eitaa logo
تارگپ| محسن حسن‌زاده
356 دنبال‌کننده
244 عکس
17 ویدیو
1 فایل
•| ما راویانِِ قصه‌هایِ رفته از یادیم/ ما فاتحانِ شهرهای رفته بر بادیم...|• •| روزنوشت‌هایِ محسن حسن‌زاده؛ خبرنگار و روایت‌نویس...|• 📩 راه ارتباطی: @mim_noori
مشاهده در ایتا
دانلود
🌱 این آخرین نبرده؟! چند روز پیش یک استاد کُرد می‌گفت:"انقلاب، برآمده از خواسته‌های مردم بود. آلترناتیو چنین انقلابی، نمی‌تواند پهلوی باشد. وانگهی، اندیشه طرفداران پهلوی، دچار اعوجاجاتِ فلسفی‌ست. این را از شعارهایشان نیز می‌توان فهمید. این آخرین نبرده! کدام آخرین نبرد؟ تاریخ هم‌واره مملو از نبردها بوده است. کدام نبرد در طول تاریخ آخرین نبرد بوده که شما مدعی آخرین نبرد هستید؟ به لحاظ فلسفی، چگونه مطمئنید که این آخرین نبرد است؟ مانیفست مرحله گذاری که نوشته‌اند، منهای فقدان انسجام درونی، اشکالات ویرایشی دارد! گذار، نیازمند نوعی شهود تاریخی‌ست که این جماعت از آن بی‌بهره‌اند. آبراهامیان در تعلیل سقوط پهلوی می‌نویسد که پهلوی به طبقات متوسط شهری بسیار اهمیت می‌داد اما از روحانیت و طبقه سنتی هراس داشت و همین زمینه‌های نارضایتی مردم را فراهم کرد. اعقاب آن‌ها هم همین‌گونه‌اند بعلاوه چیزهای دیگر! شما چگونه ایرانیانی هستید که به پلیدترین دشمنان ایران در این زمانه و در تمام طول تاریخ ایران پناه می‌برید؟ رویای دموکراسی شما چگونه از دل این ویرانی‌ها می‌گذرد؟ پس از سقوط سوریه، اسرائیل زیرساخت‌های این کشور را ویران کرد؛ همان کاری که با عراق و نیروگاه هسته‌ای‌اش کرد؛ همان کاری که دارد با ایران می‌کند اما هم‌چنان عده‌ای تعبیر رویای دموکراسیِ موهوم را در ید امریکا می‌بینند." محسن حسن‌زاده شنبه | ۸ فروردین ماه ۱۴۰۵|آذربایجان غربی- بوکان @targap
🌱 منفی ۳۰! خونِ توی رگ‌هام دارد منجمد می‌شود. نورون‌ها انگار توی مغزم آرام‌تر حرکت می‌کنند. دمای منفیِ ۳۰ درجه، وسط ظهر یک روز بهاری، توی ارتفاعاتِ پایین، تازه ایده‌آل‌ترین شرایط مرز است. دارم منجمد می‌شوم اما مرزبان‌ها عین خیالشان نیست. می‌روم وسط سپیدترین سپیدیِ مطلقی که تا حالا دیده‌ام. ترکیب برف و مه، کل قاب چشم‌هام را سپیده کرده‌. این تازه اول راه است. روی ارتفاعات ۲ هزار و ۵۰۰ متری، گاهی تنفس دشوار می‌شود. فرمانده می‌گوید بالاتر از این، اکسیژن آن‌قدر کم است که یادم می‌آید، جوان که بودم، شعله چراغ گردسوز خاموش می‌شد. بچه‌ها توی همین شرایط، چند روز پیش هرمس شکار کرده‌اند. خوب به چهره‌ها نگاه می‌کنم. توی چهره‌ی این مجاهدان -شکارچیانِ هرمس- اثری خستگی و ترس نیست. این سپیدی، معادلات ذهنی‌ام درباره انگیزه‌های آدمی‌زاد را بازتعریف می‌کند. کار از خاک مقدس گذشته، حرفِ برف مقدس است. یکی می‌گوید اجازه نمی‌دهیم پای متجاوز، این برف‌ها را لمس کند. ما که فقط ساعاتی پرسه‌ای در مه زدیم اما این مجاهدها، چشم‌شان شبانه‌روز به این مه دوخته شده. سخت است؛ سخت است جنگیدن با انسانِ انقلاب اسلامی... محسن حسن‌زاده شنبه | ۸ فروردین ماه ۱۴۰۵|آذربایجان غربی- سردشت- نقطه‌ی صفر مرزی @targap
🌱 ایران آخرین امید منطقه است... ماموستا رسول علی‌پور این را گفت و بعد حرفش را اصلاح کرد. گفت ایران، اولینِ امید اسلام در این منطقه بود و هست؛ کدام کشور پای مبارزه برای نجات فلسطین ایستاد جز ایران؟ ماموستا می‌گفت حالا وقت لذت است! می‌گفت وقتی می‌بینیم که آن‌ها می‌خزند توی پناه‌گاه‌هایشان لذت می‌بریم. وقتی فیلم‌های ویرانیِ شهرهایشان را می‌بینیم، لذت می‌بریم و این لذت فقط با نابودی کامل‌شان، تکمیل می‌شود. ماموستا دوست داشت روی موشک‌ها، چیزی بنویسد. بنویسد که فرزندان صلاح‌الدین، انتقامِ همه رنج‌کشیده‌های تاریخ را از شما خواهند گرفت... محسن حسن‌زاده شنبه | ۸ فروردین ماه ۱۴۰۵| کردستان- بوکان- روستای حمامیان @targap
🌱 آرش در قلمرو تردید! آقامهدی قزلی تعریف می‌کرد که بعد جنگ دوازده‌روزه، رفته بود دیدار ره‌برِ شهید و کتابش، "روایت اول‌شخص از شخص اول" را برایش برده بود. آقا گفته بود این کتاب را خوانده‌ام. آقامهدی جواب داده بود که اصلا این کتاب تازه چاپ شده. و آقا گفته بود در ایام جنگ، آن را خوانده‌ام! خلاصه وقتی وسط فرماندهی یک جنگ تمام‌عیار، وقت کتاب خواندن پیدا می‌شود، مابقی بهانه‌تراشی‌ها برای کتاب نخواندن، بی‌معنا می‌شود. این روزها داشتم ذره‌ذره "آرش در قلمرو تردیدِ" نادر ابراهیمی را می‌خواندم و دقیقا همین امروز که رفتیم مرزِ برفی منفیِ سی‌درجه، کتاب را تمام کردم. این عبارات کتاب چقدر مناسب احوال‌اند: "ای آرش. پایدار باش. زمانه تو را طلب کرده است و تو پاسخی به نیاز زمانه خویشی. پای خود را ببین که چگونه به سوی بالاتر می‌رود. آیا گمان نمی‌بری که توانی خدایی در تو آفریده شده است؟ ای آرش، بنگر که قله‌های بلند در میان انبوه برف چگونه نگران تو هستند... تو پیامبرِ بازیافته‌ی سرزمین خویشی..." همین. محسن حسن‌زاده یکشنبه | ۹ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- سردشت- روستای بیوران سفلی @targap
🌱 مِه‌آباد! بخش اول دلم برای بوکان تنگ می‌شود اما "در ماندن می‌پوسیم." دوباره می‌زنیم به جاده، این‌بار به سمت سردشت. هرچه از فروردین می‌گذرد، سبزِ دشت‌ها سبزتر می‌شود و زنده‌تر. از دشت‌های سرسبز می‌رویم به سمت کوه‌های برف‌نشان. آقامصطفی فرمانِ ضبط ماشین را گرفته دستش. صوتی از شهید مرتضی عطایی را می‌گذارد که دارد لحظه‌ای در مخمصه را شرح می‌دهد؛ لحظاتی عجیب نزدیک به شهادت. بعد صدای سیدحسن که دارد فضیلت سیدالشهداء را از زبان امیرالمومنین نقل می‌کند:"الجنه تحت ظلال السیوف..." ماشین توی این جاده زیبا جان می‌کند و می‌تازد. هر لحظه از جاده، یک شگفتی جدید توی آستین دارد و خدا بعد هر پیچ، یک نقاشی نو پیش روی‌مان گذاشته. هرچه به سردشت نزدیک می‌شویم، هوا سردتر می‌شود. هی دارم فکر می‌کنم که دوباره پام به این جاهای ایران می‌رسد؟ از آن وقت‌هاست که در لحظه، دلتنگِ همان لحظه‌ام. پنجاه کیلومتریِ سردشت، رسما می‌رویم وسط ابرها و برف و آن لوکیشن آسمانی‌تر می‌شود. بهشت است این‌جا؛ آن‌قدر که وسوسه می‌شویم رودخانه‌ی کنار جاده را چک کنیم؛ مبادا عسل باشد! رفته‌رفته جاده سپیدِ سپید می‌شود. تا چشم کار می‌کند برف است و مه. نیم‌متر جلوترمان فقط دیده می‌شود. سرما دارد راهش را تا مغز استخوان‌م باز می‌کند. هرچه پیش‌تر می‌رویم، مه غلیظ‌تر می‌شود. داریم به مَهاباد نزدیک می‌شویم اما این‌جا بیش‌تر مِهاباد است. یک پلک زدن هم نمی‌شود از این جاده چشم برداشت. سی‌‌کیلومتریِ سردشت، مه محو می‌شود و جنگلی روی کوه‌ها و تپه‌ها پدیدار می‌شود. از سردشت می‌گذریم و می‌رویم سمت مرز. نیروها توی ایست‌وبازرسی نزدیک مرز، با کاورِ بارانی ایستاده‌اند؛ وسط سرما. یکی از نیروهای نظامی همراه‌مان می‌شود. می‌گوید این برفی که می‌بینید، دیشب آمده. تا مرز کم‌تر از ساعتی راه است. از بیوران می‌گذریم؛ منطقه بیوران. آب‌وهوای این‌جا در اردی‌بهشت همان آب‌وهوای پای درخت سیب آدم و حواست. آقای نظامی می‌گوید مردم این مناطق آن‌قدر احساس امنیت می‌کنند که این‌جاها دارند با خیال راحت زندگی می‌کنند. می‌رسیم به مرز و وسط دمای منفی سی درجه، با مرزبان‌ها ملاقات می‌کنیم. خیلی مَردند! بعدِ قدم زدن توی سپیدی برف‌ها و چند نفس، هم‌صحبت شدن با مرزبان‌ها، به چای دعوت می‌شویم. چای وسط آن سرما، انگار "منّ و سَلوی" است که نازل شده! توی نقطه صفر مرزی، چای می‌نوشیم، نماز می‌خوانیم و برمی‌گردیم به شهر و بعد، حرکت می‌کنیم به سمت روستای "باغی" که قرار است امشب میزبان‌مان باشد. اسم و مسمای روستا به هم می‌آید. یک سد زیبا پایین‌دست روستاست که هی آدم را وسوسه می‌کند که پیاده تا لب آب را گز کند اما بر این وسوسه غلبه می‌کنم و می‌نشینم پای صداهایی که از آدم‌ها ضبط کرده‌ام. صدای کاک‌اشکان، توی روستای دزلی. کاک‌اشکان یک‌جا به درد دل می‌گفت گاهی بعضی شبه‌رسانه‌ها به کُردها اتهام تجزیه‌طلبی می‌زنند. می‌گویند کُردها می‌خواهند از ایران جدا شوند و نسبتی با دیگر اقوام ایرانی ندارند اما نمی‌گویند که کُردها برای حفظ ایران، خون داده‌اند. توی یادمان شهدای بانه یازده شهید از اقوام و شهرهای مختلف مدفون‌اند؛ اصفهانی و زنجانی و اهوازی و کُرد کنار هم آرمیده‌اند. وقتی این ۱۱ نفر شهید می‌شوند، پیکرهایشان از هم قابل تشخیص نبوده؛ همه آن‌ها را با هم دفن می‌کنند و یک سنگ مزار واحد بر آن می‌گذارند. کردستان چندبرابرِ تهدیدهای تجزیه‌طلبانه، ظرفیت‌های وطن‌پرستی و انقلابی و مکتبی دارد. کاک‌اشکان می‌گوید انسان‌دوستی کُردها، حیرت‌انگیز است؛ گواهش، اردوگاهی که در دربندِ دزلی، پناهندگان عراقی را وسط جنگ با بعثی‌ها، در آغوش گرفت. جهاد سازندگی این اردوگاه را ساخت و مردم دو سه دهه آن‌جا زندگی کردند. یکی دیگر از این اردوگاه‌ها در پاوه بود. جیره غذایی این پناهندگان، از همان جیره‌ای تامین می‌شد که برای رزمندگان از راه می‌رسید. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده یکشنبه | ۹ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- سردشت- روستای بیوران سفلی @targap
🌱 مِه‌آباد! بخش دوم این‌ها را می‌نویسم و شبانه چرخی توی روستا می‌زنم و برمی‌گردم. صفحات آخر کتاب نادر را می‌خوانم:"آرش در قلمرو تردید" قصه آخر کتاب که هم‌نام کتاب است، خیلی مناسب تجربه‌ی امروز رفتن به مرز در دمای منفی سی‌درجه است:"لحظه‌ای تن‌پوش خود را سپری در برابر بادهای سرد می‌کرد و لرزان و خمیده به پیش می‌رفت و لحظه‌ای بعد می‌خواست تا در درون خویش سپاهی بی‌نیازِ سپرهای سخت -که در پناهش می‌توان جنگ را با امید به زندگی آراست- بیافریند." صبح، از روستای باغی برمی‌گردیم سردشت تا جایی توی شهر ساکن شویم. توی سردشت شهر و کوه در هم آمیخته‌اند. نزدیک میدان مادر به انتظار دوست‌مان می‌مانیم. روی یک دیوار قدیمی، نزدیک میدان، جمله‌ای ناتمام دیده می‌شود:"برادران اسلامی کردستان که با قیام دلاورانه به نهضت اسلامی پیوسته‌اند..." شهر زنده است و صدای پرنده‌های خوش‌خوان، دل‌پذیرترش کرده. عطر خوش رطوبت باران توی هوا پیچیده. قربانی هم که دارد می‌خواند و فضا را عاشقانه کرده:"خدا رو چه دیدی، شاید پر گرفتیم... شاید خنده‌هامونو از سر گرفتیم...." نقشه را نگاه می‌کنم. سردشت خیابانی دارد به اسم هیروشیما. این دو شهر، هر دو از سلاح کشتار جمعی، آسیب دیده‌اند. میزبان می‌آید و دوباره ما را می‌برد بیرون شهر، سمت مرز. هوا سرد و بارانی‌ست. می‌رسیم به روستای بیوران سفلی و من دوباره کنج خلوتی پیدا می‌کنم که یادداشت‌های سفر را مرور کنم: کاک‌اشکان می‌گوید همین مردم مهربانِ انسان‌دوست، پای بیگانه که وسط باشد، غیرتشان به جوش می‌آید. دزلی پیشینه ضداستعماری ویژه‌ای دارد. کاک‌اشکان این را می‌گوید و بعد حرفِ "محمودخان دزلی" را وسط می‌کشد؛ حاکم دزلی در دوره پهلوی. در دوره رضاخان، بیم اشغال بخش‌هایی از ایران می‌رفت، محمودخان، یقه پهلوی‌چی‌ها را گرفت که نگذارد خط و خشی به صورت ایران بیفتد. او در جریان سلسله‌ای از درگیری‌ها، وقتی کردستان عراق را انگلیسی‌ها اشغال می‌کنند، با یک لشکر دویست‌وده‌نفره‌ی تفنگ‌دار، از کردستان ایران به سلیمانیه می‌رود و آن‌جا را از دست انگلیسی‌ها آزاد می‌کند و چند نفر از سیاسیون و نظامی‌های انگلیسی را هم می‌گیرد و با کسانی که دست آن‌ها اسیر بودند، مبادله می‌کند. کاک‌اشکان می‌گوید سر آخر رزم‌آرا را می‌فرستند برای مذاکره با محمودخان اما فرستاده‌ی فریب‌کار، محمودخان را به دستور مستقیم محمدرضا پهلوی، مسموم می‌کند و می‌کشد. بیست‌وپنجم اسفندماه بود که با کاک‌اشکان رفتیم روی اتفاعات ته‌ته، آن سوی دزلی، چسبیده به مرز عراق و مشرف به بعضی از روستاهای عراق. برف آن‌قدر باریده بود که از جایی به بعد، جاده‌ی کوهستانی مسدود شده بود. توی نزدیک‌ترین نقطه به مرز، ایستادیم به گپ زدن. زمان دفاع هشت‌ساله، بعثی‌ها خیلی تلاش می‌کردند که از این‌جا به ایران نفوذ کنند و گروه‌های چندنفره‌شان، هی این‌جا زمین‌گیر می‌شد. اگر نبودند غیرت‌مندهای کرد و پیش‌مرگه‌های مسلمان -به فرماندهی حاج‌حسین خوجه‌ای و حاج‌احمد متوسلیان- و این ارتفاعات سرسخت برفی، تصرف می‌شد، تا خود همدان زیر آتش توپ‌خانه‌ای دشمن می‌رفت. حاج‌حسین خوجه‌ای را باید شناخت. توی یکی از زمستان‌های سختی که پیشمرگان کرد مسلمان هم‌زمان با حملات جنگنده‌های بعثی و تعرض گروهک‌ها مواجه بودند، شدت برف و ریزش بهمن، راه‌ها مسدود می‌کند و ارتباط چند نفر از نیروهای پیش‌مرگه و سپاه و بسیج با روستاهای پیشتیبان دره‌کی و دزلی، قطع می‌شود. آن‌ها سه روز در ارتفاعات و در میان برف‌ها محاصره می‌شوند. حاج‌حسین فرمانده بود. او و چندنفر دیگر چند تا گالن گازوییل و قدری خوراکی را کول می‌گیرند و می‌زنند به دل برف‌. به سختی از آن معبرها می‌گذرند و می‌رسند به برجکی که نیروها در آن محاصره شده بودند. خود حاج‌حسین آتش درست می‌کند و خوراکی‌ برایشان فراهم می‌کند و دست و پای‌شان را گرم می‌کند. همان‌جا یکی از همراهان حاج‌حسین می‌گوید که او در مدتی که بچه‌ها در محاصره برف بودند، لب به غذا نزده. ارتباط عاطفی حاج‌حسین با نیروهاش این‌طوری بود. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده یکشنبه | ۹ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- سردشت @targap
سردشت خیابانی دارد به نام هیروشیما. سردشت و هیروشیما، رنج مشترکی را تجربه کرده‌اند؛ علیه مردمِ این‌جا هم از سلاح کشتار جمعی استفاده شده؛ سال ۶۶. چند هزار نفر در حمله با گاز خردل در سردشت شهید و جان‌باز شدند و هنوز سینه‌ی خیلی از سردشتی‌ها که آن روزها کودک بودند، خس‌خس می‌کند... محسن حسن‌زاده یکشنبه | ۹ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- سردشت @targap
🌱 مثل جنگ موته! محسن حسن‌زاده یکشنبه | ۹ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- سردشت @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 مثل جنگ موته! محسن حسن‌زاده یکشنبه | ۹ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- سردشت @targap
🌱 مثل جنگ موته! وقت بمباران شیمیایی سردشت، توی یکی از روستاهای اطراف، طلبگی می‌کرد. وقتی برگشت، حالِ شهر، رقت‌انگیز بود. پنج هزار نفر شهید و جان‌باز شده بودند. می‌گوید همین اخیرا که یک ساختمانِ مال آن دوره را تخریب کردند، کارگرهای تخریب‌چی، به شدت مسموم شدند. ماموستا طاهرزاده حالا رئیس مدرسه علمیه امام شافعیِ سردشت است. می‌گوید دشمنان، چند جین اتحادیه تشکیل داده‌اند که با هم متحد شوند اما ما را متفرق می‌خواهند. معتقد است که حالا هرکسی، نوعی جهاد دارد. کلیپی دیده بود از زنی هندی که ماشینش را برای جنگاوران ایران هدیه کرده بود. می‌گفت حتی آن زن هندی هم جهادِ مال کرده. شرایط امروز را شبیه روزهای جنگ موته می‌داند. جنگ موته شروع شد چون فرماندهانِ وابسته به روم، به اصطلاح امروز عرف دیپلماتیک را شکستند و سفیر پیام‌بر را کشتند. جنگ با سپاه امپراتوری روم شرقی بود و متحدان عرب آن‌ها. ماموستا می‌گوید در آن جنگ، پیام‌بر، سه فرمانده به ترتیب تعیین کرد تا اگر یکی شهید شد، دیگری فرماندهی را به دست بگیرد. زیدبن‌حارثه، جعفربن‌ابی‌طالب -جعفر طیار- و عبدالله‌بن‌رواحه، از پس هم شهید شدند. جعفر طیار که پرچم‌دار سپاه اسلام بود با وجود قطع شدن دستانش، پرچم را رها نکرد. سر همین ماجرا "طیار" آمد پس نامش. ماموستا این شرایط را شبیه روزهای جنگ امروز و شهادت فرماندهان ایرانی می‌داند. می‌گوید همان‌طور که تهِ جنگ موته، با وجود شهادت فرماندهان نخبه سپاه اسلام، پیروز شدیم، امروز هم پیروز خواهیم شد. رفیق‌مان می‌گوید نقل شده که ره‌برِ شهید هم پیش از جنگ، برای فرماندهان نظامی و امنیتی، به ترتیب تا سه نفر، جانشین تعیین کرده بود. ماموستا می‌گوید این دقیقا سیره‌ی نبی‌ست. بعد مکثی می‌کند و می‌گوید خوشا به حال کسی که در بستر نمیرد؛ خوشا به حال آن که به دست یهود کشته شود، که بی‌سوال و جواب می‌رود به بهشت. حرف آقا که می‌شود می‌گوید حال‌مان حال کسی‌ست که پدر از دست داده، حال طایفه‌ای که بزرگش را به خدا سپرده اما دلش گرم است به خدا. محسن حسن‌زاده یکشنبه | ۹ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- سردشت @targap
مرد می‌گوید تاریخِ گردش‌گریِ کردستان، به قبل و بعد آمدن ره‌برِ شهید به این استان تقسیم می‌شود. قبل آمدنش سایه‌ای امنیتی روی سر استان بود‌. کُردهراسی و دروغ‌های بیگانه‌ها نمی‌گذاشت که مردم، مهربانی و میهمان‌نوازی کُردها را بچشند. ره‌بر که سال ۸۸ آمد، ورق برگشت. رفت و آزادانه بعضی جاها قدم زد و نشان داد که این‌جا امن است. توی سخن‌رانی‌هاش هم تلاش کرد که نگاه‌ها به استان را از امنیتی به فرهنگی تغییر بدهد. این نقطه‌عطف گردشگری در کردستان بود. پ.ن: تصویر، نمایی از مریوان است. محسن حسن‌زاده دوشنبه | ۱۰ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- سردشت- روستای بیوران سفلی @targap
🌱 بفرمایید جنگ! بخش اول حرف‌هایمان با کاک‌اشکان روی ارتفاعات ته‌ته، می‌رسد به روزهای جنگ هشت‌ساله. ارتفاعات ته‌ته، منطقه عمومی عملیات والفجر ۱۰ بود؛ از عملیات‌های بزرگ ایران در جریان دفاع هشت‌ساله. این عملیات در واقع عملیات فتح حلبچه بود. مجاهدان این عملیات را در روزهای سردِ پایان اسفند اجرا کردند و پس فتح حلبچه، ارتفاعات مشرف به شهر را هم تصرف کردند و حلقه دفاعی را کامل. در جریان این عملیات، نیروهای ایران، یک جاده را هم به صورت ضربتی و شبانه از ارتفاعات ته‌ته تا دشت حلبچه احداث کردند؛ زیر نور فندک و سیگار و زیر بمباران بعثی‌ها. کاک‌اشکان می‌گوید از طریق این جاده، تسلیحات ایران به منطقه عملیاتی حلبچه منتقل می‌شد و نیروهای تازه‌نفس، سریع‌تر به منطقه عملیات می‌رسیدند. این جاده، پشتیبان مهمی برای پیش‌روی نیروها در حلبچه شد. مردم حلبچه در کردستان عراق با میهمان‌نوازی از رزمندگان اسلام استقبال کردند و به آن‌ها خوشامد گفتند. پس از این عملیاتِ موفق، سقوط حلبچه و رفتار مردم این شهر در برابر رزمندگان ایرانی بود که رژیم بعث، برای ارعاب و سپس بازپس‌گیری حلبچه، این شهر را بمباران شیمیایی کرد و جهانی را متاثر. کاک‌اشکان می‌گوید حالا هر سال، ۲۶ اسفند، یادآورِ آن کشتار هولناک است. پس از بمباران شیمیایی حلبچه، رژیم بعث بخش‌هایی از مناطق مسکونی و نزدیک به مناطق مسکونیِ قلعه‌جی و مهاباد و سردشت را هم بمباران شیمیایی کرد که لکه ننگی در تاریخ جنگ‌های معاصر بود. جایی که ایستاده‌ایم، برف‌آلود است‌. کاک‌اشکان می‌گوید این راه‌های کوهستانی گاهی تا اردی‌بهشت، مسدود و زیر برف‌اند. وقتی هم که راه باز می‌شود، ارتفاع برف از ارتفاع مینی‌بوس‌هایی که مردم را بین روستاها جابجا می‌کنند، بیش‌تر است. کاک‌اشکان نگاهی به جاده می‌کند و می‌گوید وجب‌به‌وجبِ این جاده، آغشته به خون شهداست و اگر بخواهیم هر پیچِ این جاده‌ی پرپیچ‌وخم را به نام یکی از رزمندگانی که این‌جا خون گرم‌شان بر زمین سرد ریخته، نام‌گذاری کنیم، پیچ کم می‌آوریم. کاک‌اشکان می‌گوید این خون‌ها، سد محکمی در برابرِ حتی تصورِ تجاوز دشمن، ایجاد کرده است. هنوز هم مجاهدها توی این هوای سردِ مردافکن، دارند از مرزهای ایران پاس‌داری می‌کنند و گهگاه، خون می‌دهند. کاک‌اشکان می‌گوید آن که ادعای ابرقدرتی دارد، نفَسش را ندارد که نزدیک این مرزها شود و برای آن که آرزوهاش را در قالب خبر، غالب کند، می‌گوید زمینی به ایران حمله می‌کنیم. لحن کاک‌اشکان این‌جای کار ناگهان حماسی می‌شود و دیگر با ما حرف نمی‌زند؛ با دشمن حرف می‌زند. می‌گوید ما مشتاقیم که شماها زمینی بیایید سمت این مرزها. یک‌بار اوایل انقلاب، به گروهک‌های وابسته به شما، درسی تاریخی دادیم اما این‌بار اگر بیایید، خودتان به تاریخ می‌پیوندید. مردم روزی با دست خالی و با برنو جلوی شماها ایستادند اما حالا چهل‌وهفت‌سال گذشته و هم بینش مردم رشد کرده و هم سلاح‌های پیش‌رفته داریم؛ بفرمایید جنگ! محسن حسن‌زاده دوشنبه | ۱۰ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- سردشت- روستای بیوران سفلی @targap
🌱 بفرمایید جنگ! بخش دوم بعد آن سال‌ها، بارها شاهد خیانت‌های گروهک‌ها بوده‌ایم. مردم دیده‌اند دست هم‌کاری گروهک‌ها را با کسانی که دست‌شان به خون مظلومان آلوده است. مردم غائله کردستان را به یاد دارند؛ به یاد دارند که پیش از بعثی‌ها، این گروهک‌ها بودند که جنگ را به مردم ما تحمیل کردند. حالا به اندازه کافی خشم برای نابودی‌تان داریم. جام این خشم مقدس را به‌موقعش بر سر این مزدوران می‌ریزیم. مردم ما مشتاق‌اند که انتقام سال‌ها ستم را از این بزدل‌ها بگیرند اما نفس حضور پیشمرگان کرد مسلمان در مرزها و تمهید خوب نیروهای ایران، تا حالا نگذاشته که تجزیه‌طلب‌ها قدم به مرزهای ما بگذارند. کاک‌اشکان می‌گوید هر حرکتِ دشمن و تلاش آن‌ها برای ناامن کردن مرزها، به شکستی تاریخی برای آن‌ها منجر می‌شود و آن‌ها دیگر ظرفیت چنین شکستی را ندارند؛ چون این عادت‌کرده‌ها به مزدوری، گروه‌های کوچکی هستند و اصل وجودشان با این خطا، در خطر نابودی قرار می‌گیرد. امریکایی‌ها هم اگر بخواهند این‌جاها هلی‌برن کنند، حتما شکست خواهند خورد؛ آن‌ها سر نقاط قوت‌شان شکست خوردند، حمله زمینی که نقطه‌ی ضعف‌شان است؛ اما ما خوش‌حال می‌شویم که آن‌ها دچار خطای محاسباتی شوند و این‌جا رودررو با آن‌ها مبارزه کنیم. کاک‌اشکان می‌گوید ما در آمادگی کامل هستیم اما گمان کنم که آرزوی‌مان برای هدف گرفتن مستقیم ضدانقلاب و گروهک‌ها و صاحبان‌شان، امریکایی‌ها، هیچ‌وقت محقق نمی‌شود. این تحلیل غلط را به دشمن داده‌اند که مردم کُرد دل در گرو گروهک‌ها دارند اما اگر بیایند، اول با مشت آهنین مردم کرد روبرو می‌شوند و واقعیت را واضح‌تر می‌بینند. آن‌ها البته واقعیت را می‌دانند اما حماقت و آرزوهای ناشدنی، مانع فهم درست‌شان می‌شود. کاک‌اشکان می‌گوید کُرد، این‌جا، اجازه نمی‌دهد که به خون فرزندانش خیانت شود و قسم می‌خورم که این خاک خون‌آلود، زیر چکمه‌های دشمن نخواهد رفت. چند ماه قبل، یکی از فرزندان بانه، در حالی که اسلحه و تصویر فرزندش توی دستش بود، از شدت سرما جان داده بود‌. امثال این شهید، در این شرایط، حاضرند که از مرزها حراست کنند. رجزخوانی کاک‌اشکان که تمام می‌شود به جاده اشاره می‌کند و می‌گوید چند صباح دیگر که هوا گرم‌تر شود، توی این جاده جای سوزن انداختن نیست؛ بس که قطار ماشینِ گردش‌گرهای ایرانی و خارجی این‌جا ردیف می‌شود و آدم‌ها می‌آیند که زیبایی خیره‌کننده این‌جا را تماشا کنند. بعد این حرف‌ها با کاک‌اشکان برمی‌گردیم دزلی و می‌رویم کنار یکی از ساختمان‌های ویران‌شده. شدت انفجار آن‌قدر بالا بوده که ۱۲۰ خانه دور و برش، آسیب دیده‌اند؛ خانه‌های مردمِ عادی. کاک‌اشکان می‌گوید مردم این‌جا گاهی یکی دو دهه توی این شهر و آن شهر کار می‌کنند و وسط کوه‌ها دام می‌چرانند که سقفی بالای سرشان باشد اما دشمن، زحمت چندین‌ساله‌شان را به باد می‌دهد؛ با شعار کمک! بعضی از خانه‌هایی که آسیب جدی دیده‌اند، تازه داشتند آماده یک زندگی نو می‌شدند. یکی از نمادهای عملیات پیچیده‌ی! نظامی امریکا هم تخریب یکی از مغازه‌های دزلی‌ست که لوازم آشپزخانه می‌فروخته! اشراف اطلاعاتی و استفاده از ماهواره‌های جاسوسی و موشک‌های چندصدمیلیونی، هدف‌شان مناطق مسکونی‌ست! از کنار آن ویرانه‌ها می‌رویم به گورستان روستا. می‌خواهیم مزار ملامصطفای مردوخی را زیارت کنیم؛ تئوریسین و بنیان‌گذار سازمان پیشمرگان کُرد مسلمان. پیش‌تر نوشتم که وابستگان کومله در سال ۵۸ او را چگونه در جاده سقز در دام کمین می‌اندازند و وحشیانه اعدامش می‌کنند. کاک‌اشکان می‌گوید او هسته‌های مقاومت مردمی را برای مبارزه سازمان‌دهی و متحد کرد و علما را پای کار آورد و در مقابل حضور اشغال‌گرانه گروهک‌ها در ایران ایستادگی می‌کردند و این ایستادگی در نهایت به تاسیس سازمان پیشمرگان کرد مسلمان منجر شد. کاک‌اشکان می‌گوید ملامصطفی سد مستحکمی در برابر تحرکات ضدامنیتی گروهک‌ها ایجاد کرده بود. بعد به اطراف روستا اشاره می‌کند. دورتادور دزلی را کوه‌های بلند در محاصره گرفته‌اند. این جغرافیا مثل یک دژ مستحکم است. مردم دزلی هم از این جغرافیا تاثیر گرفته‌اند و قلب‌های مستحکمی دارند و در برابر هرگونه تحرک دشمن خارجی می‌ایستند. حاج‌احمد متوسلیان با کمک این نیروها بود که توانست دزلی را از تجزیه‌طلب‌ها پاک‌سازی کند. کاک‌اشکان یک عکس از ملامصطفی و حاج‌احمد را مدت‌هاست که چسبانده به دیوار اتاقش. او وقتی دبستانی بود، قصه‌های شورانگیزی از شجاعت حاج‌احمد شنیده بود و همین، بذر تمنای شبیه شدن به حاج‌احمد را توی دلش کاشت. محسن حسن‌زاده دوشنبه | ۱۰ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- سردشت- روستای بیوران سفلی @targap