eitaa logo
تارگپ| محسن حسن‌زاده
356 دنبال‌کننده
244 عکس
17 ویدیو
1 فایل
•| ما راویانِِ قصه‌هایِ رفته از یادیم/ ما فاتحانِ شهرهای رفته بر بادیم...|• •| روزنوشت‌هایِ محسن حسن‌زاده؛ خبرنگار و روایت‌نویس...|• 📩 راه ارتباطی: @mim_noori
مشاهده در ایتا
دانلود
🌱 مجسمه آزادی! خود کوه آبیدر، نماد سنندج است. حالا روی بلندترین نقطه‌ی کوه، یک مجسمه‌ی عظیم ساخته‌اند؛ نماد مقاومت. یک مرد کُرد که پیکر دو فرزند خردسال شهیدش را از میان انبوه اجساد کشتگان، یافته و آن‌ها را در آغوش گرفته؛ بچه‌هایی که آخرین دم‌وبازدم‌هایشان در حلبچه دردناک بود. مرد، مصیبت دیده، چهره‌اش اندوه‌آلود است اما کمر خم نکرده. قامتش استوار است و رو به شهر ایستاده؛ گویی از فراز شهر به مردم می‌گوید: دردهایی این‌چُنین، هرچند عمیق، توان شکستنِ ما را ندارند. چشم‌های مرد هنوز خیره به شهر است. مجسمه‌ی آزادیِ واقعی این‌جاست؛ جایی که کُرد جان می‌دهد اما زیرِ بار ستم و اشغال‌گری نمی‌رود... دم شما گرم آقای ضیاءالدینی! محسن حسن‌زاده جمعه| ۲۲ اسفند ماه ۱۴۰۴| کردستان- سنندج @targap
🌱 تفنگ و کلنگ! نادر، توی قصه‌ی "بدنام"ش، درباره گرگِ قصه می‌گوید که "گرسنگیِ فرسوده‌ساز، او را خفت‌پذیری آموخته بود." گرسنگی گاهی با آدم چنین کاری می‌کند. قبلا نوشتم که فقرِ سَلَفی‌ساز، باعث شد که در برهه‌ای گروه‌های تکفیری، تقلا کنند و از میان کُردها آدم جذب کنند. امروز، یکی از فعالان اجتماعی سنندج می‌گفت حتی زمانی پرچم داعش، روی دیوار بعضی مسجدهای سنندج نصب شده بود. اما این جریان، گسترده نبود و نشد. چند روز قبل، یکی از روحانیون سنندج می‌گفت یکی از عللِ این عدم گستردگی، عاطفه و قلبِ مهربانِ انسان کُرد است که با آن شکل موحش از جنایات تکفیری، نمی‌سازد. مردِ روحانی می‌گفت با این وجود، نظام باید یک بسته‌ی تصمیم‌گیریِ ویژه در حوزه‌های فرهنگی و امنیتی کردستان، بگذارد روی میز؛ بسته‌ای که در آن، زیست و ویژگی‌ها و عواطف مردم کُرد، که مرزدارانِ غیرت‌مندِ ایران‌اند، در آن لحاظ شده باشد. آقای روحانی می‌گفت از زمان مادها، کُردها، مرزدارانِ ایران بودند و دل‌بسته‌ی این سرزمین. توجه ویژه به این مرزداران، می‌تواند آن‌ها را از این حالتِ بی‌تفاوتی، خارج کند. سلایق مختلف نهادهای امنیتی و فرهنگی و تصمیم‌گیرها، تا الان، مانع از این شده که آن بسته‌ی پر و پیمانِ واحد، برای کردستان، تدوین شود. جریان خدمات‌رسانی به کردستان باید در قالب چنین بسته‌ای، تشدید شود. کردهای نسل قدیم، خاصه در روستاها، سپاه و سپاهی‌ها را دوست دارند؛ محض خدمات‌ سپاه. حرفِ آخر آقای روحانی این بود که نقل شده از شهید صیاد شیرازی که در کردستان، باید توی یک دستتان تفنگ باشد و توی یک دستتان کلنگ؛ امنیت و خدمت. بعد این حرف‌ها، با بچه‌های مستندساز، رفتیم سراغ بچه‌های یک موکب فرهنگی، که این شب‌ها، دور و برِ میدان آزادی سنندج را زنده می‌کنند. عنصر اصلی گروه، یک دختر دهه‌هشتادی‌ست. این چند روز، آن‌قدری جلوی دوربین بوده‌اند که دیگر یخ‌شان شکسته. دخترِ جوان، جدی‌جدی و غیرشعاری، عاشق شهادت است. دو فعال دیگر موکب هم مثل خودش. امروز می‌گفت ماها، ما دهه‌هشتادی‌ها، نمی‌گذاریم گربه ایران کوچک شود؛ این گربه اصلا باید تبدیل به شیر شود؛ که بعد این جنگ، می‌شود. کم زخم زبان نشنیده‌اند از غریبه و آشنا اما دختر جوان می‌گفت راهش را این‌طوری انتخاب می‌کند که بسنجد دشمن کجا دشمنی می‌کند و کینه می‌ورزد. می‌گفت فحش و فضیحتی اگر بشنویم، ناراحت‌مان نمی‌کند، مصمم‌ترمان می‌کند. یکی‌شان تازه یک هفته است که با موکب آشنا شده اما خودش می‌گوید جنگ، اثری روی ذهن‌هایمان گذاشته که انگار دوستانِ چهل‌ساله‌ایم. این جمعِ کوچک که حاضر است برای ایمانِ تازه‌اش, جان بدهد، دارد مثل یک درختِ ریشه‌دار، به دور و برش اکسیژن تزریق می‌کند. امیدبخش است و نویدبخش رویش‌های تازه. محسن حسن‌زاده شنبه| ۲۳ اسفند ماه ۱۴۰۴| کردستان- سنندج @targap
🌱 شهید کوروش! ره‌بری که سال ۸۸ می‌آید کردستان، وسط سخن‌رانی از کسی نام می‌برد و می‌گوید که در برابرش، احساسِ کوچکی می‌کند. کاک‌مجید، اصالتا اهل بانه بود اما بچه‌هاش متولد اقلیم کردستان بودند. او آن‌قدر به ایران علاقه داشت که وقت اقامت در اقلیم، اسم همه پسرهاش را ایرانی انتخاب کرد؛ به ترتیب: بختیار، بهنام، دارا، کامیار، کاووس، دلاور، بهرام، اردشیر و کوروش. کُرد اصیل، این‌طوری خودش را دل‌بسته‌ی ایران می‌داند. پسرهای کاک‌مجید، اغلب توی دم و دستگاه سپاه بودند؛ پیش‌مرگه‌های کردِ مسلمان که وقت جنگ با بعثی‌ها، در مرزها جبهه‌گشایی می‌کردند. شش‌تا از پسرهای کاک‌مجید، یعنی کاک‌بختیار، کامیار، بهنام، کوروش، اردشیر و دلاور، توی خاک ایران شهید شدند. این‌ها را هندرین قادرخان‌زاده می‌گوید؛ پسرِ شهید بهنامِ قادرخان‌زاده. هندرین، اسمِ کوه است و یعنی متین و آرام؛ مثل خودِ هندرین. هندرین می‌گوید ما متعلق به ایرانیم و ایران متعلق به ما. جنگ تمام می‌شود، متجاوز تنبیه می‌شود، ایران، ایران می‌ماند و کردستان، پاره‌ی تنِ ایران. پ‌ن: محدودیت ایتا، اجازه‌ی بارگذاری ویدئوی سخنرانی ره‌بر در سال ۸۸ را نمی‌دهد. محسن حسن‌زاده شنبه| ۲۳ اسفند ماه ۱۴۰۴| کردستان- سنندج @targap
🌱 نجات از عملیات انفال! بخش اول پدرم -کاک‌بهنام- مثلِ پدرش -کاک‌مجید- توی اقلیم کردستان، خان بود. نه مثل کلیشه‌ی خان‌های ظالم. کشتِ سی پارچه آبادی، مال پدرم بود و همه راضی بودند. او و پدربزرگم، هردو با ماموستاهای صالحِ منطقه، هم‌آهنگ بودند و به جوان‌مردی مشهور. سر جوانی، پدرم دستگاه‌هایی از آلمان وارد اقلیم کرد و زد توی کار نانِ باگت. کارش گرفت و بازارش سکه‌تر شد. اما خب، سرِ پدرم فقط توی حساب و کتابِ آبادی‌ها و آن نانواییِ مدرن نبود. بیش‌تر وقتش را با کتاب‌ها سر می‌کرد. بعد هم که با آیت‌الله حکیم آشنا شد و هِی نامه پشت نامه رفت و آمد و سوال‌هاش را پرسید. وسط این نامه‌نگاری‌ها بود که با آقاسیدروح‌الله و انقلاب آشنا شد. این آشنایی‌ها و روحیه سلحشوری‌ش، باعث شده بود یک طرف مرز، با عوامل حاکم عراق درگیر باشد و یک‌طرفِ دیگر، با عوامل پهلوی. اصلِ مشکل پدرم، با ستم و استبداد و خاصه با استعمار بود. او ایران را تحت استعمار امریکا و عراق را تحت استعمار انگلیس می‌دانست و سر همین، با هر دو حکومت، درگیر بود. آن مکاتبات، بالاخره می‌رسد به دست عوامل استخبارات عراق‌؛ درست توی حیص و بیص عملیات انفال. صدام در جریان انفال، کُردها را گروه‌گروه، زنده‌به‌گور می‌کرد. با لو رفتن آن مکاتبات، شخص صدام، دستور انفالِ پانصدنفر از طایفه پدرم -طایفه محمدرشیدخان- را صادر می‌کند. دستور به استخبارات سلیمانیه می‌رسد. یک سرهنگِ شیعه‌ی نفوذیِ وابسته به جریان حکیم، آن‌جا توی استخبارات دست‌به‌کار می‌شود تا طایفه پدرم را نجات بدهد. یک پیام محرمانه از طرف او، به پدرم می‌رسد: برای نجات، یک ساعت بیش‌تر فرصت ندارید که تمام پانصدنفرتان، از عراق بروید. پدرم قبل این ماجرا انگار حس کرده بود که باید برای شرایط اضطراری با آن سوی مرز، هم‌آهنگ شود. خدا می‌داند چطوری به ایران خبر می‌رسانند که دارند می‌آیند. قبل آمدن فقط طلا و چیزهای قیمتی را برمی‌دارند و مابقیِ دار و ندار را به آتش می‌کشند که دست دشمنِ مردم نیفتد. مادرم می‌گفت صحنه سوختن کتاب‌های پدرم که برایش عجیب عزیز بودند، یک قابِ غم‌انگیز وسط آن آشوب بود. سه تا از لندرورهای صفر را هم آتش زدند. و خیلی زود، کل طایفه، شبانه راه می‌افتند سمت مرز و خودشان را می‌رسانند به روستای مرزی عباس‌آباد، در خاک ایران. مدتی در عباس‌آباد می‌مانند و بعد مثل قطراتِ جوهرِ توی آب، پخش می‌شوند توی کردستانِ ایران. جدِ کاک‌مجید، مالِ سلیمان‌بگِ بانه بودند و حالا کاک‌مجید دوباره داشت به وطن برمی‌گشت. عاشق ایران بود. سر همین، اسم همه بچه‌هاش را ایرانی انتخاب کرده بود. کاک‌بختیار، پدرم کاک‌بهنام، کامیار، اردشیر، کوروش، دارا، کاووس و الخ. اولین بچه‌ی کاک‌مجید، عموم کاک‌بختیار متولد ۱۹۵۰ بود؛ توی اقلیم کردستان و پدرم، یکسال بعدش به دنیا آمد. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده شنبه| ۲۳ اسفند ماه ۱۴۰۴| کردستان- سنندج @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 نجات از عملیات انفال! بخش اول پدرم -کاک‌بهنام- مثلِ پدرش -کاک‌مجید- توی اقلیم کردستان، خان بود. ن
🌱 *نجات از عملیات انفال!* *بخش دوم* کاک‌مجید دو تا زن داشت. زن دومش سعدیه‌خانم از طایفه جاف‌های عراق بود و پانصدنفر از این طایفه انفال شده بودند. عملیات انفال، شکل ثابتی نداشت. گاهی زن و مرد و پیر و جوان را با هم انفال می‌کردند و گاهی، فقط مردها را. طایفه سعدیه‌خانم را دسته‌جمعی انفال کرده بودند. سعدیه‌خانم، مادرِ بابا بود. بچه‌های سعدیه‌خانم همه‌شان بور بودند. دارا و دلاور، بچه‌های سلطنت‌خانم بودند و مومشکی‌تر! سعدیه‌خانم و سلطنت‌خانم، روی‌هم‌رفته، ۱۲ تا دختر و ۹ تا پسر داشتند. آن‌ها هم هم‌راهِ کاک‌مجید و بقیه طایفه، رنج کوچ را چشیده بودند. تقریبا همه‌‌ی دار و ندارِ طایفه، در اقلیم سوخته بود؛ این یعنی پدرم، عموهام و کل طایفه، باید تقریبا از صفر شروع می‌کردند. پدرم، کاک‌بهنام، آدم بااستعدادی بود. کودکی‌ش توی دهات داروخان گذشته بود اما یازده ساله بود که انگلیسی را مثل زبان مادری حرف می‌زد. لغت‌نامه حییم و رادیو مونتی‌کاله کمکش کرده بودند. آن‌قدر مسلط بود که به انگلیسی شعر می‌گفت. عربی و فارسی را همین‌قدر مسلط بود. کردی هم که زبان مادری‌ش بود. کاک‌بهنام، بیست‌وسه‌چهارساله بود که ازدواج کرد. مادرم در واقع با یک جوانِ جهان‌دیده ازدواج کرده بود. بابا، لندن و تهران و خیلی جاهای دیگر را چرخیده بود. سبک‌زندگی‌های مختلفی را دیده بود اما سر آخر، مبارزه را انتخاب کرده بود. حتی خود عراق به بابا پیش‌نهاد کرده بود و بل‌که فشار آورده بودند که جزو مستشارهای استخبارات باشد. دو سه هزار نفر نیرو، زیر دست هر مستشار بود و حقوق همه‌شان، دست مستشار. این‌طوری بود که هرکس مستشاری را می‌پذیرفت، چند صباح بعد، زندگی‌ش کن‌فیکون می‌شد و می‌رفت توی طبقه بالانشین‌ها. اما بابا این را نمی‌خواست. مادر هم هم‌راهِ خوبی بود برای بابا. چه وقتِ آسایش اقلیم، چه وقت آوارگی پسانجات از انفال، هم‌راه پدرم بود. آن چند روز آوارگی وسط کوه‌های منتهی به ایران، سختش بود اما خم به ابرو نیاورده بود. حالا هم به بابا که داشت زندگی را دوباره می‌ساخت، اعتماد کرده بود. آن روزها، تشکیلات پیشمرگه‌های مسلمان، تازه شکل گرفته بود. دامادِ پدربزرگم، کاک‌حامد فاتحی بود. کاک‌مجید خیلی دوستش داشت؛ آن‌قدر که وقتی دختر بزرگش از دنیا می‌رود و کاک‌حامد بی‌هم‌سر می‌شود، پدربزرگ پیش‌نهاد می‌کند که کاک‌حامد، یکی دیگر از دخترهاش را به زنی بگیرد. کاک‌حامد قبل از ماجرای انفال، ایران بود و توی تشکیلات پیش‌مرگه‌های مسلمان، برای خودش کسی بود. اول، کاک‌کامیار و ‌کاک‌دارا، جذب این تشکیلات می‌شوند و بعد پدرم. بابا، تمام قلبش جذب انقلابِ خمینی شده بود. این را از روی کتاب‌هایی که می‌خواند، می‌شد فهمید. از طرفی، کاک‌حامد و بابا با هم گپ می‌زدند و این‌طوری بابا با سپاه آشنا شد و پاش را به تشکیلات پیشمرگه‌ها باز کردند؛ نه فقط پای بابا، پای بقیه عموهام هم به سپاه باز شد. مثلا کاک‌بختیار که بوکسورِ حرفه‌ای بود و مقام داشت، هنرش را آورد وسط میدان. *ادامه دارد...* *محسن حسن‌زاده* *شنبه| ۲۳ اسفند ماه ۱۴۰۴| کردستان- سنندج* @targap
🌱 نجات از عملیات انفال! بخش دوم کاک‌مجید دو تا زن داشت. زن دومش سعدیه‌خانم از طایفه جاف‌های عراق بود و پانصدنفر از این طایفه انفال شده بودند. عملیات انفال، شکل ثابتی نداشت. گاهی زن و مرد و پیر و جوان را با هم انفال می‌کردند و گاهی، فقط مردها را. طایفه سعدیه‌خانم را دسته‌جمعی انفال کرده بودند. سعدیه‌خانم، مادرِ بابا بود. بچه‌های سعدیه‌خانم همه‌شان بور بودند. دارا و دلاور، بچه‌های سلطنت‌خانم بودند و مومشکی‌تر! سعدیه‌خانم و سلطنت‌خانم، روی‌هم‌رفته، ۱۲ تا دختر و ۹ تا پسر داشتند. آن‌ها هم هم‌راهِ کاک‌مجید و بقیه طایفه، رنج کوچ را چشیده بودند. تقریبا همه‌‌ی دار و ندارِ طایفه، در اقلیم سوخته بود؛ این یعنی پدرم، عموهام و کل طایفه، باید تقریبا از صفر شروع می‌کردند. پدرم، کاک‌بهنام، آدم بااستعدادی بود. کودکی‌ش توی دهات داروخان گذشته بود اما یازده ساله بود که انگلیسی را مثل زبان مادری حرف می‌زد. لغت‌نامه حییم و رادیو مونتی‌کاله کمکش کرده بودند. آن‌قدر مسلط بود که به انگلیسی شعر می‌گفت. عربی و فارسی را همین‌قدر مسلط بود. کردی هم که زبان مادری‌ش بود. کاک‌بهنام، بیست‌وسه‌چهارساله بود که ازدواج کرد. مادرم در واقع با یک جوانِ جهان‌دیده ازدواج کرده بود. بابا، لندن و تهران و خیلی جاهای دیگر را چرخیده بود. سبک‌زندگی‌های مختلفی را دیده بود اما سر آخر، مبارزه را انتخاب کرده بود. حتی خود عراق به بابا پیش‌نهاد کرده بود و بل‌که فشار آورده بودند که جزو مستشارهای استخبارات باشد. دو سه هزار نفر نیرو، زیر دست هر مستشار بود و حقوق همه‌شان، دست مستشار. این‌طوری بود که هرکس مستشاری را می‌پذیرفت، چند صباح بعد، زندگی‌ش کن‌فیکون می‌شد و می‌رفت توی طبقه بالانشین‌ها. اما بابا این را نمی‌خواست. مادر هم هم‌راهِ خوبی بود برای بابا. چه وقتِ آسایش اقلیم، چه وقت آوارگی پسانجات از انفال، هم‌راه پدرم بود. آن چند روز آوارگی وسط کوه‌های منتهی به ایران، سختش بود اما خم به ابرو نیاورده بود. حالا هم به بابا که داشت زندگی را دوباره می‌ساخت، اعتماد کرده بود. آن روزها، تشکیلات پیشمرگه‌های مسلمان، تازه شکل گرفته بود. دامادِ پدربزرگم، کاک‌حامد فاتحی بود. کاک‌مجید خیلی دوستش داشت؛ آن‌قدر که وقتی دختر بزرگش از دنیا می‌رود و کاک‌حامد بی‌هم‌سر می‌شود، پدربزرگ پیش‌نهاد می‌کند که کاک‌حامد، یکی دیگر از دخترهاش را به زنی بگیرد. کاک‌حامد قبل از ماجرای انفال، ایران بود و توی تشکیلات پیش‌مرگه‌های مسلمان، برای خودش کسی بود. اول، کاک‌کامیار و ‌کاک‌دارا، جذب این تشکیلات می‌شوند و بعد پدرم. بابا، تمام قلبش جذب انقلابِ خمینی شده بود. این را از روی کتاب‌هایی که می‌خواند، می‌شد فهمید. از طرفی، کاک‌حامد و بابا با هم گپ می‌زدند و این‌طوری بابا با سپاه آشنا شد و پاش را به تشکیلات پیشمرگه‌ها باز کردند؛ نه فقط پای بابا، پای بقیه عموهام هم به سپاه باز شد. مثلا کاک‌بختیار که بوکسورِ حرفه‌ای بود و مقام داشت، هنرش را آورد وسط میدان. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده شنبه| ۲۳ اسفند ماه ۱۴۰۴| کردستان- سنندج @targap
چرا آزادی‌تان بوی خون می‌دهد؟ یکشنبه| ۲۴ اسفند ماه ۱۴۰۴| کردستان- سنندج @targap
تازه عمل قلب کرده بود اما خودش دوست داشت که حرف بزند تا صفش را از صفِ ساکت‌ها جدا کند. توی تمام مدت مصاحبه، اشک از چشم‌هاش نرفت. بارها، بغض، حرفش را قطع کرد. همان اول کار، تا نشستیم و خواست بهمان تسلیت بگوید، بغضش شکست. هِی وسط حرف‌هاش، ارجاع می‌داد به عاشورا و امام حسین و هی با آمدن نام امام، اشک می‌ریخت. تهِ کار هم گفت که یک چیز می‌خواهیم و آن انتقام است و انتقام و انتقام. برای حسین که معرفت به خرج بدهی، این‌طوری آدم را توی مسیر حق، همراهی می‌کند. ماموستا لقمان نذیر محسن حسن‌زاده یکشنبه| ۲۴ اسفند ماه ۱۴۰۴| کردستان- شویشه @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 نجات از عملیات انفال! بخش سوم محسن حسن‌زاده یکشنبه| ۲۴ اسفند ماه ۱۴۰۴| کردستان- سنندج @targap
🌱 نجات از عملیات انفال! بخش سوم پدرم کاک‌بهنام، اگرچه آن قصر سه‌هزار متری را با همه وسایلش توی اقلیم رها کرده بود اما آن‌قدری پول و طلا و جواهر با خودشان آورده بودند که چرخ زندگی‌شان درست و حسابی بچرخد. پدرم، محض عقیده‌اش پیوست به سپاه و فرمانده گروه ضربت سپاه بانه شد. آن روزها درگیری‌های کردستان شروع شده بود و بابا و عموهام، تحت فرماندهیِ نصراللهی و خوش‌چهره و تیمسار دادبین، می‌رفتند عملیات. صد نفری، توی گروه ضربت، زیر نظر پدرم بودند. کار گروه ضربت، عملیات ایذایی بود. آن‌ها پاس‌گاه‌های مرزیِ کومله و دموکرات و بعث را می‌زدند و بعد نیروهای اصلی وارد می‌شدند‌. راه‌بلدِ کوه‌ها بودند و به خاطر همین، خط‌شکنِ کوه‌ها شدند. پدرم و کاک‌دلاور و کاک‌اردشیر، بیش‌تر توی بانه کار می‌کردند و کاک‌دارا و کاک‌کامیار بیش‌تر سقز بودند. چیزی از حضور کاک‌بختیار توی تشکیلات نمی‌گذرد که ترورش می‌کنند. کاک‌بختیار، نماد شجاعتِ خانواده بود. اول‌کسی که از پسرهای پدربزرگم، سلاح به دست گرفت، او بود. از نوجوانی با گروه‌های کردی با ارتش بعث مبارزه می‌کرد. وقتی شهید شد، پدرم و پدربزرگم، شکستند. معلوم نشد که نیروهای خبات او را زدند یا کومله یا نیروهای اتحادیه میهنی در عراق. کسی ترورش را گردن نگرفت، چون از خشم طایفه‌مان می‌ترسیدند. کمونیست‌ها از طایفه ما کینه به دل داشتند. کاک‌بختیار، توی عراق، حسابی به حساب کمونیست‌ها رسیده بود و حالا در ایران، با او تسویه‌حساب کردند. پیکر کاک‌بختیار را بردند به دهات آباءواجدادی‌مان؛ داروخان. آن‌قدری محبوب بود که او را کنار قبر محمدرشیدخان، رئیس طایفه‌مان به خاک بسپارند. برادرش، کاک‌دارا، برایش یک سنگ مزار درست کرد و مزارش را نشان‌دار کرد. بعد شهید بختیار، پنج‌شش‌نفر از تیمش، رفتند برای انتقام. کسانی را زدند و خودشان هم شهید شدند. پدرم و عموم کامیار، خیلی پی‌گیرِ انتقام بودند اما خب، نتوانست قاتلان اصلی را بزنند. کاک‌کامیار و کاک‌دارا چند صباح بعد یک اردوگاه بین کوه‌های سقز و مریوان، راه می‌اندازند؛ حول و حوش سال ۶۱. کاک‌کامیار هم فرمانده گروه ضربت بود. یک نفوذی دموکرات توی گروهشان بوده که آن‌ها را به دموکرات‌ها لو می‌دهد. حمله می‌کنند و کاک‌کامیار را می‌زنند. توی عراق، کاک‌دارا و پدرم با هم بیش‌تر با هم عیاق بودند اما توی ایران، پدرم بیش‌تر با کاک‌کامیار اُخت بود. کاک‌دارا و کاک‌کامیار آن‌قدری با هم عیاق بودند که همه عملیات‌ها را هم‌راهِ هم می‌رفتند. تصویر: پدرم کاک‌بهنام، سمت راستی‌ست در کنار عموم، کاک‌کامیار؛ اوایل سال ۵۸. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده یکشنبه| ۲۴ اسفند ماه ۱۴۰۴| کردستان- سنندج @targap
این مکان توسط آمریکا، آزاد شد! "این دستپختِ اجنبی است" یکشنبه| ۲۴ اسفند ماه ۱۴۰۴| کردستان- سنندج @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 نجات از عملیات انفال! بخش سوم پدرم کاک‌بهنام، اگرچه آن قصر سه‌هزار متری را با همه وسایلش توی اقلی
🌱 نجات از عملیات انفال! بخش چهارم نوع جنگ در کردستان آن‌قدر سخت بود که پدرم همیشه می‌گفت هرکس از جنگ ایران و عراق، جان سالم به در ببرد، انگار دوباره متولد شده. ممکن بود یک مجروح از معرکه، زنده به بیمارستان برسد اما سپیدپوشِ سیاه‌دلی توی بیمارستان، با یک آمپولِ هوا، کار ناتمام قاتل را تمام کند. تشخیص خودی و غیرخودی سخت بود. پدرم و عموهام، توی این شرایط سخت، می‌جنگیدند. تا این که یکی دو سال بعدِ شهادت کاک‌کامیار، پانزدهِ خرداد سال ۶۳، پدرم، کاک‌بهنام، لباس‌های نظامی و اسلحه‌اش را برمی‌دارد و با زبانِ روزه، دست برادرِ نُه‌ساله‌اش کوروش را می‌گیرد و می‌روند راه‌پیمایی سال‌گردِ پانزده خرداد. کوروش، قاب عکس برادر شهیدش، کامیار را هم سر دست می‌گیرد و با خودش می‌برد. برادرِ دیگر، اردشیر هم قبل آن‌ها، رفته بود راه‌پیمایی. عموی دیگرم کاووس هم می‌خواست همراهشان برود اما تا خودش را جمع‌وجور کند، ماشین می‌آید دنبال پدرم و می‌روند. قبل رفتن، خواهرم آورنگ -رنگین‌کمان- لباس بابا را می‌گیرد که او را هم با خودش ببرد. کُردها آن زمان، پسرپسند بودند بابا ولی عاشق آورنگ بود و عارش نمی‌آمد که او را با خودش همه‌جا ببرد‌. اما آن روز بالاخره دست کشید روی گونه‌های اشکی‌ش و راضی‌ش کرد که خانه بماند. می‌روند. نیروهای خبات، وقتی جمعِ مردم جمع می‌شود، به بعثی‌ها بیسیم می‌زنند. چند دقیقه بعد، دو تا جنگنده‌ی بعثی، مسیر راه‌پیمایی را با چند تا بمبِ ممنوعه‌ی آتش‌زای ناپالم بمباران می‌کنند. در تمام طول جنگ هشت‌ساله، بیش‌ترین شهیدِ جنگ در بمبارانِ مناطق شهری، آن‌جا، توی بانه اتفاق افتاد. تکه‌های پیکر آدم‌ها را از روی آن چنارهای بلند، جمع می‌کردند. فاصله خانه تا محل بمباران، پیاده یک‌ربع بود. وقتی شهر بمباران شد، مادرم توی خانه بود؛ مراقبِ منِ یک‌سال و سه‌ماهه. کسی فکرش را نمی‌کرد که بابا، بین شهدای راه‌پیمایی باشد؛ چون درست قبل راه‌پیمایی، پدربزرگم کاری را سپرد به بابا که انجامش بدهد. از عراق، داشت برای پدربزرگم میهمان می‌آمد و قرار بود بابا برود دنبال مهمان‌ها. اما درست قبل رفتن، یکی از دوستانش را می‌بیند و قرار می‌شود با هم بروند سخن‌رانی پانزده‌خرداد را گوش کنند و بعد، جلدی بروند سراغ مهمان‌ها؛ که خودشان میهمان آسمان می‌شوند. خبر را یکی از فامیل‌ها می‌برد برای پدربزرگم اما این‌طوری که: پارکِ بانه را زده‌اند. ذهن پدربزرگ و مادرم، می‌رود سمت کوروش که با خودش قاب عکس برده بود. بعد نیم‌ساعت، خبر شهادت سه‌چهارنفر از پسرعموهای بابا را می‌آورند و هنوز خبری از بابا نبود. اما بالاخره پسرها پیدا می‌شوند. سه شهید را پشت وانت می‌آورند خانه‌. سعدیه‌خانم، آمد به استقبال بچه‌هاش. پیکرهای اربا اربا را که دید، بلند بلند مرثیه می‌خواند و می‌گفت پسرها! شرمنده‌ام، خجالت‌زده‌ام که نمی‌توانم هرسه‌تای‌تان را در آغوش بگیرم... خیلی از پیکرها سوخته بود. بخشی‌ش به خاطر بمب‌ها بود و بخشی‌ش به خاطر این که خیلی‌ها توی راه‌پیمایی، مسلح بودند و مهماتِ همراه‌شان آتش گرفته بود. پدرم قبل این که من بتوانم تصویری از چهره‌اش توی ذهنم ثبت کنم، شهید شد. می‌گفتند پدرم سرش را برای انقلاب داد؛ آن چهره زیبا را بعد از انفجارها، دیگر کسی ندید. کوروش را یک ترکش کوچک که خورده بود به پشت گردنش، شهید کرده بود. ترکیب صورت اردشیر را هم بمب‌ها به هم ریخته بودند. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده دوشنبه| ۲۵ اسفند ماه ۱۴۰۴| کردستان- سنندج @targap