eitaa logo
تارگپ| محسن حسن‌زاده
356 دنبال‌کننده
244 عکس
17 ویدیو
1 فایل
•| ما راویانِِ قصه‌هایِ رفته از یادیم/ ما فاتحانِ شهرهای رفته بر بادیم...|• •| روزنوشت‌هایِ محسن حسن‌زاده؛ خبرنگار و روایت‌نویس...|• 📩 راه ارتباطی: @mim_noori
مشاهده در ایتا
دانلود
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 جان‌بازان پیش از معرکه بخش اول چند روز دیگر می‌شود شش ماه. شش ماه است که چهره‌ها را، رنگ‌ها را و نور را فقط خیال کرده‌اند. رنگ‌ها دارند توی ذهنشان به کلماتی بی‌روح تبدیل می‌شوند. زهرا، دخترِ شش‌ساله‌ی مردی که هنوز بعد شش‌ماه، باندهای سپید، صورتش را پوشانده‌اند، شیرین‌زبانی می‌کند:"بابا که لباس می‌پوشه، من رنگشُ بهش میگم..." مردِ جوان، یک تی‌شرت سیاه پوشیده که به ترکیب سپید صورتش می‌آید. همسرش، با هر لقمه، لب‌هایی را که بخیه‌ها کمی بسامانش کرده‌اند، پاک می‌کند. پشت میز دیگری، دختری خردسال دارد با پدرش عکس می‌گیرد. دو تا چهره توی قابِ گوشیِ مادر جوان خانواده است: چهره‌ی معصوم دخترکی زیبا و صورتی که زخم‌های پرشمارش به هم آمده‌اند. مرد می‌گفت چند ماه است که فقط سایه‌ای از چهره‌ی دخترم را می‌بینم. جزئیات چهره‌ی دخترک را باید مثل ذکر هرروز تکرار کند که دیرتر از یادش برود. میهمانانِ این افطاری، همه مجروحانِ پیش از جنگ‌اند؛ مجروحان ماجرای پیجرها: نبرد آتش با چشم‌ها و دست‌ها. این اولین‌بار است که خانوادگی دور هم جمع می‌شوند. همیشه پای جنوبی‌ها در میان است. یک خانواده‌ی جنوبیِ دور از وطن، هر سال، نذر افطاری داشتند و امسال، میهمانان افطاری از همیشه خاص‌ترند. علاء و دوستانش، تصمیم می‌گیرند چند خانواده‌ از خانواده‌های مجروحان پیجر را دور هم جمع کنند. هرکس تلاشش را برای میهمان‌نوازی می‌کند. هر طرف که توی کافه سر بچرخانی، اسمی از علی‌بن‌موسی‌الرضا می‌بینی. آثار آستان، در و دیوار کافه را تزئین کرده. یکی هدیه‌ای را تقبل کرده و یکی آخرین کتابی که از سیدحسن، چاپ شده و... میز به میز به تماشایشان می‌نشینم. این‌جا، توی این کافه‌ی سبزآبی، سی‌چهل‌نفرند اما توی سرتاسر این جغرافیا، هزار هزار نفرند؛ هزار هزار چشم و دست. این چشم‌های سپید و آن جای خالی انگشت‌ها، نشان‌اند. خدا نشان‌دارشان کرده تا بی‌هیچ‌حرفی، بشناسی‌شان: ملائکه‌ی مسوِمین. جوان بیست‌ویکی‌دوساله، کنار هم‌سر هجده‌نوزده‌ساله‌اش نشسته. یک چشمش را به کلی از دست داده و چشم دیگرش، تارِ تار می‌بیند. سه ماه قبل انفجار پیجر، با هم آشنا شده بودند. نه به دار بوده و نه به بار که انفجار پیجر، ترکیب چهره‌ی مرد جوان را به هم می‌ریزد. و حالا سه هفته است که رفته‌اند به خانه‌ی بخت. تردید؟ دخترِ جوان، لحظه‌ای تردید به دلش راه نداده. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده شنبه| ۲۵ اسفند ۱۴۰۳| بیروت @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 جان‌بازان پیش از معرکه بخش اول چند روز دیگر می‌شود شش ماه. شش ماه است که چهره‌ها را، رنگ‌ها را و
🌱 جان‌بازان پیش از معرکه بخش دوم جایی کنار کافه، سجده‌گاهِ میهمانان شده است. مگر نه این که شرف‌المکان بالمکین. خودم را توی صفِ نمازشان جا می‌دهم. هنا سجدوا... این‌جا سجده کردند... بعد نماز، مردِ جوان دیگری را کمی از خانواده‌اش دور می‌کنم. می‌نشینیم سر میز دیگری تا بچه‌هاش خاطره روزی را که انفجار پیچر، چشم‌های پدرشان را گرفت، دوباره با جزئیات به یاد نیاورند. مرد، جوری جزئیات لحظه واقعه را به یاد دارد که گویی، زمان در آن لحظات، در کندترین حالت ممکن، برایش گذشته. مرد، عینک دودی‌ش را برمی‌دارد. چشم‌هاش سپیداند. انگار خدا، جایی از زندگی‌ش دست کشیده بود روی چشم‌هاش: دیگر بس است؛ آن بیرون هیچ خبری نیست؛ روزنِ دلت را می‌بندم که فقط در اقیانوسِ درونت سیر کنی؛ سیر انفس. مرد، بعد انفجار، لحظه‌ای برای آخرین‌بار چهره بچه‌هاش را می‌بیند و بعد، چراغِ دنیا خاموش می‌شود. می‌گوید دلم فقط برای دیدن چهره بچه‌هام تنگ می‌شود؛ چهره‌هایی که ممکن است فراموششان کنم اما دو تا چهره هست که جایی از ضمیرم حک شده؛ طوری که هیچ‌وقت فراموششان نمی‌کنم: سیدحسن و سیدالقائد. آهای آقای جامی! ما امتحان کردیم؛ از دل نرود هرآن که از دیده برفت... مرد می‌گوید حسرتش این است که توی جنگ، سلاح به دست نگرفته، که دیگر نمی‌تواند برگردد به میدان آموزش اما امیدش این است: خدا چشم‌هام را گرفته، زبانم را نه؛ شاید قرار است اقتدا کنم به میثمِ تمارِ علی‌بن‌ابی‌طالب؛ که حرف بزنم؛ که حسرتم را فریاد بزنم؛ که آتش دلم به دل‌های دیگران سرایت کند. مگر نه این که خرمافروشِ علی(ع)، زبانش بیش‌تر از شمشیر، حق را آشکار کرد؟ می‌گویند حسی از حواس پنج‌گانه‌ی آدمی‌زاد که کم شود، حس‌های دیگرش بیش‌تر جان می‌گیرند و این آدم‌ها، با رایحه‌ی بهشت آشناتر شده‌اند تا دیدنی‌های دنیا. می‌نشینم کنار مرد دیگری. می‌گوید ما دستمان روی ماشه بود و چشم‌به‌راه معرکه بودیم که ماموریتمان عوض شد. کوسِ جنگ، با صدای انفجار پیجرها، با بوی خون و باروت، پیچید توی شهر و ما را از خط مقدم برگرداندند با جای خالی انگشتی که قرار بود ماشه‌ای بچکاند. مرد می‌گوید از سال‌ها قبل توی روضه‌ها به خدا می‌گفتم:"خدایا من نه علی‌اکبرم، نه قاسم. من را با جان‌بازی امتحان نکن. من تحملش را ندارم. چشم‌هام را از من نگیر..." می‌گوید خدا دقیقا با همان چیزی که از آن می‌ترسیدم، امتحانم کرد:"خدا می‌خواست بگوید من آستانه‌ی تحمل تو را، خود تو را، بهتر از خودت می‌شناسم. صبوری کن! که من صابران را دوست دارم..." می‌گوید لحظه‌ی انفجار، دو بار بلند "آخ" گفتم و به خودم آمدم:"آخ؟ آخ مگر به فریاد می‌رسد؟ الان وقت استغاثه است..." او هم چشم‌هاش را پس داده به خدا و درست بعد دیدن آن نور نقره‌ای، دلش بیناتر شده. وسط حرف‌هایمان، جان‌بازِ دیگری که صدایمان را شنیده، با عینک دودی، می‌آید نزدیک مرد. می‌پرسد صدایم را می‌شناسی؟ لحظه‌ی غریبی است. آن‌ها دیگر صدا را بیش‌تر از تصویر، می‌شناسند. هم‌سر مرد آن سوی میز نشسته. مرد اشاره می‌کند به آن زنِ صبور. می‌گوید برادر هم‌سرم توی جنگ جدید شهید شده. دو هفته قبلش، پدرش را از دست داده و قبل‌ترش، خانه‌مان را موشک‌ها ویران کردند اما کلمه‌ای گلایه از او نشنیده‌ام. میهمانی تمام می‌شود. "رجال‌الله" دستشان را می‌گذارند روی شانه‌ی کسی از اعضای خانواده‌شان و یکی‌یکی و دو تا دو تا، مثنی و فرادی می‌روند. دمِ رفتن به یکی‌شان می‌گویم آینده را چگونه می‌بینی؟ معطل نمی‌کند: روشن است... دارم به تاریکیِ پشت آن مژگانِ سوخته، به تاریکیِ روشنِ پشت آن پلک‌ها فکر می‌کنم؛ تاریکیِ روشن: یخرجهم من الظلمات الی النور... رجال‌الله می‌روند؛ و نور الحق مرکبهم... محسن حسن‌زاده شنبه| ۲۵ اسفند ۱۴۰۳| بیروت @targap
قصه‌ی گیسوی تو... یک؛ دست کردم توی شبِ موهات. بوسیدمش. بوییدمش. و خوش‌به‌حال گرهِ دور موهات که همیشه بخشی از وجود تو را در آغوش گرفته... موهای بلندت را دوست داشتی. نمی‌دانم چند ماه قبل بود. از ماموریت برگشته بودی. موهات بلند شده بود. سپردی‌ش به دست دوست آرایشگرت و با یک دسته مو برگشتی خانه. نگهش داشتی. حتی چند ماه قبل که فهمیدی بمب‌ها خانه‌ات را ویران کرده‌اند، خودت را رساندی به خانه، حفره‌ای وسط آوارها پیدا کردی و رفتی تو. بغلت مگر چقدر جا داشت؟ چند تا از وسایل شخصی‌ت را با خودت از زیر آوارها آوردی بیرون؛ و موهات را. دو؛ اسلحه‌ات را برایمان آوردند. حرارت، فلز اسلحه را از فرم انداخته بود. روی آن ارتفاع، با بمب‌های فسفری، به استقبالت آمده بودند. قبل رفتن، گفتی دلت می‌خواهد هزار تا فیلتر، ناخالصی‌هات را پاک کنند؛ پاکِ پاکِ پاک. پدرت گفت این‌قدر پاک که تو می‌گویی، بی خون دادن نمی‌شود. آتشِ بمب فسفری را آب خاموش نمی‌کند. آب... لابد تشنه بودی. این ترکیب شیمیایی منحوس، گاهی تا مغز استخوان آدم‌ها را می‌سوزاند. ببین چگونه آن فلز سخت را ویران کرده. بمب فسفری در برابر گوشت و خون؟ در برابر تارهای لطیف موهات؟ یاسر! از پیکرت برایمان هیچ نیاوردند. خاکسترِ تنت، با خاک‌های سرخ جنوب مخلوط شد تا بهار که آمد، با گل‌ها برویی. گفتند مفقود‌الاثری. مفقودالاثر؟ نه! ما هنوز موهات را، بخشی از وجودت را، اثرت را توی خانه داریم. سه؛ موهای تو خرمایی و شهر دل من بم آشفته مکن موی که بم زلزله‌خیز است پی‌نوشت:برای شهیدِ معرکه، یاسر محمدعلی الکاشی محسن حسن‌زاده سه‌شنبه| ۲۸ اسفند ۱۴۰۳| بیروت @targap
اسلحه‌ات را برایمان آوردند. حرارت، فلز اسلحه را از فرم انداخته بود. روی آن ارتفاع، با بمب‌های فسفری، به استقبالت آمده بودند. این ترکیب شیمیایی منحوس، گاهی تا مغز استخوان آدم‌ها را می‌سوزاند. ببین چگونه آن فلز سخت را ویران کرده ولی موهات... @targap
🌱 من مدیر این جنگم! بخش اول فرض کن همین‌طوری که توی لوور ایستاده‌ای به تماشای شامِ آخر داوینچی، "سنت پیتر" از توی قاب، چاقوش را بگذارد کف دستت! من از اول این سفر، هرجا خوابی شنیده‌ام، آرام از کنارش گذشته‌ام. راست و حسینی، وزنِ خواب توی ذهنم کم است. قبلا فکر می‌کردم ماها مگر توی بیداری همه‌چیزمان روی حساب و کتاب است که حالا خوابمان را بگذاریم روی ترازو؟ اما خب، بعضی از خواب‌ها مثل همان شامِ آخرِ اول متن‌اند؛ یک‌سرشان توی خیال است و یک‌سرشان توی واقعیت. از این گذشته، دوستِ جدید لبنانی‌ام، دکتر ترمس، چند وقت قبل می‌گفت، قبل از جنگ، ماها اهل دور هم جمع شدن بودیم؛ چای می‌نوشیدیم و قلیان می‌کشیدیم اما حالا که شهید داده‌ایم، شب‌نشینی‌هایمان به "محفلِ خواب‌ها" تبدیل شده؛ هروقت دور هم جمع می‌شویم، هرکس خوابی تعریف می‌کند از عزیزِ جمع که حالا پشت اسمش یک "شهید" اضافه شده. خواب‌ها، این‌جا ماموریت دارند که آبی بریزند روی آتش دلتنگی‌ها، که آدم‌ها با یادآوری‌شان دوری عزیزشان را بیش‌تر تاب بیاورند. چقدر حرف زدم؛ محضِ مباح کردن تعریف یک خواب! این‌ها را امروز دوستی برایم تعریف کرد. بسم‌الله! جنگ که شروع شد، حتی غیرنظامی‌ها هم دوست داشتند بروند جنوب. علی و چند نفر از دوست‌هاش هم دل توی دلشان نبود که بگذارند برود. دوست‌های علی نتوانستند اما علی، بالاخره موافقت حزب‌الله را گرفت؛ هرچند علی چند سال قبل آموزش‌های نظامی معمولی دیده بود و جنگ الکترونیک را خیلی نمی‌شناخت. فرستادندش به یکی از روستاهای مرزی؛ دو کیلومتریِ فلسطین اشغالی. بیست و چند مجاهد، توی ۱۵ تا از خانه‌های روستا پناه گرفته بودند. علی و دو نفر دیگر از مجاهدان هم توی یکی از خانه‌ها پناه گرفتند. پناه‌گاه آن‌ها، زیرزمین بود. دو شب بعد، روستا شاهد یکی از شدیدترین حمله‌ها بود. همه خانه‌ها(پناه‌گاه‌ها) ویران شدند و همه مجاهدان شهید؛ به جز علی و دو نفر از دوستانش. شب را در تاریکی و سکوت گذراندند. سیم خط ارتباطی با عقبه هم قطع شده بود. صبح، مسئول تیم سه‌نفره، از خانه زد بیرون. صحنه‌های هولناکی پیش روش بود؛ تکه‌های بدن مجاهدان که تاب مستوری نداشتند و افتاده بودند دور و بر خانه‌ها. جوان، سیم ارتباطی را وصل کرد و برگشت. با عقبه تماس گرفتند. حیرت کرده بودند که چطوری، وسط آن آتشِ سنگین، سه نفر زنده مانده‌اند. گرا دادند که جایی در نزدیکی خانه‌ی مجاهدان، چند تا موشک هست. گفتند نقطه‌ی هدف را اعلام می‌کنند اما زمانِ شلیک موشک‌ها را به خود مجاهدان واگذار کردند. تماس که تمام شد، مسئول تیم استخاره کرد. استنباطش از آیه این بود: فورا انجامش بدهید. اما آن موشک‌های بزرگ را چطوری باید جلوی دوربین پهپادها، از مخفی‌گاهش بیرون می‌‌آوردند؟ ادامه دارد... محسن حسن‌زاده پنجشنبه| ۳۰ اسفند ۱۴۰۳| بیروت @targap
🌱 من مدیر این جنگم! بخش دوم حیران از روزنی، تپه‌ها و دشت‌های متصل به مرز را تماشا می‌کردند که خمپاره‌ای می‌افتد وسط دشت. آتش می‌افتد به جان گیاهانِ خشک دشت. دودِ متراکم، آسمانِ خانه‌ی مجاهدان را می‌پوشاند؛ ماموریتِ آتش و دود. دود آن‌قدر متراکم بوده که چشم چشم را نمی‌دیده. مجاهدان، زیر ستر دود، موشک‌ها را خانه بیرون می‌کشند و روی یک بلندی مستقر می‌کنند و به نقطه‌ای که گراش را گرفته بودند، شلیک می‌کنند. به خانه که برمی‌گردند از عقبه با آن‌ها تماس می‌گیرند. گفتند که حیران‌اند؛ حیران‌اند که چطور این‌قدر سریع و دقیق موشک‌ها را هدف گرفته‌اند. از عقبه گفتند که شماها ماموریتتان را با شلیک این موشک‌ها تمام کردید و گفتند که یک ماشین برای برگرداندنشان می‌فرستند. زیر دیدِ دوربین‌های حرارتی اسرائیل، ماشین‌ها شب‌ها نمی‌توانستند در منطقه تردد کنند. ماشین اما دیر رسید؛ بعد غروب آفتاب. چند بار دور و بر خانه چرخید و جوان‌ها را صدا کرد اما خبری نشد. ماشین را روشن کرد که برود. مسئول تیم، صدای ماشین را شنید. از خانه زد بیرون و چراغ قوه را چند بار خاموش و روشن کرد! کاری که می‌توانست به قیمت جانش تمام شود. راننده نور چراغ قوه را دید؛ برگشت. مسئول تیم، لباس‌هاش را تا کرده و گذاشته بود دم در. با طمانینه لباس‌ها را برداشت و رفتند. وقتی رسیدند علی و راننده انگار تازه به خودشان آمده باشند، مسئول تیم را سوال‌پیچ کردند: چطوری روز روشن، زیر پهپادها رفتی و سیم را وصل کردی؟ چطوری توی دیدرس دشمن، چراغ‌قوه را روشن کردی؟ مسئول تیم جوان‌ها را محرم دید: من مدتی قبل، امام زمان را خواب دیده بودم. گفت که دوستانم شهید می‌شوند اما من پیروزی را می‌بینم؛ که من توی این جنگ شهید نمی‌شوم. می‌دانستم که شهید نمی‌شوم و این جراتم را بیش‌تر می‌کرد. سرِ همین لباس‌هام را دم در خانه آماده کرده بودم؛ می‌دانستم که برمی‌گردیم. چند شب بعد، جوان‌ها دوباره دور هم جمع شدند. مسئول تیم، خواب عجیبش را تعریف کرد. گفت که آن شب که رسیدیم و از هم جدا شدیم، من رفتم خانه و خوابیدم. امام زمان و امیرالمؤمنین را توی خواب دیدم. امیرالمؤمنین دستم را گرفت و درست برد کنار همان خانه‌های ویران، کنار خانه‌ای که توش پناه گرفته بودیم. من غصه‌هام را برایش گفتم. گفتم که من توی این خیابان دست و سر قطع‌شده‌ی برادرانم را دیده‌ام. امام، من را خانه به خانه برد. اشکالات و مشکلات را گفت. مثلا گفت که فلان خانه را که زدند، به خاطر فلان اشکالِ کارتان بود. بعد امام گفت که من توی این جنگ، خیلی دقیق شهدا را انتخاب می‌کنم؛ گفت که من خودم دارم این جنگ را مدیریت می‌کنم. القصه که مردم توی این جنگ، چند گام بلند برداشته‌اند به سمتِ منشا نور. بی‌پناهیِ بعد سید، کمکشان کرده که به مافوق، متصل‌تر شوند و خواب‌ها دارند توی این مسیر کمکشان می‌کنند؛ ماموریتِ شیرینِ خواب‌ها محسن حسن‌زاده پنجشنبه| ۳۰ اسفند ۱۴۰۳| بیروت @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 از آخرین‌بار که صدای انفجار شنیده بودم، که دود غلیظ پساانفجار با نفس‌های سطحی‌م گلوم را سوزانده بود، که خرده‌شیشه‌های درخشانِ روی آسفالت خیابان، زیر پاهام قرچ‌قرچ صدا داده بود، که سوختنِ نقطه‌ی سرخ توی نقشه‌ی بیروت را روی زمین می‌دیدم، ماه‌ها گذشته بود؛ تا امروز... قرار بود مردم توی مدرسه‌ای در منطقه الحدث، برای روز قدس، دور هم جمع شوند که اسرائیل الحدث را نشانه گرفت. سه تا بمب صوتی -غاره‌ی تحذیریه- و بعد یک انفجار سنگین الحدث را لرزاند. منطق این است: من چند ده هزار نفر را می‌کشم اما تو حق نداری حتی محکومش کنی... پیاده تا محل انفجار را گز کردم. آتش‌نشان‌ها داشتند از لابلای نقب‌های آوار، آب را می‌رساندند به هم‌سایگی آتش. هرجا که آب می‌رفت، دود غلیظ راهش را تا آسمان می‌کشید. روی آوارها، سه چهار تا پرچم ایران کاشته بودند؛ به همین سرعت! دور از انتظار بود. معمولا روی آوارها پرچم حزب‌الله می‌گذاشتند. ساختمان، مال ایرانی‌ها نبود، توی ساختمان هم ایرانی‌ها نبودند، کسی هم نمی‌دانست چرا پرچم ایران دارد وسط آن نسیم گرم، می‌رقصد. گوشه‌ای ایستاده بودم به تماشا که کمی آن‌سوتر، ریختند دور و بر کسی و کت‌بسته بردندش. می‌گفتند جاسوس است. عکس می‌گرفت. گوشی‌م را گذاشتم توی جیبم که به سرنوشت آن جوان دچار نشوم. تا چند ده متر دورتر از محل انفجار، زمین پر از خرده‌شیشه بود. تابلوی بعضی از مغازه‌های آن‌طرف‌ِ خیابان، از شدت انفجار، شکسته بود. مردی، دو سه تا مغازه دورتر از ساختمان ویران، داشت تلاش می‌کرد قفل را بشکند و کرکره‌ را بدهد بالا. کرکره که رفت بالا، مرد دست‌هاش را از بهت گذاشت روی سرش. چارچوب مغازه سالم بود اما همه‌چیزِ درونش شکسته بود. چشم تیز کردم اما از روی آن شکسته‌ها نمی‌شد تشخیص داد که مغازه‌ی چیست. تازه چند نفر آمدند و دورتادور ساختمان و پیاده‌روهای کنارش، نوار زرد کشیدند و مردم را کمی عقب‌تر راندند. نیروهای ارتش، پشت نوارهای زرد ایستاده بودند و کسی اگر چیزی ازشان می‌پرسید، انگار نه انگار که شنیده‌اند. فقط یک سنسور داشتند که موقع عبور کسی از آن نوارهای زرد فعال می‌شد. هرازچندی، کسی تنها یا با اهل و عیال، کوله بر دوش، از جلوی آوارها رد می‌شد. ساکنان خانه‌های دور و بر، داشتند دوباره می‌رفتند خانه‌ی قوم و خویش‌شان تا آب‌ها از آسیاب بیفتد. درست توی ساختمان مرتفعِ پشت محل انفجار، مردی با دو سه تا بچه‌ که لابد بچه‌هاش بودند، چند تا پرچم حزب‌الله گرفته بودند دست‌شان و توی هوا تکان می‌دادند. دوربین بعضی از خبرنگارها، شکارشان کرد. دور و بر و وسط آوارها، چند تا ماشین، کاملا سوخته بود. تکه‌ای از سردر خانه افتاده بود درست وسط آوارها. هر نیم ساعت یکی می‌رفت زیر مشت و لگد. نیروهای امنیتی حساس می‌شدند و به عنوان جاسوس قپونی می‌بردندشان. آتش‌نشان‌ها چند ساعت سخت را گذراندند. یکی‌شان جاش را داد به کسی و آمد وسط خیابان. حرارت، صورتش را سرخ کرده و لب‌هاش ترک خورده بود. دوستش، روی صورتش آب می‌ریخت. آب نخورد. روزه بود انگار. دو سه ساعت طول کشید تا خیابانِ فرعی کنار ساختمان را باز کردند. زور آفتاب کم شده بود. یک وانت که دورتادورش، بلندگو نصب کرده بودند، جمعیت را شکافت و آمد آن سوی خیابان، درست روبروی ساختمان ویران ایستاد. صدای لودرها و زوزه آمبولانس‌ها و ماشین‌های آتش‌نشانی لابلای صدای بلند آهنگ‌های حماسی گم شد. من هم توی کوچه‌پس‌کوچه‌های دور و بر، گم شدم. قدم می‌زدم و چشمم توی رسانه‌ها دنبال اسم یمن می‌گشت. محسن حسن‌زاده جمعه| ۸ فروردین ۱۴۰۴| بیروت @targap