eitaa logo
تارگپ| محسن حسن‌زاده
357 دنبال‌کننده
244 عکس
17 ویدیو
1 فایل
•| ما راویانِِ قصه‌هایِ رفته از یادیم/ ما فاتحانِ شهرهای رفته بر بادیم...|• •| روزنوشت‌هایِ محسن حسن‌زاده؛ خبرنگار و روایت‌نویس...|• 📩 راه ارتباطی: @mim_noori
مشاهده در ایتا
دانلود
بعد سخن‌رانی -مخاطبه با عقل‌ها- چوب‌هایشان را برداشتند و به صف شدند. مداح شروع کرد. دور میدان‌گاه، آرام چرخیدند و چرخیدند و آن چوب‌ها را توی هوا تکان دادند. این، سوگِ ایرانی‌ست. داغِ تازه‌ی درون، با اندوه‌های تاریخی و کنشی عملی در بیرون، پیوند می‌خورد. حرکت، جوهره‌ی اصلی این سوگواری‌ست. چوب، نماد سلاح و خون‌خواهی‌ست. و صفوف به‌هم‌پیوسته‌ی سوگواران، جبهه است. حالا این مردم، واقعا -و نه نمادین- این‌جا در خیابان، جبهه‌ای تشکیل داده‌اند... محسن حسن‌زاده سه‌شنبه | ۱۸ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- ارومیه @targap
آن‌چه را که توی کتاب‌ها درباره وحدت نوشته‌اند، آن‌ها دارند زندگی‌ش می‌کنند. ماموستای جوان، چراغ این‌جای شهر را روشن کرده‌. کرد و ترک و شیعه و سنی کنار هم شهر را زنده می‌کنند. جایی، صندلی گذاشته‌اند و اسم می‌نویسند برای جهاد. این اصرار خودِ مردم بوده که فرصت مبارزه مهیا شود‌ فهرست اسم‌ها، بلندبالاست‌. ماموستا می‌گفت شب اولِ اسم‌نویسی، پیرمردی عصازنان آمد و به اصرار اسمش را نوشت و گفت اگر فرصت مبارزه دست بدهد و مرا نبرید، سر پل صراط، یقه‌تان را می‌گیرم! صاحبانِ این نام‌ها تا وقت جهاد کنار هم‌اند. حالا، از این نام‌ها برای امدادرسانی و پشتیبانی جنگ، استفاده می‌شود. جنگ، دارد شبکه‌ی جدیدی از آدم‌ها ایجاد می‌کند که افق نگاهشان، دوردست‌تر را می‌بیند. بیش باد! محسن حسن‌زاده سه‌شنبه | ۱۸ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- ارومیه @targap
ماموستا ارکان قدیمی، آدمِ شوخ و سرزنده‌ای بود. یک ساعت اگر کنارش می‌نشستی و گپ می‌زدی، قدر ده سال به هم نزدیک می‌شدید. ماموستا، عشقِ کارهای جهادی و سازندگی و ساخت‌وساز و کمک به مردم بود. چند سال قبل، عوامل یکی از گروهک‌ها، ریختند توی خانه‌اش در یکی از روستاهای کردستان؛ گوشخانی. جلوی چشم دختر سه‌ساله‌اش -باران- و هم‌سرش، انگشت‌ها را روی ماشه فشار دادند. گلوله‌ها صورت و دست و سینه‌اش را نشانه گرفتند. آن‌قدر کینه داشتند که حتی گلوله‌ای هم خرج عکسِ ماموستا روی دیوار کردند؛ درست توی قلبِ ارکانِ قدیمیِ توی عکس. باران، تا دو سال بعد، لب از لب باز نکرد. ماموستا چه کرده بود؟ قرارگاه محرومیت‌زدایی شهید شوشتری و بسیج و سپاه را آورده بود پای کار برای به‌تر شدن جاده روستا و کمک کرده بود سیستم آبیاری زمین‌های کشاورزی، درست‌تر شود. گروهک‌ها، اول انقلاب هم با شعار توسعه، می‌خواستند قدرت بگیرند اما این خون‌ها، دروغ‌شان را آشکار کرد. دست‌های خونین، نمی‌توانند خشت روی خشت بگذارند. تروریست‌ها، شعار "کمک" و "توسعه" می‌دهند اما عوامل پیش‌رفت را می‌کشند؛ ویران می‌کنند؛ پل و پالایشگاه و دانشگاه را می‌زنند. کار تروریست‌ها تکراری‌ست اما رویش‌ها، هرروز می‌تواند، خلقی نو رو کند. باذن‌الله. محسن حسن‌زاده سه‌شنبه | ۱۸ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- خوی- شهر قطور @targap
مرز کوزه‌رش بودیم که خبرها را خواندیم: زدن پل‌ها و جاده‌ها و راه‌‌آهن‌ها. گفتند احتمال دارد گزندشان به پل تاریخی و مهمِ قُطور هم برسد. آمده‌ایم دور و بر پل پرسه بزنیم‌. عمر این پل، بیش‌تر از عمر رژیم صهیونیستی‌ست. همین. محسن حسن‌زاده سه‌شنبه | ۱۸ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- خوی- شهر قطور @targap
🌱 سپیدتر از برف! بخش اول محسن حسن‌زاده سه‌شنبه | ۱۸ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- خوی- شهر قطور @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 سپیدتر از برف! بخش اول محسن حسن‌زاده سه‌شنبه | ۱۸ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- خوی- شهر قطو
🌱 سپیدتر از برف! بخش اول جاده ارومیه به سلماس، اغلب، یک‌طرفه است. ساعت یک شب است که به سمت سلماس می‌رویم. جاده خلوت است. تنها نور، نور چراغ ماشین و بازتابش از میان انبوه شب‌رنگ‌های انبوه کنار جاده است. رفیق‌مان، مداحی‌های نوستالژیک پلی می‌کند:"اباالفضلِ باوفا، عملدارِ لشکرم..." دشت ساکت نیست بس که باد با شدت از لابلای شاخ‌وبرگ درخت‌ها و بوته‌ها، می‌گذرد. گهگاه در دوردست چراغ‌های تُنُک، نشانه‌ی روستایی شده‌اند. یکی دو ساعتی از نیمه‌شب گذشته که می‌رسیم به سلماس و می‌رویم به یکی از مسافرخانه‌های شهر. زاویه مانیتوری که تصویر دوربین‌های مداربسته‌ی اینجا را نشان می‌دهد، طوری‌ست که ما هم می‌بینیمش. هنوز پا توی لابی نگذاشته‌ایم که سه نفر توی تصویر دیده می‌شوند که آمده‌اند دم در! مسئول پذیرش به دو می‌رود و در را باز می‌کند و به ثانیه‌ای، برادرها جلوی‌ ما ظاهر می‌شوند. صورت‌ها سنگی و عبوس. ازمان کارت شناسایی و حکم می‌خواهند. آقامصطفی کارت و حکم را نشان‌شان می‌دهد. نمی‌دانم چرا مزه پراندم که نشان حاکم بزرگ، میتی‌کومان هم هست اگر می‌خواهید؟ برادرِ اصلی، نگاهی کرد و لب‌هاش یک میلی‌متر هم جابجا نشد. حتی جا داشت که در پاسخ، ادای دایناسور را دربیاورد، که لابد خویشتن‌داری کرد. حواس برادرها هست! توی بوکان هم در اتاق را زدند و یکی از برادرها آن‌قدر سوال و جواب کرد که بالاخره خیالش راحت شد. یا نزدیک سردشت تا از ماشین پیاده شدیم که وسط جاده عکس بگیریم، برادرها مچ‌مان را گرفتند و اگر تماس‌های یکی‌شان، خیالش را راحت نمی‌کرد، حالیه در حال نوشتن حبسیه بودم. خلاصه؛ اینجا سلماس است؛ نزدیک مرز ترکیه. صد سال قبل، اینجا یک زلزله مهیب آمده و همه‌چیز را ویران کرده اما شهر، عجالتا تر و تمیز و زیباست. دارم به صد سالِ بعد ایران فکر می‌کنم. بیش‌تر مردم سلماس ترک آذری هستند به ترکی آذربایجانی حرف می‌زنند. اقلیت آشوری هم این‌جا داریم. کلیساهای هفتوان و زورزور هم از آثار تاریخی این دور و بر است. سومین هفته‌ی بهار است اما هوای سلماس، زمستانی‌ست. سر صبحی راه می‌افتیم سمت مرز. این مسیر هم مثل بقیه مسیرهای این دور و بر، پوشیده از درختان مثمر و سپیدار است. وسط راه، یکی از نظامی‌های کاربلد، همراه‌مان می‌شود. توی همان چند کلام اول، می‌پرسد کسی خبری از آن‌ها که می‌گفتند "نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران" دارد؟ توی راه، نیروهای آماده تیپ تکاوری را می‌بینیم که توی دشت پراکنده‌اند برای مقابله با هلی‌بورن احتمالی. جاده خلوت است. هرازچندی از دور روستایی دیده می‌شود. از کنار روستای خورخورا می‌گذریم. دوباره می‌رویم توی دل کوه‌های برفی. جاده تا دیروز بسته بوده و بازش کرده‌اند. به روستای "کوزه‌رش" می‌رسیم. اسم مرز و این ارتفاعات هم همین است. کوه‌ها و تپه‌ها یک‌دست سپیدند. توی برخی از مسیرهای این منطقه "پ ک ک" گهگاه خراب‌کاری‌هایی می‌کند. صبح راه را باز کرده‌اند و حالا از وسط تونلی از برف که گاهی ارتفاعش به دو سه متر می‌رسد، می‌گذریم. تا چشم کار می‌کند برف است. ماشین هی روی جاده، می‌لغزد. چندبار هم توی جاده گیر می‌کنیم و در نهایت ماشینِ گیرکرده در برف را نزدیک پاسگاه مرزی می‌گذاریم و پیاده می‌رویم. ساعتی را کنار بچه‌های هنگ مرزبانی می‌مانیم. البته که اجازه فیلم‌برداری نداریم. فرمانده آدمِ باحالی‌ست. می‌گوید آقای نویسنده بیا این‌جا! بعد یک‌سری حرف‌های بوق‌دار علیه ترامپ و نتانیاهو می‌زند و می‌گوید آن طوری که خوب است، بنویسش! آرزو می‌کند کاش کسی توی خاک امریکا، حکم ترامپ را اجرا کند. توی هنگ مرزی و وسط برف‌ها چای می‌نوشیم و می‌زنیم به جاده. به بدبختی ماشین را از وسط برف‌ها بیرون می‌کشیم و برمی‌گردیم به جاده. یک کلاغ مغرور اول روی سیم خاردارهای مرز می‌نشیند و بعد روی تخته‌سنگی که از دل برف‌ها زده بیرون و هی این‌ور و آن‌ور می‌شود و رخ نشان می‌دهد که از زوایای مختلف، عکسش را بگیریم. برف‌های این منطقه انگار سپیدترند! آفتاب روی برف‌ها می‌تابد و چشم را می‌زند. آقای نظامی همراه‌مان می‌گوید اگر هلی‌شات داشتید و شرایط جنگی نبود، توی این برف‌ها چه صحنه‌هایی که شکار نمی‌شد. حیف! نزدیک مرز، ساعت گوشی هی عقب و جلو می‌شود. هی می‌رود روی ساعت ترکیه و هی برمی‌گردد روی ساعت ایران. اینترنت نیست و آنتن هم. اذان ظهر می‌رسد. هیچ سایه‌ای توی آن تپه‌های برفی نیست.  دوباره می‌رسیم به روستای کوزه‌رش و کنار جاده منتظر می‌مانیم تا بیایند ببرندمان به نقطه‌ای دیگر از مرز. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده سه‌شنبه | ۱۸ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- خوی- شهر قطور @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 سپیدتر از برف! بخش اول جاده ارومیه به سلماس، اغلب، یک‌طرفه است. ساعت یک شب است که به سمت سلماس می
🌱 سپیدتر از برف! بخش دوم آمده‌ایم خانه‌ی یکی از روستایی‌ها که خانه‌اش را وقف امثال ما کرده. با سردترین آبِ خاورمیانه! وضو می‌گیریم و نماز می‌خوانیم و ناهار می‌خوریم. بعد می‌رویم وسط برف‌ها و با دو سه نفر از نیروها گپ می‌زنیم. قدَرند و باروحیه. بعید است دشمن بتواند این‌جا، زمینی کاری از پیش ببرد‌. برمی‌گردیم سمت سلماس. خورشید دیگر مایل می‌تابد و یک لایه ابر، آسمان را پوشانده. مسیر پر است از زمین کشاورزی و باغ و مزرعه. آقای نظامی را می‌رسانیم به ماشین‌ش و عجالتا خداحافظی می‌کنیم. باید برویم سمت قُطور. امروز دشمن دارد پل‌ها و راه‌آهن را می‌زند. اخبار واکنش‌ها اعصابم را به هم‌می‌ریزد. از اصغر فرهادی تا هوتن شکیبا و که و که نگران زدن زیرساخت‌ها شده‌اند. ببین تفاوت ره از کجاست تا بکجا! مساله انسان است! زیرساخت را زدن، معیشت خلقی را دچار اختلال می‌کند؛ تلخ است؛ سلمنا. زیرساخت را دوباره با بدبختی می‌سازیم؛ اما انسان را چه؟ حیران می‌مانم از این نوع انسانیتِ این چهره‌ها. یاد حرف محمدرضا شعبانعلی می‌افتم که می‌گفت آدم یا سلبریتی‌ست یا حکمت دارد؛ این دو تا با هم جمع نمی‌شود. دوست دارم بگویم بروید توی لانه‌هایتان؛ همان‌جا که تا حالا بودید! اما نمی‌گویم. خورشید کم‌جان شده که کوله‌هایمان را از مسافرخانه برمی‌داریم. داریم می‌رویم سمت قُطور. بیرون سلماس، دشت، سبز و وسیع می‌شود. جاده هم بسامان است. حدس می‌زنند که پل تاریخی قطور را امشب می‌زنند؛ حدس می‌زنند. به راهِ گِلی روستای دلجلو وارد می‌شویم. باران آمده و راه را ناهموارتر کرده. از دلجلو می‌گذریم و به رهال می‌رسیم. توقفی کوتاه در مسجد جامع امیرالمومنینِ رهال می‌کنیم و راه می‌افتیم. چند دقیقه بعد در محاصره کوه‌های سربه‌فلک‌کشیده هستیم. پل قطور بین کوه‌ها، هنوز با شکوه ایستاده. می‌ایستیم جایی که زیبایی پل آشکار باشد. تا گوشی‌ها را از جیب‌ها می‌کشیم بیرون، برادرها می‌آیند! شاید باورتان نشود اما در طول نیم‌ساعت، سه تا اکیپ از برادرها، جداگانه می‌آیند که مچ‌مان را بگیرند! البته تا الان سه تا. برادرها حواسشان هست. از دست برادرها که نجات پیدا می‌کنیم، از پل فیلم می‌گیریم. شب از راه رسیده. می‌رویم که کوله‌هایمان را جایی در قطور بگذاریم، نماز بخوانیم و برگردیم. همان اول مسیر برگشت، دوباره سروکله برادرها پیدا می‌شود. این دیگر فاجعه است! این که نیروها سر استعلام با هم مرتبط نیستند، خودش حفره‌ است! با پیغام و پسغام و تماس، ول‌مان می‌کنند و دوباره راه می‌افتیم. می‌خواهیم مثل مردمی که دور و بر زیرساخت‌ها زنجیره‌ی انسانی تشکیل داده‌اند، شب را این‌جا، کنار پل بمانیم. محسن حسن‌زاده سه‌شنبه | ۱۸ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- خوی- شهر قطور @targap
🌱 آتش‌بس! بسم‌الله مثل خیلی‌ها، من هم -در حالی که از کرور کرور مقتضیاتِ میدان بی‌اطلاعم- پس از خبر تفاهم کذایی که هنوز روی کاغذ نیامده، به وحشیانه‌ترین شکل ممکن، نقض شد، غمگینم. تا همین لحظه، لبنان در یک روز، بیش از هزار شهید و مجروح داده؛ سرِ مبارزه‌ی عاشورایی‌اش برای حق، به جرم خون‌خواهیِ کسی که در معادلات آتش‌بس، سخنی از او نیست. غمگینم، محض این که در این روزها بارها خواندیم که "اگر دشمن این‌بار از خط قرمزها عبور کند..." حالی که جامعه را از ما گرفتند. محض شنیدن چندباره‌ی ادبیات سخیف "دبه کردنِ" بیگانه؛ وقتی این رفتار به تواتر رسیده. علی به کارگزارش فرمود نگو او به من خیانت کرد، بل‌که تو به خائن اعتماد کردی! محض این که در ادبیات رزم، آن‌قدر الکن‌ایم که کشورک‌های امارات و قطر، عمله‌های خبیث تمدن‌سوزها، زبان باز کرده‌اند که باید غرامت بدهید. آن مردِ روحانی، نوشت که خبر آتش‌بس را لااقل ۲۴ ساعت بعد ضرب‌الاجل آن درنده، اعلام کنید. درست در شب و روزی که مردم جان‌شان را سپر تاسیسات کشورشان کردند و صحنه‌ای بی‌نظیر در تمام جنگ‌های تاریخ رقم زدند؛ درست در شبی که مردمِ توی خیابان، آماده بودند که پیش چشمِ امام‌شان، جان بدهند و ذلت نپذیرند، حرف از آتش‌بس زدند... ده بند را پذیرفتند؟ جشن بگیرید و اختلاف‌افکنی نکنید؟ آه از ادبیات بیانیه شعام! کدام عقل سلیمی می‌پذیرفت که اختلافات بنیادینی که پس از سال‌ها مذاکره لاینحل مانده‌اند با پیغام و پسغامِ ناپاکِ پاکستان و شهبازِ ناشریف، حل شده؟ حالا آن پیش‌نهادات را انداخته‌اند توی سطل زباله تا دوباره تحقیرمان کنند؛ به قولِ سخیف سخن‌گو، دبه کردند! این فاصله تا انتقامِ لبنان، فاصله‌ی دردناکی‌ست. لبنان که هیچ، خونِ دختر هفت‌ساله‌ی شوشتریِ خودمان هم امشب به زمین ریخت. استفاده از عبارت "غیرمنطقی' برای آتش‌بس یا مذاکره، پس از این همه جنایت، منطقی‌ست؟ یا امریکا را با ادبیاتِ "مسئولیت فروپاشی آتش‌بس با توست" می‌ترسانیم؟ مسئولیت؟ جنگ شناختی، قوای مغزی‌مان را مختل نکند. دل‌خوش نشویم به شماتتِ سگ‌ها از رئیس گله، که به اهدافت در ایران نرسیدی. دل‌خوش نشویم به لاطائلاتِ تکراریِ ظاهرا بر سبیلِ صلاح:"یک‌بار دیگر سخنِ امامِ شهیدمان تصدیق شد، مذاکره با امریکا بی‌فایده است." چند سال بعد هم لابد کسی پیدا می‌شود که بگوید برای اِن‌مین‌بار حرف امام شهیدمان تصدیق شد؛ می‌رویم برای ان+یک‌امین‌بار! آتشش را بردارید؛ بس کنید، آتش کنید! شک کنید به هم‌زمان از آتش‌بس حرف زدن و اعزام تفنگ‌دارها به خاورمیانه، به غرب آسیا. حرف درست را آقای رمضانی زد: تا پیش از اعلام موضع امام، در خیابان، "نه به این صلحِ کذایی" را فریاد می‌زنیم! محسن حسن‌زاده شامگاهِ چهارشنبه | ۱۹ فروردین ماه ۱۴۰۵| آذربایجان غربی- پیرانشهر @targap
🌱 پیامِ امام پس از دو روز پرالتهاب، پیامِ آقا، التیام‌بخش بود. برای من، بیش از هرچیز، این تخاطب‌های لطیف با امامِ حی، وسط متن‌های آقا، دل‌چسب است و البته تذکاری‌ست مهم. چند روز پس از جنگ که به علا -دوستم در لبنان- پیام دادم که "جنگ جنگ تا پیروزی"، جواب داد:"اللهم عجل لولیک‌الفرج." شرمنده شدم. به این تذکارها نیاز داریم. حساب ویژه‌ای که آقا روی باز کرده‌ هم توی پیام، چشم‌گیر است. خاصه آن‌جا که نوشتند:"مسلما فریادهای شما در میدان، در نتیجه مذاکرات موثر است." دوستی می‌گفت این نوع از خداسالاری و مردم‌سالاری، در سیاستِ وحشی امروز که دموکراسی‌ش، استفاده از اکثریت، برای استثمار اکثریت است، قابل مطالعه است. خلاصه این که امامِ جامعه، حتی نتیجه مذاکراتِ جنگ را به حضور مردم گره می‌زند، شکوه‌مند است. تعبیر "سکوتِ صحنه‌ی نبرد نظامی" و "بر فرض" و "ضرورتا" هم تعبیر قابل تاملی بود. این مذاکرات هم می‌گذرد و آن‌چه می‌ماند، احتمالا هم‌چون گذشته، عبرتی تاریخی خواهد بود؛ و این‌بار عبرتی آخرالزمانی.(گفته‌اند مذاکرات با حضور فرمانده سنتکام برگزار می‌شود؛ از قاتلانِ اصلی ره‌برِ شهید.) هم‌چنان نگران لبنانیم و من بیش‌تر نگران ذهنیت نسل جوان لبنانم. بعد جنایت دیروز، دوستم پیام داده که آن‌جا در محاصره‌ی سوال‌هاست. گفت یکی از جوان‌های حزب‌اللهی از او پرسیده که مگر طبق اصل سوم قانون اساسی، ایران نباید همه امکانات خود را برای حمایت بی‌دریغ از مستضعفان جهان، به کار ببرد؟ یکی دو بار سوال کردم تا مطمئن شدم که جوان، جدی‌جدی به مفاد قانون اساسی ما استناد کرده. نگران‌کننده است. نباید بگذاریم کار از حرف‌های نهضتی به قانون کشیده شود. والله‌العالم. محسن حسن‌زاده شامگاهِ پنجشنبه | ۲۰ فروردین ماه ۱۴۰۵| کردستان- مریوان @targap
🌱 این غریب‌نوازان! محسن حسن‌زاده جمعه | ۲۱ فروردین ماه ۱۴۰۵| کردستان- سنندج @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 این غریب‌نوازان! محسن حسن‌زاده جمعه | ۲۱ فروردین ماه ۱۴۰۵| کردستان- سنندج @targap
🌱 این غریب‌نوازان! این چند سطر را می‌خواستم بعد از سفر بنویسم اما به بهانه‌ی لطف سرکار خانم طیبه فرید @tayebefarid نویسنده‌ی خوش‌قلم، حیفم آمد که تعجیل نکنم در بیان خصلتی از خصائل مردمِ خطه غرب کشور؛ کُردهایشان و ترک‌هایشان. خانم فرید نوشته‌اند که نام کردستان در ذهن ما با کلیدواژه‌های مرتبط با گروهک‌ها و تجزیه‌طلبی، گره خورده اما حالا، از کردستان، تصویر دیگری می‌بینیم. بله! من هم همین‌طور! این سفر، ذهنیت من را از نوار غربی کشور و آدم‌هاش دگرگون کرده. اگر بخواهم از میان خصائل این مردم، فقط به یکی‌ش اشاره کنم، از غریب‌نوازی و میهمان‌نوازی‌شان خواهم گفت. دیروز، جایی نزدیک مهاباد، ایستادیم که چای بگیریم. آب در سماور فروشنده جوان، هنوز جوش نیامده بود. هراسان گفت که صبر کنید! فراهم می‌کنم. و به دو رفت و از یکی دو تا مغازه آن‌سوتر، چای‌نبات آورد. نوشیدیم و خواستیم حساب کنیم. نگرفت. هرکاری کردیم نگرفت. اصالتا بستنی‌فروش بود. محض این که کارتی بکشیم و شرمنده نمانیم، گفتیم پس بستنی بده و قول گرفتیم که حساب کند. اما به قول دیپلمات‌های مملکت دبه کرد:"شماها برای این منطقه امنیت آورده‌اید... از شماها پول نمی‌گیرم..." خوش‌حال شدم که ما را اشتباه گرفته. گفتم اخوی! دمت گرم! ولی ما، از آن‌ها نیستیم. گفت خب غریب که هستید؛ اصلا من از غریب پول نمی‌گیرم. چند کیلومتر جلوتر، توی یک ساندویچیِ قدیمی، ایستادیم که لقمه‌ای نان بخوریم. سفارش که دادیم، صاحب ساندویچی، گفت چشم و بعد گفت صبر کنید الان برمی‌گردم. رفت و از هم‌سایه، برایمان یک فلاسک چای آورد:"میهمانید! اول چای بخورید." توی تمام این سفرِ تا این‌جا سی‌وچندروزه، هرجا از کسی نشانی پرسیدیم، قبل این که جواب بدهد، به اصرار و الحاح گیر داد که برویم خانه چای و غذا بخوریم. مهربان‌مردمانی هستند کُردها و تُرک‌ها‌ و این، در خرده‌رفتارهایشان پیداست. ره‌برِ شهید که سال ۸۸ آمد به کردستان، تلاش کرد که تصویر این استان را در اذهان، اصلاح کند. دیر نیست؛ باید آن مسیرِ روشن را ادامه داد. بِعَونه. محسن حسن‌زاده جمعه | ۲۱ فروردین ماه ۱۴۰۵| کردستان- سنندج @targap
🌱 رقصِ اندوه‌کُش! محسن حسن‌زاده شنبه | ۲۲ فروردین ماه ۱۴۰۵| تهران @targap