eitaa logo
تارگپ| محسن حسن‌زاده
356 دنبال‌کننده
244 عکس
17 ویدیو
1 فایل
•| ما راویانِِ قصه‌هایِ رفته از یادیم/ ما فاتحانِ شهرهای رفته بر بادیم...|• •| روزنوشت‌هایِ محسن حسن‌زاده؛ خبرنگار و روایت‌نویس...|• 📩 راه ارتباطی: @mim_noori
مشاهده در ایتا
دانلود
پیرمردِ روستای مرزی گزنه‌، توی ثلاثِ باباجانیِ کرمانشاه، به مرزداران گفته بود، مراکزتان را اگر زدند، روی خانه‌های ما حساب کنید. می‌گفت بعد زلزله کرمانشاه، مدت‌ها توی کانکس زندگی می‌کردم تا وقتی بچه‌های سپاه آمدند برا‌ی‌مان خانه ساختند. وقت برگشت، داروهای هم‌سرش را نشانِ بچه‌های سپاه داد و با هم رفتند که طبیب ببیندشان. جلوی خانه پیرمرد، یک وانتی دارد تخمه می‌فروشد! انگار نه انگار که جنگ است و نقطه‌ی مرزی. بازوی یکی از نیروهای نظامی را می‌فشارد و می‌گوید تا سایه‌ی شما هست، این‌جا زندگی می‌کنیم. محسن حسن‌زاده چهارشنبه| ۲۷ اسفند ماه ۱۴۰۴| کردستان- روستای مرزی- گزنه @targap
این‌جا، آغاز سد دربندی‌خان عراق است. چشم اگر تیز کنیم و غبار مانع نشود، حلبچه را می‌توان دید. هزار متری آمده‌ایم توی خاک عراق‌ و اگر لازم باشد، از این هم پیش‌تر خواهیم رفت. هرمس، چند شب پیش، یکی از پایگاه‌های ما را این حوالی زده و چند تا شهید داده‌ایم اما در کم‌تر از دو ساعت، نیروها جای‌گزین شده‌اند. امنیت این منطقه را نیروهای نظامی و بسیج و خود مردم روستاهای مرز و داوطلبان، تامین می‌کنند. دشمن از این نقطه، تحت رصد و ضربه است‌. محسن حسن‌زاده چهارشنبه| ۲۷ اسفندماه ۱۴۰۴| کرمانشاه- نوار مرزی. ارتفاعات بیزل @targap
این خانه‌های تُنُک مال روستای گومه عراق است. مرزداران مجاهد، شبانه‌روز این سوی مرز را هم تحت نظر دارند. تصمیم دشمن برای خراب‌کاری در این سوی مرز، یک‌بار همین روزها، در نطفه خفه شده. جوان‌های شهرهای اطراف حتی برای حفاظت از این مرزها داوطلب‌اند. این را جوانی می‌گفت که از روز دوم جنگ زن و زندگی را رها کرده و آمده این‌جا و می‌گوید تا تهدید برطرف نشود، از این‌جا نمی‌رود. تهدید این‌جا معکوس عمل می‌کند و عاشقانِ جهاد را به میدان می‌خواند. محسن حسن‌زاده چهارشنبه| ۲۷ اسفندماه ۱۴۰۴| کرمانشاه- نقطه صفر مرزی. دره امین @targap
این‌جا باقی‌مانده‌ی اردوگاه دربند است؛ چسبیده به دزلی. وسط جنگ تحمیلی، وقتی کردهای عراق هم از دست بعثی‌‌ها در امان نبودند، پناه‌گاه، ایران بود. بچه‌های جهاد سازندگی آستین بالا زدند و برایشان اردوگاه ساختند. این اخلاقِ انسانِ مسلمان ایرانی‌ست. خوب است اهالی اقلیم کردستان، آن روزها را به یاد بیاورند و به ننگِ "کرد علیه کرد" نه بگویند. محسن حسن‌زاده چهارشنبه| ۲۷ اسفندماه ۱۴۰۴| کرمانشاه- اردوگاه دربند @targap
🌱 "جنگ جهانیِ سومِ اعلام‌نشده!" چند شب پیش، یکی از هنرمندهای کردستان، وسط این که با تحلیل غریب و دقیقش از ماجرای جنگ داشت مبهوت‌مان می‌کرد، بغض کرد. گفت چهلستون در واقع، بیست تا ستون دارد و مابقی انعکاس است. درست‌ترش این است که بیست تا ستونِ دیگر چهلستون، توی خیالِ انسان ایرانی‌ست. گفت انفجارها، فقط به چهلستون آسیب نرساندند؛ آن‌ها می‌خواهند حتی به صُوَر خیال انسانِ ایرانی، آسیب بزنند؛ و این جنایتی‌ست در جنگِ جهانی سومِ اعلام‌نشده! محسن حسن‌زاده پنجشنبه| ۲۸ اسفندماه ۱۴۰۴| کردستان
فرمانده می‌گفت شهید پاکپور، در دوران مسئولیتش، اهتمام کرده بود به تحکیم پاسگاه‌ها و مقرهای مرزی و حالا اثر آن اهتمام را می‌بینیم؛ طوری که گروهک‌ها این سوی مرز را پایش می‌کنند و پشیمان می‌شوند از تعرض‌. فرمانده می‌گفت دشمن این‌‌جا دست از پا خطا کند، دستش را قطع می‌کنیم و مساله فقط اسرائیل و امریکا نیست: فرعون این‌بار در نیلِ ایران غرق خواهد شد. شهید پاکپور گفته بود بعد جنگ ۱۲روزه، آقا گفته‌اند دشمن اگر غلطی کرد، منتظر دستور نمانید؛ انگشتتان روی ماشه باشد. محسن حسن‌زاده پنجشنبه| ۲۸ اسفندماه ۱۴۰۴| کرمانشاه- نقطه صفر مرزی @targap
مردم این‌طوری به مرزدارها اعتماد دارند که وسط جنگ، توی صد متری مرز، با بچه‌های‌شان احشام را می‌آورند چرا! دختر، اسمش فرمسک بود؛ یعنی اشکِ جاری. اما چشم‌های هرسه‌نفرشان می‌خندید. محسن حسن‌زاده پنجشنبه| ۲۸ اسفندماه ۱۴۰۴| کرمانشاه- نقطه صفر مرزی @targap
🌱 شب و شعر و باران! محسن حسن‌زاده پنجشنبه| ۲۸ اسفندماه ۱۴۰۴| کرمانشاه- نقطه صفر مرزی @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 شب و شعر و باران! محسن حسن‌زاده پنجشنبه| ۲۸ اسفندماه ۱۴۰۴| کرمانشاه- نقطه صفر مرزی @targap
🌱 شب و شعر و باران! یک؛ ترکیب شب و باران و سرما و این کوه‌های سربه‌فلک کشیده، ترکیب عجیبی‌ست. از سرِ شب، باران یک‌ریز می‌بارد. سرمای استخوان‌سوز این کوه‌های صعب‌العبور هم مزید بر علت شده. بله! در لطافت طبع باران، خلاف نیست. لطافت طبعِ باران، به پیرمرد سرایت کرده. بازنشسته تامین اجتماعی‌ست. از وقتی بازنشسته شده، داوطلبانه ماهی ده‌روز می‌آید این‌جا کنار جوان‌های بسیجی، محضِ این که شب‌ها حرارتِ تن کفتارها را از لنز دوربینش ببیند و ماشه را بچکاند. می‌گوید خدا با ماست و شعر می‌خواند: گر خدا برگشت، صد سلطان به هیچ. دو؛ جوان، تازگی‌ها دست یارش را گرفته و رفته‌اند زیر یک سقف. چند روز است که آمده مرز. می‌گوید تا خانه نباشد، خانواده‌ای نیست. آمده از مرزهای خانه‌اش دفاع کند. می‌گوید این‌جا مالِ ماست؛ آن‌ها بروند به لانه‌ی خودشان؛ خلیجِ خوک‌ها. شعر می‌خواند: گر پدر رفت، تفنگِ پدری هست هنوز. سه؛ فرمانده نشسته پشت فرمان و راه‌های شب را نشان‌مان می‌دهد. حتی توی این ظلمات هم این ارتفاعات را مثل کف دست می‌شناسد. وسط حرف‌ها ناگهان صورتش را برمی‌گرداند:"یه مداحی می‌ذاری؟" کریمی "از خونِ جوانان حرم" می‌خواند. فرمانده زمزمه می‌کند:"چه کج‌رفتاری ای چرخ.‌‌.." چهار؛ اندوه و شب، آدم را به شعر نزدیک می‌کنند؛ اندوهِ اندک بودن فرصت زیستن کنار این پاک‌باخته‌ها که دارشان را بر دوش می‌کشند. چرا شعر؟ تو دلت را جای من بگذار، شاعر می‌شود! اصلا: غم که می‌آید در و دیوار، شاعر می‌شود در تو زندانی‌ترین رفتار شاعر می‌شود باز می‌پرسی چطور این‌گونه شاعر شد دلت؟ تو دلت را جای من بگذار، شاعر می‌شود! پنج؛ سبحان‌الذی اسری بعبده لیلا... منزه است خدایی که بنده‌اش را شبانه سیر داد... محسن حسن‌زاده پنجشنبه| ۲۸ اسفندماه ۱۴۰۴| کرمانشاه- نقطه صفر مرزی @targap
در قتل‌گاهِ سربازان هنگ مرزی... محسن حسن‌زاده جمعه| ۲۹ اسفندماه ۱۴۰۴| @targap
پارسال که این موقع‌ها لبنان بودم، روز و شب‌های زیادی را با بچه‌های تعزیه بزرگ روستای مجدل‌سلم در جنوب، گذراندم. جریان تعزیه را چهل سال قبل، هفت تا بچه‌ی قد و نیم‌قد، شروع کرده بودند و این سال‌ها، جمعیت عزادارانش به هفتاد هزار نفر می‌رسد. کار تعزیه آن‌قدر بالا گرفت که سیدحسن، سیدهاشم را فرستاد به روستا با یک پیغام: مجدل‌سلم از این پس حاضره‌الامام الحسین؛ شهرِ امام حسین... آن روزها با خیلی از دست‌اندرکارانِ تعزیه گپ زدم. حالا چند شب پیش، دوستِ لبنانی‌ام پیام داده که حبیب‌بن‌مظاهر، دوباره در مجدل‌سلم شهید شد... رحمت خدا به شهدا و رزمنده‌های حزب‌الله که این روزها، هم‌پای ایران مردانه می‌جنگند؛ حالی که می‌دانند هزینه این ایستادگی، همان هزینه‌ای‌ست که حسین‌بن‌علی پرداخت... محسن حسن‌زاده جمعه| ۲۹ اسفندماه ۱۴۰۴| کرمانشاه- نقطه صفر مرزی @targap
🌱 به‌ وقت نودِشَه! بخش اول دوباره افتاده‌ایم توی جاده‌های پیچ‌درپیچ و از شیخ‌صله می‌رویم سمت دزلی. حاج‌جواد، از نظامی‌های مرز هم همراه‌مان آمده‌. دارند با آقافرهاد خاطرات جنگ‌های عراق را مرور می‌کنند. نصفش درباره تکه‌پاره‌شدنِ بدن آدم‌هاست و شیوه‌های خشنِ آدم‌کشی. از گردنه‌ها و دره‌های سرسبز می‌گذریم. خطرناک‌اند. خود حاج‌جواد که بلدِ کار است، یک‌بار این‌جا چپ کرده. حالا که باران هم آمده و شن ریخته کف جاده، دیگر هیچ. آقامصطفی از جای خالی حرف‌های داعش‌آلود، استفاده می‌کند و "از خون جوانانِ حرمِ" کریمی را می‌گذارد. حاج‌جواد از این مداحی خوشش می‌آید. صدای خوشی هم دارد. با حاج‌محمود، زمزمه‌اش می‌کند. وسط راه می‌رویم به روستای دره‌ژاله سفلی تا حاج‌جواد فیلم‌هایی را که بچه‌ها گرفته‌اند بریزد روی سیستم. ما چرخی توی روستا می‌زنیم و و وقت نماز می‌رسد. می‌رویم مسجد. جمعه است و ماموستا می‌رود پشت تریبون. می‌گوید اسلام قائم به شخص نیست حتی شخصِ محمدِ مصطفی و کمی هم حرف‌های امیدوارکننده درباره رحمت خدا و توصیه به روزه گرفتنِ بعد ماه رمضان و الخ. بعد نماز می‌نشینیم توی ماشین تا کار آقافرهاد تمام شود. دو سه نفر از مردم می‌آیند و به اصرار می‌خواهند ببرندمان ناهار. کُرد، میهمان‌نوازی را دوست دارد. توی همین حیص و بیص، از سمنان زنگ می‌زنند که شهر را زده‌اند. این اولین‌بار بود که آمده بودند به آسمان سمنان. آن‌قدر نیامده بودند که نیامدنشان به شوخی تبدیل شده بود‌. ملاعلی حکیم الهی، عارف سمنانی، چهار تا خشت دو و برِ سمنان گذاشته که شهر را از زلزله و سیل حفظ کند‌. حالا مردم می‌گفتند ظاهرا آن خشت‌ها برای جنگ و انفجار هم کاربرد داشته‌ که بالاخره این گزاره نقض شد. دوستِ دامغانی‌ام زنگ می‌زند و می‌گوید کسی اگر خواست بیاید دامغان، قدمش بر چشم. این همدلی‌های دل‌گرم‌کننده، وسط جنگ، جذاب‌تر هم می‌شوند. ادامه دارد..‌ محسن حسن‌زاده شنبه| ۱فروردین ۱۴۰۵| کردستان- روستای دزلی @targap