eitaa logo
تارگپ| محسن حسن‌زاده
329 دنبال‌کننده
170 عکس
16 ویدیو
1 فایل
•| ما راویانِِ قصه‌هایِ رفته از یادیم/ ما فاتحانِ شهرهای رفته بر بادیم...|• •| روزنوشت‌هایِ محسن حسن‌زاده؛ خبرنگار و روایت‌نویس...|•
مشاهده در ایتا
دانلود
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۱۰ بخش پنجم تا فلافل لبنانی را اشتباه سفارش بدهیم، علی، -دوست جدیدمان- از راه رسیده که ما را ببرد طرابلس. فلافل‌های اضافه‌مان را بارِ ماشین می‌کنیم و راه می‌افتیم. علی می‌گوید بعلبک این روزها خطرناک است و ممکن است همین‌طوری که داریم می‌رویم، پرنده‌ها، بمب‌هایشان را بریزند روی سرمان و بعد کی می‌خواهد جواب پس بدهد؟ لذاست که به جای بعلبک، فعلا شهرِ حشیش‌های قرمز را ترک می‌کنیم و می‌رویم به طرابلسِ سبز! طرابلسِ زیبا، یکی از مراکز جمعیتیِ اهل سنت لبنان است اما با این وجود چند روز قبل، اسرائیل، یک خانواده را توی طرابلس زده. بعضی‌ها می‌گویند ممکن است اسرائیل حمله‌اش را همزمان از طرابلس و جنوب شروع کند و از دو طرف، بیروت را تحت فشار بگذارد. الله‌اعلم! جاده بیروت-طرابلس به طور ناجوانمردانه‌ای شلوغ است؛ چون خیلی‌ها کارشان که توی بیروت تمام می‌شود، برای رهایی از ترسِ انفجارهای شبانه، راهیِ شمال می‌شوند. بیروت انگار دوباره رسیده به شعر نزار قبانی: "و ابرهای پاییزی/ که از جزایر یونان می‌آمدند/ از آن که به سواحل لبنان نزدیک شوند، می‌ترسیدند" توی مسیر از "البترون" می‌گذریم که یکی از توریستی‌ترین مناطق لبنان است. و بالاخره به طرابلس می‌رسیم. جایی وسط یکی از میدان‌های طرابلس، نوشته‌‌اند: طرابلس؛ شهرِ صلح، بهشتِ لبنان. از شهر جنگ آمده‌ایم به شهرِ صلح؛ به از نشستنِ باطل! محسن حسن‌زاده | پنج‌شنبه | ۱۹ مهر ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۱۱ بخش اول @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
📌 #لبنان بیروت، ایستاده در غبار - ۱۱ بخش اول @targap
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۱۱ بخش اول انتظار برای مدتی نامعلوم، روانِ آدمی‌زاد را آزار می‌دهد. این "الله‌اعلم"‌هایی که خلق‌الله توی مدرسه‌ی آوارگانِ جبل‌محسن در جوابِ سوال از پیش‌بینی‌شان درباره پایانِ جنگ می‌گفتند، نگرانم می‌کند. بعدِ سیدحسن، انگار ترکیب متناقضی از ناامیدی و امیدواری به جامعه تزریق شده! و جامعه‌ی شیعه، ریسمان‌هایی دارد که به آن چنگ بزند و تاب بیاورد. این‌ها سرجمع احساساتم توی مدرسه‌ی آوارگان جبل‌محسن در شرق طرابلس است. خیلی‌ها نزدیک دو هفته است که خودشان را رسانده‌اند این‌جا؛ یعنی درست بعد از شنیدن خبرِ شهادت سیدحسن؛ خبری که باورش نمی‌کنند اما هراسانشان می‌کند. آوارگانِ قبلِ خبر شهادت، می‌گویند وقتی خبر رسید، مدرسه، رفت توی لاک سکوت؛ بعد فریاد و شیون؛ بعد امید به زنده بودن سید. توی حرف‌ها وقتی می‌گوییم شهید سیدحسن، بهشان برمی‌خورد. دخترِ ۲۲ساله‌ی پرستاری که مدتی است توی مدرسه، کنار مردم است، شوخی‌جدی می‌گوید یک‌بار دیگر بگویید شهید، دعوایمان می‌شود! خانواده‌ها جانشان را برداشته‌اند و از خانه‌ها زده‌اند بیرون؛ بچه‌ها وقت نکرده‌اند حتی کتاب‌های درسی‌شان را بردارند. مسئولانِ آموزشی این‌جا گفته‌اند می‌خواهند از ماه آینده مدرسه‌ها را شروع کنند اما نه بچه‌ها آماده‌اند و نه مدرسه‌ها. مدرسه‌ی جبل‌محسن هم نمی‌خواهد به نفع کلاس درس، بی‌خیالِ اسکان آواره‌ها شود. این‌جا توی مدرسه هرکس از جنگ زخمی به دل دارد. یکی خانه‌اش خراب شده، یکی سرِ ماجرای پیجرها کسی از نزدیکانش آسیب دیده و خیلی‌ها رنج آوارگی را تحمل می‌کنند. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده | شنبه | ۲۱ مهر ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir
تارگپ| محسن حسن‌زاده
📌 #لبنان بیروت، ایستاده در غبار - ۱۱ بخش اول انتظار برای مدتی نامعلوم، روانِ آدمی‌زاد را آزار می‌ده
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۱۱ بخش دوم مردِ جوانی می‌گوید این آواره شدن، بخشی از مشارکت در مقاومت است. می‌گوید درست است که بین جنگ‌های چهل‌پنجاه سال گذشته‌ی لبنان، این یکی از بقیه برایمان سخت‌تر است اما به هر حال این اولین جنگمان نیست. سخت‌تر است؛ جوان می‌گوید سخت‌تر است چون این "حرب الکترونیکی" است. توی حیاط مدرسه، نوجوان‌ها را جمع می‌کنیم که گپ بزنیم. پس‌زمینه گپ زدن‌مان دو تا بچه‌ی پنج‌شش ساله دارند با مداد گلی برای هم رژ لب می‌زنند. نوجوان‌های مدرسه، کتاب نمی‌خوانند؛ نه فقط درسی، کلا کتاب نمی‌خوانند! کاش کسی فکری به حال این نوجوان‌ها بکند. می‌پرسم حاضرند برای این که مقاومت پیروز شود، چه کنند؟ می‌گویند مسائل امنیتی را بیش‌تر رعایت می‌کنند و مثلا کم‌تر توی گوشی، اطلاعات رد و بدل می‌کنند. پدر یکی از بچه‌ها می‌گوید خانه‌هایمان اگر خراب شود، مجبور باشیم روی خاک زندگی می‌کنیم اما از مقاومت حمایت می‌کنیم؛ تا مرگ. وسط حرف‌ها، بچه‌ها هی گوشی‌هایشان را رو به ما می‌گیرند و عکسِ خرابی‌های دور و بر خانه‌شان را نشان می‌دهند. دلشان با مقاومت است اما نمی‌دانم اکنونِ این بچه‌ها، چقدر به فردای "حرب الکترونیکی" و جنگ‌های ترکیبی کمک می‌کند. یکی از ایرانی‌لبنانی‌های این‌جا وقتی پرسیدم ایرانی‌ها چه کارهایی می‌توانند برای لبنان بکنند، یک لیست ردیف کرد که مهم‌ترینش این بود: کاش جوان‌ها بروند توی رشته‌هایی که مقاومت را تقویت می‌کند، درس بخوانند. عقلای قوم، کاش تدبیری بکنند. محسن حسن‌زاده | شنبه | ۲۱ مهر ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir
صلی‌الله علیک یا فاطمةالزهرا (س)... @targap
پدر، عشق، پسر... @targap
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۱۲ دیشب دوباره ضاحیه زیر آتش بود. چند دقیقه‌ی بعد از این که از روضه‌الحوراء رسیده بودیم، صداها شروع شد. دزدانه، اواخر شب شروع می‌کند تا فجرِ کاذب. با همه این فشارها اما اسرائیل هنوز طعم پیروزی را نچشیده. چند لشکرِ اسرائیل پشت مرزها هستند اما هنوز نتوانسته‌اند به طور گسترده خاک لبنان را در اختیار بگیرند. خبرها را بخوانید؛ حزب‌الله هرروز دارد مواضع اسرائیلی‌ها را توی خاک اشغال‌شده می‌زند. بیروت امن نیست؟ سلمنا! اسرائیل هم امن نیست. فکر کن! پهپادت از بالای سر کرور کرور عامل شناسایی بگذرد و صاف بخورد توی ویلای نتانیاهو! این‌ها رویای شکست‌ناپذیری اسرائیل را -برای بارِ چندم- شکست می‌دهد. این را خیلی‌ها توی لبنان می‌گویند که لبنان غزه نخواهد شد. حزب‌الله نمی‌گذارد. از طرفی، به قول برادری، گذشتِ زمان، به نفع مقاومت است. دندان‌های به هم فشرده‌ی رزمندگانِ منتقم، رشته‌های استیصال را می‌بُرد. وانگهی، این روزها، خیلی‌ها در لبنان احساس کرده‌اند که ولو استراتژیک، چاره‌ای جز حمایت از حزب‌الله ندارند؛ حزب‌الله نبود، نه فقط ضاحیه، الحمراء و جونیه هم زیر چکمه‌های سربازان اسرائیلی بود. القصه که فرماندهان را از آسمان می‌زنند اما سرنوشت جنگ روی زمین تعیین می‌شود. بسم‌الله. محسن حسن‌زاده | جمعه | ۴ آبان ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir
بیروت، ایستاده در غبار ✌🏻 @targap
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۱۳ بخش اول @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
📌 #لبنان بیروت، ایستاده در غبار - ۱۳ بخش اول @targap
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۱۳ بخش اول زیرِ قدم‌هام، با فاصله‌ی دو سه تا دیوارِ بتنیِ فروریخته، ده‌دوازده‌تا انسان بودند که مطمئن بودیم بعضی‌هایشان زنده‌اند. یکی می‌گفت محمد، زیر آوار تلفنش را جواب داده. لحظات نفس‌گیر و غم‌انگیزِ فریاد برای سکوت، رسیده بود. چند نفر فریاد می‌زدند که همه سکوت کنند تا شاید، صدایی از زیر آوارها به گوش برسد. رسید؛ از دو سه جا، رسید. دستگاه‌هایی که در دلِ دیوارهای بتنی فروریخته، نقبی می‌زدند، داشتند کارشان را درست انجام می‌دادند. امدادگرها، چیزی را می‌فرستادند توی نقب‌ها و مانیتورها، از زیر آوارها، تصویر می‌فرستادند. دلش را نداشتم که نگاه کنم. از کنارم، یک مردِ میان‌سال که صورتش را خاک گرفته بود، یک کیف زنانه و چند تا ظرفِ آشپزخانه را با اندوه می‌برد به خانه‌ی بغلی. ده‌دوازده‌نفر داشتند سنگ‌ها و خاک را با دست‌هایشان می‌زدند کنار. نوک انگشت‌های یکی‌شان، زخمی شده بود و خونین بود اما دست از کار نمی‌کشید. پدرِ روحانی، مجدی علاوی، صلیب انداخته بود گردنش و آمده بود معیصر و کنار آوارِ خانه‌ی یک شیعه، داشت با المنار مصاحبه می‌کرد و وقتی مصاحبه‌اش تمام شد، به شهردار گفت:"بس است جنگ؛ چرا کسی جلوی این سگ‌های هار، آمریکا و اسرائیل را نمی‌گیرد؟" نزدیک شدند؛ بالاخره به یکی از زنده‌ها، نزدیک شدند. صداش می‌زدند:"صدامُ میشنوی؟ اسمت چیه؟" وقتی گفت "محمد" دو جوانِ نگرانی که رنگ‌پریده و با بغض به آوارها نگاه می‌کردند، بغضشان ترکید. محمد، مدیرِ مدرسه‌ی روستاست و این روزها چند نفر از نازحین را توی خانه‌اش پناه داده‌ بود. کمی آن‌سوتر زنده‌ی دیگری را پیدا کردند و فریاد زدند: آب. آب خواسته بود. برایش، از درون نقب‌ها، آب فرستادند. دستگاه اکسیژن از حفره‌ رد نشد. حفره را بزرگ‌تر کردند و تنِ خونین کسی را از آن کشیدند بیرون. صدای الله‌اکبرِ مردم و امدادگرها، پیچید توی کوه. صحنه‌ی عجیبی بود؛ یک‌سو آرامشِ غروب در مدیترانه و یک‌سو اندوهِ غروبِ عمرِ ۹ انسان. ۹ نفر شهید شدند؛ تا وقتی آن‌جا بودیم. این پایانِ روزِ مسیحی‌ها بود و چون پایانِ خوبی نبود؛ نوشتمش که تلخی‌ش تمام شود. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده | شنبه | ۲۱ مهر ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۱۳ بخش دوم @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
📌 #لبنان بیروت، ایستاده در غبار - ۱۳ بخش دوم @targap
📌 بیروت، ایستاده در غبار - ۱۳ بخش دوم صبح، جبیل بودیم. رفتیم یک مدرسه‌ی وابسته به علامه فضل‌الله؛ پدر معنوی حزب‌الله. این‌جا بزرگ‌ترین مرکز اسکان آوارگان در جبیل است که از ۳۲۰ نفر میزبانی می‌کند. زیر زمینِ مدرسه، به تمیزترین حالتِ ممکن، خیمه‌هایی زده‌اند که توی هرکدامش، یک خانواده ساکن شده. توی همین یکی دو هفته، یک نوزاد هم این‌جا به دنیا آمده. وقتی می‌پرسیم احتیاجات این همه آدم چطوری مهیا می‌شود، می‌خندند و می‌گویند به روشِ ایرانی! توکل می‌کنیم! توی حیاط مدرسه، چند تا زن کنار هم ایستاده‌اند و اختلاط می‌کنند. ۴۶ نفری آمده‌اند این‌جا. می‌پرسیم کسی از خانواده‌تان شهید شده؟ می‌گویند، هنوز نه! و سرِ این "هنوز"، می‌خندند. سرخوشانه و شوخی‌جدی می‌گویند خب بمب هسته‌ای بزنید و تمامش کنید! وسط حرف‌ها صدای اذان می‌پیچد توی حیاط مدرسه. نماز می‌خوانیم. بعد نماز، پدرِ روحانی را می‌بینیم که با غذا آمده. مجدی علاوی، اجازه می‌دهد که چند کلامی حرف بزنیم. جمله‌ای از انجیل را می‌خواند و می‌گوید:"ما باید همدیگر را دوست داشته باشیم. چرا کشورها می‌خواهند حقوق همدیگر را از آن خودشان کنند؟ اصلا چرا می‌جنگیم؟ جنگ که خب، یعنی قتل. صلح نقطه‌ی اشتراک به‌تری است. جنگ هیچ فایده‌ای ندارد که هیچ، تازه ضرر هم دارد. هیچ‌کس توی جنگ برنده نیست. بچه‌ها چه گناهی کرده‌اند؟ ببینید آن خواننده -ریما بندلی- چی گفت؟ گفت کودکی‌مان را به ما برگردانید تا ببینید چطوری جهان را شگفت‌زده می‌کنیم" این که یک کشیشِ مسیحی آمده پیش آوارگان مسلمان خوب است، قشنگ است، قابل تحسین است اما از شنیدن حرف‌های کشیش یک‌جوری می‌شوم! نفی جنگ بدون محکوم کردن جنگ‌افروز، حال آدم را خوب نمی‌کند. بعدِ صحبت با پدر روحانی، می‌رویم روستای عمشیت. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده | شنبه | ۲۱ مهر ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ @targap @ravina_ir