🌱 مِهآباد!
بخش اول
دلم برای بوکان تنگ میشود اما "در ماندن میپوسیم." دوباره میزنیم به جاده، اینبار به سمت سردشت. هرچه از فروردین میگذرد، سبزِ دشتها سبزتر میشود و زندهتر.
از دشتهای سرسبز میرویم به سمت کوههای برفنشان. آقامصطفی فرمانِ ضبط ماشین را گرفته دستش. صوتی از شهید مرتضی عطایی را میگذارد که دارد لحظهای در مخمصه را شرح میدهد؛ لحظاتی عجیب نزدیک به شهادت. بعد صدای سیدحسن که دارد فضیلت سیدالشهداء را از زبان امیرالمومنین نقل میکند:"الجنه تحت ظلال السیوف..."
ماشین توی این جاده زیبا جان میکند و میتازد. هر لحظه از جاده، یک شگفتی جدید توی آستین دارد و خدا بعد هر پیچ، یک نقاشی نو پیش رویمان گذاشته.
هرچه به سردشت نزدیک میشویم، هوا سردتر میشود.
هی دارم فکر میکنم که دوباره پام به این جاهای ایران میرسد؟ از آن وقتهاست که در لحظه، دلتنگِ همان لحظهام.
پنجاه کیلومتریِ سردشت، رسما میرویم وسط ابرها و برف و آن لوکیشن آسمانیتر میشود. بهشت است اینجا؛ آنقدر که وسوسه میشویم رودخانهی کنار جاده را چک کنیم؛ مبادا عسل باشد!
رفتهرفته جاده سپیدِ سپید میشود. تا چشم کار میکند برف است و مه. نیممتر جلوترمان فقط دیده میشود. سرما دارد راهش را تا مغز استخوانم باز میکند. هرچه پیشتر میرویم، مه غلیظتر میشود.
داریم به مَهاباد نزدیک میشویم اما اینجا بیشتر مِهاباد است. یک پلک زدن هم نمیشود از این جاده چشم برداشت. سیکیلومتریِ سردشت، مه محو میشود و جنگلی روی کوهها و تپهها پدیدار میشود.
از سردشت میگذریم و میرویم سمت مرز. نیروها توی ایستوبازرسی نزدیک مرز، با کاورِ بارانی ایستادهاند؛ وسط سرما. یکی از نیروهای نظامی همراهمان میشود. میگوید این برفی که میبینید، دیشب آمده. تا مرز کمتر از ساعتی راه است.
از بیوران میگذریم؛ منطقه بیوران. آبوهوای اینجا در اردیبهشت همان آبوهوای پای درخت سیب آدم و حواست.
آقای نظامی میگوید مردم این مناطق آنقدر احساس امنیت میکنند که اینجاها دارند با خیال راحت زندگی میکنند.
میرسیم به مرز و وسط دمای منفی سی درجه، با مرزبانها ملاقات میکنیم. خیلی مَردند!
بعدِ قدم زدن توی سپیدی برفها و چند نفس، همصحبت شدن با مرزبانها، به چای دعوت میشویم. چای وسط آن سرما، انگار "منّ و سَلوی" است که نازل شده!
توی نقطه صفر مرزی، چای مینوشیم، نماز میخوانیم و برمیگردیم به شهر و بعد، حرکت میکنیم به سمت روستای "باغی" که قرار است امشب میزبانمان باشد. اسم و مسمای روستا به هم میآید. یک سد زیبا پاییندست روستاست که هی آدم را وسوسه میکند که پیاده تا لب آب را گز کند اما بر این وسوسه غلبه میکنم و مینشینم پای صداهایی که از آدمها ضبط کردهام. صدای کاکاشکان، توی روستای دزلی.
کاکاشکان یکجا به درد دل میگفت گاهی بعضی شبهرسانهها به کُردها اتهام تجزیهطلبی میزنند. میگویند کُردها میخواهند از ایران جدا شوند و نسبتی با دیگر اقوام ایرانی ندارند اما نمیگویند که کُردها برای حفظ ایران، خون دادهاند.
توی یادمان شهدای بانه یازده شهید از اقوام و شهرهای مختلف مدفوناند؛ اصفهانی و زنجانی و اهوازی و کُرد کنار هم آرمیدهاند. وقتی این ۱۱ نفر شهید میشوند، پیکرهایشان از هم قابل تشخیص نبوده؛ همه آنها را با هم دفن میکنند و یک سنگ مزار واحد بر آن میگذارند.
کردستان چندبرابرِ تهدیدهای تجزیهطلبانه، ظرفیتهای وطنپرستی و انقلابی و مکتبی دارد.
کاکاشکان میگوید انساندوستی کُردها، حیرتانگیز است؛ گواهش، اردوگاهی که در دربندِ دزلی، پناهندگان عراقی را وسط جنگ با بعثیها، در آغوش گرفت. جهاد سازندگی این اردوگاه را ساخت و مردم دو سه دهه آنجا زندگی کردند. یکی دیگر از این اردوگاهها در پاوه بود. جیره غذایی این پناهندگان، از همان جیرهای تامین میشد که برای رزمندگان از راه میرسید.
ادامه دارد...
محسن حسنزاده
یکشنبه | ۹ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- سردشت- روستای بیوران سفلی
@targap
🌱 مِهآباد!
بخش دوم
اینها را مینویسم و شبانه چرخی توی روستا میزنم و برمیگردم. صفحات آخر کتاب نادر را میخوانم:"آرش در قلمرو تردید"
قصه آخر کتاب که همنام کتاب است، خیلی مناسب تجربهی امروز رفتن به مرز در دمای منفی سیدرجه است:"لحظهای تنپوش خود را سپری در برابر بادهای سرد میکرد و لرزان و خمیده به پیش میرفت و لحظهای بعد میخواست تا در درون خویش سپاهی بینیازِ سپرهای سخت -که در پناهش میتوان جنگ را با امید به زندگی آراست- بیافریند."
صبح، از روستای باغی برمیگردیم سردشت تا جایی توی شهر ساکن شویم. توی سردشت شهر و کوه در هم آمیختهاند.
نزدیک میدان مادر به انتظار دوستمان میمانیم. روی یک دیوار قدیمی، نزدیک میدان، جملهای ناتمام دیده میشود:"برادران اسلامی کردستان که با قیام دلاورانه به نهضت اسلامی پیوستهاند..."
شهر زنده است و صدای پرندههای خوشخوان، دلپذیرترش کرده. عطر خوش رطوبت باران توی هوا پیچیده. قربانی هم که دارد میخواند و فضا را عاشقانه کرده:"خدا رو چه دیدی، شاید پر گرفتیم... شاید خندههامونو از سر گرفتیم...."
نقشه را نگاه میکنم. سردشت خیابانی دارد به اسم هیروشیما. این دو شهر، هر دو از سلاح کشتار جمعی، آسیب دیدهاند.
میزبان میآید و دوباره ما را میبرد بیرون شهر، سمت مرز. هوا سرد و بارانیست. میرسیم به روستای بیوران سفلی و من دوباره کنج خلوتی پیدا میکنم که یادداشتهای سفر را مرور کنم:
کاکاشکان میگوید همین مردم مهربانِ انساندوست، پای بیگانه که وسط باشد، غیرتشان به جوش میآید. دزلی پیشینه ضداستعماری ویژهای دارد. کاکاشکان این را میگوید و بعد حرفِ "محمودخان دزلی" را وسط میکشد؛ حاکم دزلی در دوره پهلوی. در دوره رضاخان، بیم اشغال بخشهایی از ایران میرفت، محمودخان، یقه پهلویچیها را گرفت که نگذارد خط و خشی به صورت ایران بیفتد.
او در جریان سلسلهای از درگیریها، وقتی کردستان عراق را انگلیسیها اشغال میکنند، با یک لشکر دویستودهنفرهی تفنگدار، از کردستان ایران به سلیمانیه میرود و آنجا را از دست انگلیسیها آزاد میکند و چند نفر از سیاسیون و نظامیهای انگلیسی را هم میگیرد و با کسانی که دست آنها اسیر بودند، مبادله میکند.
کاکاشکان میگوید سر آخر رزمآرا را میفرستند برای مذاکره با محمودخان اما فرستادهی فریبکار، محمودخان را به دستور مستقیم محمدرضا پهلوی، مسموم میکند و میکشد.
بیستوپنجم اسفندماه بود که با کاکاشکان رفتیم روی اتفاعات تهته، آن سوی دزلی، چسبیده به مرز عراق و مشرف به بعضی از روستاهای عراق. برف آنقدر باریده بود که از جایی به بعد، جادهی کوهستانی مسدود شده بود. توی نزدیکترین نقطه به مرز، ایستادیم به گپ زدن.
زمان دفاع هشتساله، بعثیها خیلی تلاش میکردند که از اینجا به ایران نفوذ کنند و گروههای چندنفرهشان، هی اینجا زمینگیر میشد. اگر نبودند غیرتمندهای کرد و پیشمرگههای مسلمان -به فرماندهی حاجحسین خوجهای و حاجاحمد متوسلیان- و این ارتفاعات سرسخت برفی، تصرف میشد، تا خود همدان زیر آتش توپخانهای دشمن میرفت.
حاجحسین خوجهای را باید شناخت. توی یکی از زمستانهای سختی که پیشمرگان کرد مسلمان همزمان با حملات جنگندههای بعثی و تعرض گروهکها مواجه بودند، شدت برف و ریزش بهمن، راهها مسدود میکند و ارتباط چند نفر از نیروهای پیشمرگه و سپاه و بسیج با روستاهای پیشتیبان درهکی و دزلی، قطع میشود. آنها سه روز در ارتفاعات و در میان برفها محاصره میشوند. حاجحسین فرمانده بود. او و چندنفر دیگر چند تا گالن گازوییل و قدری خوراکی را کول میگیرند و میزنند به دل برف. به سختی از آن معبرها میگذرند و میرسند به برجکی که نیروها در آن محاصره شده بودند. خود حاجحسین آتش درست میکند و خوراکی برایشان فراهم میکند و دست و پایشان را گرم میکند. همانجا یکی از همراهان حاجحسین میگوید که او در مدتی که بچهها در محاصره برف بودند، لب به غذا نزده. ارتباط عاطفی حاجحسین با نیروهاش اینطوری بود.
ادامه دارد...
محسن حسنزاده
یکشنبه | ۹ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- سردشت
@targap
سردشت خیابانی دارد به نام هیروشیما.
سردشت و هیروشیما، رنج مشترکی را تجربه کردهاند؛ علیه مردمِ اینجا هم از سلاح کشتار جمعی استفاده شده؛ سال ۶۶.
چند هزار نفر در حمله با گاز خردل در سردشت شهید و جانباز شدند و هنوز سینهی خیلی از سردشتیها که آن روزها کودک بودند، خسخس میکند...
محسن حسنزاده
یکشنبه | ۹ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- سردشت
@targap
🌱 مثل جنگ موته!
محسن حسنزاده
یکشنبه | ۹ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- سردشت
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 مثل جنگ موته! محسن حسنزاده یکشنبه | ۹ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- سردشت @targap
🌱 مثل جنگ موته!
وقت بمباران شیمیایی سردشت، توی یکی از روستاهای اطراف، طلبگی میکرد. وقتی برگشت، حالِ شهر، رقتانگیز بود. پنج هزار نفر شهید و جانباز شده بودند. میگوید همین اخیرا که یک ساختمانِ مال آن دوره را تخریب کردند، کارگرهای تخریبچی، به شدت مسموم شدند.
ماموستا طاهرزاده حالا رئیس مدرسه علمیه امام شافعیِ سردشت است.
میگوید دشمنان، چند جین اتحادیه تشکیل دادهاند که با هم متحد شوند اما ما را متفرق میخواهند.
معتقد است که حالا هرکسی، نوعی جهاد دارد. کلیپی دیده بود از زنی هندی که ماشینش را برای جنگاوران ایران هدیه کرده بود. میگفت حتی آن زن هندی هم جهادِ مال کرده.
شرایط امروز را شبیه روزهای جنگ موته میداند.
جنگ موته شروع شد چون فرماندهانِ وابسته به روم، به اصطلاح امروز عرف دیپلماتیک را شکستند و سفیر پیامبر را کشتند.
جنگ با سپاه امپراتوری روم شرقی بود و متحدان عرب آنها.
ماموستا میگوید در آن جنگ، پیامبر، سه فرمانده به ترتیب تعیین کرد تا اگر یکی شهید شد، دیگری فرماندهی را به دست بگیرد.
زیدبنحارثه، جعفربنابیطالب -جعفر طیار- و عبداللهبنرواحه، از پس هم شهید شدند.
جعفر طیار که پرچمدار سپاه اسلام بود با وجود قطع شدن دستانش، پرچم را رها نکرد. سر همین ماجرا "طیار" آمد پس نامش.
ماموستا این شرایط را شبیه روزهای جنگ امروز و شهادت فرماندهان ایرانی میداند.
میگوید همانطور که تهِ جنگ موته، با وجود شهادت فرماندهان نخبه سپاه اسلام، پیروز شدیم، امروز هم پیروز خواهیم شد.
رفیقمان میگوید نقل شده که رهبرِ شهید هم پیش از جنگ، برای فرماندهان نظامی و امنیتی، به ترتیب تا سه نفر، جانشین تعیین کرده بود.
ماموستا میگوید این دقیقا سیرهی نبیست.
بعد مکثی میکند و میگوید خوشا به حال کسی که در بستر نمیرد؛ خوشا به حال آن که به دست یهود کشته شود، که بیسوال و جواب میرود به بهشت.
حرف آقا که میشود میگوید حالمان حال کسیست که پدر از دست داده، حال طایفهای که بزرگش را به خدا سپرده اما دلش گرم است به خدا.
محسن حسنزاده
یکشنبه | ۹ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- سردشت
@targap
مرد میگوید تاریخِ گردشگریِ کردستان، به قبل و بعد آمدن رهبرِ شهید به این استان تقسیم میشود. قبل آمدنش سایهای امنیتی روی سر استان بود. کُردهراسی و دروغهای بیگانهها نمیگذاشت که مردم، مهربانی و میهماننوازی کُردها را بچشند.
رهبر که سال ۸۸ آمد، ورق برگشت. رفت و آزادانه بعضی جاها قدم زد و نشان داد که اینجا امن است. توی سخنرانیهاش هم تلاش کرد که نگاهها به استان را از امنیتی به فرهنگی تغییر بدهد.
این نقطهعطف گردشگری در کردستان بود.
پ.ن: تصویر، نمایی از مریوان است.
محسن حسنزاده
دوشنبه | ۱۰ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- سردشت- روستای بیوران سفلی
@targap
🌱 بفرمایید جنگ!
بخش اول
حرفهایمان با کاکاشکان روی ارتفاعات تهته، میرسد به روزهای جنگ هشتساله.
ارتفاعات تهته، منطقه عمومی عملیات والفجر ۱۰ بود؛ از عملیاتهای بزرگ ایران در جریان دفاع هشتساله. این عملیات در واقع عملیات فتح حلبچه بود. مجاهدان این عملیات را در روزهای سردِ پایان اسفند اجرا کردند و پس فتح حلبچه، ارتفاعات مشرف به شهر را هم تصرف کردند و حلقه دفاعی را کامل.
در جریان این عملیات، نیروهای ایران، یک جاده را هم به صورت ضربتی و شبانه از ارتفاعات تهته تا دشت حلبچه احداث کردند؛ زیر نور فندک و سیگار و زیر بمباران بعثیها.
کاکاشکان میگوید از طریق این جاده، تسلیحات ایران به منطقه عملیاتی حلبچه منتقل میشد و نیروهای تازهنفس، سریعتر به منطقه عملیات میرسیدند. این جاده، پشتیبان مهمی برای پیشروی نیروها در حلبچه شد.
مردم حلبچه در کردستان عراق با میهماننوازی از رزمندگان اسلام استقبال کردند و به آنها خوشامد گفتند.
پس از این عملیاتِ موفق، سقوط حلبچه و رفتار مردم این شهر در برابر رزمندگان ایرانی بود که رژیم بعث، برای ارعاب و سپس بازپسگیری حلبچه، این شهر را بمباران شیمیایی کرد و جهانی را متاثر.
کاکاشکان میگوید حالا هر سال، ۲۶ اسفند، یادآورِ آن کشتار هولناک است.
پس از بمباران شیمیایی حلبچه، رژیم بعث بخشهایی از مناطق مسکونی و نزدیک به مناطق مسکونیِ قلعهجی و مهاباد و سردشت را هم بمباران شیمیایی کرد که لکه ننگی در تاریخ جنگهای معاصر بود.
جایی که ایستادهایم، برفآلود است. کاکاشکان میگوید این راههای کوهستانی گاهی تا اردیبهشت، مسدود و زیر برفاند. وقتی هم که راه باز میشود، ارتفاع برف از ارتفاع مینیبوسهایی که مردم را بین روستاها جابجا میکنند، بیشتر است.
کاکاشکان نگاهی به جاده میکند و میگوید وجببهوجبِ این جاده، آغشته به خون شهداست و اگر بخواهیم هر پیچِ این جادهی پرپیچوخم را به نام یکی از رزمندگانی که اینجا خون گرمشان بر زمین سرد ریخته، نامگذاری کنیم، پیچ کم میآوریم.
کاکاشکان میگوید این خونها، سد محکمی در برابرِ حتی تصورِ تجاوز دشمن، ایجاد کرده است.
هنوز هم مجاهدها توی این هوای سردِ مردافکن، دارند از مرزهای ایران پاسداری میکنند و گهگاه، خون میدهند.
کاکاشکان میگوید آن که ادعای ابرقدرتی دارد، نفَسش را ندارد که نزدیک این مرزها شود و برای آن که آرزوهاش را در قالب خبر، غالب کند، میگوید زمینی به ایران حمله میکنیم.
لحن کاکاشکان اینجای کار ناگهان حماسی میشود و دیگر با ما حرف نمیزند؛ با دشمن حرف میزند. میگوید ما مشتاقیم که شماها زمینی بیایید سمت این مرزها. یکبار اوایل انقلاب، به گروهکهای وابسته به شما، درسی تاریخی دادیم اما اینبار اگر بیایید، خودتان به تاریخ میپیوندید. مردم روزی با دست خالی و با برنو جلوی شماها ایستادند اما حالا چهلوهفتسال گذشته و هم بینش مردم رشد کرده و هم سلاحهای پیشرفته داریم؛ بفرمایید جنگ!
محسن حسنزاده
دوشنبه | ۱۰ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- سردشت- روستای بیوران سفلی
@targap
🌱 بفرمایید جنگ!
بخش دوم
بعد آن سالها، بارها شاهد خیانتهای گروهکها بودهایم. مردم دیدهاند دست همکاری گروهکها را با کسانی که دستشان به خون مظلومان آلوده است. مردم غائله کردستان را به یاد دارند؛ به یاد دارند که پیش از بعثیها، این گروهکها بودند که جنگ را به مردم ما تحمیل کردند.
حالا به اندازه کافی خشم برای نابودیتان داریم. جام این خشم مقدس را بهموقعش بر سر این مزدوران میریزیم.
مردم ما مشتاقاند که انتقام سالها ستم را از این بزدلها بگیرند اما نفس حضور پیشمرگان کرد مسلمان در مرزها و تمهید خوب نیروهای ایران، تا حالا نگذاشته که تجزیهطلبها قدم به مرزهای ما بگذارند.
کاکاشکان میگوید هر حرکتِ دشمن و تلاش آنها برای ناامن کردن مرزها، به شکستی تاریخی برای آنها منجر میشود و آنها دیگر ظرفیت چنین شکستی را ندارند؛ چون این عادتکردهها به مزدوری، گروههای کوچکی هستند و اصل وجودشان با این خطا، در خطر نابودی قرار میگیرد.
امریکاییها هم اگر بخواهند اینجاها هلیبرن کنند، حتما شکست خواهند خورد؛ آنها سر نقاط قوتشان شکست خوردند، حمله زمینی که نقطهی ضعفشان است؛ اما ما خوشحال میشویم که آنها دچار خطای محاسباتی شوند و اینجا رودررو با آنها مبارزه کنیم.
کاکاشکان میگوید ما در آمادگی کامل هستیم اما گمان کنم که آرزویمان برای هدف گرفتن مستقیم ضدانقلاب و گروهکها و صاحبانشان، امریکاییها، هیچوقت محقق نمیشود.
این تحلیل غلط را به دشمن دادهاند که مردم کُرد دل در گرو گروهکها دارند اما اگر بیایند، اول با مشت آهنین مردم کرد روبرو میشوند و واقعیت را واضحتر میبینند. آنها البته واقعیت را میدانند اما حماقت و آرزوهای ناشدنی، مانع فهم درستشان میشود.
کاکاشکان میگوید کُرد، اینجا، اجازه نمیدهد که به خون فرزندانش خیانت شود و قسم میخورم که این خاک خونآلود، زیر چکمههای دشمن نخواهد رفت. چند ماه قبل، یکی از فرزندان بانه، در حالی که اسلحه و تصویر فرزندش توی دستش بود، از شدت سرما جان داده بود. امثال این شهید، در این شرایط، حاضرند که از مرزها حراست کنند.
رجزخوانی کاکاشکان که تمام میشود به جاده اشاره میکند و میگوید چند صباح دیگر که هوا گرمتر شود، توی این جاده جای سوزن انداختن نیست؛ بس که قطار ماشینِ گردشگرهای ایرانی و خارجی اینجا ردیف میشود و آدمها میآیند که زیبایی خیرهکننده اینجا را تماشا کنند.
بعد این حرفها با کاکاشکان برمیگردیم دزلی و میرویم کنار یکی از ساختمانهای ویرانشده. شدت انفجار آنقدر بالا بوده که ۱۲۰ خانه دور و برش، آسیب دیدهاند؛ خانههای مردمِ عادی.
کاکاشکان میگوید مردم اینجا گاهی یکی دو دهه توی این شهر و آن شهر کار میکنند و وسط کوهها دام میچرانند که سقفی بالای سرشان باشد اما دشمن، زحمت چندینسالهشان را به باد میدهد؛ با شعار کمک! بعضی از خانههایی که آسیب جدی دیدهاند، تازه داشتند آماده یک زندگی نو میشدند. یکی از نمادهای عملیات پیچیدهی! نظامی امریکا هم تخریب یکی از مغازههای دزلیست که لوازم آشپزخانه میفروخته!
اشراف اطلاعاتی و استفاده از ماهوارههای جاسوسی و موشکهای چندصدمیلیونی، هدفشان مناطق مسکونیست!
از کنار آن ویرانهها میرویم به گورستان روستا. میخواهیم مزار ملامصطفای مردوخی را زیارت کنیم؛ تئوریسین و بنیانگذار سازمان پیشمرگان کُرد مسلمان. پیشتر نوشتم که وابستگان کومله در سال ۵۸ او را چگونه در جاده سقز در دام کمین میاندازند و وحشیانه اعدامش میکنند.
کاکاشکان میگوید او هستههای مقاومت مردمی را برای مبارزه سازماندهی و متحد کرد و علما را پای کار آورد و در مقابل حضور اشغالگرانه گروهکها در ایران ایستادگی میکردند و این ایستادگی در نهایت به تاسیس سازمان پیشمرگان کرد مسلمان منجر شد.
کاکاشکان میگوید ملامصطفی سد مستحکمی در برابر تحرکات ضدامنیتی گروهکها ایجاد کرده بود. بعد به اطراف روستا اشاره میکند. دورتادور دزلی را کوههای بلند در محاصره گرفتهاند. این جغرافیا مثل یک دژ مستحکم است. مردم دزلی هم از این جغرافیا تاثیر گرفتهاند و قلبهای مستحکمی دارند و در برابر هرگونه تحرک دشمن خارجی میایستند. حاجاحمد متوسلیان با کمک این نیروها بود که توانست دزلی را از تجزیهطلبها پاکسازی کند.
کاکاشکان یک عکس از ملامصطفی و حاجاحمد را مدتهاست که چسبانده به دیوار اتاقش. او وقتی دبستانی بود، قصههای شورانگیزی از شجاعت حاجاحمد شنیده بود و همین، بذر تمنای شبیه شدن به حاجاحمد را توی دلش کاشت.
محسن حسنزاده
دوشنبه | ۱۰ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- سردشت- روستای بیوران سفلی
@targap
🌱 هرجا کُرد هست، آنجا ایران است!
جوانِ کُرد یاد میکند از ملامصطفی بارزانی -پدربزرگِ مسعود- که گفته بود هرجا کُرد هست، آنجا ایران است.
محمدامین کریمیفرد میگوید کُردها، خودشان را بخش مهمی از ایران بزرگ میدانند و به آن افتخار میکنند.
همین چند روز قبل توی یکی از شبکههای کردی، یک قناد را در اربیل نشان داده بود که داشت در مرکز اقلیم، با آب و تاب، از شیوه ایرانی پخت بامیه و فروش بیشترش حرف میزد. قید ایرانی، پسِ شیرینی هم حتی میتواند جذاب باشد!
جوان میگوید شنیده که خویشوقومهای اهالی اقلیم، از اینسوی مرز، به آنها پیغام دادهاند که دچار خطای محاسباتی نشوند و به خاک ایران تعرض نکنند؛ موفقیتِ تجاوز از این مرزها، نشدنیست.
میگوید این جنگ روی ذهن مردم تاثیر ویژهای داشته. خیلی از آنها که مرجعشان، اینترنشنال بود حالا کوچ کردهاند به شبکههای کردی معتدلتر؛ حالا فهمیدهاند که هیچ تغییری از بیرون، مطلوب نیست؛ فهمیدهاند که قدرتِ ایران، حافظ ایران است.
میگوید طلافروشها گاهی درخواست تسلیح میکنند چون میدانند که چه گنجی دارند؛ گنجِ منابع ایران هم، حراست مسلحانه میخواهد. این را کُردها میدانند.
محسن حسنزاده
سهشنبه | ۱۱ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- پیرانشهر
@targap
🌱 اگر سلاح ندهید، از دشمن غنیمت میگیریم
-بهمان سلاح بدهید؛ زمینی حمله کنند و سلاح ندهید، خودمان میجنگیم و سلاح غنیمت میگیریم!
این را مردم پیرانشهر به نظامیها میگویند. فرمانده میگوید مردمِ پیرانشهر عجیباند. نه یک مورد و دو مورد، صدها مورد آمدهاند پیش نیروهای نظامی و به زور و التماس کلید خانههایشان را میدهند که شما را به خدا بیایید از خانههایمان استفاده کنید.
یکی کلید مغازهاش را داده بهشان که آشپزخانه بزنند برای نیروها. میخواسته دمِ عیدی، برای مسافرهای مسیر آبمیوهفروشی بزند اما پدرش گفته کلید را میبری و میدهی به رزمندهها و اگر این کار را نکردی، به خانه برنمیگردی!
کسی که کنار فرمانده نشسته، به لباس کُردیش اشاره میکند و میگوید این لباس را هم مردم هدیه دادهاند.
فرمانده میگوید مردمِ اینجا، متنفرند از گروهکها. میگوید دشمن از هرجا بتوانند بیایند تو، از پیرانشهر نمیتوانند؛ هلیبرن اگر بکنند که جنازههایشان هم برنمیگردد.
تا صدها کیلومتر در خاک عراق، اشراف اطلاعاتی داریم.
اینجا به گمانم تنها شهر ایران است که به جای تجمع شبانه، تجمع روزانه دارد و روزی چند هزار نفر میآیند به خیابان که دلگرمی بدهند به رزمندههایی که جانشان را پای حفاظت از مرزها گذاشتهاند.
محسن حسنزاده
سهشنبه | ۱۱ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- پیرانشهر
@targap
اینجا مرز تمرچین است و پشتِ جوانِ مرزبان، حاجعمرانِ عراق. هوا طوری سرد است که انگار تقصیر ماست!
در سایهی رصد شبانهروزی این جوانها و فرماندهانشان، تردد مسافرها و ترانزیت، خیلی عادی در جریان است.
با این شکل از آرایش چندلایه نیروها در این مرز و با این سطح از آمادگی، ورود زمینی دشمن از این نقطه، اجل معلقشان را احضار میکند.
محسن حسنزاده
سهشنبه | ۱۱ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- پیرانشهر- نقطهی صفر مرزی
@targap
🌱 از بیوران تا پیرانشهر
بخش اول
پیش از ظهر، بیوران و سردشت را ترک میکنیم. کمی جلوتر از بیوران، یک نمای جذاب از سردشت بین کوهها پدیدار میشود. آنقدری زیباست که پیاده شویم و عکس بگیریم اما هنوز انگشت اشاره شاتر را نزده، برادران مثل عقاب میآیند بالای سرمان و چند تا استعلام میکنند تا مطمئن شوند. بچهها حواسشان هست!
بعد برف دیشب، امروز هوا نیمهابریست و بالاخره آفتاب دارد روی این کوههای مخملی سرسبز میتابد. زیارت آلیاسین میگذاریم و میزنیم به جاده پیرانشهر:"یا مولای شقی من خالفکم..."
کفِ آن درههای عمیق سبز، یک رودخانهی گلآلود زیبا جاریست که نشانهی باران است.
آقامصطفی دارد خاطرهای از وحشیانه سر بریدن آدمها را در عراقِ زمان داعش تعریف میکند و بعد میرسد به ماجراهای سوریه و دل همهمان هوای شام میکند. مداحیِ افغانستانی علی فصیحی مراعاتِ نظیر این سکانس است.
کرور کرور درخت زمینی تاکِ دیم، از زمین روییده. میگویند انگور سیاه این منطقه و شیرهاش، در طعم نظیر ندارد. درختها هنوز بیبرگوبارند. هرازچندی وسط آن کوه و کمر، یک مغازه کوچک پیدا میشود که آدم به حال صاحبش، غبطه میخورد.
از میرآباد میگذریم. ابرهای عظیم متراکم، روی قلههای دوردست دیده میشود. در تمام این مسیر، هیچ گلهای دیده نمیشود. به قول آقافرهاد غفلتی که از ظرفیت دامداری در این مناطق شده، غمانگیز است.
سر هر ایستوبازرسی ماشین را و کارتهایمان را میپایند. نزدیک پیرانشهر، ارتفاع کم میشود و دشتی وسیع، روبرویمان پدیدار میشود. قاب، مثل نقاشیهای بابراس است. بچههای مرزبانی هزار بار زنگ میزنند که ببینند چرا نمیرسیم.
بالاخره میرسیم و دستمان را میگذاریم توی دست آقای فرمانده. فرمانده توضیحاتی درباره منطقه میدهد و نماز میخوانیم و ناهار میخوریم و میرویم مرز تمرچین.
شرایط مرز عادیست. مسافرها و کامیونها میآیند و میروند. با نیروهای مرزبانی گپی میزنیم و کمی عقبتر از مرز، میرویم به دیدار کاکعباس؛ همرزم شهید محمود کاوه. ساعاتی را با کاکعباس میگذرانیم. پرانرژیترین پیرمرد دنیاست و خودش قبول ندارد که پیرمرد است؛ میگوید حس میکنم هجدهسالهام.
ساعتی از شب گذشته برمیگردیم پیرانشهر و محل اقامتمان را پیدا میکنیم.
من دوباره سرگرم یادداشتهای سفر میشوم و از پیرانشهر آذربایجان برمیگردم دزلیِ کردستان:
"بعد گفتگو با کاکاشکان چرخی توی خیابانهای دزلی میزنیم.
روحیه بیگانهستیزیِ مردم را میشود در همان چند کلام اول گفتگوها دید. تا ما را میدیدند و میفهمیدند برای چه آمدهایم اینجا، پیغامِ نفرتشان از دشمن را میدادند؛ هرکس به زبانی. حتی یکی به کردی چیزی به ترامپ و نتانیاهو گفت که نمیشود ترجمهاش کرد!
باید با کاکاشکان خداحافظی کنیم. همدیگر را در آغوش میگیریم و سلفی میگیریم و شبانه راهی میشویم به سمت مرز شیخصله کرمانشاه. کمی مانده به اذان صبح میرسیم. حاججواد توی مرز منتظر ماست. خوشوبشی میکنیم و سحری میخورند و نمازی میخوانیم و میخوابیم.
صبح، راهیِ مرز میشویم. حاججواد میگوید مرزهای این منطقه، اشراف خوبی روی سد دربندیخان عراق دارد. شبها، نور چراغهای حلبچهی قدیم و جدید را میشود از روی این ارتفاعات دید.
از اینجا با حلبچه و دیالی هممرزیم. آخرین نقطهی مرزی ما، بیزل است. بیزل، یکی از بلندترین ارتفاعات این منطقه است. توی این ارتفاعات یک جاده مهم تاریخی هم داریم؛ جاده سنتو. جادهای که در زمان جنگ جهانی دوم برای انتقال تسلیحات احداث شد.
یکسرِ مرز هم بازارچهی مرزی شیخصله است که بیشتر محل وارد و خارج شدن مصالح ساختمانیست. آن سوی بازارچه در خاک عراق، روستای بزرگ سیدکریم واقع شده.
حاججواد کل دیشب را چشم روی هم نگذاشته و این چیز غریبی توی مرز نیست. اغلب فرماندهها، شبها، همپای سریازانشان بیدارند.
فرمانده دیگری همراهمان میشود. میگوید چند شب قبل، پرندههای دشمن آمدند بالای سر بچهها. بچهها آنقدر خوب استتار کرده بودند که چیزی کاسب نشد و مجبور شد برود یک ساختمان را کنار سد دربندیخان بزند. آنجا چهار نفر شهید دادیم.
در مسیرمان به سمت ارتفاعات از روستای مرزی گزنه میگذریم. مردم اینجا بیشتر دامدار و کشاورزند. منطقه را هم ترک نکردهاند و زندگی توی روستا جاریست.
یک فروشندهی وانتی، سر خیابان اصلی روستا، بساط تخمه و آجیل و تنقلات را پهن کرده تا عادی بودن شرایط زندگی در روستا، بیشتر به چشم بیاید.
ادامه دارد...
محسن حسنزاده
چهارشنبه | ۱۲ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- پیرانشهر
@targap