شما کارتان را بکنید و گفتگویمان را ادامه بدهیم؛ هر چند ساعت که طول بکشد. گفت کجا منتظر می‌مانی؟ گفتم همین‌جا، ضاحیه، زیر همین پهپادها! دکتر کلافه شده بود:"لعنت! بشین ترک موتورِ برادرم!" بعد به دکترها چیزی گفت و راه افتادیم. جایی توی شهر دم یک کافه نگه داشتند. هفت‌هشت‌ده‌نفری رفتیم تو. چای و قهوه و مخلفات را سفارش دادند، سیگارهایشان را روشن کردند و گپ زدن شروع شد. از پزشکی که چند دقیقه قبل به خاکش سپردند، حرف می‌زدند؛ دکتر علی رضا. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده | شنبه | ۱۲ آبان ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۳۸ بخش سوم دکتر محمد می‌گفت تا این‌جای جنگ، پنج تا شهیدِ پزشک داده‌ایم؛ یکی‌ش هم دکتر علی رضا بود. یک هفته پیش شهید شد و هفت روز منتظر جواب آزمایشِ دی‌ان‌ای بودند که بالاخره دیروز آمد. دکتر علی رضا، ۶۰ ساله بود. قبل‌ترها مدتی مدیرِ بیمارستان اعصاب و روانِ الشفای عرمون بود و بعد که بیمارستان افتاد روی ریلِ خودش، بیمارستان را ول کرد و رفت یک جای دیگر؛ برای خدمت. دکترها به شوخی می‌گویند مثل ایران که خیلی راحت مسئولیت را ول می‌کنند و می‌روند خدمت. جنوب، مشغولِ مداوای مجاهدان مجروح بوده که می‌زنندش. وسط حرف‌ها هی دوستی از دوستانِ دکترها از راه می‌رسد و سلام و علیک می‌کنند. هربار هم با تعجب به هم می‌گویند:"اِ! هنوز زنده‌ای؟!" دکتر محمد، من را به دکترها معرفی می‌کند. یکی‌شان شوخی‌جدی می‌گوید ما کتاب نمی‌خواهیم، موشک می‌خواهیم. شوخی‌جدی می‌گویم آگاهی، موشک می‌سازد. همین دو تا جمله‌ی پینگ‌پنگی باعث می‌شود که دکتر صندلی‌‌ش را بگذارد کنارم که گپ بزنیم. دکترحسین، ایران درس خوانده. پزشکی عمومی را مابین ۷۸ تا ۸۶، مشهد خوانده و تخصص روان‌پزشکی را در دانشگاه دمشق. دکترحسین می‌گوید جنگ فی‌نفسه، استرس‌زاست و اگر آوارگی هم به آن اضافه شود که نور علی نور. خانواده‌ها ناگهان از خانه و زندگی‌شان کنده شدند. دکتر می‌گوید بیش‌ترین موج آوارگان سه روز بعد شهادت سیدحسن راه افتاد؛ دوشنبه‌صبحِ پساشهادت. آواره شدند در حالی که خانه‌های دور و برشان را زده بودند و خودشان یا هم‌سایگانشان شهید داده بودند. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده | شنبه | ۱۲ آبان ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir
تارگپ| محسن حسن‌زاده
📌 #لبنان بیروت، ایستاده در غبار - ۱۳ بخش سوم یک مدرسه‌ی مسیحی توی عمشیت هست که به آواره‌ها پناه داد
این سکانس حرف‌های خانم لودی باسیل؛ مدیر مسیحی مدرسه‌ منطقه عمشیت را دوباره توی خاطرم روشن‌ می‌کند، همان موقع که گفت:« به آدم‌های ساکنِ توی مدرسه نگویید آوارگان! این‌ها برادران و خواهران ما هستند که مدتی این‌جا میهمان‌اند؛ خدا می‌داند، شاید روزی نوبت ما برسد که میهمانشان شویم. ✨ بی‌شک این نگاه نجات‌بخش است... (لطفاً برای دیدن تصویر کامل، روی عکس بزنید و برای خواندن متن کامل‌تر گفتگو به سراغ روایت ۱۳ بروید.) @targap
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۳۹ نشیبِ بی‌فراز! بخش اول به چهره‌اش نمی‌خورد ۴۸ ساله باشد؛ زیادی جوان مانده. توی دانش‌گاهِ اصفهان، تخصص جراحی استخوان و مفاصل گرفته. از ۱۹۹۴ تا ۲۰۰۶ اصفهان بوده. و البته تجربه‌اش از حضور در ایران، قدیمی‌تر از این حرف‌هاست. متولد لبنان است اما خاطرات کودکی و نوجوانی‌ش، مالِ قم است. -وقتی ما رسیدیم ایران، تازه خرم‌شهر آزاد شده بود. پدرش شیخ محمدکاظم یاسین، آن روزها توی قم درس طلبگی می‌خوانده. هادی، پسر شیخ یاسین که حالا نشسته روبروم و دارد ماجرای زندگی‌ش را تعریف می‌کند، موشک‌های اسکادی که بعثی‌ها می‌زدند به قم را یادش می‌آید. دکترهادی، سال‌های اقتصادی سختی را توی کودکی و نوجوانی گذرانده؛ یک فقرِ شدید. می‌گوید از روز تولد، یک روزِ امن را در زندگی‌ش تجربه نکرده. مادرش براش تعریف کرده که چند ماهی مانده به تولدش، توی سال ۱۹۷۶، وسط جنگ‌های داخلی، داشته از این ساختمان به آن ساختمان، از دستِ قناسه‌چی فرار می‌کرده و کار خدا بوده که تیرها خطا می‌رفتند. روستایشان، عباسیه، در جنگ سال ۱۹۷۹، تقریبا نابود شد. پرچمِ انقلاب که در ایران بالا می‌رود، پدر تصمیم می‌گیرد که برود قم؛ بشود سرباز انقلاب. دورترین خاطراتِ دکترهادی از سیدحسن و سیدهاشم و شیخ‌نبیل، مال همان روزهای کودکی است که آن‌ها می‌آمدند خانه‌شان؛ شب‌نشینی با پدر. این آشنایی‌ها آن‌قدر عمیق می‌شود که با سیدحسن فامیل می‌شوند. هم‌سرِ سیدحسن، دخترعموی پدر دکترهادی است. پیش از پزشکی، دکترهادی دوست داشته مثل پدر درس طلبگی بخواند اما پدر علاقه‌مند بوده که پسرش برود دانش‌گاه. دکترهادی سال ۱۹۹۱ برمی‌گردد لبنان و این‌جا تحصیلاتش را ادامه می‌دهد. در دانشگاه لبنان، دو سال ریاضی محض خوانده؛ سر نزدیکی فیزیک و ریاضی با فلسفه و عرفان، خاطرخواه علم عددها شده بود؛ هنوز هم هست. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده | شنبه | ۱۲ آبان ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir