تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 کمبودِ آقا مصطفی! محسن حسنزاده شنبه| ۴ بهمن ماه ۱۴۰۴ @targap
🌱 کمبودِ آقا مصطفی!
من سعی میکنم، آدمِ احساساتیای به نظر نرسم، یا حتی نباشم اما خب، خیلی وقتها از دستم در میرود. دیشب داشتم فکر میکردم که چرا؟ و بعد فهمیدم که شاید چون دچارِ غرقگیام. من گزینه مناسبی برای تست غذا و خوراکی نیستم؛ چون از هرچه میخورم، لذت میبرم، غرق میشوم توی طعم غذا. آدم مناسبی برای ارزیابیِ و نقدِ روایت و کتاب نیستم، چون هرچه میخوانم در آن غرق میشوم، لذت میبرم؛ بلاتشبیه مثل آرتور کریستال که بریدهی بخش حوادث یک روزنامهی زرد هم سرِ کِیفش میآورد.
اما خب اینقدر میفهمم که بعضی غرقگیها فرق میکند. مثلا همین دو سه هفته پیش که داشتم کتابِ چمرانِ حبیبه جعفریان را میخواندم، دچار غرقگی شدم. حتی جاهای غیراحساسیش، احساساتیم میکرد. اگر فیزیکی بود، هی باید از کتاب مراقبت میکردم که ردِ آن قطرههای شور، رویش نماند.
یکی توی نظراتِ طاقچه نوشته بود که کتاب "عالی بود، اما کم بود." حتی با خواندن همین پنج کلمه هم، اشکی شدم. کم بود؟ بله! ما از کمبودِ آقامصطفی، رنج میبریم. از کمبود مردی که بتواند با دشمنِ سلاحبهدستش، حرف بزند؛ از کمبود مردی که بیاید غائلهای را ختم کند؛ از کمبودِ مردی که از اراذل، چریک بسازد.
من خیلی وقت است که عاشقِ آقامصطفی هستم. شاید حتی وقتی توی لیست انتخاب رشتهی دانشگاه، فیزیک هستهای را مینوشتم، پسِ ذهنم این بود که ادای آقامصطفی را دربیاورم اما خب، غاده یادمان میدهد که ادای آقامصطفی را درآوردن هم ساده نیست؛ یعنی دشوار است.
خدا فقط یک نسخهی نمونهی اختصاصی از آقامصطفی زده؛ از آنها که مارکِ "اصطنعتک لنفسی" دارند و خب، معلوم است که آدم، خواه ناخواه، غرقهی آقامصطفی میشود. این را غاده بهتر از هرکسی میفهمد. خودش چیزی بیشتر از غرقگی را ادعا کرده؛ توی کتاب گفته من انگار در مصطفی فانی شده بودم.
یک پله بالاتر رفته بود از غرقگی که سرِ کچل آقامصطفی را تازه دو ماه بعدِ عقد دید! بس که آن روحِ بزرگ، روی آن جسم، سایه انداخته بود.
روح بزرگ، یک شخصیت متناقضنمای عجیب از آقامصطفی ساخته بود. آن که از اسمش توی میدانِ مبارزه میترسند، صبح به صبح، نوکر غاده است که براش شیر و قهوه آماده کند.
فکر کن! دکترای فیزیک امریکا را ول کنی، هجرت کنی، بیایی لبنانِ پابرهنهها، نوکرِ دختر مردم شوی و معلمِ سلاح به دستِ جوانهایی که تا آن روز، از مبارزه فقط توسری خوردنش را تجربه کرده بودند.
به قول یکی، "نورپا" بود آقامصطفی. ریشهدار بود اما نه زمینگیر. این بود که تا ایران، تا کردستان نیازش داشت، یک لا قباش را برداشت و آمد وطنش و از همینجا، آسانسوری، رفت به ملاقات خدا.
من اولبار، صدای آقامصطفی را توی دهلاویه شنیدم. همانجا "خدا بود و دیگر هیچ نبود" را خریدم و بعدش، تمام آن کلمات را با صدای خود آقامصطفی، شنیدم و نمیدانم چرا چند سال گذشت تا فیلمی از آقامصطفی ببینم؛ همان که در آن، داشت از ارتش و فرماندهانش دفاع میکرد. آن حرفهای آتشین را چطوری میتوانست با آن لحنِ آرامِ آرامشبخش بگوید؟
زمانهی غریبیست آقامصطفی! وقت حرفهای گرم و لحنهای آرامِ قلبهای ژرف است... و ما از کمبود آقامصطفی رنج میبریم.
محسن حسنزاده
شنبه| ۴ بهمن ماه ۱۴۰۴
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 آن چشمهای روشن! محسن حسنزاده دوشنبه| ۶ بهمن ماه ۱۴۰۴ @targap
🌱 آن چشمهای روشن!
از همان سالها که "تری جونز" فندک گرفته بود دستش و قرآن میسوزاند تا همین روزها که وسط آشوبها، آتش انداختند به جانِ کتاب خدا، من به این فکر میکردم که اگر اینها، دو نفس با کسی مثل علامه طباطبایی، نشسته بودند و محصولِ لطیفِ ترکیب جان یک آدمِ حسابی با قرآن را از نزدیک دیده بودند، شاید، شاید، دست به فندک نمیشدند. این را بعد خواندن کتابِ علامهی حبیبه جعفریان، مطمئن شدم.
اولینبار که چیزی از علامه خواندم، توی کتاب درسی بود که در آن، یک آخوندِ فیلسوف داشت در مدحِ مستی و ناهشیاری حرف میزد.
بعد توی مجلهای چشمهای علامه را دیدم؛ آن چشمهای روشن با حالتی که انگار همیشه دارند چیزِ حیرتانگیزی میبینند.
و بعد، ده سال طول کشید تا آن همه حرفهای میزانِ المیزان را جویدهنجویده بخوانم و هی حیرت کنم که چقدر حرف حسابی توی آن ذهن خلاق جا شده!
اما همه اینها، اندازه چهلپنجاه صفحه کتاب خانمِ حبیبه، حسرت همعصریِ میزانتر و شنیدن دو کلام بیواسطه از علامه را توی دلم زنده نکرده بود. ما نیاز داریم، گاهی بکاستیج را ببینیم؛ خدا لابد این نیاز را توی ما میدیده که با آن جزئیاتِ دلکش، توی کتابش از دختران شعیب گفته.
آنجا که آن فیلسوفِ لطیف، نشسته و دارد ستارهها را به یک الف بچه نشان میدهد، آنجا که سرخیِ خشم میدود توی صورتش وقتی منصورهخانم، نفت ریخته دور و برِ لانهی مورچهها و آنجا که قلمش از کار میافتد بعد مرگِ قمرخانم و آن مردِ مستحکم را مرگ یک زن، فرومیریزد، آدم تصویر نزدیکتر و واقعیتری از علامه میبیند.
چه حیف که شما را نشناختیم و چه حیف که نتوانستیم شما را بشناسانیم و دیر شد.
همین.
محسن حسنزاده
دوشنبه| ۶ بهمن ماه ۱۴۰۴
@targap
🌱 عشقای قبل از تو!
قسمت عمدهای از سلولهای خاکستریِ مغزم در جا سوخت!
میهمان داشتیم. آنقدر از محاسن پهلوی گفت که گلوش خشک میشد و من هی با چای، تَرَش میکردم، تا این که وقت ناهار، تا سوپ را گذاشتیم سر سفره، گفت ولی خداییش سوپهای زمان شاه یک چیزِ دیگر بود! همانجا و در جا، سلولهام سوخت و تا یکی دو روز بعد میهمانی، مثل سیستم زهوار در رفتهی قدیمیم، توی حالت استندبای بودم و با هر تکانی، اندکی روشن میشدم و باز میرفتم توی حالت اغما.
بعد کمکم با کتابها بازیابی شدم؛ چمران، علامه و بعد حمید باکری.
من، به طرز مرگباری، به کرمِ مغزی دچارم و چند جای کتابِ "حمیدِ باکریِ" خانم جعفریان، هی شادمهر توی مغزم پِلِی میشد که:"عشقای قبل از تو، سوءتفاهم بود!"
داشتم فکر میکردم که توی دوران مردسالاری، این آدمحسابیها، چقدر برای "زن" ارزش قائل بودند. آن از چمران و علامه، این هم از آقاحمید که جایی، نگرانِ هویتِ مستقل زنش میشود:"تو کنار منی اما خودت هم باید مسیر داشته باشی برای خودت."
چقدر این روزها نیاز دارم به بازشناختن این نامهای آشنا، به پناه بردن به سلوکشان، به بازگشت از مسیری که آمدهام.
محسن حسنزاده
جمعه| ۱۰ بهمن ماه ۱۴۰۴
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 ورق پارههای زندان! محسن حسنزاده سهشنبه| ۱۵ بهمن ماه ۱۴۰۴ @targap
🌱 ورق پارههای زندان!
"محمد فرخی یزدی، به دست جنایتکارانی بیشرم و رو، کشته شد، فقط برای آن که شعر میگفت!"
این جملهی بزرگ علویست در مقدمهی "ورقپارههای زندان". قبل قتلِ تاجالشعراء، دهانش را به خاطر سرودن شعرهای حماسی، جدیجدی دوخته بودند و به گردنش زنجیر انداخته بودند تا بالاخره با کمک آمپولزنِ شهربانی و هوایی که توی رگهاش تزریق کرد، با مرگ، آزاد شد.
ورقپارهها، کتاب جالبیست. بزرگ علوی آن را روی کاغذ قند و سیگار اشنو و پاکت و اینجور چیزها، توی زندان رضاخان نوشته، به این امید که یکروز این نوشتهها از سیاهچال بیاید بیرون؛ که آمده.
او توی زندان همبند دزدها و قاتلهاست. مثلا رفیقِ دزدش، به سه سال حبس محکوم شده و او به هفت سال. البته معلوم است که همه رفقای علوی، بزهکار نبودند. مثلا ایرج -بهترین دوستش- که درست روز عقدش، دستگیرش کردند چون با استبداد مخالف بود.
آقای علوی، توی بخشِ "انتظار" نشانمان میدهد این که یکنفر در زندان پهلوی اول، دیوانه شود، یک امر عادی بود. البته او میگوید تشخیص علت دیوانگی اشخاص کار آسانی نیست، مثل علت دیوانگی دوستِ مجسمهسازش که به ۱۲ سال حبس محکوم شده بود اما بعد خودش جایی آن وسطهای انتظار، یادآوری میکند که جنونِ آقای "م" از وقتی شروع شد که بعدِ دو ماه، توی روز ملاقات، هیچکس به دیدنش نیامد. به هر حال فارغ از علت، علوی میگوید این که گذار زندانیان به تیمارستان یا گورستان بیفتد، عادی بود.
کتاب خواندن در زندان پهلوی اول، جرم است. این را علوی چند جای کتابش میگوید و شرح میدهد که چطوری سبیل نگهبانهای سستعنصر را چرب میکردند تا بتوانند یواشکی دو خط کتاب بخوانند!
تازه بعد از آن هم کتاب را باید طوری با لحاف ماسکه میکردند که پاسبان آن را نبیند.
حتی یکجا، در بخش آخر کتاب، نوشتهی یکی از زندانیان سیاسی آمده، با این جمله غمانگیز که "مقصرترین عدهی ما آنهایی هستند که کتاب خواندهاند"
در واقع غمانگیزترین و اثرگذارترین بخش کتاب هم همین بخش آخر یا "عفو عمومی" است که علوی در آن نشان میدهد، چطوری شایعهی عفو عمومی و انتظار بیحاصل برای آزادی، زندانیان را به فروپاشی روانی میکشاند.
سر آخر هم اختلاسگرها و سارقین و دیگران مورد عفو ملوکانه قرار میگیرند اما زندانیان سیاسی آنجا میمانند تا به قول علوی در زمره عدهی زیادی باشند که "همهروزه از بیغذایی و بیدوایی در بیمارستان و در کریدورهای زندان، جان میدادند."
کتاب نزدیک صد صفحه است و وقتی تمامش کردم، داشتم فکر میکردم، اگرچه به خاطر کثرت تماشای عمودی، خواندنِ افقی ممکن است برای بعضی از نورستههایی که اخیرا بازداشت شدند، دشوار باشد اما خوب است یک جلد از این کتاب را به بعضیهایشان هدیه داد؛ محضِ شناخت شکل دیکتاتوری.
محسن حسنزاده
سهشنبه| ۱۵ بهمن ماه ۱۴۰۴
@targap
شیمیِ شیعه!
حالیه دوباره داریم میرویم بهشت زهرا. آخرینبار، یکروز بعد آتشبس بود که از قطعه ۴۲ زدیم بیرون. دوست نداشتم دوباره وسط جنگ، راه کج کنم سمت چنین جایی؛ سرِ این که وقتِ حماسه، به خانهی سوگ ننشینم. اما خب، نه آنجا واقعا خانهی سوگ است و نه من خیلی مختار بودم در رفتن.
داریم میرویم سمت بهشت زهرا و من دارم به شیمیِ شیعه فکر میکنم.
آنها بلدند که عناصر علم را جوری با هم ترکیب کنند که فراوردهاش، مرگ، مرگِ دههنودیها، مرگِ انسان باشد اما شیمیِ شیعه، بلکه کیمیاگریِ شیعه، بلد است که اندوه را به حماسه تبدیل کند و خون را به حرکت و خشم را به احقاقِ حق و فقدان را به توحید.
و این آخری اصل است.
محسن حسنزاده
سهشنبه| ۱۲ اسفند ماه ۱۴۰۴
@targap
آلتِ قتالهی سادهسازها!
چند روز قبلِ آشوبهای دِی، نشسته بودیم توی کافهای به گپ زدن. وسط حرفها گفت که اگر مثل ونزوئلا بهمان حمله کنند، اوضاع اقتصاد عالی میشود!
هنوز حرف توی دهانم بود که:"اصلا منهای این که در تمنای حمله بیگانه به مملکت، بیوطنی حرف اول را میزند، بهبود اقتصاد n تا مولفه دارد و مساله، پیچیدهتر از این حرفهاست" که گفت حمله میکنند و حکومت میافتد دست فلانی و راحت میشویم! داشتم میگفتم که:"مساله به این سادگیها نیست و اگر خطر تجزیه را هم کنار بگذاریم، انتقال حکومت پیچیده است" که بیخیال شدم و حرفهام را خوردم.
بردهسازها، مغزِ آدمهایشان را تکبعدی میخواهند. آنها بر اساس قوای سست مغزیِ مخاطبانش، فرمولِ حل مسائل را سادهسازی میکنند و به خوردشان میدهند.
هر مساله در ذهن آنها، دقیقا یک علت دارد و دقیقا یک راهحل؛ یک راهحلِ سادهی برونسپاریشده برای آمادهخوری.
اقلیتِ سادهسازها، میتوانند با مسائل خیالیِ سادهشان، اکثریت را درگیر مسائل واقعیِ پیچیده کنند.
حالا طبق خبرهای رسمی، توی مرزهایمان چند ده شهید دادهایم که آدمخوارها هجوم نیاورند به مملکت و گوشهای از کشور را بجوند!
آن مسالهی ساده توی آن ذهنِ تکسلولی، حالا به خطر تجزیه گره خورده.
دیروز توی بهشت زهرا، فهمیدیم که چند صد پیکرِ بیجان، توی آن کانتینرهای سرد، آرام گرفتهاند؛ پیر و جوان و مرد و زن و بچه.
مسالهی سادهسازیشدهی "میآیند و فقط نظامیها را میزنند و حکومت سقوط میکند و میافتد دست ما" حالا به قتل کرور کرور آدم بیگناه منجر شده.
آلتِ قتالهی سادهسازی، توی دست جادهصافکنهای مرگ و ویرانیست؛ جادهصافکنهایی که از معدود سلولهای خاکستریشان، خون سرخ میچکد.
محسن حسنزاده
چهارشنبه| ۱۳ اسفند ماه ۱۴۰۴| تهران
@targap
#موقت
جای سرحلقههای گروههای مردمی بودم، امروز و فردا میرفتم دنبال نهالِ درخت مثمر.
کاش، تکهای از خاکِ خدا را پیدا کنیم و کاش بیشتر از تعداد شهیدانمان، توی هر شهر، نهال کاشته شود؛ به نامِ رهبرِ شهید.
او رویش میخواست، رشد میخواست، فردای ایران را سبز میخواست و سالی نبود که حوالی این روزها، دور و برِ قتلگاهش را سرسبزتر نکند.
توی روایات، این تصویر آخرالزمانیِ غریب را دیده بودم که اگر داشتی نهالی میکاشتی و نشانههای قیامت آشکار شد، تو نهالت را بکار! جنگ است؛ قیامت که نیست!
همین.
محسن حسنزاده
چهارشنبه| ۱۳ اسفند ماه ۱۴۰۴
@targap
برای اعتماد!
این شبها خیابانها زندهاند. احیاء خیابان، اگرچه دیر بود و اگرچه این دیرکرد، خونین بود اما حالا هم نجاتبخش است.
و امیدوارم که دوباره گرفتار نسیان نشویم؛ چنانکه بعد جنگ ۱۲روزه -در یک قلمِ ساده- آن همه ایست و بازرسی دوباره رفت توی پستوها.
جوان که بودم، توی جلسهای از صفار هرندی پرسیدم نقطهی آغاز انحراف کجا بود؟ بیمعطلی گفت پنجشنبهشبِ بعد انقلاب! و بعد ادامه داد که ما تلویزیون را گرفتیم و دعای کمیل پخش کردیم. پیام این بود: بمانید توی خانههایتان، ما حتی به جایتان دعا زمزمه میکنیم! و اینطوری کنشِ مردم را هی کم و کمتر کردیم.
حالا دوباره باید به خودمان برگردیم؛ برای امنیت و حتی برای بقا.
اما این شبها، بعضی حرفها را که میشنوم، نگران میشوم. تصوراتِ عجیب از انتقام و نفیِ ابدی آتشبس، میتواند تهِ تهش، به بنبستِ سرخوردگی برسد.
حالیه، وظیفه ما بسط زیستمان به کفِ جامعه است؛ آن که دارد انتقام میگیرد هم انشاءالله به وظیفهاش و به مقتضیات میدان آشناتر است.
آنچه برای ما مهم است، اعتماد است و حضور.
جنگ و ترور معادلات جدید میسازد. سال ۹۲ میلادی، مدت کوتاهی بعد دبیرکلی سیدحسن نصرالله، نایبش شیخنعیم، "معادلهالصواریخ" را پرچم کرد: موشک بزنید، موشک میخورید! یک معادلهی پرثمر.
معادلهالصواریخِ ما چیست؟ نمیدانم؛ اما میدانم میتوانیم معادله بسازیم؛ معادلهای که ارزش این همه هزینه دادن را داشته باشد.
میفهمم که کنش ضعیف در برابر ترور حاجقاسم و این اواخر، سیدرضی، ما را ترسانده اما میدانم نفی مطلقِ آتشبس، وقتی میتوانیم معادله جدید بسازیم، منطقی نیست.
باید به اِلِمانهای عینی تحقق پیروزی، فکر کرد؛ ما تحت چه شرایطی احساس پیروزی میکنیم؟
البته که باید مقابلِ جریانهای احتمالی که به دنبال آتشبسِ بیقیدوشرطاند، ایستاد. آتشبسِ بدون پسوند، آتشبس، پیش از بیرون کشیدن نیش عقرب، آتشبس پیش از کاستن چشمگیر از احتمال حمله دوباره و آتشبس، حتما گونهای از حماقت است.
اما باید قهرا به ساختاری که دارد جنگ را مدیریت میکند و چند صباح دیگر، به رهبرِ سوم، اعتماد کنیم.
بدون اعتماد، تاک و تاکنشان، هردو در خطرند.
این را هم بنویسم که دوستِ جامعهشناسِ لبنانیام، پارسال همین وقتها میگفت ما تصویری از حزبالله ساخته بودیم که وقتی رفتیم سوریه، بهمان میگفتند پس نیروهای واقعیتان کجا هستند؟ غولهایی که توی فیلمهایتان نشان میدهید!
میگفت وقتی آن ضربات سخت، به ساختار حزبالله وارد شد، نزدیک بود که سرخوردگی، فراگیر شود اما اعتقاد و اعتماد، دوباره ما را بازیابی کرد.
با چشمهای باز، اعتماد کنیم.
همین.
محسن حسنزاده
جمعه| ۱۵ اسفند ماه ۱۴۰۴
@targap
غیررسمی!
توی این چند روز، هی سعی کردهام که دل به دلِ احساسات ندهم. حتی متنهای احساسیِ سوگآلود، عصبانیم میکنند. حتیتر، یکی از دوستهام را که اشکش دم مشکش بود، طوری سرد و بیرحمانه نواختم که در جا اشکش خشک شد و رفت توی لاک خودش و چند ساعت بعد، از لاکش درآمد و گفت که بله! من نباید ضعیف باشم؛ باید به جای این همه اندوه، کاری بکنم.
اما خب، امشب که خلاء اندکی تنهایی را با تماشای مستند غیررسمی پر کردم، هرچه رشته بودم، پنبه شد.
از چند سال قبل که پخش این سلسلهمستند را شروع کردهاند، دارم به این فکر میکنم که این مشی و این مهر و این تصاویر را برای کِی احتکار کرده بودند؟ این چهرهی غیررسمیِ لطیف از آن شخصیتِ عمیق را چرا نباید زودتر از اینها میدیدیم و میشناختیم؟
وقتِ تماشای مستند، تمام بغضِ این چند روز، تبدیل شد به حسرتِ اشکآلود؛ حسرت این که کاش من هم یکی از آن آدمهایی بودم که گوشهای از آن اتاقِ روشن، ساکت نشسته و غرق تماشاست.
خوش به حالتان همه آدمهای توی فیلم! خوشبهحالتان آقای حسام! خوشبهحالتان آقای استاد سرهنگی!
پ.ن: اگر هنوز مستند را ندیدهاید، اینجاست:
🔗 www.aparat.com/v/orw0wn6?refererRef=search
محسن حسنزاده
سحرگاه شنبه| ۱۶ اسفند ماه ۱۴۰۴
@targap