🌱 این نیز هم....
میخواهم بگویم دوستِ لبنانی اما زبانم به این عبارت نمیچرخد؛ چیزی بیش از "دوست" است. روزهایی که لبنان بودم، حاجعلا تلاش میکرد واقعیت را عریان، آنگونه که هست ببینم؛ نه چیزی "صرفا" برآمده از احساس و نه برساختی از واقعیت بر اساس ذهنیات مطلوب.
پس از ماهها، امروز دوباره با هم دیدار کردیم؛ اینبار در عراق. درباره این روزهای لبنان گپی زدیم. علا میگفت سرعت تحولات، در لبنان -و البته منطقه- آنقدر بالاست که کاروانِ لَختِ روایت ما به آن نمیرسد.
در ماجرای تشییع عجیب خوشروزی بوده و خودش اگر خواست شرحش را مینویسد اما چیزی که او هم بر آن تکیه میکرد، بعثت امت بود. این بعثت، طبعا شامل انسانِ مسلمان عراقی و لبنانی هم میشود.
علا میگفت اگرچه شیخنعیم هنوز زیر سایهی چتر بزرگ شخصیت سیدحسن و آقامجتبی، هنوز زیر سایهی چتر بزرگ شخصیت آقاست اما اشارتشان کارسازتر است، چون مردم مبعوث شدهاند!
آن خونها چنان اثری گذاشت که حالا آنها کافی است که به نقطهای اشاره کنند. مخاطب باهوش، به فراست میفهمد و پی میگیرد. کما این که سر یک کلمهی "علیالاصول" آسمان را به زمین دوخت.
عراق، نه از امروز و نه از پی تکانههای پساشهادت آقا، که سالهاست در هوس تنفس در هوای دیروز تقلا میکند. دیروز، علاوه بر همه آن چیزها که بود، این نیز هست.
محسن حسنزاده
پنجشنبه | ۱۸ تیر ماه ۱۴۰۵| کربلا
@targap
🌱 عکس متبرک!
نشسته بودیم با علا و خاطرات دیروز را مرور میکردیم و هی سیلِ اشک رهزن میشد. انگار که داریم از خاطرهای دور حرف میزنیم.
از شیونِ شگفتِ زنان، از عطش، از تبرکها و تبرعها، از عشقِ متبادل.
"عشقِ متبادل" را اولینبار از مادر شهید یاسین، در مجدلسلم شنیدم. نشانههای دقیق میداد که پسرش معتقد بود عشق میان او و سیدِ شهیدان، دوطرفه بوده. خاصه وقتی این را فهمیده بود که دمِ برگزاری تعزیه بزرگ مجدلسلم، مجروح شده بود و مجبور شده بود از سوریه برگردد. تا مادر را دیده بود گفته بود مادر! نگفتم این عشق متبادل است؟
عشقِ دوطرفه. دیروز این را خیلیها احساس کردند که فقط سیدِ حسینی عطش ندارد برای رسیدن به حرم، سیدِ شهیدان هم منتظر است و آغوش باز کرده.
علا میگفت وقتی عشیرهها، ماشینِ حامل پیکر را ساعتها در جاده نگه داشتند، کسی گفت برادرها! شما را به خدا راه را باز کنید؛ حسینبنعلی منتظر است که پسرش را در آغوش بگیرد؛ عشقِ متبادل.
مردم چرا کسی را که حسین دوستش دارد، دوست نداشته باشند؟ دیشب، جوانی به زحمت جانبهلبرسیده خودش را رسانده بود به ماشین و دست دراز کرده بود که خادمها انگشترش را بگیرند و فریاد زده بود که انگشترِ نامزدیم است؛ خرج راهِ سید کنید. تبرع، به عشقِ عاشقِ حسین.
مردم، هرچه میتوانستند میانداختند برای خادمها که تبرکش کنند؛ چفیه، پرچم و حتی گاهی لباس. اما امان از آنها که عکس میدادند. متبرک کردن عکسِ آقا، با پیکر آقا...
و عطش که ترجیعبند تشییع بود. علا هم میگفت چنین عطشی را هیچگاه در زندگیش تجربه نکرده بود.
من ساعتها پشت تابوت، بین جمعیت مثل تختهای بر آب، از اینسو به آنسو میرفتم تا وقتی برای لحظهای احساس کردم این نَفَس دیگر برنمیآید. مرا بردند گوشهای در حاشیه جمعیت نشاندند. چشمم به ماشین بود و همه غمم این که از آن پیکر عقب بمانم؛ که ماندم. چند لحظهای هیچ نفهمیدم تا مردی، به صورتم آب پاشید. عطش. من هم چنین عطشی را تجربه نکرده بودم؛ حتی در روزگارِ روزههای بلند.
عطش. علا میگفت این سرزمین، با عطش بیگانه نیست. قصهی عطش، به کربلا برمیگردد. آن عطشِ ستودنیِ انتخابشده. عطشِ دوستداشتنی که پایانش خوش بود؛ سیراب شدن به دست پیامبر.
و شیونِ زنان. علا میگفت هیچگاه چنین شیونی را نشنیده. من هم. بگویم شیونِ زنِ فرزند از دست داده؟ کافی نیست. زنان، در حاشیه راهها، بر فراز بالکنها و هرجا که طریقِ مردان نبود، ایستاده بودند و شیون میکردند؛ ضجههایی پرسوز که جگر مستمع را آب میکرد.
این عشقِ خواستنی را چطور تحلیل کنند پتیارههای کاخ سفید و کاخهای دیگر مستکبران؟
آقا را شبانه تشییع کردند؛ اما اینبار، نه غریبانه. آقا شبانه تشییع شد چون محبانش جاده را بستند بس که نمیتوانستند از آن جسمِ متصل به روحِ بزرگ، دل بکنند.
این عشق، آغاز راه باشد انشاءالله.
محسن حسنزاده
پنجشنبه | ۱۸ تیر ماه ۱۴۰۵| نجف
@targap
🌱 فرزند نامشروع مصلحت!
سازش، سرکنگبینیست که صفرا میافزاید!
صبح، خسته و کوفته و خوابآلوده، توی قُلِ مسقفِ بینالحرمین، زیر پنکههای مجهز به مهپاش نشستهام و به خورشید -موقتا- دهنکجی میکنم. چند تا جوان عراقی، صبحانه گرفتهاند و آمدهاند که بینالحرمین، صفا کنند. عدل مینشینند کنار من و دوسهنفر دیگر که از ظواهرشان برمیآید که حکما دارند هفت پادشاه را خواب میبینند. جوانها بفرما میزنند و من -نه که گرسنه نباشم- محض این که دو کلام گپ بزنیم همسفرهشان میشوم.
وسط حرفها میگویم که خیلی از هوسه کردن عراقیها و شعرهایی که همینطوری ناگهانی وسط جمعیت میخوانند و کلا از شعارهایشان خوشم میآید. بعد میگویم که یکی از شعارهای قشنگی که دیشب در تشییع شنیدم "کلا کلا للتطبیع" بود؛ نه و ننگ بر سازش.
یکی از جوانها میگوید رحمالله والدَیک! بعد میگوید توی این جنگ نجباء و کتائب حزبالله، پنجه کشیدند به صورت امریکا اما امریکا فقط به زدن اینها بسنده کرد؟ نه! چند تا سیلی هم به بدر و که و که زد. چرا؟ مگر روسای بدریها موقفی -موضعی- داشتند؟ یا مگر همراه نشدهاند با جریان خلع سلاح؟
مساله این است: هرچه بیشتر به سازش تن بدهی، سیلی بیشتری میخوری؛ مضبوط؟
تاریخ میگوید حالِ آنها که به فصائل مقاوم گفتند از محدودهی تحت اختیارِ ما به امریکا شلیک نکنید و بروید در منطقهی خودتان، چند صباح دیگر، دیدن دارد.
صبحانه کوفتم میشود. به حرفهای جوان فکر میکنم. سازش، فرزند نامشروعِ مصلحتهای جعلی است. حکمی توی حکومت بگیر و دهانت را ببند و تازه تضمینی هم وجود ندارد که نزنیمت!
خیر است.
محسن حسنزاده
پنجشنبه | ۱۸ تیر ماه ۱۴۰۵| حرم امیرالمومنین(ع)
@targap
🌱 خطای برآورد!
محسن حسنزاده
پنجشنبه | ۱۸ تیر ماه ۱۴۰۵| نجف. کنحی از شارعالرسول
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 خطای برآورد! محسن حسنزاده پنجشنبه | ۱۸ تیر ماه ۱۴۰۵| نجف. کنحی از شارعالرسول @targap
🌱 خطای برآورد!
درست یکسال پیش از مرگ "کنت جی ارو" برنده امریکایی نوبل اقتصاد، در سال ۲۰۱۷ و در نود و پنجسالگیش، با او گفتگویی مجازی داشتم. وسط گفتگو پرسیدم میتوانم درباره انقلاب ایران سوالی بپرسم؟ گفت اتفاقا من درباره انقلابها در تاریخ و از جمله درباره انقلاب شما، زیاد مطالعه کردهام.
پرسیدم چرا سرویسهای امنیتی کشور شما و مشخصا CIA حتی تا آستانهی وقوع انقلاب اسلامی، نتوانستند این انقلاب را پیشبینی کنند؟
پیرمرد گفت از بین دلایل من این دلیل را مهمتر میدانم که ما درباره قدرت مذهب و نیروهای مذهبی در ایران، دچار خطای برآورد بودیم.
امروز که تصاویر مشهد را میدیدم و دیروز که قیامتِ کربلا را دیدم، دوباره یاد حرف آقای ارو افتادم.
دشمنان ما، هنوز درباره قدرت مذهب و نیروهای مذهبی دچار خطای برآوردند. نه فقط درباره ایران، به طور کلی درباره هر خطهی شیعهخیزی خطا میکنند. حق دارند البته. آن مغزهای چندزاری -که جز خون و خشم چیزی در معادلاتشان نمیگنجد- نمیتوانند حادثهی مشهد و واقعهی کربلا و ماجرای قم و داستان تهران و جریان مصلی را بفهمند. سلسلهجنبانِ همه این حماسههای شگفت، مذهبِ زندهی شیعه است، آن هم پس از بارها و بارها پنجه کشیدنِ فرنگیها و مخبطهای داخلیِ پیروِ فرنگیها بر چهره مذهب.
پس از نزدیک به پنجاه سال از وقوع انقلاب اسلامی، نفهمی دشمن درباره مذهب توسعه جغرافیایی بیشتری پیدا کرده. حالا لابد آنچه در ایران نمیفهمیدند، در لبنان و عراق و هند و پاکستان و هزار جای دیگر هم نمیفهمند و نخواهند فهمید.
زنده باد مکتبِ علیبنابیطالب(ع).
محسن حسنزاده
پنجشنبه | ۱۸ تیر ماه ۱۴۰۵| نجف. کنحی از شارعالرسول
@targap
🌱 دیدار با بزرگ عشیرهی آلجویبر
-ما مبارزه را دستکم، از صدوشصتوچهار سال پیش شروع کردهایم...
چند شب قبل، میهمان بزرگ عشیره آل جویبر بودم؛ شیخقصیر ابراهیم العاجل، جایی وسط نخلستانهای حاشیه ناصریه. شیخ اول حرفهاش گفت: هذا عراقکم... سریع گفتم الارض ارضُالله؛ و ایران ایرانکم...
این عشیره هیچگاه با قدرتِ ستمگر کنار نیامده. چه وقتی عثمانیها سر کار بودند، چه وقتِ سیطره بریتانیا بر عراق، چه وقت جولان بعثیها و چه وقتِ اشغالگری امریکاییها...
جد شیخقیصر را انگلیسیها دستگیر کردند و به زندان بصره بردند و همانجا جان باخت.
صدام هم که آمد، بزرگان عشیره را زندانی و شکنجه کرد.
دهه نود میلادی، سرِ خشم صدام از این عشیره، سه ماه در محاصره بودند تا بالاخره حملهای کردند و راهی باز کردند و محاصره را شکستند و خودشان را رساندند به ایران.
بزرگ عشیره فیلمی را نشان داد که فرماندهان نظامی صدام در آن میگفتند این آل جویبر را باید از نقشهی عراق، محو کرد.
در جنگ ایران و عراق، همهجور کمکی به ایران کردند.
بعد فتوای جهاد علیه داعش، مجاهدان عشیره، اولین شهیدها را دادند.
و حالا هم آمادهاند که جانشان را برای برادرشان، ایران، بدهند.
عشایر تفِ لعنت میفرستند به اراذل عرب در سعودی و آن سوی خلیجفارس.
میگویند خونِ سید، آغاز راه است. کار مشترک ما، میتواند تازه شروع شود...
محسن حسنزاده
جمعه | ۱۹ تیر ماه ۱۴۰۵| مشهد
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 شهید کریسمس محسن حسنزاده شنبه | ۲۰ تیر ماه ۱۴۰۵| سمنان @targap
🌱 شهید کریسمس
● فرقی نمیکند منطقهای تحت اشغالش باشد یا نباشد؛ جنگ باشد یا نباشد؛ ماشین کشتارِ امریکا کارش را میکند.
● پدرش سال ۲۰۰۴، وارد ارتش شد. توی درگیریهای موحش الانبار و فلوجه هم بوده. قبلش کارهای حقوقی میکرده. سال ۱۹۸۸ ازدواج کرده و خدا هفت تا بچه به او داده. بچهی پنجمش ۱۹۹۶ در سوقالشیوخِ ناصریه به دنیا آمد.
به دنیا که آمد، اسمش را مسئول بیمارستان، سر خود نوشت توی شناسنامهاش؛ سر این که همان روز، یک کُرد شده بود وزیر بهداشت. اسمش شد "اومید". گفتند یکی از معنیهاش، "پاکیزه" است. پدر میگفت نگران بودیم اسمش را تغییر بدهیم و حکومتیها خفتمان کنند که چرا اسم وزیر بعثی را دوست ندارید؟
تا ششم ابتدایی بیشتر نتوانست درس بخواند. پدر خانه و زندگی را از سوقالشیوخ آورده بود وسط نخلستانهای آلجویبر و مدرسه هم که خب، دور بود. پدر میرفت ارتش و مادر مریض بود و اگر مدرسه نزدیک هم بود، نمیتوانست برود. این شد که ماند خانه و کارش شد فوتبال بازی کردن با بچههای محل؛ تا وقتی فتوای جهاد آقای سیستانی صادر شد که توپ فوتبال را ول کرد و رفت سراغ توپ و تانک. جثهاش آنقدر نحیف بود که به سختی او را پذیرفتند. حتی فکوفامیل هم به او خرده میگرفتند که شویشوی؛ کمکم عملیات هم میروی، حالا زود است با این جثه! اما به خرجش نمیرفت. پدر و مادر، البته هردو راضی بودند به جهاد پسرشان. پدر این را گفت و خندید که ما خلقوخویمان مثل ایرانیهاست.
هجدهساله بود که وارد حشد شد و بعد، عملیات پشت عملیات: سورشناس، علم، الدور، تلعفر، جرفالصخر، جوالحمرین، البوکمال و الخ. یکی از فامیلها که قائد عملیاتهای حشد بود به او میگفت بیا پیش خودم که بفرستمت جاهای کمخطرتر اما بعد آن، اومید جوری میرفت و میآمد که با این فامیلشان چشمدرچشم نشود. نصف حقوقش را میداد به این و آن که ندار بودند.
بعد آزادسازی نسبی عراق از دست داعش، رفت القائم.
آرام بود و شوخطبع. دوستش فیلمی از او را نشانم میدهد که جایی وسط بیابانهای بوکمال ایستاده و دارد میگوید برای اولینبار است که احساس میکنم عراقیام، چون کنار چاه نفتم!
اومید پانزدهروز سر پست بود و پانزدهروز، مرخصی.
سال ۲۰۱۹، بیمقدمه، چهار روز مانده به آخر مرخصیش به پدر و مادرش گفت که زن میخواهم. گشتند دنبال دختر. یکی را پیدا کردند و خانواده رفتند و با خانواده دختر گپ زدند. پدر دختر، این پا و آن پا میکرد. روز آخر مرخصیش بود که پدر دختر، بله را گفت. مقدمات را فراهم کردند و او رفت سر کارش، در مرز القائم. یکماهه همهچیز روبهراه شد. پانزدهروز مرخصی داشت، پانزدهروز دیگر هم مرخصی گرفته بود و قرار بود به زودی برگردد خانه و ازدواج کنند و یکماه بماند.
به دوستش پیام داد که برو از فلانجا، رنگ بخر و شروع کنید به رنگ زدن اتاقی توی خانه پدرم، که خانهی من بشود.
فرداش اما، به جای خودش، خبر شهادتش آمد. بمبهای امریکایی جلسه مشترک ایرانی-عراقی را زدند و جانش را گرفتند؛ درست دو روز قبلِ کریسمس، عیدانهی امریکاییها.
تشییعش، آتش انداخت به جان امریکاییها. دوستانش رفتند و کوکتلمولوتف زدند به سفارت و چند نفرشان، زخمی برگشتند.
دوستش میگفت نگویید سفارت امریکا، سفارتِ شر است آنجا.
او با حرارت از حمله به سفارت میگفت و من داشتم فکر میکردم که ما چقدر به این جنونهای عاقلانه نیاز داریم...
محسن حسنزاده
شنبه | ۲۰ تیر ماه ۱۴۰۵| سمنان
@targap
🌱 عقلهای بزرگ، زمینهای کوچک
وسط نخلستانها، کنار یک حسینیه، بچههای عشیره نمایشگاهی درست کرده بودند از عکسهای شهدا. عکسها ترکیب جالبی بود از شهدای جبهه مقاومت؛ از فلسطین، لبنان، یمن، سوریه، عراق و ایران.
عکس امام و آیتالله رئیسی هم بین عکسهای شهدا بود.
روی میلهای چسبیده به سقف هم پرچم کشورهایی را که مقاومت در آن ریشه داشت، زده بودند.
یک اقدامِ عشیرهایِ بینالمللی!
روی زمین هم با خط کجومعوجی نوشته بودند: «کلا کلا امریکا».
یکیشان گفت این نمایشگاه، نماد وحدتِ ساحات است.
عقلِ بزرگ، حتی در زمینِ کوچک، کارِ بزرگ میکند.
محسن حسنزاده
یکشنبه | ۲۱ تیر ماه ۱۴۰۵| سمنان
@targap
🌱 آرزو کافی نیست؛ اراده میخواهیم!
"سید، در تحلیل سیاسی، چیزی میدید که دیگران ممکن بود سالها بعد ببینندش. ما چنین شخصیتی را از دست دادیم..."
این را محمدجبار مناتی، نماینده مجلس عراق میگفت. چند روز قبل ساعتی در منزلش با هم گپ زدیم. میگفت جنگ بعدی، قطعی است و چه بسا عراق اینبار شدیدتر درگیر جنگ شود.
میگفت خلع سلاح فصائل، شکست میخورد. همه، سلاحشان را تسلیم نخواهند کرد و پاییز، پاییزِ سختی است...
از خونخواهی گفتیم و محمد گفت که دو امام، حاضر بودند وقتی که مختار قیام کرد و بعد ادامه داد که پروژه شیعه پیش برود، بزرگترین خونخواهیست...
اما محمد آنجا به هیجان آمد که درباره موکب شهید جمعه حرف زد. اولش گفت که حسینبنعلی(ع) مگر به زهیر نگفت که اسب و شمشیرت را نمیخواهیم اگر خودت نمیآیی؟ حالا هم موکب واقعی، موکبی است که طعام میدهد و سلاح برمیدارد. موکبی است که از حسینِ وقت، در آن حرف بزنند. آرزو کافی نیست، اراده میخواهیم...
بعد گفت که حدود ۳۳ هزار نفر زیر پرچم موکب شهیدِ جمعهاند. گفت که فقط تعزیه این موکب، ششهزار نفر را مشغول میکند و پنجماه قبل محرم تمرین میکنند.
همه این ماجراها زیر نظر یکنفر است: ملاحسین.
ملاحسین کارمند شرکت برق بوده اما برای موکب، سالها قبل از کارش استعفا داده.
همه اینها را گفت که بگوید در جریان تشییع آقا، فقط این یک قلم موکب، فراخوان داده بود که همه با هم میرویم تشییع سیدِ ایران...
محسن حسنزاده
یکشنبه | ۲۱ تیر ماه ۱۴۰۵| سمنان
@targap
تارگپ| محسن حسنزاده
🌱 برای ناصریه! محسن حسنزاده دوشنبه | ۲۲ تیر ماه ۱۴۰۵| سمنان @targap
🌱 برای ناصریه!
همهچیز در عراق از ناصریه شروع میشود! این را جعفر میگوید و اگر از عرق ویژهاش به ناصریه بگذریم، پر بیراه نمیگوید. میگوید ناصریه، شهرِ خیلی از اولینها و شروعهاست؛ چه خوب و چه بد. سپاه بدر از ناصریه شروع شد، کتائب حزبالله هم. از آنور، حزبالبعث و حزبالشیوعی هم ریشههاش در ناصریه بود.
وقت تظاهرات تشرین، آتشِ اهالی ناصریه تندتر از آتشِ بغدادیها بود و وقتِ تنبهِ بعد از دو شوک، شهادت سیدحسن و شهادت آقا، کنش اهالی ناصریه گستردهتر از اهالی نجف و بصره بود.
جعفر میگفت اهالی ناصریه میخواهند کاری بکنند علیه امریکا و اسرائیل، اما نمیدانند چه کاری؟ بعد شهادت آقا خیلیها میخواستند سلاح بردارند و بجنگند اما خب، مجالش فراهم نشد. خاصه که جنگ، بیشتر از زمین، توی آسمان است. این است که فعلا و تا وقتی مرشدها، راهی جلوی پایشان بگذارند، بزرگترین جلوه خشم و اندوهشان، در عزاداریهایشان است.
بعضی از اهالی ناصریه، فکوفامیل دارند در کشورهای حاشیه خلیج فارس که حالا بعد از جنگ بعضا جوابِ خویشاوندانشان در ناصریه را نمیدهند. میگویند چرا اجازه میدهید که از عراق مثلا کویت را بزنند؟ و آنها هم متقابلا جواب میدهند که شماها چرا راضی هستید به این که از کویت، ایران را بزنند؟
اهالی ناصریه حتی علیه دولت عراق هم تظاهرات کرده بودند وقتی حمله به عربهای آنور خلیج را محکوم کرده بود. همینقدر صریح و شجاعاند مجاهدانشان. همینقدر که توی موکبشان، ماکت موشک بالستیک بگذارند و همین دارد برایشان یار جمع میکند. مردم که رد میشوند و موشک را میبینند توی ماشین هم باشند صدا بلند میکنند که: "علی ویاک علی: دست علی به همراهتان!"
کمکهای اهالی ناصریه به ایران هم قابل توجه بوده. جعفر میگفت زنی طلاهاش را آورده بود که هدیه کند، در حالی که بیش از ارزش آن طلاها پول داشت. گفتند به جای طلاها، کمک نقدی کن. اما جواب داد که میخواهم از چیزی که دوستش دارم برای ایران بگذرم.
عشایر هم در منطقه ناصریه، در ستمستیزی پرسابقهاند. کار یکی از این عشیرهها با صدام آنقدر بالا میگیرد که صدام آب را به رویشان میبندد و خیلیهایشان مجبور میشوند از آن منطقه مهاجرت کنند. معرکهی مشهوری هم در این منطقه اتفاق میافتد: معرکهالزوره. چهار پنج تانک صدام منهدم شد تا بتواند به منطقه وارد شود. صدام تا پایان حکومتش نتوانست این منطقه را رام و آرام کند.
بعد از شهادت آقا، یکی از همین عشیرهها برای آقا مراسم گرفت و وقتی هادیالعامری آمد، اهل عشیره با کفش از او پذیرایی کردند چون در جنگ رمضان، سکوت کرده بود. چون اهل عشایر جنگ رمضان را جنگ حق و باطل میدانند.
خلاصه که نصرتِ ناصریه، خودش جهاد است.
محسن حسنزاده
دوشنبه | ۲۲ تیر ماه ۱۴۰۵| سمنان*
@targap