eitaa logo
تارگپ| محسن حسن‌زاده
356 دنبال‌کننده
244 عکس
17 ویدیو
1 فایل
•| ما راویانِِ قصه‌هایِ رفته از یادیم/ ما فاتحانِ شهرهای رفته بر بادیم...|• •| روزنوشت‌هایِ محسن حسن‌زاده؛ خبرنگار و روایت‌نویس...|• 📩 راه ارتباطی: @mim_noori
مشاهده در ایتا
دانلود
🌱 باید رنج بکشیم و بمانیم! محسن حسن‌زاده یکشنبه | ۱۶ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- ارومیه- منطقه مرزی صومای برادوست- روستای کوران- ارتفاعات دوگوش @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 باید رنج بکشیم و بمانیم! محسن حسن‌زاده یکشنبه | ۱۶ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- ارومیه- منطق
🌱باید رنج بکشیم و بمانیم! -هنوز زنده‌ایم؟ این را دوست فرمانده، وقتی سرش را از زیر بهمن بیرون کشیدند، پرسید. -آره زنده‌ایم بابا، هنوز خیلی کار داریم! بهمن چندصدمتر توی کوه کشانده بودشان. مثل موم توی دست بهمن بودند اما تقدیر این‌طوری نوشته شده بود که حجم انبوه بهمن، مسیر عوض کند و آن سه‌نفر را رها کند. فرمانده می‌گفت اولش باور نمی‌کردم که زنده‌ام. بعد صدای یکی از دوست‌هام را شنیدم. آن یکی دوست‌مان را اما از زیر بهمن نجات دادیم و بعد، بلافاصله گفت:"خب، بریم ادامه عملیات!" با پای مجروحِ او و کمرِ مجروح من رفتیم! توی ارتفاع دو هزار و پانصدمتری، خودش همراه بچه‌ها برای عوض کردن شیفت‌ها می‌رود؛ تا روحیه بگیرند. فرمانده می‌گفت ما توی اسلام، "به من چه" و "به تو چه" نداریم. همه‌چیز به همه‌مان مربوط است! چند سال قبل رفته بودند خانه مادر شهیدی توی یکی از روستاهای اطراف. مادر، حمام و دستشویی درست‌ودرمانی نداشت و خواسته‌اش در همین باره بود. فرمانده حرف‌هاش را نوشت و منتقل کرد. سال بعد دوباره رفتند سرکشی از منزل مادر شهید. هنوز، آن مشکل برطرف نشده بود. فرمانده گفت مادر! به مسئولین منتقل می‌کنم! مادر شهید جواب داد تو مگر خودت مسئول نیستی؟ دل فرمانده لرزید:"چرا مادر! من هم مسئولم!" رفتند مصالح خریدند و جهادی، دستی به سر و روی خانه مادر کشیدند:"وقتی مشکلی را می‌شنوی، اول، خودت مسئولیت پیدا می‌کنی." فرمانده می‌گوید قبلا آدم‌های این روستاها زمستان، روستاها را خالی می‌کردند اما حالا، ما راه‌های برف‌گیر را برایشان باز می‌کنیم. می‌مانند. خودشان جذب مرزبانی و سپاه می‌شوند و خانه‌شان، دفاع می‌کنند. انسانِ انقلاب اسلامی، تک‌بعدی نیست! می‌خواستند مراسم سالگرد امام را توی یکی از روستاها بگیرند. بهشان می‌گفتند آدم‌های روستا خیلی با شما هم‌سو نیستند. اما فرمانده گفت پس حتما باید برویم آن‌جا مراسم بگیریم و با مردم حرف بزنیم. وقتی رسیدند، یک کودک خیلی کم‌سن‌وسال افتاده بود توی رود. چند تا خانواده هراسان کنار رود بودند. بچه‌های سپاه خودشان را انداختند به دل آب و چند دقیقه بعد بدن بی‌جان کودک را پیدا کردند. فرمانده نمی‌خواست تسلیم شود. چند دقیقه به کودک، ماساژ قلبی داد و هم‌زمان بلند بلند سیدالشهداء را صدا می‌کردند. تنفس برگشت. بعد این اتفاق، بزرگ روستا و مردم، رفیق شدند با بچه‌های سپاه. فرمانده می‌گوید دوراهی سختی‌ست. یک‌سو تمنای شهادت است اما سوی دیگر، هزار کار روی زمین مانده: باید رنج بکشیم و بمانیم؛ امیدوار بمانیم. پنج تا پسرند. مادرش چند سال قبل خواب دیده بود که باید خمس بدهد و خودش تعبیر کرده بود به شهادت یکی از پسرها. این، همه امید فرمانده است... محسن حسن‌زاده یکشنبه | ۱۶ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- ارومیه- منطقه مرزی صومای برادوست- روستای کوران- ارتفاعات دوگوش @targap
توی پایگاه بودم که تماس گرفتند خودم را برسانم به پایگاهی دیگر، در این نزدیکی. گفتند کسی می‌خواهد بیاید و هرچه اصرار کردم نگفتند کیست. با یکی از بچه‌ها رفتیم. تا رفتم توی پایگاه، دست و پام را گم کردم. فرمانده نیروی زمینی سپاه آمده بود. حال‌مان را پرسید‌ و با هم گپ زدیم. من گفتم خیال‌تان از این‌‌جا راحت باشد‌. شهید پاکپور دستش را گذاشت روی شانه‌ام:"شما که این را گفتید، دیگر خیالم راحت شد..." من، شافعی‌مذهبم و عاشق امام حسین. مبارزه را از امام حسین آموخته‌ام؛ کوتاه نیامدن را، ضعیف نبودن را. توی این سرمای استخوان‌سوز می‌آیم این‌جا و شب و روز نگهبانِ مرزم، تا خیالِ شهید پاکپور راحت باشد. روزها ماندن در این‌جا، پسِ برف‌ها و جاده‌های مسدود، آب کردن برف و نوشیدنِ آب کِدِر وقتی کسری از سال، آب توی لوله‌ها یخ می‌زند، دوری از خانواده و تحمل این سرما، سخت است اما وقتی فکر می‌کنم که این آمادگی، نمی‌گذارد دشمن قدمی توی این خاک بگذارد، آسان می‌شود؛ شیرین می‌شود، احلی من‌العسل... محسن حسن‌زاده دوشنبه | ۱۷ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- ارومیه- منطقه مرزی صومای برادوست- روستای کوران- ارتفاعات دوگوش @targap
🌱 به امید طلوع محسن حسن‌زاده دوشنبه | ۱۷ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- ارومیه- منطقه مرزی صومای برادوست- روستای هوَرسین @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 به امید طلوع محسن حسن‌زاده دوشنبه | ۱۷ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- ارومیه- منطقه مرزی صومای
🌱 به امید طلوع ابرهای تپل کومولوس، آسمانِ مسیر ارومیه به سِرو را قُرُق کرده‌اند. هوا هم‌چنان سرد است اما باد وحشیِ پیل‌افکنِ دیروز، قدری رام‌تر شده. پیش از ظهر می‌رسیم به ایستگاه بازرسی سِرو. با دوستان‌مان هماهنگ می‌شویم و راه می‌افتیم سمت مرز. جاده رفته رفته، خلوت و خلوت‌تر می‌شود. جایی توی مسیر تابلویی زده‌اند و رویش نوشته‌اند این‌جا، این مدرسه، اولین آموزش‌گاهِ خلبانِ شهید، رستم ابراهیم‌زاده گنبدی‌ست. باید درباره‌اش بخوانم. توی روستای گونی، توقفی می‌کنیم و با عشایری که لباس رزم پوشیده‌اند گپ می‌زنیم‌. فرمانده‌شان می‌گوید این‌جا را نیروهای بومی حفظ می‌کنند. کار و کاسبی را رها کرده‌اند و به امید خدا، آمده‌اند مرزبانی. کشاورز و رستوران‌دار و کارگر و آرماتوربند، کنار هم سلاح به دست گرفته‌اند. فرمانده‌شان می‌گوید این‌جا هر خانه یک پایگاه مرزبانی‌ست! می‌رویم سمت کوه‌های پربرف. باد خودش را می‌کوبد به ماشین و هرچه به کوه نزدیک‌تر می‌شویم باد شدیدتر می‌شود. درخت‌های انبوه هلو، بی‌برگ‌وبار هم قشنگ‌اند. جاهایی از مسیر یک‌سره مُثمر است. از روستای بردوک می‌گذریم و می‌رویم سمت میل مرزی دوگوش. نور لطیفی می‌تابد روی کوه‌ها و سپیدارها و رودِ کوچک کنار جاده را زیباتر می‌کند. سپیدارها مثل سربازهای تشریفات، راست‌قامت و پرتعداد. چند جا وسط جاده‌ی خاکی، کوه ریزش کرده و تخته‌سنگ‌های بزرگ افتاده‌اند کف جاده. با این ابعاد به ماشین بخورند چیزی ازمان نمی‌ماند. جاده بی‌اندازه ناهموار است. آرام آرام به منطقه برفی وارد می‌شویم. بالاخره می‌رسیم به پایین‌دست ارتفاعات دوگوش. با جمعی از نیروهای مرزبانی، پیاده توی ارتفاع برفی، می‌رویم به سمت پاسگاه مرزی. تندباد، تازه سر ظهری، مهربان‌تر است؛ شب‌ها که بیداد می‌کند. هرازچندی، تا زانو می‌روم توی برف. پاهام توی کفش‌ها خیس شده و یخ زده. می‌رسیم به پایگاه. دم اذان است. یکی از مجاهدها اذان می‌گوید و بعد، شیعه و سنی می‌ایستیم کنار هم و نماز را پشت سر فرمانده می‌خوانیم. ناهارِ جنگی بچه‌ها املت است و من در این محکمه شهادت می‌دهم که تا حالا املتی به این خوشمزگی و البته تو این ارتفاع نخورده بودم. بعد ناهار، می‌رویم بالای پشت بام مقر و با فرمانده گپ می‌زنیم. عجیب آدمی‌ست. سرسخت و در عین حال حنون. راهی‌ش می‌کنیم که برود پایین‌دست به کارهاش برسد و خودمان این بالا، پیش بچه‌ها می‌مانیم. تک به تک با بچه‌ها گپ می‌زنیم. سرما آن‌قدر وحشی شده که بچه‌ها به اصرار کاپشن و شلوار تنم می‌کنند. می‌گویند توی این لباس جدی‌جدی پر قو کار شده! ده تا سایز بزرگ‌تر شده‌ام اما به جاش گرم است. آقا مصطفی بعد هر مصاحبه می‌رود شصت مبارک را جلوی بخاری نفتی می‌گیرد که بتواند شاتر را بزند. شب، از راه می‌رسد و باد شدیدتر می‌شود. می‌خواهیم شب را این‌جا در نقطه صفر مرزی، بمانیم. با بچه‌ها می‌رویم جوله‌ی شبانه. تا پایمان را از در می‌گذاریم بیرون، سگ‌ها آن بیرون چیزی احساس می‌کنند و پنج‌شش‌تایی به دو می‌روند توی تاریکی. چرخی دور و بر پایگاه می‌زنیم اما دو سه تا نور مشکوک توی آسمان زودتر از موعد برمان می‌گرداند به پایگاه. توی بیسیم هم اعلام می‌کنند که پهپاد توی آسمان منطقه است. چند وقت پیش چند تا مقر را این دور و بر زده‌اند. می‌رویم توی پایگاه و با تصور این که هر لحظه ممکن است یک مخلوط همگن از مجموع ما حاصل شود، شوخی می‌کنیم. آقاحجت که بیست سال است این حوالی مرزبان است، می‌گوید این سرما، هیچ‌وقت عادی نمی‌شود؛ شماها هم هیچ‌وقت "واقعا" این سرما را نمی‌چشید؛ چون موقت است، چون امید دارید به گرما! آقاحجت برای بچه‌ها آشپزی می‌کند. دو تا لیسانس دارد و کارش نظامی‌ست اما خب دست‌پختش محشر است. به جنگی‌ترین حالت ممکن یک غذای خانگی درجه یک درست می‌کند و شام می‌خوریم. خوش‌حالی‌مان برای این که می‌خواهیم شب را آن‌جا بالای کوه، توی مقر بمانیم، خیلی طول نمی‌کشد. می‌آیند دنبال‌مان که برگردیم؛ پیش از آن که جنت‌مکان شویم. با اکراه با بچه‌ها که انگار رفقای هزارساله‌ایم خداحافظی می‌کنیم و می‌زنیم به دل کوه. سرپایینی. آدم اشتباه می‌کند که فکر می‌کند وقتی زیاد نوشت، یاد می‌گیرد که کلمات را چطوری برای بیان احساساتش استخدام کند. مثل حسِ موقعیتِ پایین آمدن از آن کوه برفی، توی تاریکی مطلق، که نمی‌شود مثل بچه‌ی آدم وصفش کرد. می‌آییم دو سه تا روستا عقب‌تر. یک ماشین پیشاپیش‌مان می‌رود. نظامی همراهمان می‌گوید با فاصله از ماشینِ جلویی برویم که اگر به کمین خوردیم و جلویی گرفتار شد، بتوانیم تخت گاز برانیم. می‌رسیم به روستای هُوَرسین. باید شب را این‌جا بمانیم. به امید طلوع... محسن حسن‌زاده دوشنبه | ۱۷ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- ارومیه- منطقه مرزی صومای برادوست- روستای هوَرسین @targap
🌱 این‌جا، هر خانه یک پایگاه مرزی است! توی روستای قونی، توقفی می‌کنیم و با عشایری که لباس رزم پوشیده‌اند گپ می‌زنیم‌. فرمانده‌شان می‌گوید این‌جا را نیروهای بومی حفظ می‌کنند. کار و کاسبی را رها کرده‌اند و به امید خدا، آمده‌اند مرزبانی. کشاورز و رستوران‌دار و کارگر و آرماتوربند، کنار هم سلاح به دست گرفته‌اند. فرمانده‌شان می‌گوید این‌جا هر خانه یک پایگاه مرزبانی‌ست! محسن حسن‌زاده دوشنبه | ۱۷ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- ارومیه- منطقه مرزی صومای برادوست- روستای قونی @targap
بعد سخن‌رانی -مخاطبه با عقل‌ها- چوب‌هایشان را برداشتند و به صف شدند. مداح شروع کرد. دور میدان‌گاه، آرام چرخیدند و چرخیدند و آن چوب‌ها را توی هوا تکان دادند. این، سوگِ ایرانی‌ست. داغِ تازه‌ی درون، با اندوه‌های تاریخی و کنشی عملی در بیرون، پیوند می‌خورد. حرکت، جوهره‌ی اصلی این سوگواری‌ست. چوب، نماد سلاح و خون‌خواهی‌ست. و صفوف به‌هم‌پیوسته‌ی سوگواران، جبهه است. حالا این مردم، واقعا -و نه نمادین- این‌جا در خیابان، جبهه‌ای تشکیل داده‌اند... محسن حسن‌زاده سه‌شنبه | ۱۸ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- ارومیه @targap
آن‌چه را که توی کتاب‌ها درباره وحدت نوشته‌اند، آن‌ها دارند زندگی‌ش می‌کنند. ماموستای جوان، چراغ این‌جای شهر را روشن کرده‌. کرد و ترک و شیعه و سنی کنار هم شهر را زنده می‌کنند. جایی، صندلی گذاشته‌اند و اسم می‌نویسند برای جهاد. این اصرار خودِ مردم بوده که فرصت مبارزه مهیا شود‌ فهرست اسم‌ها، بلندبالاست‌. ماموستا می‌گفت شب اولِ اسم‌نویسی، پیرمردی عصازنان آمد و به اصرار اسمش را نوشت و گفت اگر فرصت مبارزه دست بدهد و مرا نبرید، سر پل صراط، یقه‌تان را می‌گیرم! صاحبانِ این نام‌ها تا وقت جهاد کنار هم‌اند. حالا، از این نام‌ها برای امدادرسانی و پشتیبانی جنگ، استفاده می‌شود. جنگ، دارد شبکه‌ی جدیدی از آدم‌ها ایجاد می‌کند که افق نگاهشان، دوردست‌تر را می‌بیند. بیش باد! محسن حسن‌زاده سه‌شنبه | ۱۸ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- ارومیه @targap
ماموستا ارکان قدیمی، آدمِ شوخ و سرزنده‌ای بود. یک ساعت اگر کنارش می‌نشستی و گپ می‌زدی، قدر ده سال به هم نزدیک می‌شدید. ماموستا، عشقِ کارهای جهادی و سازندگی و ساخت‌وساز و کمک به مردم بود. چند سال قبل، عوامل یکی از گروهک‌ها، ریختند توی خانه‌اش در یکی از روستاهای کردستان؛ گوشخانی. جلوی چشم دختر سه‌ساله‌اش -باران- و هم‌سرش، انگشت‌ها را روی ماشه فشار دادند. گلوله‌ها صورت و دست و سینه‌اش را نشانه گرفتند. آن‌قدر کینه داشتند که حتی گلوله‌ای هم خرج عکسِ ماموستا روی دیوار کردند؛ درست توی قلبِ ارکانِ قدیمیِ توی عکس. باران، تا دو سال بعد، لب از لب باز نکرد. ماموستا چه کرده بود؟ قرارگاه محرومیت‌زدایی شهید شوشتری و بسیج و سپاه را آورده بود پای کار برای به‌تر شدن جاده روستا و کمک کرده بود سیستم آبیاری زمین‌های کشاورزی، درست‌تر شود. گروهک‌ها، اول انقلاب هم با شعار توسعه، می‌خواستند قدرت بگیرند اما این خون‌ها، دروغ‌شان را آشکار کرد. دست‌های خونین، نمی‌توانند خشت روی خشت بگذارند. تروریست‌ها، شعار "کمک" و "توسعه" می‌دهند اما عوامل پیش‌رفت را می‌کشند؛ ویران می‌کنند؛ پل و پالایشگاه و دانشگاه را می‌زنند. کار تروریست‌ها تکراری‌ست اما رویش‌ها، هرروز می‌تواند، خلقی نو رو کند. باذن‌الله. محسن حسن‌زاده سه‌شنبه | ۱۸ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- خوی- شهر قطور @targap
مرز کوزه‌رش بودیم که خبرها را خواندیم: زدن پل‌ها و جاده‌ها و راه‌‌آهن‌ها. گفتند احتمال دارد گزندشان به پل تاریخی و مهمِ قُطور هم برسد. آمده‌ایم دور و بر پل پرسه بزنیم‌. عمر این پل، بیش‌تر از عمر رژیم صهیونیستی‌ست. همین. محسن حسن‌زاده سه‌شنبه | ۱۸ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- خوی- شهر قطور @targap
🌱 سپیدتر از برف! بخش اول محسن حسن‌زاده سه‌شنبه | ۱۸ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- خوی- شهر قطور @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 سپیدتر از برف! بخش اول محسن حسن‌زاده سه‌شنبه | ۱۸ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- خوی- شهر قطو
🌱 سپیدتر از برف! بخش اول جاده ارومیه به سلماس، اغلب، یک‌طرفه است. ساعت یک شب است که به سمت سلماس می‌رویم. جاده خلوت است. تنها نور، نور چراغ ماشین و بازتابش از میان انبوه شب‌رنگ‌های انبوه کنار جاده است. رفیق‌مان، مداحی‌های نوستالژیک پلی می‌کند:"اباالفضلِ باوفا، عملدارِ لشکرم..." دشت ساکت نیست بس که باد با شدت از لابلای شاخ‌وبرگ درخت‌ها و بوته‌ها، می‌گذرد. گهگاه در دوردست چراغ‌های تُنُک، نشانه‌ی روستایی شده‌اند. یکی دو ساعتی از نیمه‌شب گذشته که می‌رسیم به سلماس و می‌رویم به یکی از مسافرخانه‌های شهر. زاویه مانیتوری که تصویر دوربین‌های مداربسته‌ی اینجا را نشان می‌دهد، طوری‌ست که ما هم می‌بینیمش. هنوز پا توی لابی نگذاشته‌ایم که سه نفر توی تصویر دیده می‌شوند که آمده‌اند دم در! مسئول پذیرش به دو می‌رود و در را باز می‌کند و به ثانیه‌ای، برادرها جلوی‌ ما ظاهر می‌شوند. صورت‌ها سنگی و عبوس. ازمان کارت شناسایی و حکم می‌خواهند. آقامصطفی کارت و حکم را نشان‌شان می‌دهد. نمی‌دانم چرا مزه پراندم که نشان حاکم بزرگ، میتی‌کومان هم هست اگر می‌خواهید؟ برادرِ اصلی، نگاهی کرد و لب‌هاش یک میلی‌متر هم جابجا نشد. حتی جا داشت که در پاسخ، ادای دایناسور را دربیاورد، که لابد خویشتن‌داری کرد. حواس برادرها هست! توی بوکان هم در اتاق را زدند و یکی از برادرها آن‌قدر سوال و جواب کرد که بالاخره خیالش راحت شد. یا نزدیک سردشت تا از ماشین پیاده شدیم که وسط جاده عکس بگیریم، برادرها مچ‌مان را گرفتند و اگر تماس‌های یکی‌شان، خیالش را راحت نمی‌کرد، حالیه در حال نوشتن حبسیه بودم. خلاصه؛ اینجا سلماس است؛ نزدیک مرز ترکیه. صد سال قبل، اینجا یک زلزله مهیب آمده و همه‌چیز را ویران کرده اما شهر، عجالتا تر و تمیز و زیباست. دارم به صد سالِ بعد ایران فکر می‌کنم. بیش‌تر مردم سلماس ترک آذری هستند به ترکی آذربایجانی حرف می‌زنند. اقلیت آشوری هم این‌جا داریم. کلیساهای هفتوان و زورزور هم از آثار تاریخی این دور و بر است. سومین هفته‌ی بهار است اما هوای سلماس، زمستانی‌ست. سر صبحی راه می‌افتیم سمت مرز. این مسیر هم مثل بقیه مسیرهای این دور و بر، پوشیده از درختان مثمر و سپیدار است. وسط راه، یکی از نظامی‌های کاربلد، همراه‌مان می‌شود. توی همان چند کلام اول، می‌پرسد کسی خبری از آن‌ها که می‌گفتند "نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران" دارد؟ توی راه، نیروهای آماده تیپ تکاوری را می‌بینیم که توی دشت پراکنده‌اند برای مقابله با هلی‌بورن احتمالی. جاده خلوت است. هرازچندی از دور روستایی دیده می‌شود. از کنار روستای خورخورا می‌گذریم. دوباره می‌رویم توی دل کوه‌های برفی. جاده تا دیروز بسته بوده و بازش کرده‌اند. به روستای "کوزه‌رش" می‌رسیم. اسم مرز و این ارتفاعات هم همین است. کوه‌ها و تپه‌ها یک‌دست سپیدند. توی برخی از مسیرهای این منطقه "پ ک ک" گهگاه خراب‌کاری‌هایی می‌کند. صبح راه را باز کرده‌اند و حالا از وسط تونلی از برف که گاهی ارتفاعش به دو سه متر می‌رسد، می‌گذریم. تا چشم کار می‌کند برف است. ماشین هی روی جاده، می‌لغزد. چندبار هم توی جاده گیر می‌کنیم و در نهایت ماشینِ گیرکرده در برف را نزدیک پاسگاه مرزی می‌گذاریم و پیاده می‌رویم. ساعتی را کنار بچه‌های هنگ مرزبانی می‌مانیم. البته که اجازه فیلم‌برداری نداریم. فرمانده آدمِ باحالی‌ست. می‌گوید آقای نویسنده بیا این‌جا! بعد یک‌سری حرف‌های بوق‌دار علیه ترامپ و نتانیاهو می‌زند و می‌گوید آن طوری که خوب است، بنویسش! آرزو می‌کند کاش کسی توی خاک امریکا، حکم ترامپ را اجرا کند. توی هنگ مرزی و وسط برف‌ها چای می‌نوشیم و می‌زنیم به جاده. به بدبختی ماشین را از وسط برف‌ها بیرون می‌کشیم و برمی‌گردیم به جاده. یک کلاغ مغرور اول روی سیم خاردارهای مرز می‌نشیند و بعد روی تخته‌سنگی که از دل برف‌ها زده بیرون و هی این‌ور و آن‌ور می‌شود و رخ نشان می‌دهد که از زوایای مختلف، عکسش را بگیریم. برف‌های این منطقه انگار سپیدترند! آفتاب روی برف‌ها می‌تابد و چشم را می‌زند. آقای نظامی همراه‌مان می‌گوید اگر هلی‌شات داشتید و شرایط جنگی نبود، توی این برف‌ها چه صحنه‌هایی که شکار نمی‌شد. حیف! نزدیک مرز، ساعت گوشی هی عقب و جلو می‌شود. هی می‌رود روی ساعت ترکیه و هی برمی‌گردد روی ساعت ایران. اینترنت نیست و آنتن هم. اذان ظهر می‌رسد. هیچ سایه‌ای توی آن تپه‌های برفی نیست.  دوباره می‌رسیم به روستای کوزه‌رش و کنار جاده منتظر می‌مانیم تا بیایند ببرندمان به نقطه‌ای دیگر از مرز. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده سه‌شنبه | ۱۸ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- خوی- شهر قطور @targap