eitaa logo
تارگپ| محسن حسن‌زاده
329 دنبال‌کننده
170 عکس
16 ویدیو
1 فایل
•| ما راویانِِ قصه‌هایِ رفته از یادیم/ ما فاتحانِ شهرهای رفته بر بادیم...|• •| روزنوشت‌هایِ محسن حسن‌زاده؛ خبرنگار و روایت‌نویس...|•
مشاهده در ایتا
دانلود
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 پایه‌گذاران نثر جدید فارسی! محسن حسن‌زاده پنجشنبه| ۲ بهمن ماه ۱۴۰۴ @targap
🌱 پایه‌گذاران نثر جدید فارسی! "در سال‌های واپسین آن دوره -دوره رضاخان- هدایت دیگر تحمل خفقان سیاسی را نداشت، کارد به استخوانش رسیده بود، از این رو با پای خود به تبعید رفت؛ به هند. هدایت در بازگشت از هند، اوضاع سیاسی کشور و فضای اجتماعی پیرامون خود را بیش از پیش تحمل‌ناپذیر یافت. نظام خشن‌تر شده بود. روزنامه‌ها و دیگر نشریات تحت سانسور شدید بودند. دکتر خانلری درباره این روزها می‌گوید:"همین قیود و مشکلات به تدریج ذوق هنر را در ایرانیان خاموش کرد... و مدت سه‌چهار سال تا بعد از شهریور ۱۳۲۰ مجله ادبی در سراسر ایران وجود نداشت و فقط مجله دولتی "ایران امروز" که مدیر آن مورد اعتماد شهربانی بود، جانشین مجلات پرشور سابق شد." در این سال‌هاست که هدایت بیش‌تر به مشروب و مواد پناه می‌برد..." این، برشی از کتاب "پایه‌گذارانِ نثر جدید فارسیِ" حسن کامشاد است. خواندنش دو سه ماهی طول کشید، چون به دلالت آقای کامشاد، وسط کتاب، ده بیست تا کتابِ دیگر از دوره قاجار به این‌سو را هم خواندم، بس که جذاب معرفی‌شان کرده بود. سیر تطور نثر فارسی را در یک قاب دیدن -ولو از نگاه یک نفر که ممکن است موافقش نباشیم- آموزنده است. آقای کامشاد -چنان‌که واضح است- دیدگاه سیاسی دارد و توی این کتاب در تحلیل کتاب‌ها هم دیدگاه سیاسی‌اش را می‌بینیم اما این لابلا، اشارات پرشمار آقای کامشاد به وضعیت سیاسی و فرهنگی دوران پهلوی، خواندنی‌ست. نشانه‌های انصاف هم توی کتاب کامشاد، کم‌شمار نیست و البته که مثل هر آدم دیگری، نمی‌تواند شیفتگی‌اش نسبت به نویسنده‌ای و احتمالا نفرتش از نویسنده‌ی دیگری را، خیلی پنهان کند. همین. خواستید بخوانیدش، نشر نی برایتان پستش می‌کند. محسن حسن‌زاده پنجشنبه| ۲ بهمن ماه ۱۴۰۴ @targap
🌱 کم‌بودِ آقا مصطفی! محسن حسن‌زاده شنبه| ۴ بهمن ماه ۱۴۰۴ @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 کم‌بودِ آقا مصطفی! محسن حسن‌زاده شنبه| ۴ بهمن ماه ۱۴۰۴ @targap
🌱 کم‌بودِ آقا مصطفی! من سعی می‌کنم، آدمِ احساساتی‌ای به نظر نرسم، یا حتی نباشم اما خب، خیلی وقت‌ها از دستم در می‌رود. دیشب داشتم فکر می‌کردم که چرا؟ و بعد فهمیدم که شاید چون دچارِ غرقگی‌ام. من گزینه مناسبی برای تست غذا و خوراکی نیستم؛ چون از هرچه می‌خورم، لذت می‌برم، غرق می‌شوم توی طعم غذا. آدم مناسبی برای ارزیابیِ و نقدِ روایت و کتاب نیستم، چون هرچه می‌خوانم در آن غرق می‌شوم، لذت می‌برم؛ بلاتشبیه مثل آرتور کریستال که بریده‌ی بخش حوادث یک روزنامه‌ی زرد هم سرِ کِیفش می‌آورد. اما خب این‌قدر می‌فهمم که بعضی غرقگی‌ها فرق می‌کند. مثلا همین دو سه هفته پیش که داشتم کتابِ چمرانِ حبیبه جعفریان را می‌خواندم، دچار غرقگی شدم. حتی جاهای غیراحساسی‌ش، احساساتی‌م می‌کرد. اگر فیزیکی بود، هی باید از کتاب مراقبت می‌کردم که ردِ آن قطره‌های شور، رویش نماند. یکی توی نظراتِ طاقچه نوشته بود که کتاب "عالی بود، اما کم بود." حتی با خواندن همین پنج کلمه هم، اشکی شدم. کم بود؟ بله! ما از کم‌بودِ آقامصطفی، رنج می‌بریم. از کم‌بود مردی که بتواند با دشمنِ سلاح‌به‌دستش، حرف بزند؛ از کم‌بود مردی که بیاید غائله‌ای را ختم کند؛ از کم‌بودِ مردی که از اراذل، چریک بسازد. من خیلی وقت است که عاشقِ آقامصطفی هستم. شاید حتی وقتی توی لیست انتخاب رشته‌ی دانش‌گاه، فیزیک هسته‌ای را می‌نوشتم، پسِ ذهنم این بود که ادای آقامصطفی را دربیاورم اما خب، غاده یادمان می‌دهد که ادای آقامصطفی را درآوردن هم ساده نیست؛ یعنی دشوار است. خدا فقط یک نسخه‌ی نمونه‌ی اختصاصی از آقامصطفی زده؛ از آن‌ها که مارکِ "اصطنعتک لنفسی" دارند و خب، معلوم است که آدم، خواه ناخواه، غرقه‌ی آقامصطفی می‌شود. این را غاده به‌تر از هرکسی می‌فهمد. خودش چیزی بیش‌تر از غرقگی را ادعا کرده؛ توی کتاب گفته من انگار در مصطفی فانی شده بودم. یک پله بالاتر رفته بود از غرقگی که سرِ کچل آقامصطفی را تازه دو ماه بعدِ عقد دید! بس که آن روحِ بزرگ، روی آن جسم، سایه انداخته بود. روح بزرگ، یک شخصیت متناقض‌نمای عجیب از آقامصطفی ساخته بود. آن که از اسمش توی میدانِ مبارزه می‌ترسند، صبح به صبح، نوکر غاده است که براش شیر و قهوه آماده کند. فکر کن! دکترای فیزیک امریکا را ول کنی، هجرت کنی، بیایی لبنانِ پابرهنه‌ها، نوکرِ دختر مردم شوی و معلمِ سلاح به دستِ جوان‌هایی که تا آن روز، از مبارزه فقط توسری خوردنش را تجربه کرده بودند. به قول یکی، "نورپا" بود آقامصطفی. ریشه‌دار بود اما نه زمین‌گیر. این بود که تا ایران، تا کردستان نیازش داشت، یک لا قباش را برداشت و آمد وطنش و از همین‌جا، آسانسوری، رفت به ملاقات خدا. من اول‌بار، صدای آقامصطفی را توی دهلاویه شنیدم. همان‌جا "خدا بود و دیگر هیچ نبود" را خریدم و بعدش، تمام آن کلمات را با صدای خود آقامصطفی، شنیدم و نمی‌دانم چرا چند سال گذشت تا فیلمی از آقامصطفی ببینم؛ همان که در آن، داشت از ارتش و فرماندهانش دفاع می‌کرد. آن حرف‌های آتشین را چطوری می‌توانست با آن لحنِ آرامِ آرامش‌بخش بگوید؟ زمانه‌ی غریبی‌ست آقامصطفی! وقت‌ حرف‌های گرم و لحن‌های آرامِ قلب‌های ژرف است... و ما از کم‌بود آقامصطفی رنج می‌بریم. محسن حسن‌زاده شنبه| ۴ بهمن ماه ۱۴۰۴ @targap
🌱 آن چشم‌های روشن! محسن حسن‌زاده دوشنبه| ۶ بهمن ماه ۱۴۰۴ @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 آن چشم‌های روشن! محسن حسن‌زاده دوشنبه| ۶ بهمن ماه ۱۴۰۴ @targap
🌱 آن چشم‌های روشن! از همان سال‌ها که "تری‌ جونز" فندک گرفته بود دستش و قرآن می‌سوزاند تا همین روزها که وسط آشوب‌ها، آتش انداختند به جانِ کتاب خدا، من به این فکر می‌کردم که اگر این‌ها، دو نفس با کسی مثل علامه طباطبایی، نشسته بودند و محصولِ لطیفِ ترکیب جان یک آدمِ حسابی با قرآن را از نزدیک دیده بودند، شاید، شاید، دست به فندک نمی‌شدند. این را بعد خواندن کتابِ علامه‌ی حبیبه جعفریان، مطمئن شدم. اولین‌بار که چیزی از علامه خواندم، توی کتاب درسی بود که در آن، یک آخوندِ فیلسوف داشت در مدحِ مستی و ناهشیاری حرف می‌زد. بعد توی مجله‌ای چشم‌های علامه را دیدم؛ آن چشم‌های روشن با حالتی که انگار همیشه دارند چیزِ حیرت‌انگیزی می‌بینند. و بعد، ده سال طول کشید تا آن همه حرف‌های میزانِ المیزان را جویده‌نجویده بخوانم و هی حیرت کنم که چقدر حرف حسابی توی آن ذهن خلاق جا شده! اما همه این‌ها، اندازه چهل‌پنجاه صفحه کتاب خانمِ حبیبه، حسرت هم‌عصریِ میزان‌تر و شنیدن دو کلام بی‌واسطه از علامه را توی دلم زنده نکرده بود. ما نیاز داریم، گاهی بک‌استیج را ببینیم؛ خدا لابد این نیاز را توی ما می‌دیده که با آن جزئیاتِ دل‌کش، توی کتابش از دختران شعیب گفته. آن‌جا که آن فیلسوفِ لطیف، نشسته و دارد ستاره‌ها را به یک الف بچه نشان می‌دهد، آن‌جا که سرخیِ خشم می‌دود توی صورتش وقتی منصوره‌خانم، نفت ریخته دور و برِ لانه‌ی مورچه‌ها و آن‌جا که قلم‌ش از کار می‌افتد بعد مرگِ قمرخانم و آن مردِ مستحکم را مرگ یک زن، فرومی‌ریزد، آدم تصویر نزدیک‌تر و واقعی‌تری از علامه می‌بیند. چه حیف که شما را نشناختیم و چه حیف که نتوانستیم شما را بشناسانیم و دیر شد. همین. محسن حسن‌زاده دوشنبه| ۶ بهمن ماه ۱۴۰۴ @targap
🌱 عشقای قبل از تو! قسمت عمده‌ای از سلول‌های خاکستریِ مغزم در جا سوخت! میهمان داشتیم. آن‌قدر از محاسن پهلوی گفت که گلوش خشک می‌شد و من هی با چای، تَرَش می‌کردم، تا این که وقت ناهار، تا سوپ را گذاشتیم سر سفره، گفت ولی خدایی‌ش سوپ‌های زمان شاه یک چیزِ دیگر بود! همان‌جا و در جا، سلول‌هام سوخت و تا یکی دو روز بعد میهمانی، مثل سیستم زهوار در رفته‌ی قدیمی‌م، توی حالت استندبای بودم و با هر تکانی، اندکی روشن می‌شدم و باز می‌رفتم توی حالت اغما. بعد کم‌کم با کتاب‌ها بازیابی شدم؛ چمران، علامه و بعد حمید باکری. من، به طرز مرگ‌باری، به کرمِ مغزی دچارم و چند جای کتابِ "حمیدِ باکریِ" خانم جعفریان، هی شادمهر توی مغزم پِلِی می‌شد که:"عشقای قبل از تو، سوءتفاهم بود!" داشتم فکر می‌کردم که توی دوران مردسالاری، این آدم‌حسابی‌ها، چقدر برای "زن" ارزش قائل بودند. آن از چمران و علامه، این هم از آقاحمید که جایی، نگرانِ هویتِ مستقل زن‌ش می‌شود:"تو کنار منی اما خودت هم باید مسیر داشته باشی برای خودت." چقدر این روزها نیاز دارم به بازشناختن این نام‌های آشنا، به پناه بردن به سلوک‌شان، به بازگشت از مسیری که آمده‌ام. محسن حسن‌زاده جمعه| ۱۰ بهمن ماه ۱۴۰۴ @targap
🌱 ورق پاره‌های زندان! محسن حسن‌زاده سه‌شنبه| ۱۵ بهمن ماه ۱۴۰۴ @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 ورق پاره‌های زندان! محسن حسن‌زاده سه‌شنبه| ۱۵ بهمن ماه ۱۴۰۴ @targap
🌱 ورق پاره‌های زندان! "محمد فرخی یزدی، به دست جنایتکارانی بی‌شرم و رو، کشته شد، فقط برای آن که شعر می‌گفت!" این جمله‌ی بزرگ علوی‌ست در مقدمه‌ی "ورق‌پاره‌های زندان". قبل قتلِ تاج‌الشعراء، دهانش را به خاطر سرودن شعرهای حماسی، جدی‌جدی دوخته بودند و به گردنش زنجیر انداخته بودند تا بالاخره با کمک آمپول‌زنِ شهربانی و هوایی که توی رگ‌هاش تزریق کرد، با مرگ، آزاد شد. ورق‌پاره‌ها، کتاب جالبی‌ست. بزرگ علوی آن را روی کاغذ قند و سیگار اشنو و پاکت و این‌جور چیزها، توی زندان رضاخان نوشته، به این امید که یک‌روز این نوشته‌ها از سیاه‌چال بیاید بیرون؛ که آمده. او توی زندان هم‌بند دزدها و قاتل‌هاست. مثلا رفیقِ دزدش، به سه سال حبس محکوم شده و او به هفت سال. البته معلوم است که همه رفقای علوی، بزه‌کار نبودند. مثلا ایرج -به‌ترین دوستش- که درست روز عقدش، دستگیرش کردند چون با استبداد مخالف بود. آقای علوی، توی بخشِ "انتظار" نشان‌مان می‌دهد این که یک‌نفر در زندان پهلوی اول، دیوانه شود، یک امر عادی بود. البته او می‌گوید تشخیص علت دیوانگی اشخاص کار آسانی نیست، مثل علت دیوانگی دوستِ مجسمه‌سازش که به ۱۲ سال حبس محکوم شده بود اما بعد خودش جایی آن وسط‌های انتظار، یادآوری می‌کند که جنونِ آقای "م" از وقتی شروع شد که بعدِ دو ماه، توی روز ملاقات، هیچ‌کس به دیدنش نیامد. به هر حال فارغ از علت، علوی می‌گوید این که گذار زندانیان به تیمارستان یا گورستان بیفتد، عادی بود. کتاب خواندن در زندان پهلوی اول، جرم است. این را علوی چند جای کتابش می‌گوید و شرح می‌دهد که چطوری سبیل نگهبان‌های سست‌عنصر را چرب می‌کردند تا بتوانند یواشکی دو خط کتاب بخوانند! تازه بعد از آن هم کتاب را باید طوری با لحاف ماسکه می‌کردند که پاسبان آن را نبیند. حتی یک‌جا، در بخش آخر کتاب، نوشته‌ی یکی از زندانیان سیاسی آمده، با این جمله غم‌انگیز که "مقصرترین عده‌ی ما آن‌هایی هستند که کتاب خوانده‌اند" در واقع غم‌انگیزترین و اثرگذارترین بخش کتاب هم همین بخش آخر یا "عفو عمومی" است که علوی در آن نشان می‌دهد، چطوری شایعه‌ی عفو عمومی و انتظار بی‌حاصل برای آزادی، زندانیان را به فروپاشی روانی می‌کشاند. سر آخر هم اختلاس‌گرها و سارقین و دیگران مورد عفو ملوکانه قرار می‌گیرند اما زندانیان سیاسی آن‌جا می‌مانند تا به قول علوی در زمره عده‌ی زیادی باشند که "همه‌روزه از بی‌غذایی و بی‌دوایی در بیمارستان و در کریدورهای زندان، جان می‌دادند." کتاب نزدیک صد صفحه است و وقتی تمامش کردم، داشتم فکر می‌کردم، اگرچه به خاطر کثرت تماشای عمودی، خواندنِ افقی ممکن است برای بعضی از نورسته‌هایی که اخیرا بازداشت شدند، دشوار باشد اما خوب است یک جلد از این کتاب را به بعضی‌هایشان هدیه داد؛ محضِ شناخت شکل دیکتاتوری. محسن حسن‌زاده سه‌شنبه| ۱۵ بهمن ماه ۱۴۰۴ @targap