🌱 هرجا کُرد هست، آنجا ایران است!
جوانِ کُرد یاد میکند از ملامصطفی بارزانی -پدربزرگِ مسعود- که گفته بود هرجا کُرد هست، آنجا ایران است.
محمدامین کریمیفرد میگوید کُردها، خودشان را بخش مهمی از ایران بزرگ میدانند و به آن افتخار میکنند.
همین چند روز قبل توی یکی از شبکههای کردی، یک قناد را در اربیل نشان داده بود که داشت در مرکز اقلیم، با آب و تاب، از شیوه ایرانی پخت بامیه و فروش بیشترش حرف میزد. قید ایرانی، پسِ شیرینی هم حتی میتواند جذاب باشد!
جوان میگوید شنیده که خویشوقومهای اهالی اقلیم، از اینسوی مرز، به آنها پیغام دادهاند که دچار خطای محاسباتی نشوند و به خاک ایران تعرض نکنند؛ موفقیتِ تجاوز از این مرزها، نشدنیست.
میگوید این جنگ روی ذهن مردم تاثیر ویژهای داشته. خیلی از آنها که مرجعشان، اینترنشنال بود حالا کوچ کردهاند به شبکههای کردی معتدلتر؛ حالا فهمیدهاند که هیچ تغییری از بیرون، مطلوب نیست؛ فهمیدهاند که قدرتِ ایران، حافظ ایران است.
میگوید طلافروشها گاهی درخواست تسلیح میکنند چون میدانند که چه گنجی دارند؛ گنجِ منابع ایران هم، حراست مسلحانه میخواهد. این را کُردها میدانند.
محسن حسنزاده
سهشنبه | ۱۱ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- پیرانشهر
@targap
🌱 اگر سلاح ندهید، از دشمن غنیمت میگیریم
-بهمان سلاح بدهید؛ زمینی حمله کنند و سلاح ندهید، خودمان میجنگیم و سلاح غنیمت میگیریم!
این را مردم پیرانشهر به نظامیها میگویند. فرمانده میگوید مردمِ پیرانشهر عجیباند. نه یک مورد و دو مورد، صدها مورد آمدهاند پیش نیروهای نظامی و به زور و التماس کلید خانههایشان را میدهند که شما را به خدا بیایید از خانههایمان استفاده کنید.
یکی کلید مغازهاش را داده بهشان که آشپزخانه بزنند برای نیروها. میخواسته دمِ عیدی، برای مسافرهای مسیر آبمیوهفروشی بزند اما پدرش گفته کلید را میبری و میدهی به رزمندهها و اگر این کار را نکردی، به خانه برنمیگردی!
کسی که کنار فرمانده نشسته، به لباس کُردیش اشاره میکند و میگوید این لباس را هم مردم هدیه دادهاند.
فرمانده میگوید مردمِ اینجا، متنفرند از گروهکها. میگوید دشمن از هرجا بتوانند بیایند تو، از پیرانشهر نمیتوانند؛ هلیبرن اگر بکنند که جنازههایشان هم برنمیگردد.
تا صدها کیلومتر در خاک عراق، اشراف اطلاعاتی داریم.
اینجا به گمانم تنها شهر ایران است که به جای تجمع شبانه، تجمع روزانه دارد و روزی چند هزار نفر میآیند به خیابان که دلگرمی بدهند به رزمندههایی که جانشان را پای حفاظت از مرزها گذاشتهاند.
محسن حسنزاده
سهشنبه | ۱۱ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- پیرانشهر
@targap
اینجا مرز تمرچین است و پشتِ جوانِ مرزبان، حاجعمرانِ عراق. هوا طوری سرد است که انگار تقصیر ماست!
در سایهی رصد شبانهروزی این جوانها و فرماندهانشان، تردد مسافرها و ترانزیت، خیلی عادی در جریان است.
با این شکل از آرایش چندلایه نیروها در این مرز و با این سطح از آمادگی، ورود زمینی دشمن از این نقطه، اجل معلقشان را احضار میکند.
محسن حسنزاده
سهشنبه | ۱۱ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- پیرانشهر- نقطهی صفر مرزی
@targap
🌱 از بیوران تا پیرانشهر
بخش اول
پیش از ظهر، بیوران و سردشت را ترک میکنیم. کمی جلوتر از بیوران، یک نمای جذاب از سردشت بین کوهها پدیدار میشود. آنقدری زیباست که پیاده شویم و عکس بگیریم اما هنوز انگشت اشاره شاتر را نزده، برادران مثل عقاب میآیند بالای سرمان و چند تا استعلام میکنند تا مطمئن شوند. بچهها حواسشان هست!
بعد برف دیشب، امروز هوا نیمهابریست و بالاخره آفتاب دارد روی این کوههای مخملی سرسبز میتابد. زیارت آلیاسین میگذاریم و میزنیم به جاده پیرانشهر:"یا مولای شقی من خالفکم..."
کفِ آن درههای عمیق سبز، یک رودخانهی گلآلود زیبا جاریست که نشانهی باران است.
آقامصطفی دارد خاطرهای از وحشیانه سر بریدن آدمها را در عراقِ زمان داعش تعریف میکند و بعد میرسد به ماجراهای سوریه و دل همهمان هوای شام میکند. مداحیِ افغانستانی علی فصیحی مراعاتِ نظیر این سکانس است.
کرور کرور درخت زمینی تاکِ دیم، از زمین روییده. میگویند انگور سیاه این منطقه و شیرهاش، در طعم نظیر ندارد. درختها هنوز بیبرگوبارند. هرازچندی وسط آن کوه و کمر، یک مغازه کوچک پیدا میشود که آدم به حال صاحبش، غبطه میخورد.
از میرآباد میگذریم. ابرهای عظیم متراکم، روی قلههای دوردست دیده میشود. در تمام این مسیر، هیچ گلهای دیده نمیشود. به قول آقافرهاد غفلتی که از ظرفیت دامداری در این مناطق شده، غمانگیز است.
سر هر ایستوبازرسی ماشین را و کارتهایمان را میپایند. نزدیک پیرانشهر، ارتفاع کم میشود و دشتی وسیع، روبرویمان پدیدار میشود. قاب، مثل نقاشیهای بابراس است. بچههای مرزبانی هزار بار زنگ میزنند که ببینند چرا نمیرسیم.
بالاخره میرسیم و دستمان را میگذاریم توی دست آقای فرمانده. فرمانده توضیحاتی درباره منطقه میدهد و نماز میخوانیم و ناهار میخوریم و میرویم مرز تمرچین.
شرایط مرز عادیست. مسافرها و کامیونها میآیند و میروند. با نیروهای مرزبانی گپی میزنیم و کمی عقبتر از مرز، میرویم به دیدار کاکعباس؛ همرزم شهید محمود کاوه. ساعاتی را با کاکعباس میگذرانیم. پرانرژیترین پیرمرد دنیاست و خودش قبول ندارد که پیرمرد است؛ میگوید حس میکنم هجدهسالهام.
ساعتی از شب گذشته برمیگردیم پیرانشهر و محل اقامتمان را پیدا میکنیم.
من دوباره سرگرم یادداشتهای سفر میشوم و از پیرانشهر آذربایجان برمیگردم دزلیِ کردستان:
"بعد گفتگو با کاکاشکان چرخی توی خیابانهای دزلی میزنیم.
روحیه بیگانهستیزیِ مردم را میشود در همان چند کلام اول گفتگوها دید. تا ما را میدیدند و میفهمیدند برای چه آمدهایم اینجا، پیغامِ نفرتشان از دشمن را میدادند؛ هرکس به زبانی. حتی یکی به کردی چیزی به ترامپ و نتانیاهو گفت که نمیشود ترجمهاش کرد!
باید با کاکاشکان خداحافظی کنیم. همدیگر را در آغوش میگیریم و سلفی میگیریم و شبانه راهی میشویم به سمت مرز شیخصله کرمانشاه. کمی مانده به اذان صبح میرسیم. حاججواد توی مرز منتظر ماست. خوشوبشی میکنیم و سحری میخورند و نمازی میخوانیم و میخوابیم.
صبح، راهیِ مرز میشویم. حاججواد میگوید مرزهای این منطقه، اشراف خوبی روی سد دربندیخان عراق دارد. شبها، نور چراغهای حلبچهی قدیم و جدید را میشود از روی این ارتفاعات دید.
از اینجا با حلبچه و دیالی هممرزیم. آخرین نقطهی مرزی ما، بیزل است. بیزل، یکی از بلندترین ارتفاعات این منطقه است. توی این ارتفاعات یک جاده مهم تاریخی هم داریم؛ جاده سنتو. جادهای که در زمان جنگ جهانی دوم برای انتقال تسلیحات احداث شد.
یکسرِ مرز هم بازارچهی مرزی شیخصله است که بیشتر محل وارد و خارج شدن مصالح ساختمانیست. آن سوی بازارچه در خاک عراق، روستای بزرگ سیدکریم واقع شده.
حاججواد کل دیشب را چشم روی هم نگذاشته و این چیز غریبی توی مرز نیست. اغلب فرماندهها، شبها، همپای سریازانشان بیدارند.
فرمانده دیگری همراهمان میشود. میگوید چند شب قبل، پرندههای دشمن آمدند بالای سر بچهها. بچهها آنقدر خوب استتار کرده بودند که چیزی کاسب نشد و مجبور شد برود یک ساختمان را کنار سد دربندیخان بزند. آنجا چهار نفر شهید دادیم.
در مسیرمان به سمت ارتفاعات از روستای مرزی گزنه میگذریم. مردم اینجا بیشتر دامدار و کشاورزند. منطقه را هم ترک نکردهاند و زندگی توی روستا جاریست.
یک فروشندهی وانتی، سر خیابان اصلی روستا، بساط تخمه و آجیل و تنقلات را پهن کرده تا عادی بودن شرایط زندگی در روستا، بیشتر به چشم بیاید.
ادامه دارد...
محسن حسنزاده
چهارشنبه | ۱۲ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- پیرانشهر
@targap
🌱 از بیوران تا پیرانشهر
بخش دوم
یک پیرمرد کُرد میآید سمت فرمانده و با او خوشوبشی میکند. خانه پیرمرد بعد زلزله کرمانشاه، ویران شده بود و مدتی را توی کانکس زندگی کرده بودند تا وقتی نیروهای سپاه آمدند و برایش خانه ساختند. اینها را خود پیرمرد یادآوری میکند.
فرمانده میگوید این آدمها مثل خانواده خودمان هستند.
چند نفر از مردم روستا چند روز قبل آمدهاند پیش نظامیها و گفتهاند اگر مقرهایتان را زدند، مسجد و خانههای ما هست؛ روی ما حساب کنید. فرمانده میگوید با وجود این مردم، نیروهای ما کموکسری ندارند.
بعد ادامه میدهد که اگر به فرض، خطری مرز را تهدید کند، ما مثل اول انقلاب، خود این مردم را مسلح میکنیم تا در کنار رزمندهها، از خانه و وطنشان دفاع کنند اما خب، هیچوقت کار به اینجا نمیکشد.
نزدیک روستا یکی از شاخههای اصلی رودخانه خروشان زمکان را میبینیم و امیدوارم اسمش را درست شنیده باشم. آب این رودخانه میریزد به سد دربندیخان عراق.
کمی جلوتر یک آبشار زیبا هست. فرمانده نیش ترمزی میزند که آبشار را از دور ببینیم.
بالاتر از آبشار یک ایست و بازرسیست که جاده و ترددها را زیر نظر دارد. رفتار نیروهای نظامی مستقر در مرز آنقدری با مردم خوب بوده که هرکس از جاده رد میشود، ابراز محبتی به نیروها میکند.
بسیجیهای داوطلب هم آمدهاند به کمک نیروهای رسمی. یک پدر و پسر، با هم آمدهاند مرز. پسر، حسابدار و چند روز از شرکت محل کارش، مرخصی گرفته که بیاید مرز کنار پدرش، مرزبانی کند.
گپی میزنیم و راه را به سمت ارتفاعات ادامه میدهیم. فرمانده از زیباییهای منطقه میگوید. میگوید کمی جلوتر بافت منطقه جنگلیتر میشود و قابها چشمنوازتر.
روی ارتفاع، یکی از اهالی روستاهای اطراف را میبینیم. بیمقدمه به فرمانده میگوید ما از چیزی نمیترسیم؛ فقط بهمان سلاح بدهید.
نیروهای سپاه اینجا علاوه بر ضدانقلاب و گروهکها، با قاچاقچیها هم درگیرند. چند تا شهید دادهاند که یادمانشان اینجا و آنجا توی کوهستان به جا مانده.
فرمانده میگوید یکی از شهدا، وقت تعقیب قاچاقچیها از کوه سقوط کرده بود اما وقتی پیکرش را یافتیم، آثار ضربوجرح شدید هم روی بدنش دیدیم و احتمالا عامل شهادت سقوط نبوده. پیکرش یک شب توی کوهستان، تنها مانده بود.
شهید برزگر هم راننده آمبولانس بوده. میرود که از یکی از روستاها بیمار بیاورد اما سر یکی از پیچهای این ارتفاعات صعبالعبور، سقوط میکند و جان میبازد.
محسن حسنزاده
چهارشنبه | ۱۲ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- پیرانشهر
@targap
کومله و دموکرات، توی رادیو، هِی اسم محمود کاوه و نیروهاش را میبردند. کاوه، داشت سنگر به سنگر میراندشان عقب. کاکعباس، همینطوری رادیویی عاشق کاوه شد.
سال ۶۱ که رفت فرم پر کند و اسلحه دست بگیرد علیه ضدانقلاب، به سرباز دم پادگان گفت میخواهم برادرمحمود را ببینم.
چند دقیقه بعد، یک جوان بیستویکیدوساله آمد. کاکعباس گفت یک سرباز دیگر فرستادید؟ برادرمحمود کجاست؟
جوان گفت خودم هستم، محمودِ کاوه. باور نکرد تا وقتی کارت شناساییاش را نشان داد.
از آنجا به بعد نیروی کاوه شد و همرزم کاوه.
کاکعباس، بازنشستگی ندارد. هنوز جوان است و هنوز لب مرز با نیروهاش دارد مبارزه میکند.
آخرینبار که شهید پاکپور را دید، همینجا بود؛ پیرانشهر. شهید محمد پاکپور، به کاکعباس گفته بود مراقب خودت باش، ضدانقلاب به خونت تشنهاند. کاکعباس گفته بود آقامحمد! حالا که فرمانده کل شدی، من باید نگرانت باشم. شهید گفته بود:"هرچه خدا بخواهد..."
کاکعباس میگوید همیشه که نباید ترامپ ضربالاجل تعیین کند. اینبار من ضربالاجل تعیین میکنم: در مرز منتظرتان هستیم و آرزوی مبارزه با شما را داریم. فرصت زیادی ندارید!
محسن حسنزاده
چهارشنبه | ۱۲ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- پیرانشهر-نقطه صفر مرزی
@targap
پدر و پدربزرگ و مادرش، در جریان بمباران شیمیایی سردشت مجروح و جانباز شدند. خودش، دو ماه پس از بمباران به دنیا آمد اما آثار آن فاجعه، هنوز وقتی هوا کمی گرم میشود، در وجودش پدیدار میشود.
برادر و عمو و شوهرعمه و شوهرخالهاش را گروهکها کشتند و پسرعموی پدرش را پهلوی.
دکتر بابک سعیدی میگوید مردم این زخمها را از یاد نمیبرند. آنها طعم تلخِ ناامنی را بیش از دیگران چشیدهاند و حالا اگر کسی بخواهد به مرزها تعرض کند، سلاح به دست میگیرند.
برادرش را در اقلیم کشتهاند اما میگوید ما، ایران، همیشه پشت و پناهِ اقلیم بوده حالا هم هشدار این است که خاکتان را برای تعرض به خاک مقدس ایران، در اختیار بیگانگان قرار ندهید؛ آنها روزی پشت شما را خالی میکنند و شما را هم خواهند کشت. این، ذاتِ دشمن است؛ از تو استفاده میکند و تو را دور میاندازد.
محسن حسنزاده
چهارشنبه | ۱۲ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- پیرانشهر
@targap
🌱 دیدار با بزرگ طایفهی منگور
محسن حسنزاده
پنجشنبه | ۱۳ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- پیرانشهر
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 دیدار با بزرگ طایفهی منگور محسن حسنزاده پنجشنبه | ۱۳ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- پیرانشهر
🌱 دیدار با بزرگ طایفهی منگور
کاکعزیز، بزرگ طایفه منگور است؛ مثل پدربزرگش؛ طایفهای که وقت کشف حجاب رضاخانی، رودرروی حکومت میایستند؛ طوری که حمزهآقا -یکی از بزرگان طایفه- را به خاطر کنشهای جدی طایفه در این ماجرا، اعدام میکنند.
پدر کاکعزیز، با گروهی از طایفه مدتی در خدمت آیتالله کاشانی بودند؛ وقت مبارزه برای ملی شدن نفت.
انقلاب که پیروز میشود، کل این طایفه بزرگ، با امام بیعت میکنند. همین، خشم گروهکها را برمیانگیزد. درگیریها شروع میشود. خیلی از افراد طایفه، در حصر قرار میگیرند تا وقتی استیلای گروهکها شکسته میشود و منطقه پاکسازی.
کسر مهمی از طایفه، نظامیاند و کل عمرشان در دفاع از مرزها گذشته. طایفه، ۳۰۰ شهید داده و چندین جانباز.
کاکعزیزِ هفتادوهفتساله میگوید هشتصدواندیروز مرخصی از سپاه طلب دارم!
بعد خاطرهی روزی را میگوید که با رهبرِ شهید دیدار کرده؛ سال ۸۸، کردستان.
پشت تریبون به آقا میگوید کل طایفه چند هزار نفریِ ما، آمادهایم تا هرجای جهان که شما بگویید، برای خدا بجنگیم. سکانس به سکانس لحظههای آن دیدار را در حافظه دارد. حتی تعداد ماچهایی که آقا از صورتش گرفته!
یک عکسِ مشتی روی دیوار خانه است که دو سه لحظه از لحظاتی که کاکعزیز پیش آقاست و چفیه آقا را میگیرد، نشان میدهد.
کاکعزیز میگوید این چفیه را به هیچکس نمیدهم؛ گفتم هرکس از طایفه که میخواهد، بیاید نخی از این چفیه را به تبرک ببرد پیش خانوادهاش... وقتی از آقا میگفت، بغض، هی راه گلوش را میگرفت...
حرفها که تمام شد، به اصرار بزرگ طایفه، شام، مهمانشان شدیم. سبک پذیرایی ویژهای داشتند. چند جای آن اتاق بزرگ، دو نفر دو نفر نشستیم و یک سینی بزرگ جلوی هر دو نفر گذاشتند. بختم این بود که همسفرهی بزرگ طایفه باشم.
نمکگیرِ سفرهی کاکعزیز شدیم...
محسن حسنزاده
پنجشنبه | ۱۳ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- پیرانشهر
@targap
🌱 جوله در بیزل!
بخش اول
جایی روی ارتفاعات، کنار یادمان شهدای بیزل کرمانشاه ایستادهایم که یک کاپرا از راه میرسد. چند تا پیرمرد رزمنده پشت ماشیناند. جنسشان جور است: بازنشستههای سپاه و ارتش و یکی دو تا پیرمردِ بسیجی. فرمانده میگوید همیشه برای پاسبانی از مرز، داوطلب داریم اما این روزها، درخواستها خیلی زیاد شده.
از یکی از پیرمردها میپرسیم این روزها دشمن تعرضی به مرزها کرده؟ حالت صورتش تغییر میکند:"دشمن غلط میکند وارد شود! مگر ما مرده باشیم."
آن یکی میگوید:"تا نابودی اسرائیل با دشمن میجنگیم..."
این ارتفاعات، زیستگاه مار و عقرب است! همین امروز عقرب دست یک زن را زده بود.
پاسدارِ جوان، این را میگوید و بعد از مخاطراتِ پاسداری در این منطقه برایمان حرف میزند. میگوید یک شب بچهها گزارش دادند که توی این کوهها، نوری مشاهده شده. خودش میزند به دل کوه اما وسط جوله، میخورد به تاریکی و میافتد به چنگ رودخانهی وحشی. جوان میگوید با خودم گفتم کارم تمام شد! اما لحظهای بعد به خودم مسلط شدم. چراغ قوه موبایل کوچکم را روشن کردم؛ آن را گذاشتم توی دهانم و شنا کردم. شنا میکردم و هی ذهنم میپرید روی خبر مرگ معلمی که در همدان غرق شده بود. جوان آنقدر شنا کرده بود که بالاخره خودش را رسانده بود به خشکی.
پسزمینهی همه حرفها، صدای بیسیم است. هی تو بیسیم چیزی میگویند و ترجیعبندِ ته پیامها این است:"ایشالا شهید بشی."
عمق درههای معمولی اینجا به دویستسیصدمتر میرسد. جوان میگوید از این بلندیها فقط چوپانهای محلی میتوانند بیایند بالا. خودش البته کوهنورد حرفهایست و اگر جنگ نبود، الان روی ارتفاعات کلیمانجارو بود. مسیرِ چهلدقیقهایِ تا ارتفاعات را یکساعتوربعه، پیاده، رکورد زده.
به مرتفعترین نقطهی ارتفاعات بیزل میرسیم؛ هزار و ششصدمتر بالاتر از سطح دریا. با بچهها کمی میرویم توی خاک اقلیم کردستان و منطقه را نشانمان میدهند. برجکهای عراقیها از دور پیداست.
درست در نقطهی صفر مرزی، یک جوانِ چوپان گوسفندهاش را آورده چرا؛ در آرامش.
یک پایگاه پاییندستِ آن ارتفاعات و کنار سد دربندیخان هست که چند تا شهید آنجا دادهایم. کمتر از دو ساعت بعد این که هرمس پایگاه را میزند و نیروها شهید میشوند، دوباره نیرو جایگزین و پایگاه پر میشود. حتی سربازِ پایگاه هم که میتوانست سر باز بزند، با میل خودش با بچهها رفت به نقطهی خطر.
فرمانده میگوید چند روز قبل پدر و مادر یکی از سربازها با نگرانی آمده بودند مرز که پسرشان را از منطقهی خطر ببرند اما وقتی حالِ پسرشان و شرایط منطقه را دیدند گفتند جای پسرمان خوب است و رفتند.
جوانِ نظامیِ همراهمان میگوید خانوادههای ما خیلی پایهاند! توی سرما و گرما و فصل مدرسه و فراغت، همسرها مسائل بچهها را رتقوفتق میکنند. جنگ که شروع شد، همسر جوان گفته بود مسائل خانه با من، تو تمام فکرت را بگذار پای کارت، پای دفاع از مرز.
جوان میگوید به لطف همراهی همسرش دو برابر مدت ماموریتش اینجا در مرز میماند و میرود سری میزند و دوباره برمیگردد.
با هم میرویم به یکی از مقرهای مرزی. جوانها با رعایت مسائل امنیتی، توی منطقهاند. مروان و ماهان، دو تا برادرِ سرباز اهلسنتِ اهل ارومیه هم دارند مرزبانی میکنند. با این که میتوانستند مرخصی بگیرند و فرماندهشان هم بهشان گفته بود برگردند اما ماندهاند؛ به فرمانده گفته بود این خاک خودمان است؛ دوست داریم برای حفظش کاری بکنیم.
با فرمانده میرویم سراغشان. حالشان را میپرسد و برای سلامتیشان صلواتی از جمع میگیرد.
از همانجا میرویم به یکی دیگر از مقرهای مرزی. نماز را آنجا میخوانیم و میایستیم جایی مشرف بر سد دربندیخان. لحظاتی در نقطه صفر مرزی، نفس میکشیم و از ارتفاعات برمیگردیم.
جوان میگوید چطوری بگویم که شعاری نشود؟ و خب اصلا بگذار بشود:"ما تا آخرین قطره خونمان در برابر تجاوز بیگانه میایستیم. ممکن است بعضی از مردم خودمان هم با ماها خوب نباشند اما ما برای تامین امنیت آنها هم میجنگیم."
از کنار آن درههای عمیق پایین میآییم. پیچها خطرناکاند. جوان میگوید کافیست ثانیهای حواس راننده پرت شود یا ترمز درست کار نکند؛ کار تمام است!
پشت قاب این پیچهای خطرناک، تصویری از بهشت را میشود دید. دشتِ سبز با درختهای تُنُک؛ یک سبزِ لطیفِ روشنِ بهاری که مثل پارچهی ابریشمی، روی دشت کشیده شده.
جوان از نزدیک شدن مردم به هم در روزهای جنگ میگوید. کلیپی دیده بود از دختر جوانی که جلوی دوربین میگفت من گربه دارم و یک موی گربهام را به صد تا مثل پهلوی نمیدهم.
خوشحال بود از این همگرایی.
ادامه دارد...
محسن حسنزاده
پنجشنبه | ۱۳ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- پیرانشهر
@targap
🌱 ما میترسیم!
امشب، دو سه جان، به جانهام، اضافه شد. رفتیم تجمع شبانهی ارومیه. شهر و جمعیت عجیب زنده بودند. گپ زدن با خلقاللهِ توی خیابان هم کیف داد.
خانوادهای میگفتند ما هرشب غسل شهادت میکنیم و میآییم خیابان. یک زوج جوان و بچههای کوچکشان، میگفتند سهچهار شب است میآییم تجمع. پرسیدم تا قبلش چرا نمیآمدید؟ صادقانه گفتند میترسیدیم اما جمع، ما را تشجیع کرد؛ دیگر نتوانستیم توی خانه بمانیم.
زنی دیگر میگفت ما میترسیم اما از مذاکره! از آتشبسی که در پسش، جنگ بزرگتر باشد، از سستی.
من وقتِ دعا، تحولِ احوال مردمِ توی خیابان را دیدم. آن حزنِ مقدس ما را، تمام جمعیت را فراگرفت:"...العجل..."
محسن حسنزاده
پنجشنبه | ۱۳ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- ارومیه
@targap
🌱 شیران روز و زاهدان شب!
محسن حسنزاده
جمعه | ۱۴ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- ارومیه
@targap