🌱 دموقراضه!
اینجا فرمانداری و بخشداری بوکان است و اینها، صندوقهای رای انتخابات مجلس. مدعیان دموکراسی از این نمادینتر نمیتوانستند به نمادِ مردمسالاری در ایران حمله کنند؛ حمله به صندوق رای.
یک سینما کنار فرمانداری بوده که آن هم مستقیم هدف قرار گرفته.
با فرماندار سابق که رفتیم وسط ویرانهها، اولِ اول چشمش را درختها گرفت. گفت اینجا کلی درخت مثمر بود که امسال دیگر ثمر نمیدهد.
آقای عباسی میگفت مردم بوکان تصور نمیکردند در اوج شلوغی، نهادی را بزنند که محل آمد و شد روستاییها و رتقوفتق امور روزانهی مردم است.
خانههای اطراف فرمانداری آسیب جدی دیده بودند. از بین مردم عادی هم شهید و زخمی داریم. آقای عباسی میگفت یک مورد سقط جنین هم داشتیم.
بر فراز این ویرانی گسترده، پرچمِ تر و تمیز ایران توی باد میرقصید. آقای عباسی میگفت ساختمانهای خالی را میزنند و دوباره میسازیم اما این پرچم هرگز زمین نمیافتد.
محسن حسنزاده
جمعه | ۷ فروردین ماه ۱۴۰۵|آذربایجان غربی- بوکان
@targap
🌱 جنگ تمدنها
بخش سوم
تقابل تمدنی در جنگ اخیر، رویارویی کنونی را از سطح سیاسی و نظامی فراتر برده و به سطح وجودی و تمدنی کشانده است. پس از دانستن این گزاره، باید قدری در نقش تاریخی قوم کُرد در شکلدهی به انسجام سرزمینی و هویتی ایران تامل کرد.
اصل ماجرا این است که مرزهای ایران وقتی به کردها رسید، دیگر تغییری در آن ایجاد نشد. ممکن است کسانی گمان کنند که کُردها تجزیهطلباند اما حتی یک روستا را در زمان جنگ تحمیلی ایران و عراق، نمیتوان نشان کرد که بعثیها توانسته باشند آن را تصرف کنند. کسانی که این اتهامات را به کُردها میزنند یا دورند از واقعیت یا در غیراینصورت، باید در ایرانی بودن خود تردید کنند.
موطن اصلی کُردها ایران است؛ کُردهای عراق و ترکیه و سوریه هم اگر استقلال میخواهند باید به ایرانِ بزرگ متصل شوند! زبان و لباس و موسیقی فرهنگ بسیاری از آن کُردها، ریشه در این بوم دارد. نمیتوان تصور کرد به خاطر گلایههایی که مردم کرد دارند، کسانی بتوانند از آب گلآلود ماهی بگیرند.
گروهی که بخواهد از طریق کردستان یا آذربایجان، به صورت زمینی به کشور هجمه کند، چقدر توفیق خواهد داشت؟ آیا آذربایجان در دوره سیدجعفر پیشهوری، درسی تاریخی نگرفت؟ نهایتِ پیشهوری چیزی جز فرار بود؟ تاریخ اینها را فراموش نمیکند.
وقتی در دوران نخستوزیری احمد قوام نمایندهای به اینجا گسیل میشود که با قاضیمحمد، رهبر جمهوری مهاباد صحبت کند، قاضیمحمد در خلال گفتگوها مشتی خاک از باغچهی خانهاش بر سر میریزد و میگوید خاک بر سر من اگر بخواهم از این مملکت جدا شوم.
رضاخان، قاضیمحمد را اعدام میکند و حالا نوهاش در اروپا و امریکا میچرخد و پای دیوار ندبه خم و راست میشود و علیه کردها حرف میزند. او هم بخشی از پازل کردهراسیست اما آن که حتی اندکی در کنار این مردم زیسته باشد، میداند که خواستههای این مردم در وهلهی اول فرهنگیست -مثل اهتمام به حفظ زبان کردی طبق اصل ۱۵ قانون اساسی- و سپس اقتصادی. البته که امروز زبان کردی در دانشگاه تدریس میشود.
ریشه زبان کردی، زبان پهلوی اوستاییست که بنمایه زبان فارسی معاصر ایران است. ماموستا هژار -ههژار- که کتاب قانون در طب ابنسینا را ترجمه کرد و مورد توجه رهبرِ شهید قرار گرفت، میگفت اگر روزی زبان فارسی دچار خدشه شود، میتوانیم از روی واژگانِ زبان کردی، آن را بازیابی کنیم. زبان کُردی از این حیث هم مهم است.
کلیمالله توحدی در کتاب ششجلدیِ "حرکت تاریخی کُرد به خراسان" شرح میدهد که کُردها چگونه از موطنشان برای دفاع از مرزهای شرقی ایران، کوچ میکنند.
کُردها در کوههای تفتان در آن منطقه گرمسیری چه میکردند؟ آنها برای دفاع از مرزهای کشور به آنجا رفته بودند.
موسیقی سیستان و بلوچستان، دو مقام عمده دارد: کردک و زهیرک؛ که همان موسیقیای است که کُردها در کوههای تفتان مینواختند. حسن زیرک، یک شخصیت امی بود اما موسیقیِ همین انسانِ مکتبنرفته، یکی از رشتههای DNA موسیقی مناطق کردنشین خاورمیانه است.
حتما سیاستهای پنهانی برای تجزیه ایران در حال اعمال است؛ اصلا هنری کیسینجر ۸۰ سال قبل در اینباره سخن گفته است؛ اما هشتاد سال، زمان کمی نیست؛ چرا کُردها به این معادله تن ندادهاند؟ مگر موقعیت آن بارها پیش نیامده است؟ پیش آمده، اما کُرد آن را نخواستهاند.
استادی میگفت مساله صلاحالدین ایوبی، امت بود و به ملت فکر نمیکرد.
کُرد بدون ایران معنا ندارد و ایران هم بدون کرد بیمعناست. آریاویج و ایرانویج، در لغت به معنای مردانگی، جوانمردی و فضیلت است. همین فضیلت ایجاب میکند که کُردها به فکر یک همگرایی جهانی باشند و نه تجزیه. کرد میخواهد به "خلقالله علی صورته" برسد.
ادامه دارد...
#جنگ_تمدنها
جمعه| ۷ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- بوکان|
@targap
پدرم، تاجر بود اما آنقدر کارِ مردم را راه میانداخت که شده بود خار چشم خیلیها. خط و ربطش هم که روشن بود. یکبار توی خانهمان نارنجک انداختند اما جای پدرم، مادرم بود که تمام بدنش را ترکشها مجروح کردند و روانش تا وقتی زنده بود، از موج آن انفجار، آزرده بود. پدرم باز هم دندان روی جگر گذاشت.
یک روز زنگ خانه را زدند که مثلا مثل خیلیها نامه بدهند به پدرم اما او و سه برادرم را به رگبار بستند. برادرانم زنده ماندند و پدرم شهید شد. اول، گروهی، ترور بابا را گردن گرفت اما بعد که دیدند بابا بین مردم چقدر هواخواه دارد و تشییعش چه قیامتی شده، عقب نشستند. گفتند اصلا ما که رفته بودیم دمِ در خانه با حاجمصطفی حرف بزنیم.
تروریستها، مشیشان انگار یکیست. تروریستهای جدید هم گفتند میخواهند با ما حرف بزنند، مذاکره کنند اما مردممان را کشتند؛ دو بار، به یک شیوه.
این خونها اما ستونهای ایران را نمیریزد؛ ایران، خدا دارد.
خدای ایران، به دستِ جوانان، آتش میریزد بر سر آدمکشها.
من هنرم خطاطیست و کاش میتوانستم روی یکی از موشکها چیزی بنویسم. بنویسم که "چو ایران نباشد، تن من مباد.."
🌱 استاد محمدکریم نجاری؛ استاد ممتاز خوشنویسی
محسن حسنزاده
جمعه | ۷ فروردین ماه ۱۴۰۵|آذربایجان غربی- بوکان
@targap
میشل فوکو، اندیشمند فرانسوی، که تئوریهای فلسفیاش حول شکنجه و زندان و تنبیه میگردد، پس از مواجهه با انقلاب اسلامی، به این فکر میکند که ایرانیها به چه فکر میکنند و کتابِ "ایرانیها چه رویایی در سر دارند؟" را مینویسد.
ما خودمان هم در بزنگاهها این سوال را درباره خودمان میپرسیم. پس از شگفتیِ اتحاد در جنگ دوازدهروزه و حالا پس از شگفتیِ حضور در خیابان هم این سوال را از خودمان پرسیدهایم.
یک خردهواقعیت درباره ما ایرانیان آن است که ما اگرچه فرزندانِ مِهریم اما اجازه نمیدهیم که دریچههای جهنم به رویمان باز باشد. خردهواقعیت دیگر آن است که هجمه اخیر ما را از ساحت مرگ، به مرگآگاهی کشانده است؛ و البته به اصلِ خومان نزدیکمان کرده.
جنگ فرصت خوبی برای بازگشت است. ما باید به کیستی و چیستی خودمان بازگردیم؛ به بستر نوعی دلآگاهی که حافظها و فردوسیها و مولویها و عطارها و شیخشبستریها و خواجهنصیرها و سهروردیها و ابنسیناها در آن زیستند و بالیدند.
#جنگ_تمدنها
جمعه | ۷ فروردین ماه ۱۴۰۵|آذربایجان غربی
@targap
🌱 وکیلمدافع نمیخواهیم!
-این روزها، خیلی از جوانها به من مراجعه میکنند که پس کِی وقت جهاد میرسد؟ خونشان میجوشد برای جهاد...
این را ماموستا عباس احمدی باغ میگوید؛ امام جمعه بوکان. میگوید اگر پای لانچر بودم، همان کاری را میکردم که مجاهدها میکنند؛ قلب اسرائیل و منافع امریکا را نشانه میگرفتم.
حالش، حالِ منتقم است. از رهبرِ شهید که سوال میکنم، میگوید حالم را خراب کردی. چشمهاش سرخ میشود، مکث میکند و میگوید چنان مردی را تاریخ ایران به خود ندیده است. باز مکث میکند و میگوید دوست داشتم روی یکی از موشکها مینوشتم:"برای انتقام آقاسیدعلیِ شهید."
ماموستا میگوید ما ممکن است درد داشته باشیم اما وکیلمدافع نمیخواهیم. فعلا زندگیمان را گذاشتهایم برای پیروزی و بعدِ جنگ، مسائلمان را خودمان با کمک دلسوزهای داخلی حل میکنیم.
محسن حسنزاده
شنبه | ۸ فروردین ماه ۱۴۰۵|آذربایجان غربی- بوکان
@targap
🌱 نصیبی در آسیب!
توی دیداری که چند روز قبل با یکی از هنرمندانِ کُرد داشتیم، آقای هنرمند میگفت ما پس از این جنگ، در تمام زمینهها به مرور خودمان خواهیم پرداخت و این دستاورد بزرگی برای ماست.
میگفت ایرانی بودن و مسلمان بودنِ ما، شکل خاصی از بودن ما و نحوهی مواجهه ما با هستی است.
میگفت باید به نسخه اصیل این بودن، بازگردیم و این شاید نصیب ما در این آسیب باشد.
آقای هنرمند معتقد بود بدینترتیب الگویی ساخته خواهد شد برای نسلهای آینده تا بتوانند از شرایط خطیری همچون شرایط ما، به سلامت بیرون بروند.
محسن حسنزاده
شنبه | ۸ فروردین ماه ۱۴۰۵|آذربایجان غربی- بوکان
@targap
🌱 این آخرین نبرده؟!
چند روز پیش یک استاد کُرد میگفت:"انقلاب، برآمده از خواستههای مردم بود. آلترناتیو چنین انقلابی، نمیتواند پهلوی باشد. وانگهی، اندیشه طرفداران پهلوی، دچار اعوجاجاتِ فلسفیست. این را از شعارهایشان نیز میتوان فهمید.
این آخرین نبرده!
کدام آخرین نبرد؟ تاریخ همواره مملو از نبردها بوده است. کدام نبرد در طول تاریخ آخرین نبرد بوده که شما مدعی آخرین نبرد هستید؟ به لحاظ فلسفی، چگونه مطمئنید که این آخرین نبرد است؟
مانیفست مرحله گذاری که نوشتهاند، منهای فقدان انسجام درونی، اشکالات ویرایشی دارد! گذار، نیازمند نوعی شهود تاریخیست که این جماعت از آن بیبهرهاند.
آبراهامیان در تعلیل سقوط پهلوی مینویسد که پهلوی به طبقات متوسط شهری بسیار اهمیت میداد اما از روحانیت و طبقه سنتی هراس داشت و همین زمینههای نارضایتی مردم را فراهم کرد. اعقاب آنها هم همینگونهاند بعلاوه چیزهای دیگر!
شما چگونه ایرانیانی هستید که به پلیدترین دشمنان ایران در این زمانه و در تمام طول تاریخ ایران پناه میبرید؟ رویای دموکراسی شما چگونه از دل این ویرانیها میگذرد؟ پس از سقوط سوریه، اسرائیل زیرساختهای این کشور را ویران کرد؛ همان کاری که با عراق و نیروگاه هستهایاش کرد؛ همان کاری که دارد با ایران میکند اما همچنان عدهای تعبیر رویای دموکراسیِ موهوم را در ید امریکا میبینند."
محسن حسنزاده
شنبه | ۸ فروردین ماه ۱۴۰۵|آذربایجان غربی- بوکان
@targap
🌱 منفی ۳۰!
خونِ توی رگهام دارد منجمد میشود. نورونها انگار توی مغزم آرامتر حرکت میکنند. دمای منفیِ ۳۰ درجه، وسط ظهر یک روز بهاری، توی ارتفاعاتِ پایین، تازه ایدهآلترین شرایط مرز است.
دارم منجمد میشوم اما مرزبانها عین خیالشان نیست. میروم وسط سپیدترین سپیدیِ مطلقی که تا حالا دیدهام. ترکیب برف و مه، کل قاب چشمهام را سپیده کرده.
این تازه اول راه است. روی ارتفاعات ۲ هزار و ۵۰۰ متری، گاهی تنفس دشوار میشود. فرمانده میگوید بالاتر از این، اکسیژن آنقدر کم است که یادم میآید، جوان که بودم، شعله چراغ گردسوز خاموش میشد.
بچهها توی همین شرایط، چند روز پیش هرمس شکار کردهاند. خوب به چهرهها نگاه میکنم.
توی چهرهی این مجاهدان -شکارچیانِ هرمس- اثری خستگی و ترس نیست.
این سپیدی، معادلات ذهنیام درباره انگیزههای آدمیزاد را بازتعریف میکند. کار از خاک مقدس گذشته، حرفِ برف مقدس است. یکی میگوید اجازه نمیدهیم پای متجاوز، این برفها را لمس کند.
ما که فقط ساعاتی پرسهای در مه زدیم اما این مجاهدها، چشمشان شبانهروز به این مه دوخته شده.
سخت است؛ سخت است جنگیدن با انسانِ انقلاب اسلامی...
محسن حسنزاده
شنبه | ۸ فروردین ماه ۱۴۰۵|آذربایجان غربی- سردشت- نقطهی صفر مرزی
@targap
🌱 ایران آخرین امید منطقه است...
ماموستا رسول علیپور این را گفت و بعد حرفش را اصلاح کرد. گفت ایران، اولینِ امید اسلام در این منطقه بود و هست؛ کدام کشور پای مبارزه برای نجات فلسطین ایستاد جز ایران؟
ماموستا میگفت حالا وقت لذت است! میگفت وقتی میبینیم که آنها میخزند توی پناهگاههایشان لذت میبریم. وقتی فیلمهای ویرانیِ شهرهایشان را میبینیم، لذت میبریم و این لذت فقط با نابودی کاملشان، تکمیل میشود.
ماموستا دوست داشت روی موشکها، چیزی بنویسد. بنویسد که فرزندان صلاحالدین، انتقامِ همه رنجکشیدههای تاریخ را از شما خواهند گرفت...
محسن حسنزاده
شنبه | ۸ فروردین ماه ۱۴۰۵| کردستان- بوکان- روستای حمامیان
@targap
🌱 آرش در قلمرو تردید!
آقامهدی قزلی تعریف میکرد که بعد جنگ دوازدهروزه، رفته بود دیدار رهبرِ شهید و کتابش، "روایت اولشخص از شخص اول" را برایش برده بود. آقا گفته بود این کتاب را خواندهام. آقامهدی جواب داده بود که اصلا این کتاب تازه چاپ شده. و آقا گفته بود در ایام جنگ، آن را خواندهام!
خلاصه وقتی وسط فرماندهی یک جنگ تمامعیار، وقت کتاب خواندن پیدا میشود، مابقی بهانهتراشیها برای کتاب نخواندن، بیمعنا میشود.
این روزها داشتم ذرهذره "آرش در قلمرو تردیدِ" نادر ابراهیمی را میخواندم و دقیقا همین امروز که رفتیم مرزِ برفی منفیِ سیدرجه، کتاب را تمام کردم.
این عبارات کتاب چقدر مناسب احوالاند:
"ای آرش. پایدار باش. زمانه تو را طلب کرده است و تو پاسخی به نیاز زمانه خویشی. پای خود را ببین که چگونه به سوی بالاتر میرود. آیا گمان نمیبری که توانی خدایی در تو آفریده شده است؟ ای آرش، بنگر که قلههای بلند در میان انبوه برف چگونه نگران تو هستند... تو پیامبرِ بازیافتهی سرزمین خویشی..."
همین.
محسن حسنزاده
یکشنبه | ۹ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- سردشت- روستای بیوران سفلی
@targap
🌱 مِهآباد!
بخش اول
دلم برای بوکان تنگ میشود اما "در ماندن میپوسیم." دوباره میزنیم به جاده، اینبار به سمت سردشت. هرچه از فروردین میگذرد، سبزِ دشتها سبزتر میشود و زندهتر.
از دشتهای سرسبز میرویم به سمت کوههای برفنشان. آقامصطفی فرمانِ ضبط ماشین را گرفته دستش. صوتی از شهید مرتضی عطایی را میگذارد که دارد لحظهای در مخمصه را شرح میدهد؛ لحظاتی عجیب نزدیک به شهادت. بعد صدای سیدحسن که دارد فضیلت سیدالشهداء را از زبان امیرالمومنین نقل میکند:"الجنه تحت ظلال السیوف..."
ماشین توی این جاده زیبا جان میکند و میتازد. هر لحظه از جاده، یک شگفتی جدید توی آستین دارد و خدا بعد هر پیچ، یک نقاشی نو پیش رویمان گذاشته.
هرچه به سردشت نزدیک میشویم، هوا سردتر میشود.
هی دارم فکر میکنم که دوباره پام به این جاهای ایران میرسد؟ از آن وقتهاست که در لحظه، دلتنگِ همان لحظهام.
پنجاه کیلومتریِ سردشت، رسما میرویم وسط ابرها و برف و آن لوکیشن آسمانیتر میشود. بهشت است اینجا؛ آنقدر که وسوسه میشویم رودخانهی کنار جاده را چک کنیم؛ مبادا عسل باشد!
رفتهرفته جاده سپیدِ سپید میشود. تا چشم کار میکند برف است و مه. نیممتر جلوترمان فقط دیده میشود. سرما دارد راهش را تا مغز استخوانم باز میکند. هرچه پیشتر میرویم، مه غلیظتر میشود.
داریم به مَهاباد نزدیک میشویم اما اینجا بیشتر مِهاباد است. یک پلک زدن هم نمیشود از این جاده چشم برداشت. سیکیلومتریِ سردشت، مه محو میشود و جنگلی روی کوهها و تپهها پدیدار میشود.
از سردشت میگذریم و میرویم سمت مرز. نیروها توی ایستوبازرسی نزدیک مرز، با کاورِ بارانی ایستادهاند؛ وسط سرما. یکی از نیروهای نظامی همراهمان میشود. میگوید این برفی که میبینید، دیشب آمده. تا مرز کمتر از ساعتی راه است.
از بیوران میگذریم؛ منطقه بیوران. آبوهوای اینجا در اردیبهشت همان آبوهوای پای درخت سیب آدم و حواست.
آقای نظامی میگوید مردم این مناطق آنقدر احساس امنیت میکنند که اینجاها دارند با خیال راحت زندگی میکنند.
میرسیم به مرز و وسط دمای منفی سی درجه، با مرزبانها ملاقات میکنیم. خیلی مَردند!
بعدِ قدم زدن توی سپیدی برفها و چند نفس، همصحبت شدن با مرزبانها، به چای دعوت میشویم. چای وسط آن سرما، انگار "منّ و سَلوی" است که نازل شده!
توی نقطه صفر مرزی، چای مینوشیم، نماز میخوانیم و برمیگردیم به شهر و بعد، حرکت میکنیم به سمت روستای "باغی" که قرار است امشب میزبانمان باشد. اسم و مسمای روستا به هم میآید. یک سد زیبا پاییندست روستاست که هی آدم را وسوسه میکند که پیاده تا لب آب را گز کند اما بر این وسوسه غلبه میکنم و مینشینم پای صداهایی که از آدمها ضبط کردهام. صدای کاکاشکان، توی روستای دزلی.
کاکاشکان یکجا به درد دل میگفت گاهی بعضی شبهرسانهها به کُردها اتهام تجزیهطلبی میزنند. میگویند کُردها میخواهند از ایران جدا شوند و نسبتی با دیگر اقوام ایرانی ندارند اما نمیگویند که کُردها برای حفظ ایران، خون دادهاند.
توی یادمان شهدای بانه یازده شهید از اقوام و شهرهای مختلف مدفوناند؛ اصفهانی و زنجانی و اهوازی و کُرد کنار هم آرمیدهاند. وقتی این ۱۱ نفر شهید میشوند، پیکرهایشان از هم قابل تشخیص نبوده؛ همه آنها را با هم دفن میکنند و یک سنگ مزار واحد بر آن میگذارند.
کردستان چندبرابرِ تهدیدهای تجزیهطلبانه، ظرفیتهای وطنپرستی و انقلابی و مکتبی دارد.
کاکاشکان میگوید انساندوستی کُردها، حیرتانگیز است؛ گواهش، اردوگاهی که در دربندِ دزلی، پناهندگان عراقی را وسط جنگ با بعثیها، در آغوش گرفت. جهاد سازندگی این اردوگاه را ساخت و مردم دو سه دهه آنجا زندگی کردند. یکی دیگر از این اردوگاهها در پاوه بود. جیره غذایی این پناهندگان، از همان جیرهای تامین میشد که برای رزمندگان از راه میرسید.
ادامه دارد...
محسن حسنزاده
یکشنبه | ۹ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- سردشت- روستای بیوران سفلی
@targap
🌱 مِهآباد!
بخش دوم
اینها را مینویسم و شبانه چرخی توی روستا میزنم و برمیگردم. صفحات آخر کتاب نادر را میخوانم:"آرش در قلمرو تردید"
قصه آخر کتاب که همنام کتاب است، خیلی مناسب تجربهی امروز رفتن به مرز در دمای منفی سیدرجه است:"لحظهای تنپوش خود را سپری در برابر بادهای سرد میکرد و لرزان و خمیده به پیش میرفت و لحظهای بعد میخواست تا در درون خویش سپاهی بینیازِ سپرهای سخت -که در پناهش میتوان جنگ را با امید به زندگی آراست- بیافریند."
صبح، از روستای باغی برمیگردیم سردشت تا جایی توی شهر ساکن شویم. توی سردشت شهر و کوه در هم آمیختهاند.
نزدیک میدان مادر به انتظار دوستمان میمانیم. روی یک دیوار قدیمی، نزدیک میدان، جملهای ناتمام دیده میشود:"برادران اسلامی کردستان که با قیام دلاورانه به نهضت اسلامی پیوستهاند..."
شهر زنده است و صدای پرندههای خوشخوان، دلپذیرترش کرده. عطر خوش رطوبت باران توی هوا پیچیده. قربانی هم که دارد میخواند و فضا را عاشقانه کرده:"خدا رو چه دیدی، شاید پر گرفتیم... شاید خندههامونو از سر گرفتیم...."
نقشه را نگاه میکنم. سردشت خیابانی دارد به اسم هیروشیما. این دو شهر، هر دو از سلاح کشتار جمعی، آسیب دیدهاند.
میزبان میآید و دوباره ما را میبرد بیرون شهر، سمت مرز. هوا سرد و بارانیست. میرسیم به روستای بیوران سفلی و من دوباره کنج خلوتی پیدا میکنم که یادداشتهای سفر را مرور کنم:
کاکاشکان میگوید همین مردم مهربانِ انساندوست، پای بیگانه که وسط باشد، غیرتشان به جوش میآید. دزلی پیشینه ضداستعماری ویژهای دارد. کاکاشکان این را میگوید و بعد حرفِ "محمودخان دزلی" را وسط میکشد؛ حاکم دزلی در دوره پهلوی. در دوره رضاخان، بیم اشغال بخشهایی از ایران میرفت، محمودخان، یقه پهلویچیها را گرفت که نگذارد خط و خشی به صورت ایران بیفتد.
او در جریان سلسلهای از درگیریها، وقتی کردستان عراق را انگلیسیها اشغال میکنند، با یک لشکر دویستودهنفرهی تفنگدار، از کردستان ایران به سلیمانیه میرود و آنجا را از دست انگلیسیها آزاد میکند و چند نفر از سیاسیون و نظامیهای انگلیسی را هم میگیرد و با کسانی که دست آنها اسیر بودند، مبادله میکند.
کاکاشکان میگوید سر آخر رزمآرا را میفرستند برای مذاکره با محمودخان اما فرستادهی فریبکار، محمودخان را به دستور مستقیم محمدرضا پهلوی، مسموم میکند و میکشد.
بیستوپنجم اسفندماه بود که با کاکاشکان رفتیم روی اتفاعات تهته، آن سوی دزلی، چسبیده به مرز عراق و مشرف به بعضی از روستاهای عراق. برف آنقدر باریده بود که از جایی به بعد، جادهی کوهستانی مسدود شده بود. توی نزدیکترین نقطه به مرز، ایستادیم به گپ زدن.
زمان دفاع هشتساله، بعثیها خیلی تلاش میکردند که از اینجا به ایران نفوذ کنند و گروههای چندنفرهشان، هی اینجا زمینگیر میشد. اگر نبودند غیرتمندهای کرد و پیشمرگههای مسلمان -به فرماندهی حاجحسین خوجهای و حاجاحمد متوسلیان- و این ارتفاعات سرسخت برفی، تصرف میشد، تا خود همدان زیر آتش توپخانهای دشمن میرفت.
حاجحسین خوجهای را باید شناخت. توی یکی از زمستانهای سختی که پیشمرگان کرد مسلمان همزمان با حملات جنگندههای بعثی و تعرض گروهکها مواجه بودند، شدت برف و ریزش بهمن، راهها مسدود میکند و ارتباط چند نفر از نیروهای پیشمرگه و سپاه و بسیج با روستاهای پیشتیبان درهکی و دزلی، قطع میشود. آنها سه روز در ارتفاعات و در میان برفها محاصره میشوند. حاجحسین فرمانده بود. او و چندنفر دیگر چند تا گالن گازوییل و قدری خوراکی را کول میگیرند و میزنند به دل برف. به سختی از آن معبرها میگذرند و میرسند به برجکی که نیروها در آن محاصره شده بودند. خود حاجحسین آتش درست میکند و خوراکی برایشان فراهم میکند و دست و پایشان را گرم میکند. همانجا یکی از همراهان حاجحسین میگوید که او در مدتی که بچهها در محاصره برف بودند، لب به غذا نزده. ارتباط عاطفی حاجحسین با نیروهاش اینطوری بود.
ادامه دارد...
محسن حسنزاده
یکشنبه | ۹ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- سردشت
@targap