🌱 شهر آب!
بخش چهارم
سردار همه این ماجراها را مقدمهی ظهور میداند.
بعد میگوید مردم روستاهای مرزی، دارند در آرامش به زندگیشان در نقطهی صفر ادامه میدهند. با پایشهایی که انجام میشود، مساله امنیتی خاصی هم توی منطقه نداریم. آن سوی مرز هم تصویری پایش میشود. انگیزههای رزمندهها و بسیجیهایی که در منطقه هستند هم قدرتمند است. این مجاهدها، آماده هر نوع ماموریتی هستند...
فرمانده، بعد این حرفها، ماجرای مبارزه با بیستویک داعشی در مرز را تعریف میکند. میگوید آنها آمدند که بپیوندند به هستههای داخلیشان. میدانستند کاری م
جدی از پیش نمیبرند اما آسیب زدن و بههمریختگی، بخشی از برنامهشان بود. میخواستند یک جنگ شهری کوچک راه بیندازند و عکسی توی شهر بگیرند و منتشر کنند که ببینید شهر دست ماست!
الان هم آرزویشان این است که مثلا چند تا پاسگاه مرزی را بگیرند و منتظر امریکاییها بمانند! کور خواندهاند. هم در عمق کشور و هم در مناطق مرزی، امکان عمل جدی ندارند.
فرمانده میگوید جنگ دوازدهروزه مثل یک رزمایش عمل کرد. اگر نبود آن جنگ، این آمادگی هم در مرزها نبود.
از سردارِ شهید، محمد پاکپور نقل شده که آقا بعد جنگ دوازدهروزه گفته بود، اگر دوباره اتفاقی افتاد، منتظر دستور نمانید، انگشتتان روی ماشه باشد.
فرمانده میگفت بعد جنگ دوازدهروزه، هوافضا اصل پراکندگی را به خوبی دنبال کرد که امروز نتایجش را میبینیم. برای حفظ جان نیروها هم تمهیداتی اندیشیده شد.
فرمانده شایعات تصرف مرز را هرازچندی میشنود و معتقد است باید کارهای رسانهای توی مرز بیشتر شود تا خیال مردم راحت باشد.
نیروهای مسلح در قبال اقلیم، دستِ پیش را گرفتند و این، به امنیت مرزهای ما کمک کرد..."
ادامه دارد...
محسن حسنزاده
شنبه | ۱۵ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- ارومیه
@targap
-اگر دو گاو دارید، یکیش را بفروشید. اگر یک فرش دارید، یکیش را بفروشید و سلاح بخرید!
خانمها، روغن اگر دارید وقت ضرورت داغش کنید؛ ندارید، آبِ جوش که هست؛ ضدانقلاب اگر حمله کرد، بروید روی پشت بامها و بریزید روی سرشان!
حاججعفرِ باقری میگوید اینها را آیتالله حسنی همان اوایل انقلاب گفته بود؛ امام جمعه ارومیه. بعد این حرفها بود که پدربزرگم، یکی از گاوها را فروخت و رفتیم ژ۳ خریدیم!
مردم خود آیتالله را وقتی مهر ۵۹، ضدانقلاب به شهر حمله کرد، روی تانک دیدند!
حاججعفر میگوید وقتی ضدانقلاب حمله کرد، سرِ این که آیتالله حسنی آمادهشان کرده بود، گروه گروه مهیای مبارزه شدند. ضدانقلاب، توی شهر دوام نیاورد.
حاججعفر یاد میکند از روزهایی که مردم ارومیه از آیتالله شریعمتداری بریدند و یک گروه، با دو سه تا اتوبوس، زدند به جاده و رفتند برای بیعت با امام. حالا هم میگوید خیابانهای ارومیه، گواه است که مردم با خامنهایِ جوان، بیعت کردهاند؛ بیعت میکنند.
امکان تصرف شهرها و مرزها؟ محال است. این را حاججعفر با تاکید میگوید. حاججعفر میگوید این مردم حتی اگر مثل آقامهدی باکری -که روزی نمازش را در ارومیه شکسته خواند- بیمهری ببینند، سر خاک و اعتقاد، کوتاه نمیآیند؛ میجنگند، خون میدهند. هنوز بچههای دوران جنگ هم پای کارند، چه رسد به نسلهای جدید که آتششان برای دفاع از خاک، تندتر است.
محسن حسنزاده
یکشنبه | ۱۶ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- ارومیه
@targap
حاجنقی کریمی را ساده و بیآلایش دیدیم؛ با پاهای زخمی، در حالی که دو جین کتاب دور و برش بود؛ همه درباره جنگ. از هنرِ جنگ سان تزو تا نبردهای پیامبر.
خودش هفده تا سرفصل برای گفتگویمان نوشته بود که هرکدامش کتابی درباره آذربایجان بود.
از تصرف پادگان مهاباد و افتادن ۳۶ هزار اسلحه به دست ضدانقلاب در اوان انقلاب شروع کردیم و هزار نکتهی باریکتر از مو شنیدیم.
حاجنقی میگفت حالیه مهمتر از هرچیز این است که همه مردم ایران، ارومیه را ببینند؛ ببینند جمعیت عظیم شبِ خیابانهای ارومیه را؛ بیرون از کلیشهها.
حاجنقی میگفت قاب دوربینتان را درباره آذربایجان متفاوت ببندید؛ از زاویهای که باید.
حاجنقی میگفت نبود حمایت مردم، آذربایجان سقوط کرده بود؛ کما این که اول انقلاب هم ۹۰ درصد آذربایجان افتاده بود دست خونخوارها و مردم و رزمندهها پسش گرفتند.
دوام ندارد؛ خرابکاریِ دشمن دوام ندارد.
اما ما ینفع الناس فیمکث فیالارض...
محسن حسنزاده
یکشنبه | ۱۶ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- ارومیه
@targap
مرد، زندگیش را در عقیده و جهاد گذرانده. مدتها قبل تحمیل جنگ هشتساله، اینجا با ضدانقلاب دستبهیقه بوده. میگوید گروهکها، آن زمان هم تابع استکبار بودند؛ حالا اما جنگ باشکوهتر شده. حالا با مستکبران اصلی، و نه نوچههایشان، مبارزه میکنیم.
او هم مهر ۵۹ را خوب به یاد دارد. وقتی ضدانقلاب میخواستند ارومیه را تصرف کنند اما مردم، سلاح برداشتند و نگذاشتند. مرد میگوید حالا هم وضع همان است؛ ایرانیِ واقعی، به بیگانه باج نمیدهد.
🌱 *پیشکسوت دفاع مقدس، اقبال حسنزاده*
محسن حسنزاده
یکشنبه | ۱۶ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- ارومیه
@targap
چند صباح بعد این که رفت نیروی هوایی، توی حلقهی دوستانش، آنقدر از پشت پردههای رژیم پهلوی شنید که ترک خدمت کرد. اخراجش کردند، دادگاهیش کردند و فرستادندش زندان قصر. مادر، یک پاش خانه بود و یک پاش، زندان؛ تا وقتی رحمان آزاد شد.
چند صباح بعد این که از تهران برگشت ارومیه، توی یکی از روستاها به او مشکوک شدند. علیهش راپورت داده بودند که اعلامیههای امام را پخش میکند. او را گرفتند و بردند بازداشتگاه ژاندارمری. مادر، یک پاش خانه بود و یک پاش بازداشتگاه ژاندارمری، تا وقتی رحمان آزاد شد.
چند صباح بعد انقلاب، نیروهای وابسته به یکی از گروهکها، سرِ این که کارت سپاه را توی جیبش پیدا کردند، او را زندانی کردند. جرم همه آنها که توی زندانِ گروهک بودند، همراهی با نظام بود؛ چه نظامی، چه کشاورز!
مادر، یک پاش خانه بود و یکپاش دم درِ زندان گروهکها. گفتند فقط با بازداشتیهای خودمان مبادلهاش میکنیم اما مادر آنقدر رفت و آمد تا بالاخره رحمان آزاد شد.
مادر، حالا توی ۹۰ سالگی، هنوز وقتی اسم رحمان میآید، داغش تازه میشود. عکسهای پسرِ شهیدش یکی از دیوارهای خانه را پر کرده. حتی نامه آیتالله حسنی درباره پسرش را هم قاب گرفته و زده به دیوار.
و هنوز دستخطِ پسر به مادر، چند روز پیش از شهادتش، دمِ دست است.
🌱 به احترامِ مادرِ شهید رحمان حسنزاده...
محسن حسنزاده
یکشنبه | ۱۶ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- ارومیه
@targap
انسان مجاهد، به طور حیرتانگیزی به جزئیات توجه دارد. آقاروحالله، وقت وضوی نماز شب، اسفنج زیر شیر آب میگذاشت که صدای آب خوابها را بیدار نکند، رهبرِ شهید، وقت افطار پیش شاعری مینشیند که به او وقت شعر خواندن ندادند:"من مسئول تعیین وقت برای شعرا نبودم، اما وقت افطار مال خودم است." دلِ چمران را گلی در پسزمینهی انفجارها میرباید، حاجقاسم، عنوانِ روی سنگ مزارش را با وسواس انتخاب میکند، مصطفای صدرزاده، وقت مویز خوردن سحرگاهِ پیش از شهادت، لیر به لیر بدهیش به این و آن را فهرست میکند، ابوعلی -مرتضی عطایی- وسط مشیِ بیابانی، توی جولهای در سوریه، خار بیابان را میکَند و مصطفا اعتراض میکُند که:"آقای عطایی! این خارها هم موجودات زندهاند، شهادتت به تاخیر میافتد ها!"، باز مصطفا بود که برقِ عسکری اتاقش را در سوریه قطع کرد وقتی مردم برق نداشتند، مبادا کودکی از روشنی پنجره آن اتاق و تاریکی خانهشان، رنج ببرد؛ و رحمان، وسط آن همه توصیههای آسمانی در آخرین نامه به مادرش، اندکی پیش از شهادت، مینویسد که:"خواهشمندم از اسراف خودداری کنید و از تجمل بپرهیزید..."
مختصات انسانِ اسلام را اینطوری بهتر میشود فهمید.
🌱 رحمت خدا بر شهید رحمان حسنزاده.
محسن حسنزاده
یکشنبه | ۱۶ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- ارومیه
@targap
🌱 باید رنج بکشیم و بمانیم!
محسن حسنزاده
یکشنبه | ۱۶ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- ارومیه- منطقه مرزی صومای برادوست- روستای کوران- ارتفاعات دوگوش
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 باید رنج بکشیم و بمانیم! محسن حسنزاده یکشنبه | ۱۶ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- ارومیه- منطق
🌱باید رنج بکشیم و بمانیم!
-هنوز زندهایم؟
این را دوست فرمانده، وقتی سرش را از زیر بهمن بیرون کشیدند، پرسید.
-آره زندهایم بابا، هنوز خیلی کار داریم!
بهمن چندصدمتر توی کوه کشانده بودشان. مثل موم توی دست بهمن بودند اما تقدیر اینطوری نوشته شده بود که حجم انبوه بهمن، مسیر عوض کند و آن سهنفر را رها کند.
فرمانده میگفت اولش باور نمیکردم که زندهام. بعد صدای یکی از دوستهام را شنیدم. آن یکی دوستمان را اما از زیر بهمن نجات دادیم و بعد، بلافاصله گفت:"خب، بریم ادامه عملیات!" با پای مجروحِ او و کمرِ مجروح من رفتیم!
توی ارتفاع دو هزار و پانصدمتری، خودش همراه بچهها برای عوض کردن شیفتها میرود؛ تا روحیه بگیرند.
فرمانده میگفت ما توی اسلام، "به من چه" و "به تو چه" نداریم. همهچیز به همهمان مربوط است! چند سال قبل رفته بودند خانه مادر شهیدی توی یکی از روستاهای اطراف. مادر، حمام و دستشویی درستودرمانی نداشت و خواستهاش در همین باره بود.
فرمانده حرفهاش را نوشت و منتقل کرد. سال بعد دوباره رفتند سرکشی از منزل مادر شهید. هنوز، آن مشکل برطرف نشده بود. فرمانده گفت مادر! به مسئولین منتقل میکنم! مادر شهید جواب داد تو مگر خودت مسئول نیستی؟
دل فرمانده لرزید:"چرا مادر! من هم مسئولم!"
رفتند مصالح خریدند و جهادی، دستی به سر و روی خانه مادر کشیدند:"وقتی مشکلی را میشنوی، اول، خودت مسئولیت پیدا میکنی."
فرمانده میگوید قبلا آدمهای این روستاها زمستان، روستاها را خالی میکردند اما حالا، ما راههای برفگیر را برایشان باز میکنیم. میمانند. خودشان جذب مرزبانی و سپاه میشوند و خانهشان، دفاع میکنند.
انسانِ انقلاب اسلامی، تکبعدی نیست! میخواستند مراسم سالگرد امام را توی یکی از روستاها بگیرند. بهشان میگفتند آدمهای روستا خیلی با شما همسو نیستند. اما فرمانده گفت پس حتما باید برویم آنجا مراسم بگیریم و با مردم حرف بزنیم.
وقتی رسیدند، یک کودک خیلی کمسنوسال افتاده بود توی رود. چند تا خانواده هراسان کنار رود بودند. بچههای سپاه خودشان را انداختند به دل آب و چند دقیقه بعد بدن بیجان کودک را پیدا کردند. فرمانده نمیخواست تسلیم شود. چند دقیقه به کودک، ماساژ قلبی داد و همزمان بلند بلند سیدالشهداء را صدا میکردند. تنفس برگشت. بعد این اتفاق، بزرگ روستا و مردم، رفیق شدند با بچههای سپاه.
فرمانده میگوید دوراهی سختیست. یکسو تمنای شهادت است اما سوی دیگر، هزار کار روی زمین مانده: باید رنج بکشیم و بمانیم؛ امیدوار بمانیم.
پنج تا پسرند. مادرش چند سال قبل خواب دیده بود که باید خمس بدهد و خودش تعبیر کرده بود به شهادت یکی از پسرها. این، همه امید فرمانده است...
محسن حسنزاده
یکشنبه | ۱۶ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- ارومیه- منطقه مرزی صومای برادوست- روستای کوران- ارتفاعات دوگوش
@targap
توی پایگاه بودم که تماس گرفتند خودم را برسانم به پایگاهی دیگر، در این نزدیکی. گفتند کسی میخواهد بیاید و هرچه اصرار کردم نگفتند کیست.
با یکی از بچهها رفتیم.
تا رفتم توی پایگاه، دست و پام را گم کردم. فرمانده نیروی زمینی سپاه آمده بود. حالمان را پرسید و با هم گپ زدیم.
من گفتم خیالتان از اینجا راحت باشد.
شهید پاکپور دستش را گذاشت روی شانهام:"شما که این را گفتید، دیگر خیالم راحت شد..."
من، شافعیمذهبم و عاشق امام حسین. مبارزه را از امام حسین آموختهام؛ کوتاه نیامدن را، ضعیف نبودن را.
توی این سرمای استخوانسوز میآیم اینجا و شب و روز نگهبانِ مرزم، تا خیالِ شهید پاکپور راحت باشد. روزها ماندن در اینجا، پسِ برفها و جادههای مسدود، آب کردن برف و نوشیدنِ آب کِدِر وقتی کسری از سال، آب توی لولهها یخ میزند، دوری از خانواده و تحمل این سرما، سخت است اما وقتی فکر میکنم که این آمادگی، نمیگذارد دشمن قدمی توی این خاک بگذارد، آسان میشود؛ شیرین میشود، احلی منالعسل...
محسن حسنزاده
دوشنبه | ۱۷ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- ارومیه- منطقه مرزی صومای برادوست- روستای کوران- ارتفاعات دوگوش
@targap
🌱 به امید طلوع
محسن حسنزاده
دوشنبه | ۱۷ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- ارومیه- منطقه مرزی صومای برادوست- روستای هوَرسین
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 به امید طلوع محسن حسنزاده دوشنبه | ۱۷ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- ارومیه- منطقه مرزی صومای
🌱 به امید طلوع
ابرهای تپل کومولوس، آسمانِ مسیر ارومیه به سِرو را قُرُق کردهاند. هوا همچنان سرد است اما باد وحشیِ پیلافکنِ دیروز، قدری رامتر شده.
پیش از ظهر میرسیم به ایستگاه بازرسی سِرو. با دوستانمان هماهنگ میشویم و راه میافتیم سمت مرز. جاده رفته رفته، خلوت و خلوتتر میشود.
جایی توی مسیر تابلویی زدهاند و رویش نوشتهاند اینجا، این مدرسه، اولین آموزشگاهِ خلبانِ شهید، رستم ابراهیمزاده گنبدیست. باید دربارهاش بخوانم.
توی روستای گونی، توقفی میکنیم و با عشایری که لباس رزم پوشیدهاند گپ میزنیم. فرماندهشان میگوید اینجا را نیروهای بومی حفظ میکنند. کار و کاسبی را رها کردهاند و به امید خدا، آمدهاند مرزبانی. کشاورز و رستوراندار و کارگر و آرماتوربند، کنار هم سلاح به دست گرفتهاند. فرماندهشان میگوید اینجا هر خانه یک پایگاه مرزبانیست!
میرویم سمت کوههای پربرف. باد خودش را میکوبد به ماشین و هرچه به کوه نزدیکتر میشویم باد شدیدتر میشود.
درختهای انبوه هلو، بیبرگوبار هم قشنگاند. جاهایی از مسیر یکسره مُثمر است.
از روستای بردوک میگذریم و میرویم سمت میل مرزی دوگوش. نور لطیفی میتابد روی کوهها و سپیدارها و رودِ کوچک کنار جاده را زیباتر میکند. سپیدارها مثل سربازهای تشریفات، راستقامت و پرتعداد.
چند جا وسط جادهی خاکی، کوه ریزش کرده و تختهسنگهای بزرگ افتادهاند کف جاده. با این ابعاد به ماشین بخورند چیزی ازمان نمیماند. جاده بیاندازه ناهموار است. آرام آرام به منطقه برفی وارد میشویم.
بالاخره میرسیم به پاییندست ارتفاعات دوگوش. با جمعی از نیروهای مرزبانی، پیاده توی ارتفاع برفی، میرویم به سمت پاسگاه مرزی. تندباد، تازه سر ظهری، مهربانتر است؛ شبها که بیداد میکند.
هرازچندی، تا زانو میروم توی برف. پاهام توی کفشها خیس شده و یخ زده.
میرسیم به پایگاه. دم اذان است. یکی از مجاهدها اذان میگوید و بعد، شیعه و سنی میایستیم کنار هم و نماز را پشت سر فرمانده میخوانیم.
ناهارِ جنگی بچهها املت است و من در این محکمه شهادت میدهم که تا حالا املتی به این خوشمزگی و البته تو این ارتفاع نخورده بودم.
بعد ناهار، میرویم بالای پشت بام مقر و با فرمانده گپ میزنیم. عجیب آدمیست. سرسخت و در عین حال حنون. راهیش میکنیم که برود پاییندست به کارهاش برسد و خودمان این بالا، پیش بچهها میمانیم.
تک به تک با بچهها گپ میزنیم. سرما آنقدر وحشی شده که بچهها به اصرار کاپشن و شلوار تنم میکنند. میگویند توی این لباس جدیجدی پر قو کار شده! ده تا سایز بزرگتر شدهام اما به جاش گرم است. آقا مصطفی بعد هر مصاحبه میرود شصت مبارک را جلوی بخاری نفتی میگیرد که بتواند شاتر را بزند.
شب، از راه میرسد و باد شدیدتر میشود. میخواهیم شب را اینجا در نقطه صفر مرزی، بمانیم.
با بچهها میرویم جولهی شبانه. تا پایمان را از در میگذاریم بیرون، سگها آن بیرون چیزی احساس میکنند و پنجششتایی به دو میروند توی تاریکی. چرخی دور و بر پایگاه میزنیم اما دو سه تا نور مشکوک توی آسمان زودتر از موعد برمان میگرداند به پایگاه. توی بیسیم هم اعلام میکنند که پهپاد توی آسمان منطقه است. چند وقت پیش چند تا مقر را این دور و بر زدهاند.
میرویم توی پایگاه و با تصور این که هر لحظه ممکن است یک مخلوط همگن از مجموع ما حاصل شود، شوخی میکنیم.
آقاحجت که بیست سال است این حوالی مرزبان است، میگوید این سرما، هیچوقت عادی نمیشود؛ شماها هم هیچوقت "واقعا" این سرما را نمیچشید؛ چون موقت است، چون امید دارید به گرما!
آقاحجت برای بچهها آشپزی میکند. دو تا لیسانس دارد و کارش نظامیست اما خب دستپختش محشر است. به جنگیترین حالت ممکن یک غذای خانگی درجه یک درست میکند و شام میخوریم.
خوشحالیمان برای این که میخواهیم شب را آنجا بالای کوه، توی مقر بمانیم، خیلی طول نمیکشد. میآیند دنبالمان که برگردیم؛ پیش از آن که جنتمکان شویم. با اکراه با بچهها که انگار رفقای هزارسالهایم خداحافظی میکنیم و میزنیم به دل کوه. سرپایینی.
آدم اشتباه میکند که فکر میکند وقتی زیاد نوشت، یاد میگیرد که کلمات را چطوری برای بیان احساساتش استخدام کند. مثل حسِ موقعیتِ پایین آمدن از آن کوه برفی، توی تاریکی مطلق، که نمیشود مثل بچهی آدم وصفش کرد.
میآییم دو سه تا روستا عقبتر. یک ماشین پیشاپیشمان میرود. نظامی همراهمان میگوید با فاصله از ماشینِ جلویی برویم که اگر به کمین خوردیم و جلویی گرفتار شد، بتوانیم تخت گاز برانیم. میرسیم به روستای هُوَرسین. باید شب را اینجا بمانیم. به امید طلوع...
محسن حسنزاده
دوشنبه | ۱۷ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- ارومیه- منطقه مرزی صومای برادوست- روستای هوَرسین
@targap
🌱 اینجا، هر خانه یک پایگاه مرزی است!
توی روستای قونی، توقفی میکنیم و با عشایری که لباس رزم پوشیدهاند گپ میزنیم. فرماندهشان میگوید اینجا را نیروهای بومی حفظ میکنند. کار و کاسبی را رها کردهاند و به امید خدا، آمدهاند مرزبانی. کشاورز و رستوراندار و کارگر و آرماتوربند، کنار هم سلاح به دست گرفتهاند. فرماندهشان میگوید اینجا هر خانه یک پایگاه مرزبانیست!
محسن حسنزاده
دوشنبه | ۱۷ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- ارومیه- منطقه مرزی صومای برادوست- روستای قونی
@targap