🌱 عشقای قبل از تو!
قسمت عمدهای از سلولهای خاکستریِ مغزم در جا سوخت!
میهمان داشتیم. آنقدر از محاسن پهلوی گفت که گلوش خشک میشد و من هی با چای، تَرَش میکردم، تا این که وقت ناهار، تا سوپ را گذاشتیم سر سفره، گفت ولی خداییش سوپهای زمان شاه یک چیزِ دیگر بود! همانجا و در جا، سلولهام سوخت و تا یکی دو روز بعد میهمانی، مثل سیستم زهوار در رفتهی قدیمیم، توی حالت استندبای بودم و با هر تکانی، اندکی روشن میشدم و باز میرفتم توی حالت اغما.
بعد کمکم با کتابها بازیابی شدم؛ چمران، علامه و بعد حمید باکری.
من، به طرز مرگباری، به کرمِ مغزی دچارم و چند جای کتابِ "حمیدِ باکریِ" خانم جعفریان، هی شادمهر توی مغزم پِلِی میشد که:"عشقای قبل از تو، سوءتفاهم بود!"
داشتم فکر میکردم که توی دوران مردسالاری، این آدمحسابیها، چقدر برای "زن" ارزش قائل بودند. آن از چمران و علامه، این هم از آقاحمید که جایی، نگرانِ هویتِ مستقل زنش میشود:"تو کنار منی اما خودت هم باید مسیر داشته باشی برای خودت."
چقدر این روزها نیاز دارم به بازشناختن این نامهای آشنا، به پناه بردن به سلوکشان، به بازگشت از مسیری که آمدهام.
محسن حسنزاده
جمعه| ۱۰ بهمن ماه ۱۴۰۴
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 ورق پارههای زندان! محسن حسنزاده سهشنبه| ۱۵ بهمن ماه ۱۴۰۴ @targap
🌱 ورق پارههای زندان!
"محمد فرخی یزدی، به دست جنایتکارانی بیشرم و رو، کشته شد، فقط برای آن که شعر میگفت!"
این جملهی بزرگ علویست در مقدمهی "ورقپارههای زندان". قبل قتلِ تاجالشعراء، دهانش را به خاطر سرودن شعرهای حماسی، جدیجدی دوخته بودند و به گردنش زنجیر انداخته بودند تا بالاخره با کمک آمپولزنِ شهربانی و هوایی که توی رگهاش تزریق کرد، با مرگ، آزاد شد.
ورقپارهها، کتاب جالبیست. بزرگ علوی آن را روی کاغذ قند و سیگار اشنو و پاکت و اینجور چیزها، توی زندان رضاخان نوشته، به این امید که یکروز این نوشتهها از سیاهچال بیاید بیرون؛ که آمده.
او توی زندان همبند دزدها و قاتلهاست. مثلا رفیقِ دزدش، به سه سال حبس محکوم شده و او به هفت سال. البته معلوم است که همه رفقای علوی، بزهکار نبودند. مثلا ایرج -بهترین دوستش- که درست روز عقدش، دستگیرش کردند چون با استبداد مخالف بود.
آقای علوی، توی بخشِ "انتظار" نشانمان میدهد این که یکنفر در زندان پهلوی اول، دیوانه شود، یک امر عادی بود. البته او میگوید تشخیص علت دیوانگی اشخاص کار آسانی نیست، مثل علت دیوانگی دوستِ مجسمهسازش که به ۱۲ سال حبس محکوم شده بود اما بعد خودش جایی آن وسطهای انتظار، یادآوری میکند که جنونِ آقای "م" از وقتی شروع شد که بعدِ دو ماه، توی روز ملاقات، هیچکس به دیدنش نیامد. به هر حال فارغ از علت، علوی میگوید این که گذار زندانیان به تیمارستان یا گورستان بیفتد، عادی بود.
کتاب خواندن در زندان پهلوی اول، جرم است. این را علوی چند جای کتابش میگوید و شرح میدهد که چطوری سبیل نگهبانهای سستعنصر را چرب میکردند تا بتوانند یواشکی دو خط کتاب بخوانند!
تازه بعد از آن هم کتاب را باید طوری با لحاف ماسکه میکردند که پاسبان آن را نبیند.
حتی یکجا، در بخش آخر کتاب، نوشتهی یکی از زندانیان سیاسی آمده، با این جمله غمانگیز که "مقصرترین عدهی ما آنهایی هستند که کتاب خواندهاند"
در واقع غمانگیزترین و اثرگذارترین بخش کتاب هم همین بخش آخر یا "عفو عمومی" است که علوی در آن نشان میدهد، چطوری شایعهی عفو عمومی و انتظار بیحاصل برای آزادی، زندانیان را به فروپاشی روانی میکشاند.
سر آخر هم اختلاسگرها و سارقین و دیگران مورد عفو ملوکانه قرار میگیرند اما زندانیان سیاسی آنجا میمانند تا به قول علوی در زمره عدهی زیادی باشند که "همهروزه از بیغذایی و بیدوایی در بیمارستان و در کریدورهای زندان، جان میدادند."
کتاب نزدیک صد صفحه است و وقتی تمامش کردم، داشتم فکر میکردم، اگرچه به خاطر کثرت تماشای عمودی، خواندنِ افقی ممکن است برای بعضی از نورستههایی که اخیرا بازداشت شدند، دشوار باشد اما خوب است یک جلد از این کتاب را به بعضیهایشان هدیه داد؛ محضِ شناخت شکل دیکتاتوری.
محسن حسنزاده
سهشنبه| ۱۵ بهمن ماه ۱۴۰۴
@targap
شیمیِ شیعه!
حالیه دوباره داریم میرویم بهشت زهرا. آخرینبار، یکروز بعد آتشبس بود که از قطعه ۴۲ زدیم بیرون. دوست نداشتم دوباره وسط جنگ، راه کج کنم سمت چنین جایی؛ سرِ این که وقتِ حماسه، به خانهی سوگ ننشینم. اما خب، نه آنجا واقعا خانهی سوگ است و نه من خیلی مختار بودم در رفتن.
داریم میرویم سمت بهشت زهرا و من دارم به شیمیِ شیعه فکر میکنم.
آنها بلدند که عناصر علم را جوری با هم ترکیب کنند که فراوردهاش، مرگ، مرگِ دههنودیها، مرگِ انسان باشد اما شیمیِ شیعه، بلکه کیمیاگریِ شیعه، بلد است که اندوه را به حماسه تبدیل کند و خون را به حرکت و خشم را به احقاقِ حق و فقدان را به توحید.
و این آخری اصل است.
محسن حسنزاده
سهشنبه| ۱۲ اسفند ماه ۱۴۰۴
@targap
آلتِ قتالهی سادهسازها!
چند روز قبلِ آشوبهای دِی، نشسته بودیم توی کافهای به گپ زدن. وسط حرفها گفت که اگر مثل ونزوئلا بهمان حمله کنند، اوضاع اقتصاد عالی میشود!
هنوز حرف توی دهانم بود که:"اصلا منهای این که در تمنای حمله بیگانه به مملکت، بیوطنی حرف اول را میزند، بهبود اقتصاد n تا مولفه دارد و مساله، پیچیدهتر از این حرفهاست" که گفت حمله میکنند و حکومت میافتد دست فلانی و راحت میشویم! داشتم میگفتم که:"مساله به این سادگیها نیست و اگر خطر تجزیه را هم کنار بگذاریم، انتقال حکومت پیچیده است" که بیخیال شدم و حرفهام را خوردم.
بردهسازها، مغزِ آدمهایشان را تکبعدی میخواهند. آنها بر اساس قوای سست مغزیِ مخاطبانش، فرمولِ حل مسائل را سادهسازی میکنند و به خوردشان میدهند.
هر مساله در ذهن آنها، دقیقا یک علت دارد و دقیقا یک راهحل؛ یک راهحلِ سادهی برونسپاریشده برای آمادهخوری.
اقلیتِ سادهسازها، میتوانند با مسائل خیالیِ سادهشان، اکثریت را درگیر مسائل واقعیِ پیچیده کنند.
حالا طبق خبرهای رسمی، توی مرزهایمان چند ده شهید دادهایم که آدمخوارها هجوم نیاورند به مملکت و گوشهای از کشور را بجوند!
آن مسالهی ساده توی آن ذهنِ تکسلولی، حالا به خطر تجزیه گره خورده.
دیروز توی بهشت زهرا، فهمیدیم که چند صد پیکرِ بیجان، توی آن کانتینرهای سرد، آرام گرفتهاند؛ پیر و جوان و مرد و زن و بچه.
مسالهی سادهسازیشدهی "میآیند و فقط نظامیها را میزنند و حکومت سقوط میکند و میافتد دست ما" حالا به قتل کرور کرور آدم بیگناه منجر شده.
آلتِ قتالهی سادهسازی، توی دست جادهصافکنهای مرگ و ویرانیست؛ جادهصافکنهایی که از معدود سلولهای خاکستریشان، خون سرخ میچکد.
محسن حسنزاده
چهارشنبه| ۱۳ اسفند ماه ۱۴۰۴| تهران
@targap
#موقت
جای سرحلقههای گروههای مردمی بودم، امروز و فردا میرفتم دنبال نهالِ درخت مثمر.
کاش، تکهای از خاکِ خدا را پیدا کنیم و کاش بیشتر از تعداد شهیدانمان، توی هر شهر، نهال کاشته شود؛ به نامِ رهبرِ شهید.
او رویش میخواست، رشد میخواست، فردای ایران را سبز میخواست و سالی نبود که حوالی این روزها، دور و برِ قتلگاهش را سرسبزتر نکند.
توی روایات، این تصویر آخرالزمانیِ غریب را دیده بودم که اگر داشتی نهالی میکاشتی و نشانههای قیامت آشکار شد، تو نهالت را بکار! جنگ است؛ قیامت که نیست!
همین.
محسن حسنزاده
چهارشنبه| ۱۳ اسفند ماه ۱۴۰۴
@targap
برای اعتماد!
این شبها خیابانها زندهاند. احیاء خیابان، اگرچه دیر بود و اگرچه این دیرکرد، خونین بود اما حالا هم نجاتبخش است.
و امیدوارم که دوباره گرفتار نسیان نشویم؛ چنانکه بعد جنگ ۱۲روزه -در یک قلمِ ساده- آن همه ایست و بازرسی دوباره رفت توی پستوها.
جوان که بودم، توی جلسهای از صفار هرندی پرسیدم نقطهی آغاز انحراف کجا بود؟ بیمعطلی گفت پنجشنبهشبِ بعد انقلاب! و بعد ادامه داد که ما تلویزیون را گرفتیم و دعای کمیل پخش کردیم. پیام این بود: بمانید توی خانههایتان، ما حتی به جایتان دعا زمزمه میکنیم! و اینطوری کنشِ مردم را هی کم و کمتر کردیم.
حالا دوباره باید به خودمان برگردیم؛ برای امنیت و حتی برای بقا.
اما این شبها، بعضی حرفها را که میشنوم، نگران میشوم. تصوراتِ عجیب از انتقام و نفیِ ابدی آتشبس، میتواند تهِ تهش، به بنبستِ سرخوردگی برسد.
حالیه، وظیفه ما بسط زیستمان به کفِ جامعه است؛ آن که دارد انتقام میگیرد هم انشاءالله به وظیفهاش و به مقتضیات میدان آشناتر است.
آنچه برای ما مهم است، اعتماد است و حضور.
جنگ و ترور معادلات جدید میسازد. سال ۹۲ میلادی، مدت کوتاهی بعد دبیرکلی سیدحسن نصرالله، نایبش شیخنعیم، "معادلهالصواریخ" را پرچم کرد: موشک بزنید، موشک میخورید! یک معادلهی پرثمر.
معادلهالصواریخِ ما چیست؟ نمیدانم؛ اما میدانم میتوانیم معادله بسازیم؛ معادلهای که ارزش این همه هزینه دادن را داشته باشد.
میفهمم که کنش ضعیف در برابر ترور حاجقاسم و این اواخر، سیدرضی، ما را ترسانده اما میدانم نفی مطلقِ آتشبس، وقتی میتوانیم معادله جدید بسازیم، منطقی نیست.
باید به اِلِمانهای عینی تحقق پیروزی، فکر کرد؛ ما تحت چه شرایطی احساس پیروزی میکنیم؟
البته که باید مقابلِ جریانهای احتمالی که به دنبال آتشبسِ بیقیدوشرطاند، ایستاد. آتشبسِ بدون پسوند، آتشبس، پیش از بیرون کشیدن نیش عقرب، آتشبس پیش از کاستن چشمگیر از احتمال حمله دوباره و آتشبس، حتما گونهای از حماقت است.
اما باید قهرا به ساختاری که دارد جنگ را مدیریت میکند و چند صباح دیگر، به رهبرِ سوم، اعتماد کنیم.
بدون اعتماد، تاک و تاکنشان، هردو در خطرند.
این را هم بنویسم که دوستِ جامعهشناسِ لبنانیام، پارسال همین وقتها میگفت ما تصویری از حزبالله ساخته بودیم که وقتی رفتیم سوریه، بهمان میگفتند پس نیروهای واقعیتان کجا هستند؟ غولهایی که توی فیلمهایتان نشان میدهید!
میگفت وقتی آن ضربات سخت، به ساختار حزبالله وارد شد، نزدیک بود که سرخوردگی، فراگیر شود اما اعتقاد و اعتماد، دوباره ما را بازیابی کرد.
با چشمهای باز، اعتماد کنیم.
همین.
محسن حسنزاده
جمعه| ۱۵ اسفند ماه ۱۴۰۴
@targap
غیررسمی!
توی این چند روز، هی سعی کردهام که دل به دلِ احساسات ندهم. حتی متنهای احساسیِ سوگآلود، عصبانیم میکنند. حتیتر، یکی از دوستهام را که اشکش دم مشکش بود، طوری سرد و بیرحمانه نواختم که در جا اشکش خشک شد و رفت توی لاک خودش و چند ساعت بعد، از لاکش درآمد و گفت که بله! من نباید ضعیف باشم؛ باید به جای این همه اندوه، کاری بکنم.
اما خب، امشب که خلاء اندکی تنهایی را با تماشای مستند غیررسمی پر کردم، هرچه رشته بودم، پنبه شد.
از چند سال قبل که پخش این سلسلهمستند را شروع کردهاند، دارم به این فکر میکنم که این مشی و این مهر و این تصاویر را برای کِی احتکار کرده بودند؟ این چهرهی غیررسمیِ لطیف از آن شخصیتِ عمیق را چرا نباید زودتر از اینها میدیدیم و میشناختیم؟
وقتِ تماشای مستند، تمام بغضِ این چند روز، تبدیل شد به حسرتِ اشکآلود؛ حسرت این که کاش من هم یکی از آن آدمهایی بودم که گوشهای از آن اتاقِ روشن، ساکت نشسته و غرق تماشاست.
خوش به حالتان همه آدمهای توی فیلم! خوشبهحالتان آقای حسام! خوشبهحالتان آقای استاد سرهنگی!
پ.ن: اگر هنوز مستند را ندیدهاید، اینجاست:
🔗 www.aparat.com/v/orw0wn6?refererRef=search
محسن حسنزاده
سحرگاه شنبه| ۱۶ اسفند ماه ۱۴۰۴
@targap
رَبَّنَا لَا تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً ۚ إِنَّكَ أَنتَ الْوَهَّابُ
دوشنبه| ۱۸ اسفند ماه ۱۴۰۴
@targap
🌱 سنهدژ
بخش اول
بعدِ سیواندی ساعتِ سرد و کمخوابی، تازه جلوپلاسمان را یک جای گرم پهن کرده بودیم که گوشیم زنگ خورد و آقای پشت خط گفت که بجنبید و خانه را تخلیه کنید. سرعتمان در تخلیه خانه طوری بود که اگر هم خبر درست بود و میخواستند منطقه را بزنند، به اندازه کافی فرصت داشتند! حالا که دارم اینها را مینویسم، البته شهر هنوز آرام است.
سنهدژ، سنندج، البته اغلب آرام است. به قول نادر، این مردم، خوب خندیدن را در میان گریهی درد آموختهاند. زندگی به تعبیرِ ژالهی اصفهانی، توی سنندج میدود؛ کجدار و مریز. جریان زندگی، زیر آتشِ گاه به گاهِ دشمن، متوقف نشده.
همان ساعت اول کردستان، دیوارِ کلیشههای ذهنیمان از این استان، فروریخت. مثلا وسط آشوبِ دی، کردستان آرام بوده. کردها اصلا از پهلویها بیزاریِ تاریخی دارند.
یا مثلا کُردها، سودای تجزیهطلبی ندارند؛ حتی رادیکالهایشان؛ حتی آنها که از جمهوری اسلامی، دلِ خوشی ندارند.
یا اختلافات شیعه-سنی، با وجود بافتِ غالبا سنیِ این منطقه، کمیاب و بلکه نایاب است. دوستِ کُردمان دیروز به شوخی میگفت من مادرم اهل تشیع است و پدرم اهل تسنن و خودم هم اهل تشنن!
یا مثلا بعضی کُردها دوست دارند که یکبار دیگر مثل صلاحالدین ایوبی، قدس را از چنگ اشغالگر بیرون بکشند؛ ادعا دارند سر این تکرار تاریخ.
اشغالگرها، این روزها و شبها، کردستان را هم بینصیب نگذاشتهاند. خونِ چند ده شهید، خاک کردستان را سرختر کرده.
عصر دیروز، رفتیم که چند جای زخمخوردهی سنندج را ببینیم. چند تا پاسگاه و هنگ مرزی را توی سنندج زدهاند و ساختمانهای دور و برشان هم آسیبهای جدی دیدهاند. بین شهدا چند تا سرباز هم بودهاند. توی بانه هم، سربازِ شهید داریم.
سه چهار تا شهید دیواندره هم غیرنظامیاند. شهید دیگر، برای پیشوندِ اسم شدن، به لباس و درجههای روی شانهها نگاه نمیکند.
پستچیِ شهید، رهگذرِ شهید و دانشجوی شهید؛ اینها شهدای دیواندرهاند که دو تای آخر، زناند؛ ژنِ منهای ژیان.
ادامه دارد...
محسن حسنزاده
چهارشنبه| ۲۰ اسفند ماه ۱۴۰۴| کردستان- سنندج
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 سنهدژ بخش اول بعدِ سیواندی ساعتِ سرد و کمخوابی، تازه جلوپلاسمان را یک جای گرم پهن کرده بودیم
🌱 سنهدژ
بخش دوم
قبل این که برسیم به محل یکی از انفجارها چرخی نزدیک گورستان شیخ محمدباقر و کوه آبیدر -یکی از نمادهای سنندج- زدیم. یک تکدرخت هم توی محدوده آبیدر هست که نماد دیگر سنندج است؛ نماد مقاومت. یک مجسمه عظیم هم گذاشتهاند بالای کوه که از خیلی جاهای سنندج، دیده میشود؛ مجسمه کسی که پیکر دو تا بچهی شهیدش را در آغوش گرفته.
جولهی کوتاه در سنندج که تمام شد، رسیدیم به محل انفجار. یک پاسگاه و دژبانی، در یک حمله بزرگ، ویران شدهاند. توی خرابههای ساختمانها، قدم زدم و تکههای ورقهای قرآن را که لابلای پارهسنگها مانده بود، برداشتم.
کنار پاسگاه و دژبانی، چند تا ساختمان دیگر هم ویران شده بودند و روبروش، یک مسجد هم تخریب شده بود.
ماشینهایی که وقت حملهی شش صبح، آن دور و بر پارک بودند، مچاله اینجا و آنجا رها شده بودند تا بیایند و ببرندشان اوراقی آهنآلات.
مرد همسایهی پاسگاه که ما را برد توی خانه و مغازه ویرانش، به جایی روی خرابهها اشاره کرد و گفت که پیکرِ بیجان آن سربازِ شهید، دقیقا همانجا افتاده بود؛ هشت روز مانده که سربازیش تمام شود.
خوابگاه سربازها بالادستِ همین ویرانیهاست. یک دکل بزرگِ مچاله، افتاده روی خرابهها. یک تکه بزرگ از دیوار خوابگاه سربازها هم قلفتی کنده شده بود.
اندازه یکپنجمش که افتاده بود روی پیکانِ پاییندست پاسگاه، کاملا لهش کرده بود. مرد همسایه میگفت دو تا دختر جوان، توی خانههای آنطرفِ خیابان، از شدت صدای انفجار، تعادل روانیشان را از دست دادهاند و هنوز هم خوب نشدهاند.
دور خرابهها چرخیدیم و یکی دو تا تکه از موشک و برگههای اداری سربازها را لابلای خاک و خل، پیدا کردیم.
وقتی نشستیم توی ماشین، دوستِ کُردمان که پیگیر بود سربازهای آسیبدیده را برایمان پیدا کند، پشت تلفن، چند تا جملهی حاکی از تاسف به کردی گفت و قطع کرد و بهمان گفت که یکی دیگر از سربازها توی بیمارستان شهید شده. یک سرباز دیگر هم دستش از کتف قطع شده و بیمارستان بوده که سر اعلام تخلیه بیمارستان، با آن وضع میبرندش خانه!
قرار و مدار گذاشتیم که فردا برگردیم به آن خرابه و با آدمها بیشتر حرف بزنیم. این که بعضیها اعلام آمادگی میکنند برای گفتگو دلگرمکننده است.
بهمان انذار داده بودند که توی کردستان، آدمها نمیآیند جلوی دوربین که چیزی بگویند موافق جمهوری اسلامی؛ سر این که حجمی از هجمه روی سرشان آوار میشود. مثل هجمه به کسی که به آقای رئیسی، توی بازار، شکلات تعارف کرده بود.
از چند نفر پرسیدم کسی تا حالا دیده یا شنیده که این تهدیدها را عملی هم بکنند؟ هیچکدامشان نه شنیده بودند و نه دیده بودند.
شاید زود باشد برای قضاوت، اما انگار بیشتر، فشار قلدرهای مجازی و حقیقیست و مارپیچ سکوت و این حرفها.
محسن حسنزاده
چهارشنبه| ۲۰ اسفند ماه ۱۴۰۴| کردستان- سنندج
@targap
🌱 هجرت
من انکار نمیکنم که سهم بزرگی از انگیزهی نوشتنم این بود که یکروز چیزی بنویسم که برود زیر دست او، که بخواندش. انکار نمیکنم که حالا آن سهم بزرگ از دست رفته و ذرهذره و به زور و ضرب و با مشقت، در حال بازیابیست.
بخشی از این بازیابی، مال وقتی بود که شنیدم، "کلمه" رسیده به دست رهبر و "هل من مزید"ی هم دنبالهاش بوده.
کلمهی چهارم، کلمهی "هجرت" درست روزی منتشر شد که پشت نامش، شهید گذاشتند و آن آرزو، به یک حسرت ابدی تبدیل شد.
اگر مجله را میخواستید در پیامرسان بله به اکانت زیر پیام بدهید:
@kalameadmin
خیلی فکر کردیم که کلمهی بعدی توی این شرایط، چه باشد و سر آخر رسیدیم به "آقا"؛ کلمهای که جنسش با رهبر و ولی و پدر و این قِسم واژهها، متفاوت است؛ یک اسم عام، که مدتهاست به اسم خاص تبدیل شده.
دوست داشتید چیزی درباره "آقا" برای کلمه بنویسید، بیایید گپ بزنیم.
محسن حسنزاده
پنجشنبه| ۲۱ اسفند ماه ۱۴۰۴
@targap