🌱
مادر ابراهیم میگفت بعدِ آتشبس، راه که باز شد، رفتند پیِ پیکر پسرم. پیداش کردند؛ با اسلحهاش و چند تا کتاب. کجا؟ خط مقدم درگیری...
چمران، هنوز "پس از پنجاه سال" دارد با کلماتش، دلِ جوانهای بیست و چندسالهی مجاهد را میبرد...
"ای حیات! با تو وداع می كنم، با همه مظاهر و جبروتت"
محسن حسنزاده
یکشنبه| ۱۰ فروردین ۱۴۰۴| بیروت
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
فردا، بابابزرگ را میسپارند به خاک.
نمیدانم آنسوی دنیا، زمان چطوری درهممیپیچد.
بابابزرگ به زمان اهمیت میداد. عمری کارگری کرده بود اما آدمِ شیکی بود. وقتی میخواستیم برویم مهمانی، آن کت و شلوار و جلیقهی قهوهای را میپوشید، کلاه و عصاش را برمیداشت و ساعتِ زنجیردار را وصل میکرد نمیدانم به کجای جلیقهاش که وسط میهمانی، زمان از دستش در نرود.
خیلی وقتها میدیدیمش که همینطوری نشسته روی صندلیِ روبروی تلویزیون خوابیده و بیزنگِ هشدار، عدل سر ساعت ۲ بیدار میشود و میزند شبکهی یک که اخبار ببیند.
یا وقت نماز که میشد، اتوماتیک، بلند میشد و مینشست روی آن صندلی پلاستیکیِ قرمزِ رو به پنجره، رو به آسمان، و نمازش را میخواند.
برای بابابزرگ، هرچیزی زمانِ خودش را داشت اما نمیدانم، یعنی هیچوقت درباره زمان مرگ چیزی نگفته بود. نمیدانستیم از نظر بابابزرگ، زمان مناسبِ مردن، کی از راه میرسد.
بابابزرگ، وسط بازیِ نوههاش، روی همان صندلی که نشسته روش میخوابید، چشمهاش را برای آخرینبار بست و دیگر باز نکرد.
من دلم برای آن حضورِ ساکت، برای دستهای زمختی که بلند کردن هزار بارهی بشکههای صمغ، از فرم انداخته بودشان، برای نانِ بربریِ داغِ اول صبح روزهای تعطیل تابستان، برای منتظر نشستن کنار سفرهی کلهقندها محضِ این که قندشکنِ بابابزرگ کمی خطا برود و نُقلِ نرم نصیبمان شود، برای اصلاح سر قبل مدرسهها با نمرهی صفر، با ماشینهای آلمانی قدیمی، برای فراقیخوانیِ بابابزرگ با آن بیتهای نابِ غمانگیز، تنگ میشود.
بابابزرگ شبیه فراقیهاش بود؛ شبیه شعرهای طغرای مشهدی که خودش محض زیبا خواندن، کمی توی ترکیبش دست میبرد:"بس که خاموش نشستم، سخن از یادم رفت..."
فردا، آن حنجرهی رنجور، آن بیتهای حزنانگیز، آن همه رنج را به خاک میسپارند.
ماندم از بس که به غربت، وطن از یادم رفت
در قفس بس که نشستم، چمن از یادم رفت
با دو صد فکر نیاید به زبانم یک حرف
بس که در کنج خموشی، سخن از یادم رفت
محسن حسنزاده
چهارشنبه| ۱۳ فروردین ۱۴۰۴|
@targap
🌱
خردادِ پارسال که برای تشییعِ رئیسجمهور رفته بودیم مشهد، توی شلوغی، جایی در ساحلِ رودِ جمعیت نشستم، چشمهام را بستم و گوش تیز کردم برای فهم صداها.
تجربهی عجیبی بود. صدا، گاهی حتی از تصویر، برای روایت کارسازتر است؛ و این "گاهی" را محض احتیاط میگویم. صدا گاهی حاوی اطلاعات بیشتریست از تصویر.
امروز مستندی دیدم که دوباره اهمیت صدا را توی ذهنم زنده کرد.
روایت روزِ تشییع را ببینید تا مستند را معرفی کنم:
🌱 و خدا میتابد!
سرم را گرفتهام بین دستهام و نشستهام گوشهای از خیابانِ منتهی به حرم. میخواهم به صداها گوش کنم. صداها انگار نزدیکترند به واقعیت، به حقیقت. از میان همهمهها صداهای اندوهناک را جدا میکنم. فرکانسِ غمانگیزِ گریهی پیرزنی که از تابوت دور افتاده؛ صدای ضعیف برخورد عصای پیرمردی با زمین که شاید از نفسافتاده؛ صدای خندهی دخترکی که روی شانههای پدر، توی سیل جمعیت خوش میگذراند؛ صدای مداحی که دارد از لحظهی به آتش کشیده شدن خیمهها میخواند؛ صدای هزار هزار قدم که به زمین میخورند و باز به زمین میخورند و هربار، سید را به حریمِ حرم، به آرامگاه، نزدیکتر میکنند؛ صدای حمدِ حزنانگیزِ عبدالباسط؛ صدای دمادمِ دمام؛ صدای رقصِ پرچمهای احتمالا زرد و سرخ در میان باد؛ صدای رعبآورِ هواپیماهایی که بالای سرمان ارتفاع میگیرند و ارتفاع کم میکنند؛ و صدای اندوه!
من امروز فهمیدم که اندوه فقط واژهای توی لغتنامه نیست. اندوه زنده است. اندوه صدا دارد.
صدای ورق خوردنِ "چند روایتِ معتبرِ" مستور. مصطفی مستور جایی بین حرفهاش نوشته بود: "هرکس روزنهای است به سوی خداوند، اگر اندوهناک شود؛ اگر به شدت اندوهناک شود!"
چشمهام را باز میکنم. صدا، تصویر، حرکت...
مردمِ اندوهناک را میبینم. مشهد امروز هزار هزار روزن دارد به سوی خدا. خیابانِ منتهی به حرم، پر از روزن است. خدا دارد میتابد روی گنبد طلاییِ حرم. مگر نه این که اللهُ نورُ السموات والارض؟
توی جمعیت استادم مرا میبیند. مضطر میگویم برایم آیهای بخواند. مصحفش را باز میکند: "أَفَإِن ماتَ أَو قُتِلَ انقَلَبتُم عَلىٰ أَعقابِكُم؟"
برمیگردم توی حرم. چشم میگردانم دنبال تابوت. وقتی هزار هزار آدم زیر تابوت چند کیلوییِ کسی را که سوخته بگیرند، تابوت چقدر روی دوششان سنگینی میکند؟ هیچ؟ نمیدانم! اگر مستور اینجا بود شاید یک روایت به "چند روایتِ معتبرش" اضافه میشد:
من احساس کردم که وقتی آن هزار هزار آدم تابوت را زمین گذاشتند، "سبک شدند اما شانههایشان زخمی بود..."
به وقت غروبِ غریبِ روزِ تشییع
محسن حسنزاده
شنبه| ۱۶ فروردین ۱۴۰۴|بیروت
@targap
32.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱 صدای زندگی و مرگ!
محمد یاغی، روایتش را هنرمندانه بر "صدا" بنا کرده. توی این مستند -که امروز شعوبا هم منتشرش کرده- میتوانید اندکی از صدای واقعیِ غزه -دختری که مرگ به دنبالش میدود- را بشنوید.
معلوم نیست آدمهایی که توی تصاویر میبینید، الان زنده باشند یا برای مدتی طولانی زنده بمانند.
در این ساعات سرنوشتساز، گوشهی خلوتی پیدا کنید، با هندزفری مستند را ببینید و سعی کنید که اشک، میهمان چشمانتان نشود...
برای آنها که اهل روایتاند، این مستند، یادآوریِ اهمیت صدا هم هست...
بسمالله:
www.aparat.com/v/bujwimq
پینوشت: کاش میشد کسی، صدای جمع کردنِ تکهپارههای پهپادِ ویرانشده با سلاحِ یمنیها را به گوشمان برساند...
محسن حسنزاده
شنبه| ۱۶ فروردین ۱۴۰۴|بیروت
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 پیرمردِ دریا
بخش اول
امسال را اگر بگذرانم، سالشمارِ عمرم میرسد به هشتاد. ۱۹۴۶، توی غزه به دنیا آمدهام و تا سیزدهسالگی توی هوای فلسطین، نفس کشیدهام.
زندگیمان بین دو تا سرزمین اشغالشده بود؛ بین زمینهایی که سال ۱۹۸۴ اشغالش کردند و مرزهایی که سال ۱۹۶۷ دور خاکمان کشیدند.
ما عشایر بودیم. ما را کوچاندند به نزدیکی رودخانه زمستانیِ هربیا؛ رودخانهای که بعدها، اشغالگرها فاضلابشان را میریختند توش.
پدربزرگم اما خانهاش توی بیتلاهیا بود.
ما توی خانه، نُه تا بچه بودیم. چهار تا برادر داشتیم و پنجمین پسر خانواده بودم. چهار تا خواهر هم داشتم.
من توی زندگیم همیشه در حال فرار بودهام و سرِ همین، خیلی از خانوادهام خاطرهای ندارم. من که به دنیا آمدم، پدربزرگم، خیلی پیر بود. اواخر عمرش هم فراموشی گرفته بود.
پدرم -حسن- دوبار ازدواج کرده بود. زنِ اولش، دو تا پسر زایید که هردونفرشان را مرگ با خودش برد. پدرم زنِ دیگری گرفت و خدا پنج تا فرزند روزیش کرد.
پدرم، زیادی هیکلی بود. پاهاش به قاعدهی پای دو تا آدمیزاد بود. توی مغازهها صندل به قاعدهی پاش گیر نمیآمد؛ براش اختصاصی درست میکردند! اما به هر حال، بیشتر زندگیش را پابرهنه سر کرد. آن صندلهای اختصاصی گران بودند.
زندگی پدرم یک معادلهی ساده بود؛ چرخهی کار و خواب. زندگی از پدرم یک آدم سخت ساخته بود. روزهایمان تاریک بود و شبهایمان جدیجدی تاریکتر. برق نداشتیم. مادرم یک تکه پارچهی لباس را میزد توی روغن و همان میشد روشنایی شبمان.
پدرم حتی سیگار هم نمیکشید؛ نه که دوست نداشته باشد؛ دوست داشت اما سیگار کم بود و گران.
ما بچهها سعی میکردیم وسط آن روزمرگی، نفس بکشیم.
با بچههای محل، جورابها را میچپاندیم توی هم و ازش توپ میساختیم و فوتبال بازی میکردیم. نه این که توپ آنجا نباشد؛ توپ بود اما ما پول خریدش را نداشتیم.
پدرم سبزیفروش بود و من باید میرفتم کمکش. مادرم هم میآمد کمک بابا.
پدر و مادرم، زیاد با ماها حرف نمیزدند اما خوب یادم هست که میگفتند ما اولش فکر میکردیم که دهپانزده روزه برمیگردیم به زمینهای ۱۹۴۸. از وقتی یادم میآید همه میگفتند به زودی برمیگردیم. این "به زودی" اندازه طول عمر خیلیهایمان و حتی بیشتر از آن، قدمت دارد.
ادامه دارد...
محسن حسنزاده
دوشنبه| ۱ اردیبهشت ۱۴۰۴|بیروت
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 پیرمردِ دریا بخش اول امسال را اگر بگذرانم، سالشمارِ عمرم میرسد به هشتاد. ۱۹۴۶، توی غزه به دنیا
🌱 پیرمردِ دریا
بخش دوم
به سن مدرسه رفتن که رسیدم، شیخ احمد یاسین، نوجوان بود؛ اما معلممان شده بود. اهل درس خواندن که نبودم. توی آژانس امدادرسانی سازمان ملل -اونروا- بهمان درس میدادند؛ جایی در بیتلاهیا، شمالِ غزه. نیروهای اونروا میآمدند سرکشی و توی مدرسهها، نابغهها را سوا میکردند و میفرستادندشان فرنگ. ظاهرش شیک بود اما خب، باهوشترین بچهها دیگر به کشورشان برنمیگشتند.
مثلا توی کلاس ششم، یکی از همکلاسیهام موشک درست کرده بود! یک کلاس مکانیکِ فوق برنامه داشتیم. از محتوای همان درسها کمک گرفته بود و آهنها را سر هم کرده بود و موشک ساخته بود! طول موشک، دوازدهمتر بود! او را بردند نروژ.
از ششهفتسالی که درس خواندم، دو سه سالش را مردود شدم! مدرسه دیگر راهم نمیداد. قبل این دو سال مردودی، گهگاه میرفتم کمک پدرم اما بعدش، باید هرروز میرفتم سبزیفروشی. تا دوازدهسالگی بیشتر توی مدرسه نماندم اما به جاش، تلاش میکردم به چریکهای گروه "فدائیان فلسطین" کمک کنم. برایشان آب و خوراکی میبردم. کمکم رفتم توی تشکیلاتشان. من زیرمجموعه گروه سلیم زریعی بودم.
توی ذهن پدرم من قرار بود دانشمند هستهای بشوم اما خب، حوصله همان دو دو تا چهار تا را هم نداشتم. درس نخواندنم پدرم را عصبانی کرده بود؛ آنقدر که یک روز دیگر توی خانه راهم نداد!
با ششنفر از همسنوسالها و دوستان مدرسهام و دو تا نوجوان دیگر که نمیشناختمشان، یک قایق خریدیم و زدیم به دل دریا و آمدیم لبنان. تا رسیدیم به ساحل، نیروهای ارتش ما را دستگیر کردند. یکیشان چشمهاش گرد شده بود. میگفت پدر و مادرهایتان به شما نیموجبیها چطوری اجازه دادهاند که بیایید اینجا؟
بالاخره ولمان کردند و کارمان شد انتقال سلاح به غزه. من هنوز توی گروه سلیم بودم
اما یک روز وسط دریا، با هم بحثمان شد و خشاب کلتش را انداختم توی دریا.
هفت سال من را بازداشت کردند!
زندگی توی لبنان هم روی خوشش را به من نشان نداد. آن اوایل که آمدیم هم دوباره توپمان، دو جین جورابِ توی هم رفته شده بود.
خبر برادرهام و پدر و مادرم را دورادور داشتم. بعد تاسیس منظمهالتحریر، برادرهام هم آموزش نظامی دیدند.
اغلب افرادی که با هم از غزه آمده بودیم توی عملیاتهای مختلف شهید شدند. شعبان ناقله، عوض برعاوی، محمد نحال و محارب سبتان دوستانم بودند که حالا توی خاک بیروت دفن شدهاند.
من همینجا توی بیروت زن گرفتم؛ از روستای انصاریه. خدا به من پنج تا فرزند داده؛ سه تا دختر و دو پسر.
اسمِ پسر بزرگم را به نام پدرم گذاشتم؛ حسن؛ حسن الکومی. سید که شهید شد، پسرم آمد پیشم؛ دستش را گذاشت روی شانهام و گفت که دیگر قلبم سنگین است؛ دیگر دنیا را نمیخواهم. رفت جنوب و شهید شد.
ادامه دارد...
محسن حسنزاده
دوشنبه| ۱ اردیبهشت ۱۴۰۴|بیروت
@targap
32.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱 علیه رُعب!
محسن حسنزاده
سهشنبه| ۲۷ خرداد ۱۴۰۴| #روایت_تهران
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 علیه رُعب! محسن حسنزاده سهشنبه| ۲۷ خرداد ۱۴۰۴| #روایت_تهران
🌱 علیه رُعب!
بخش اول
دو سه روزیست تهرانم. روز و شبهای عجیبیست و البته شبها عجیبتر. دهدوازدهساعتِ اول جنگ را غصه خوردیم تا آن شب که نزدیک خیابان انقلاب، پنجره را باز گذاشتیم و تا سحر، صدای شلیک پدافند را شنیدیم و آن ستارههای سرخ را در آسمان تهران تماشا کردیم؛ خوفا و طمعا.
گیجم. دوست دارم به تعداد لوکیشنهای درگیرِ جنگ، تکثیر شوم. این فکر، از وقتی آن تصمیم لعنتی را گرفتم، توی ذهنم میچرخد. بنا بود توی استودیوی شبکه خبر بمانم -چند روز- اما بعدِ صبح تا غروبِ اول، از ساختمان شیشهای زدم بیرون به امیدِ یافتن ماجرا. کاش میشد به تعداد لوکیشنهای درگیر جنگ، تکثیر شوم. بمانم توی استودیوی شبکه خبر؛ بروم کنار جوانِ از جانگذشتهای که آن ستارههای سرخ را میفرستد توی آسمان تهران، بنشینم گوشهای از بیتالمقدس و توی آسمان، عبورِ آتشِ خشمِ ایرانی را تماشا کنم یا بیسروصدا، گوشهی یکی از خیابانهای هرتزلیا بایستم و ببینم که علمِ ایرانی، با آن بناهای غصبی چه میکند؛ اما به جای همهی اینها، توی بهشت زهرا، در محاصرهام.
تماشای فیلم را از سکانس آخر شروع کردهایم. با خودم سر این عبارت "سکانس آخر" کلنجار میروم. خیلی با عقیدهام سازگار نیست اما خب، دیروز، روبروی مزار هفتاد و دو تن، شهدا را میرساندند به منزلِ "آخر"شان.
مرگ و رعب. این دو تا سلاحِ توی دست متجاوز است. ما قرنهاست که پادزهرِ مرگ را یافتهایم. ما تصمیم گرفتهایم که نمیریم. تصمیم گرفتهایم که در معنای مرگ، تصرف کنیم. این "احیاء" پادزهرِ مرگاند.
و رعب. توی روز و شبهای جنگ لبنان، اسرائیل، با سلاح رعب به میدان آمده بود: ویز ویزِ ممتد پهپادها، بمبهای صوتی، زدنِ بناهای دوطرفِ جادهها به قصد نُمایش ویرانی گسترده و الخ. پادزهر رعب، ساده است و غریب: نترسیدن!
دیروز، روبروی هفتادودوتن، چند تا درختچه را بریدند که به جاش، مزار بسازند؛ کاشتنِ خون، در دل خاک. و من، توی چهره آدمهایی که آمده بودند برای وداع آخر، اندوهِ بسیار دیدم، اما ترس؟ نه.
قطعه. ردیف. چه اسمهای شاعرانهای برای مدفن، انتخاب کردهاند. کاش برای این قطعه، اسم درستی بگذارند؛ یک اسم هویتمند که تا قرنها یادمان بیندازد، چه جنایتی را پشت سر گذاشتیم.
اینجا، گهگاه، مدفن به سنگر تبدیل میشود. این را مادر سیدعلیاکبر سیدان، به دلم انداخت. داشت با واکر، دور مزار پسرش میچرخید که مداح، شور گرفت. یک دستش را گذاشت روی واکر و دست دیگرش، سینهزن شد. سینه زدن، اولین کنشِ بعد شنیدن روضه است؛ اولین اقدامِ عملی: تبدیل محتوا به عکسالعمل. با این تعریف، از حیث ماهیت، این سینه زدن و کشیدن ماشه، توی یک قاب و یک دستهاند.
مادر، جایی از روضه، ناگهان دستش را دراز کرد که میکروفون را از مداح بگیرد. گفت که مداح روضه علیاکبر بخواند. و بعد رجز خواند؛ گریاند؛ شعار داد: مرگ بر اسرائیل. تبدیل مدفن به سنگر.
ادامه دارد...
به قلمِ محسن حسنزاده
به تصویرِ علی عرب
سهشنبه| ۲۷ خرداد ۱۴۰۴| #روایت_تهران
@targap