eitaa logo
تارگپ| محسن حسن‌زاده
351 دنبال‌کننده
246 عکس
17 ویدیو
1 فایل
•| ما راویانِِ قصه‌هایِ رفته از یادیم/ ما فاتحانِ شهرهای رفته بر بادیم...|• •| روزنوشت‌هایِ محسن حسن‌زاده؛ خبرنگار و روایت‌نویس...|• 📩 راه ارتباطی: @mim_noori
مشاهده در ایتا
دانلود
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۴۰ بخش سوم دکتر تعریف می‌کند که چند شب قبل، از رستوران غذا گرفته؛ عمدا بدون نوشابه. بچه‌ها دو سه بار از غذا ایراد گرفته بودند که مثلا اگر سیب‌زمینی‌ش را از فلان‌جا می‌گرفتی به‌تر بود و الخ! خون دکتر جوش می‌آید و با بچه‌ها دعوا می‌کند: ما نمی‌خواهیم بچه‌هایمان از جنگ چیزی نفهمند. وقتی آوارگان یک ماه است که کم‌تر غذای درست و حسابی خورده‌اند، بچه‌ها باید بفهمند که نباید کفران نعمت کنند. دکتر می‌گوید انتظارش از پسر نوجوانش این است که خودش برود بین آواره‌ها و ببیند چه نیازهایی دارند. رشته‌ی حرف‌هایمان را یکی از دوستان شهید امین بدرالدین، برادرزاده شهید مصطفی بدرالدین، می‌بُرد. از راه می‌رسد و با دکتر خوش و بش می‌کند و نوشته‌ای از نوشته‌های امین را نشانمان می‌دهد. می‌گوید بعد عملیات طوفان‌الاقصی، مردم منتظر بودند که حرف‌های سیدحسن را بشنوند. قرارِ سخن‌رانی، روز جمعه بود و مردم انتظار عجیبی داشتند برای سخنرانی سید. امین، همان جمعه، متنی می‌نویسد و توی گروه‌ها پخش می‌کند. مضمونش این بوده که اگر این جمعه، همان‌قدر که منتظر سخن‌رانی سید بودیم، منتظر امام زمان بودیم، چه بسا که خیلی از مشکلاتمان حل می‌شد. دوباره حرف‌هایمان ناتمام ماند. کی قرار است این ناتمام‌ها تمام شود؛ الله‌اعلم! محسن حسن‌زاده | یک‌شنبه | ۱۳ آبان ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir
بر مشامم می‌رسد از صور بوی نسترن... 📍در مسیر صور ـ مزار نبی‌ ساری از پیامبران بنی‌اسرائیل @targap
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۴۱ بخش اول دوباره جمع شده بودند توی کافه؛ جمعِ پزشک‌ها را می‌گویم. یک بحث عرفانیِ عمیق را انداخته بودند وسط و هرکس چیزی می‌گفت و هرجا، بحث به بن‌بست می‌رسید، یکی توی جمع پیدا می‌شد که بگوید امام خمینی، این‌طوری یا آن‌طوری گفته و ختم کلام! بحثشان تمام شد. نزدیک غروب بود. دکترهادی می‌خواست برود ضاحیه مطبش را خالی کند. گفتم همراهتان می‌آیم. گفت ماشینِ من مستهدف است؛ نه این که پنج تا پزشک را زده‌اند، از این به بعد ماها را هم می‌زنند. نمی‌ترسی؟ گفتم کنار شما نه. گفت پس بگو اشهد ان‌لااله‌الاالله! رسیدیم ورودی ضاحیه. دکتر گفت اسرائیل چندبار تهدید کرده که اگر کسی دور و برِ ساختمان‌های ویران‌شده بچرخد، بخواهد امدادی به مجروحِ زیر آواری برساند یا بخواهد اقلام دارویی را جابجا کند، می‌زنیمش. بگو اشهد ان لااله‌الا‌الله! از کوچه‌پس‌کوچه‌ها گذشتیم. دکتر خرابی‌ها را نشان می‌داد و هی می‌گفت این‌ها آب و گل است، دوباره می‌سازیمش. پیچید توی یکی از خیابان‌ها. یک زنِ جاافتاده و یک دختر و پسر جوان، توی خیابان ایستاده بودند. دکتر از دور که دیدشان، گفت این‌ها خانواده‌ی من‌اند. کنار خانه‌شان، یک ساختمان فروریخته بود و موج انفجار، به خانه‌ی دکتر هم حسابی آسیب زده بود. جایی گوشه‌ی خیابان نگه‌داشت. ورودی کوچه‌ را با نوارِ زردرنگی‌ مسدود کرده بودند. با دکتر و پسرش، از روی نوار و از زیر سیم‌های آویزانِ برق، رفتیم سمت خانه. صدای نگران هم‌سر دکتر از پشت سرمان می‌آمد. خودمان را رساندیم به خانه‌ی دکتر. در باز بود. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده | یک‌شنبه | ۱۳ آبان ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۴۱ بخش دوم تمام شیشه‌های خانه فروریخته بود. توی پاگرد یک تلویزیونِ بزرگِ نمی‌دانم چند اینچ و کمی خرت و پرت دیگر را گذاشته بودند. برداشتیمشان و بردیم توی ماشین. دکتر به زن و بچه‌اش گفت که خودشان بروند خانه. من و دکتر با هم رفتیم یکی دو تا خیابان آن‌طرف‌تر. دو ساختمانِ کنار هم را زده بودند؛ یک ویرانیِ بزرگ. مطب دکتر درست روبروی این ویرانی بود. چند نفر از بچه‌های حزب‌الله جلوی در ایستاده بودند. دکتر را می‌شناختند. یک حال و احوال جنگی کردند. دکتر گفت تو برو بنشین توی ماشین. گفتم همراهتان می‌آیم. گفت بگو اشهد ان‌لااله‌الا‌الله. نمی‌ترسی؟ برای این که خوشش بیاد، گفتم الناس نیام و اذا ماتوا انتبهوا... لبخند پت و پهن و زیبایی نشست روی صورت دکتر: بجنب بریم. صدای پهپاد بالای سرمان می‌آمد. یکی از بچه‌های حزب‌الله که روی موتورش نشسته بود، با دست به ساعتش اشاره کرد و گفت که عجله کنید؛ دو دقیقه‌ای برگردید. درِ ورودی آپارتمان باز بود. موج انفجارِ دو تا ساختمان روبرویی، به ساختمانِ مطب هم حسابی آسیب زده بود. توی راه‌پله‌ها جای پا گذاشتن نبود بس که شیشه ریخته بود. توی پاگرد دکتر لحظه‌ای تامل کرد، زیر لب چیزی گفت که نشنیدم و پله‌ها را دو تا یکی رفت بالا. پشت سرِ دکتر می‌رفتم. صدای ذکر گفتنش را می‌شنیدم. حس عجیبی بود. احساس می‌کردم که با هر پله‌ای که بالا می‌رود، با هر ذکری که می‌گوید، روحش هم می‌رود بالاتر؛ اقرَأ وارقَ... مطب دکتر، واحد آخر آپارتمان بود. درِ مطب را بعد یک ماه باز کرد. چشمش که افتاد به خرابی‌ها، گفت الحمدلله. اتاق اول، اتاق دوم، اتاق سوم... تمام اتاق‌ها پر از شیشه بود و موج انفجار همه‌چیز را جابجا کرده بود. رفتیم اتاق آخر. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده | یک‌شنبه | ۱۳ آبان ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۴۱ بخش سوم دفتر دکتر، تقریبا سالم مانده بود. دکتر از توی کمد، یک پلاستیک بزرگ دارو برداشت؛ بعد چند تا کتابِ کت و کلفتِ پزشکی و مدرک پزشکی‌ش را. از فرصت استفاده کردم و چند تا عکس از مطب دکتر گرفتم. وسیله‌ها را برداشتیم و رفتیم پایین. چپاندیمشان توی صندوق عقب و رفتیم سمت خانه‌ی دکتر. دکترهادی می‌گفت مجبور است ماشینش را و خانه‌اش را هرازچندگاهی عوض کند. الان هم داشتیم می‌رفتیم خانه‌ای که از قبل مال دکتر بوده اما مدت‌ها بی‌سکنه مانده بود و حالا بعدِ جنگ، دکتر خانواده‌اش را برده آن‌جا. رفتم خانه‌ی دکتر که پدرش را ببینم. پدرِ دکتر -شیخ کاظم یاسین- روی یکی از مبل‌ها نشسته بود و تا مرا دید به فارسی گفت خوش آمدید. هم‌سرِ پیرمرد هم آمد نشست کنارش؛ گفت که اگر آرام فارسی حرف بزنی، حاج‌آقا می‌فهمد؛ آخر چند سال ایران زندگی کردیم. تا دکتر برود دست‌هاش را بشوید و برگردد، سر صحبت را با شیخ باز کردم. شیخ، دوست شهید چمران بوده و پدرش، رفیقِ امام موسی. امام موسی، پیش‌نویس قانون مجلس اعلای شیعی را توی خانه‌ی آن‌ها و با کمک پدرش نوشته. شیخ، اصالتا نظامی است اما صدای انقلاب امام که به گوشش می‌رسد، تفنگش را می‌گذارد زمین و می‌رود قم که زیر سایه‌ی امام، طلبگی بخواند. قبلا نوشتم که سیدحسن و شیخ‌نبیل و سیدهاشم صفی‌الدین، آن‌جا توی قم زیاد می‌آمدند خانه‌شان. شیخ ده سالی توی قم زندگی می‌کند. یک مدرسه علمیه هم برای لبنانی‌ها توی قم تاسیس می‌کند، یک‌بار با امام توی دیدار عمومی و یک‌بار هم با رهبری خصوصی ملاقات می‌کند و برمی‌گردد لبنان. ناهار می‌خوریم و ضبط صوتم را روشن می‌کنم که با شیخ گپ بزنیم. محسن حسن‌زاده یک‌شنبه | ۱۳ آبان ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۴۲ بخش اول من چند ماه دیگر، ۷۵ ساله می‌شوم. بچه‌ی روستای عباسیه‌ی صورم. پدرم -شیخ خلیل یاسین- درس‌خوانده‌ی نجف بود. پای درس علامه‌ی نائینی و میرزاابوالحسن اصفهانی نشسته بود. سال ۱۹۴۷ پسر بزرگ شیخ خلیل -برادرم- به سل مبتلا شد و همین باعث شد رختشان را از نجف بکشند به لبنان. طبیبان گفتند علاجش، هوای لبنان است. توی کوه و کمرِ لبنان، منطقه "بِهَنِّس" را نشان کرده بودند و مبتلایان سل را می‌بردند آن‌جا که نفس بکشند. القصه، شیخ خلیل، ۱۹۵۸، حاکمِ شرع بعلبک شد. پدرم که حاکم شرع شد، با فقر خداحافظی کردیم و آمدیم ساکن بیروت شدیم. در واقع، زندگی‌مان ۶۴ سال پیش، در سال ۱۹۶۰، در بیروت آغاز شد. پدرم شیخ‌خلیل، انقلابی بود؛ آدم مخلصی بود؛ ۱۹۶۶ برای نهضت فلسطین پول جمع می‌کرد. من یادم می‌آید که وقتی جمال عبدالناصر مُرد پدرم گریه کرد؛ این خلافِ حال و هوای درس‌خوانده‌های نجف بود. کلی نوشته و کتاب از پدرم به جا مانده؛ یکی‌ش "امام علی(ع)، رسالت و عدالت". وسط درس و بحث علمی، ارتقاء پیدا کرد و دست راست دادستان بیروت شد؛ ارتباطات سیاسی‌اش هم خوب بود. فئودال‌ها و ارباب‌ها آن روزها بر لبنان حاکم بودند؛ دست‌نشانده‌های عثمانی‌ها و بعدها دست‌نشانده‌های فرانسوی‌ها و مارونی‌ها. شیعه بودند اما دست‌نشانده؛ امثال کامل‌الاسعد، کاظم خلیل و الخ. یک‌جورهایی رهبری شیعه‌ی لبنان دست این‌ فئودال‌ها بود. آبِ پدرم با فئودال‌ها توی یک جوی نمی‌رفت و بهاش را هم پرداخت. به پر و پای فئودال‌ها می‌پیچید، فالانژها هم برادرم را کشتند؛ توی جنگ‌های داخلی مفقودالاثر شد. کامل‌اسعد حاضر نشد که برای تعیین سرنوشت برادرم، به امین جُمیل رو بزند. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده | دوشنبه | ۱۴ آبان ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۴۲ بخش دوم پدرم، آزاده بود و بهای آزادگی‌ش را پرداخت. ۱۹۷۸، خانه‌اش را آتش زدند. سر کامل‌‌اسعد با اسرائیلی‌ها، توی یک آخور بود. خانواده‌ی اسعد حتی خیلی از زمین‌های جنوب لبنان را فروختند به اسرائیلی‌ها. بگذریم... وقتی سیدموسی صدر، آمد لبنان، پدرم شیخ‌خلیل از معدود کسانی بود که به سید ملحق شد؛ نه که فقط ملحق شود، اصلا از سید استقبال کرد. اولین‌بار سیدموسی را توی خانه‌مان دیدم. بچه بودم. قد و قامت امام موسی، توجهم را جلب کرد؛ خوشم می‌آمد از قدبلندی‌ش. بس که بلند بود، روی کاناپه‌ی توی هالِ خانه‌مان که می‌خوابید، نصف پاهاش از چارچوب کاناپه می‌زد بیرون. سیدموسی هرروز و هرشب خانه‌ی ما بود. توی خانه‌ی ما، فکر تاسیس مجلس اعلای شیعه را پرورش داد و با پدرم تا نیمه‌های شب می‌نشستند و قانون مجلس اعلا را می‌نوشتند. من برایشان چای و غذا می‌بردم. یک شب، پدرم و سیدموسی، تا دیروقت نشستند پای قانون‌نویسی؛ شام یادشان رفت. آخر شب، مرا فرستادند دنبال شام. فقط مغازه‌ی یک ارمنی باز بود. ازش خیار و پنیر و نان خریدم. از سر گرسنگی، همین غذای ساده را با شوق خوردند. پدرم، به‌ترین رفیقِ سیدموسی بود تا وقتی شیخ قبلان را مفتی لبنان کرد. پدرم می‌گفت شیخ قبلان، بی‌سواد است. می‌گفت سیدموسی مجلس را می‌خواست برای آقاییِ شیعه؛ برای نفی قدرت فئودال‌ها؛ ما سرِ این، با هم تفاهم کرده بودیم اما نصبِ شیخ‌قبلان خلاف این تفاهم بود؛ بازیِ سیاسی بود! پدرم می‌گفت سیدموسی می‌خواست مشایخی که با فئودال‌ها در ارتباط بودند را با منصب دادن، جذب کند اما نه دیگر در حد شیخ‌قبلان! شیخ قبلان حتی نمی‌توانست مکاسب درس بدهد! سر همین پدرم با سیدموسی قهر کرد و پاش را توی مجلس نمی‌گذاشت. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده | دوشنبه | ۱۴ آبان ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۴۲ بخش سوم من آخرین‌بار امام موسی را وقتِ جنگ‌های داخلی لبنان دیدم. من درباره امام موسی چطور فکر می‌کنم؟ امام موسی، مظلومیتِ شیعه‌ی لبنان را گذاشت توی ویترین؛ آشکار کرد. تلاش کرد که حقوق شیعه استیفا شود اما خب، نتوانست. چرا؟ چون ترکیب حکومت طوری بود که نتواند. ما الان هم قدرتی در دولت لبنان نداریم. شیعه در لبنان به مسئولیت هم برسد، به او قدرت اجرایی نمی‌دهند. سیدموسی مخلص و فداکار بود؛ شانش پیش ما محفوظ است؛ مثل شهدا دوستش داریم، عاشقش هستیم اما میراث سیدموسی چه شد؟ نبیه بری! بعد سیدموسی، نایبش، شیخ محمدمهدی شمس‌الدین بر جا بود و تا مدت‌ها با مقاومت زاویه داشت و حتی گاهی با مقاومت دشمنی می‌کرد. اما بگذار بگویم که سیدموسی، بهترین کارش این بود که جامعه‌ی شیعی را برای در آغوش کشیدنِ اندیشه‌ی امام خمینی، آماده کرد؛ شیعیان لبنان، صدریون نیستند، خمینیون‌اند! در قیاس با ماجرای ملی‌مذهبی‌های ایران، خط صدری، یک‌جورهایی ملی‌مذهبی بود و خط امام، مذهبی. و سرِ همین، شیعه‌ی لبنان به امام گرایش پیدا کرد. آفتابِ امام همه نورهای دیگر را در نظر ما کم‌فروغ کرد. سیدحسن هم که آمد، سیدموسی را ری‌برندینگ کرد! من این‌طوری می‌فهمم که اگر سیدموسی می‌ماند، شیعه‌ی خالص را می‌برد تا دریای اندیشه‌ی امام و مابقی شیعیان، ملی‌گرا می‌شدند؛ الله اعلم! بگذریم... القصه؛ پدرم بعدِ مفقود شدن سیدموسی، عجیب متاثر شد؛ با این که از سیاست کناره گرفته بود. خب، فراتر از عالم سیاست، با هم دوست بودند. محسن حسن‌زاده | دوشنبه | ۱۴ آبان ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir
"وطنم، جامه دانی است و جامه‌دان، وطن کولی‌هاست... ملتی که در ترانه ها و دود خیمه زده است... ملتی که میان ترکش‌ها و باران وطنی می‌جوید." 👤محمود درویش @targap
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۴۳ سقوطِ هرم بخش اول من عشقِ چه‌گوارا بودم! نقاشی‌م خوب بود. ۱۶ سالم بود که توی روستایمان -عباسیه- یک دیوار بزرگ را نشان کردم و روش، چهره‌ی چه‌گوارا را کشیدم؛ با همان سیگارِ برگِ بین انگشت‌هاش. پدرم؟ مخالف نبود؛ خب، گفتم که درس‌خوانده‌ی نجف بود. خیلی‌ها البته به من خرده می‌گرفتند اما پدرم نه. دقیق‌ترش می‌شود این که چپ بودم و عاشق مبارزه؛ راست و حسینی! سر همین فکرها بود که پیوستم به فدائیون فلسطین و فتح. وانگهی، تحت تاثیر جمال عبدالناصر هم بودم و مشی‌ام یک‌جورهایی ملی‌گرایی عربی بود‌. ۱۸ ساله بودم که جنگ کرامه اتفاق افتاد؛ یورشِ نیروهای اسرائیلی به کرامه و شکست مفتضحانه‌شان. در واقع، بعدِ جنگ کرامه بود که پیوستم به فتح. من از اولین لبنانی‌هایی بودم که توی جنگ علیه اسرائیل، سلاح به دست گرفتم. قبلش توی لبنان و سوریه آموزش دیده بودم. زن هم که گرفتم، ماه عسل رفتیم یک مرکز آموزش نظامی توی سوریه؛ زنم هم آموزش نظامی دید؛ استثنائا! سرم درد می‌کرد برای جنگ با اسرائیلی‌ها. ۱۹۶۷، توی جنگ تشرین هم شرکت کردم؛ آن روزها هنوز سازمان ملل قطع‌نامه صادر می‌کرد که اسرائیل از مناطق اشغال‌شده‌ی عربی عقب‌نشینی کند؛ البته بعدِ شکست. توی جنگ‌های داخلی لبنان هم با فالانژها می‌جنگیدم. آن موقع‌ها افسرِ اداری فتح بودم. همان سال‌ها بود که مصطفی چمران را دیدم. آن روزها تنش‌هایی بین حرکت امل و احزاب چپ فلسطینی وجود داشت. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده | سه‌شنبه | ۱۵ آبان ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۴۳ سقوطِ هرم بخش دوم گردان‌هایی توی فتح بودند که عجیب تحت تاثیر کمونیسم بودند. حتی چندباری هجوم برده بودند به روستاهایی که حرکت امل آن‌جا نفوذ داشت؛ مثل انصار و خرایب. ما اما توی فتح، ضد تئوری‌های کمونیست‌ها بودیم و مجبور شدیم که برویم این روستاها و از امل، در برابر کمونیست‌ها دفاع کنیم. فتح با حضور ماها رسما دچار انشقاق شده بود؛ یک گروه از فتح داشتند به این روستاها حمله می‌کردند و یک گروه دیگر -ماها- داشتیم مانع فتح می‌شدیم! توی همین دفاع‌ها بود که بین من و مصطفی، رفاقتی ایجاد شد؛ در واقع ما از مصطفی و بچه‌های مصطفی و دار و دسته‌اش حمایت می‌کردیم و هوایشان را داشتیم. اولین‌بار توی عباسیه درست و حسابی دیدمش؛ وسط خیابان. توی عباسیه مرا دید؛ یادش آمد که لب مرز، توی تل‌مسعود و ربع‌ثلاثین با هم علیه اسرائیل می‌جنگیدیم. حالا همان‌جا توی خیابان، از من خواست که به نیروهای جوان روستای معرکه آموزش نظامی بدهم. مصطفی، آدم‌حسابی بود. دوستش داشتم. هم‌خط بودیم. وسط این نظامی‌گری‌ها، دانشگاه هم می‌رفتم. توی بیروت ادبیات عرب می‌خواندم. من همه‌چیز را زیر سر آمریکا می‌دیدم؛ ام‌المصائب. فکرم این بود که کلید حل مشکلات عالم، توی درگیری با آمریکاست. ۱۹۷۸ نمی‌دانم توی کدام شبکه، امام خمینی را دیدم؛ قبل انقلاب. کلماتش را که شنیدم قلبم گفت این مرد، چقدر شبیه علی‌بن‌ابی‌طالب حرف می‌زند. دیدم که دارد مسائل را این‌طوری تحلیل می‌کند که تهش توپ می‌افتد توی زمین آمریکا. یک دل نه صد دل عاشق امام شدم. پرچم امام که رفت بالا یک‌باره، تمام گذشته‌ام را گذاشتم کنار. همه تفکر ملی‌گرایی‌ام، دودِ هوا شد. خلاص شدم، رها شدم. سلاحم را گذاشتم پیش فتح و رفتم ایران. قبل رفتن به پدرم گفتم یادت هست دوست داشتی درسِ حوزه بخوانم؟ قبول! می‌‌خوانم. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده | سه‌شنبه | ۱۵ آبان ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۴۳ سقوطِ هرم بخش سوم مقدمات را پیش خودش خوانده بودم و ادامه‌اش را می‌خواستم جایی بخوانم که امام آن‌جا نفس می‌کشد. قبل رفتن، پدرم شیخ‌خلیل گفت که کاظم! استادم شیخ‌عبدالکریم مغنیه، به من سفارش کرد که تو مثل من عمرت را در علم اصول تلف نکن! همین! القصه؛ ده سال قم بودم؛ پای درس سیدحسین شاهرودی، سیداحمد مددی، شیخ هرندی، سید جلالی، سید محمود هاشمی شاهرودی، ایروانی و الخ. درسمان عربی بود. راستش من دیر متوجه حرف پدرم شدم. عمرم را در اصول تلف کردم. به خودم آمدم و فهمیدم که باید سرمایه‌ی عمر را صرف علم دیگری بکنم؛ به خصوص تاریخ؛ تاریخِ سیاسی اهل‌بیت. تاریخ، اهمیت استراتژیک داشت و من آن اوایل، این را نفهمیده بودم. در قم با دو تا از دوست‌هام -یکی‌ش شیخ عباس کورانی بود- یک مدرسه‌ علمیه برای لبنانی‌ها تاسیس کردیم؛ اسمش را گذاشتیم معهد امام شرف‌الدین. و برای اولین‌بار درسِ تاریخ سیاسی را بردیم به مدرسه‌ی علمیه. فعالیت سیاسی هم می‌کردیم. اولین تظاهراتی که علیه شیخ‌شمس‌الدین راه افتاد، کار ما بود. شیخ‌شمس‌الدین، نایب سیدموسی بود. آن روزها بین امل و حزب‌الله، فتنه و درگیری بود. ما از جنوب رانده شده بودیم؛ امل ما را رانده بود. ما در حصار بودیم. بچه‌های مقاومت را امل از یک طرف و اسرائیل از طرف دیگر، محاصره کرده بود. وسط این ماجراها، شیخ‌شمس‌الدین علیه حزب‌الله موضع گرفت. شیخ گفته بود انتخاب امین جُمَیّل، دستاوردِ سیاسی‌انسانیِ عظیمی است! آن روزها شیخ قم بود و میهمان آیت‌الله منتظری. ما هم یک تظاهرات راه انداختیم سمت خانه آیت‌الله منتظری. ما را متهم کردند که دور و بر بیت آیت‌الله منتظری شلوغ کرده‌ایم... ادامه دارد... محسن حسن‌زاده | سه‌شنبه | ۱۵ آبان ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir