eitaa logo
تارگپ| محسن حسن‌زاده
355 دنبال‌کننده
321 عکس
22 ویدیو
1 فایل
•| ما راویانِِ قصه‌هایِ رفته از یادیم/ ما فاتحانِ شهرهای رفته بر بادیم...|• •| روزنوشت‌هایِ محسن حسن‌زاده؛ خبرنگار و روایت‌نویس...|• 📩 راه ارتباطی: @mim_noori
مشاهده در ایتا
دانلود
🕊️ به یاد سیدِ مقاومت به مناسبت گرامیداشت سالروز شهادت سید حسن نصرالله، فرصتی فراهم شده تا روایت روزهای جنگ لبنان را از نزدیک‌تر بخوانیم. 📖 «علیه اشباح» یادداشت‌های محسن حسن‌زاده از نزدیک به دو ماه حضور در لبنان؛ روایتی از آنچه در میدان جنگ گذشت و حال‌وهوای مردمی که روزهای سخت مقاومت را از نزدیک تجربه کردند. 🔻 به همین مناسبت، کتاب «علیه اشباح» با ۲۵٪ تخفیف تقدیم علاقه‌مندان می‌شود. 📩 برای سفارش کتاب، به پیج اینستاگرام ما مراجعه کنید. ──────⊹⊱✫⊰⊹────── 🔶با حوزه هنری سمنان همراه باشید: سایت| تلگرام| اینستاگرام| آپارات| بله| ایتا
🌱 راهنمای مردن با گیاهان دارویی توی دانشگاه، استادی داشتم که روی حواسش، تمرکز ویژه‌ای داشت. شاگرد هاوکینگ بود اما بیش‌تر از فیزیک، غرقِ فلسفه‌ی چیزها شده بود. با هم جلسات عجیبی داشتیم و ساعت‌ها درباره شیر مرغ تا جان آدمی‌زاد حرف می‌زدیم. استاد، یک‌روز چشم‌هاش را بست و از من هم خواست که چنین کنم. دقایقی طولانی به هیچ‌چیز گوش کردیم. بعد گفت چشم‌ها بیشتر برای ندیدن‌اند. یعنی با دیدن، فریب‌مان می‌دهند تا چیزهای مهم‌تری را واقعا نبینیم، ادراک نکنیم. این‌ها وقتی "راهنمای مردن با گیاهان داروییِ" عطیه عطارزاده را می‌خواندم یادم آمد. دوستش داشتم. قوه‌ی خیالم را قلقلک داد و دوباره یادم آورد که چیزهایی مهم‌ترند از دیدن؛ مهم‌ترند، مثلِ شنیدن، لمس کردن، احساس کردن به شیوه‌ای که نمی‌توان توضیحش داد. مثل حدس زدن ابعاد جایی از روی طنین صداها، مثل طعم یک رنگ... محسن حسن‌زاده یکشنبه| ۵ مهر ماه ۱۴۰۵| سمنان @targap
🌱 انقلابِ ما به ما چه داد؟ آدمی‌زاد، به تدریج که از شورِ جوانی‌اش فاصله می‌گیرد، راه‌حل‌هاش هم برای مواجهه با مسائل، دگرگون می‌شود. استادی را می‌شناسم که دهه‌های مختلف زندگی‌ش را تقسیم و هر دهه را وصف کرده بود؛ تک‌خطی. خلاصه‌اش این بود که از سودای تغییرِ عالَم حالا رسیده به سودای تغییر عادات روزمره‌ی خودش و احتمالا پس از این، خودش را با ضرورت پذیرش خودش، همان‌گونه که هست، فریب خواهد داد. نادر، وقتی "انقلاب به ما چه داد؟" را می‌نوشته در دهه‌ی پنجم زندگی‌ش بوده. نامه‌ی فاطمه -اگر واقعا چنین نامه‌ای وجود داشته باشد- رنگِ خود نادر را گرفته و این احتمالا رندیِ نادر است تا بتواند حرف‌هایی بی‌پروا را از زبانِ دختری رنج‌دیده، قلمی کند و بکوشد که به آن پاسخ بدهد. پاسخ، البته چنان که سوال، کوبنده نیست اما شکل مواجهه با مساله، به شکل مواجهه‌ی کسی با مساله‌ای، در دهه پنجم زندگی‌ش نمی‌ماند. یک نشانه‌اش: تاکید بر ساختن و ذمِ ناامیدانه چون پیرزنان غر زدن. "فاطمه! آن‌چه متعلق به توست و در دست‌های تو نیست، تنها به اراده‌ی تو می‌تواند در دست‌های تو قرار بگیرد؛ و الا باید که مانند گدایانِ کور، دستت را به هر سو دراز کنی و التماس‌کنان بگویی: عاجزان را دریابید!" خواندنش، چند دم‌وبازدمِ معدودِ گوارا بود وسط آلودگیِ این روزها. محسن حسن‌زاده دوشنبه| ۶ مهر ماه ۱۴۰۵| سمنان @targap
محسن حسن‌زاده چهارشنبه| ۱۵ مهر ماه ۱۴۰۵| دیلمان- گیلان @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
محسن حسن‌زاده چهارشنبه| ۱۵ مهر ماه ۱۴۰۵| دیلمان- گیلان @targap
وقتی نگذاشتند سوارِ پرواز تهران-شارجه- بیروت بشویم، رفتار من در برابر متصدیِ خشن، رفتارِ ماست بود در برابر یک گرسنه‌ی وحشی؛ بلانسبت ماست و وحشی. سیدرضا اما جاروجنجال راه انداخت. چندبار با مشت به نیابت از صورت یارو کوبید روی میز؛ گفت پول‌تان می‌کنم. یک کلاهِ دکمه‌دار یشمی گذاشته بود روی سرش و اولش فکر کردیم نخسایی‌ست؛ از این نیروهای خودسر که هرجا جنگ می‌شود شال‌وکلاه می‌کنند. گوشه‌ای از سرنوشت‌مان آن‌جا به هم گره خورد. به پیشنهادش، با هم رفتیم دمشق و از آن‌جا زمینی رفتیم بیروت و بیشتر با هم آشنا شدیم. بسازبفروش است اما بلد است کی باید بی‌خیال شد و رفت؛ رها کردن را بلد است. آنجا در بیروت ماجراهایی پیش آمد و سید را با عذاب وجدان پیچاندیم و رفتیم مُجمع‌. هفت‌هشت‌ده‌روزِ بعد رفته بودیم صور؛ بی‌مجوزِ ارتش و نظامی‌ها خِرمان را پای یک ساختمان ویران گرفته بودند و داشتند می‌بردندمان که سیدرضا را دیدیم‌. کَت‌هاش را باز کرده بود و لاتی داشت می‌رفت سمت یک ساختمان مستهدف و دو سه تا دوربین هم رویش زوم بود و وحید فرجی و محمدمهدی خالقی هم پشت دوربین‌ها داشتند کارگردانی می‌کردند. شده بود سوژه‌ی مستندشان؛ تعز من تشاء. قبلش هم توی یک بیمارستان، کمک‌حال پرستارها شده بود‌. این‌ها را گفت و دستی برایمان تکان داد و ما را بردند! اسم مستندش را گذاشتند "کوله‌ بر دوش" که وصف مناسبی برای او بود. من بی‌معرفت بودم و او هرازچندی زنگ می‌زد و حال‌واحوال می‌کردیم و بالاخره تعارفش ما را کشاند دیلمان. تکان نخورده‌؛ سیرتا و صورتا؛ باصفا و بی‌آلایش؛ جنگیِ آرامش‌طلب. یکی مرد جنگی به از صد هزار. محسن حسن‌زاده چهارشنبه| ۱۵ مهر ماه ۱۴۰۵| دیلمان- گیلان @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 متلاطم! بخش یازدهم محسن حسن‌زاده چهارشنبه|۲۲ مهر ماه ۱۴۰۵| سمنان @targap
🌱 متلاطم! بخش یازدهم ● با پایان قیمومیت بیست‌وسه‌ساله‌ی فرانسه بر لبنان و اعلام استقلال، بر اساس یک پیمانِ سیاسی نانوشته در سال ۱۹۴۳، قدرت سیاسی میان گروه‌های مذهبیِ غالب در لبنان تقسیم شده بود: یک مسلمانِ سنی به عنوان نخست‌وزیر، یک مسیحی مارونی در جایگاه رئیس‌جمهور و یک مسلمان شیعه به عنوان رئیس پارلمان! مارونی‌ها، بزرگ‌ترین طایفه‌ی مسیحی لبنان هستند که نزدیک یک‌پنجم جمعیت این کشور را تشکیل می‌دهند. بدیهی بود که این توازن، شکننده است. تنش‌ها میان این گروه‌ها و گروه‌های دیگر، نهایتا به جنگ داخلی منجر شد. جمعیت سنی‌ها با ورود پناهندگان فلسطینی به لبنان افزایش یافته بود و شیعیان احساس می‌کردند که به طور فزاینده‌ای از سوی اقلیت مسیحی حاکم، به حاشیه رانده می‌شوند. ● در ۲۳ ژانویه‌ی ۱۹۷۷ گروهی از نیروهای ارتش لبنان که در جنوب مستقر بودند، از فرماندهی خود جدا شدند و گروهی محلی تحت عنوان شبه‌نظامیانِ ناحیه‌ی مرزی را تشکیل دادند. ● یادآوری: در میانه‌ی این درگیری‌های داخلی، نیروهای اسرائیلی در سال ۱۹۷۸ به جنوب لبنان حمله کردند. ● در سال ۱۹۸۰، شبه‌نظامیان مسیحی فالانژ اقتدار خود را در منطقه‌ی شرق بیروت، تثبیت کردند. ● یادآوری: ارتش رژیم صهیونیستی بار دیگر در روز یکشنبه ششم ژوئن ۱۹۸۲ تهاجمی بی‌سابقه را به مرزهای زمینی و دریایی لبنان آغاز کرد. ادعا این بود که لبنان به مرکز عملیات تروریستی علیه آن‌ها تبدیل شده. بنابراین آن‌ها چریک‌های فلسطینی را که از این منطقه به عنوان پایگاهی برای حمله به اسرائیل استفاده می‌کردند، به عقب راندند. به این ترتیب، حمایت مالی و نظامی فلسطینیان از گروه‌های چپ لبنانی، قطع شد. ● یادآوری: در چنین شرایطی هسته‌ی اولیه‌ی حزب‌الله در تابستان ۱۹۸۲، پس از حمله اسرائیل به لبنان با انگیزه‌های عمیق اعتقادی و متاثر از انقلاب اسلامی ایران، شکل گرفت. بخشی از بدنه‌ی حزب‌الله، جداشدگانِ امل بودند که پیش از این، "املِ اسلامی" را در بعلبک تشکیل داده بودند. حزب‌الله به سرعت به یکی از تاثیرگذارترین تشکل‌های شیعی لبنان تبدیل شد. ● نیروهای آموزش‌دهنده‌ی سپاه، در سال ۱۹۸۲ به سوریه اعزام و سپس در دره بقاع و بعلبک مستقر شدند و به این ترتیب، یکی از سرفصل‌های مهم تاریخ معاصر منطقه‌ی غرب آسیا، رقم خورد. در ابتدا، نیروهایی از تیپ ۲۷ محمد رسول‌الله(ص) به فرماندهی حاج‌احمد متوسلیان به سوریه و لبنان رفتند و رفته‌رفته، این حضور، گسترش یافت. نیروهای آموزش‌دهنده، در پادگان شیخ‌عبدالله، از مهم‌ترین مقرها و پادگان‌های ارتش لبنان در بعلبک و پایگاه‌هایی مثل جنتا، مستقر شدند و این منطقه را به مرکز اصلی جذب، آموزش و سازماندهی جوانانِ شیعه تبدیل کردند. استقرار مربیان سپاه، ساختار نظامی لبنان را برای دهه‌ها دگرگون کرد. ● شهر صور، از ژوئن ۱۹۸۲، به اشغال نیروهای اسرائیلی درآمده بود. ● شبه‌نظامیان مسیحی فالانژ- همان‌ها که در سپتامبر ۱۹۸۲ به صبرا و شتیلا حمله کردند- حاج‌احمد متوسلیان، فرستاده‌ی نظامی ایران، سیدمحسن موسوی، کاردار سفارت، تقی رستگار مقدم، کارمند سفارت و کاظم اخوان، عکاس و خبرنگار ایرنا را در پنجم جولای ۱۹۸۲، ربودند و به مکانی نامعلوم منتقل کردند. این موضوع، به سرعت به یکی از مهم‌ترین مسائل ایران تبدیل شد. و هنوز خبری دقیق از سرنوشت آن‌ها در دست نیست... ● در چهاردهم سپتامبر ۱۹۸۲، طرح آریل شارون برای به ریاست‌جمهوری رسیدن بشیر جمیل، که روابط دوستانه‌ای با اسرائیل داشت، فروریخت: بشیر جمیل در یک بمب‌گذاری در بیروت کشته شد. ● در یازدهم نوامبر ۱۹۸۲، عملیات استشهادی داوطلبانه‌ی احمد قصیر، انجام شد: انفجار مقر فرمانداری نظامی اسرائیل در شهر صورِ جنوب لبنان که به "ام‌العملیاتِ مقاومت" مشهور شد. این عملیات، نقطه‌ی عطفی اساسی در تاریخ منازعات خاورمیانه و تحولات سیاسی- نظامی لبنان به شمار می‌رود. شدت انفجار باعث فروریختن کامل یک ساختمان هشت‌طبقه شد. بر اساس گزارش‌های رسمی و اسناد امنیتی اسرائیل و رسانه‌های بین‌المللی، حدود ۷۵ تا ۷۷ نظامی، مامور امنیتی، سرباز و نیروی پلیسِ اسرائیلی به همراه حدود بیست بازداشتی لبنانی و فلسطینی کشته و ده‌ها نفر دیگر زخمی شدند. این عملیات تاثیرات بنیادین و درازمدتی بر آرایش نظامی، موازنه‌ی قدرت و تحولات داخلی لبنان بر جای گذاشت. نام احمد قصیر در این زمان، پنهان بود و اسرائیل هم تا سال ۲۰۲۴، مدعی بود که علت این انفجار، نشت گاز بوده! ● یادآوری: در حالی که نیروهای اشغال‌گر در سال ۱۹۸۲ به بیروت رسیده بودند، در ۱۷ مه ۱۹۸۳، توافقی میان لبنان و اسرائیل امضا شد. ادامه دارد... محسن حسن‌زاده چهارشنبه| ۲۲ مهر ماه ۱۴۰۵| سمنان @targap
🌱 بی‌بی زلیخا! محسن حسن‌زاده پنجشنبه| ۲۳ مهر ماه ۱۴۰۵| سمنان @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 بی‌بی زلیخا! محسن حسن‌زاده پنجشنبه| ۲۳ مهر ماه ۱۴۰۵| سمنان @targap
🌱 بی‌بی زلیخا! بی‌بی‌زلیخا، توی صدسالگی دندان درآورده بود! بعد از آن بود که بی‌بی‌فاطمه این فرضیه را مطرح کرد که آدم‌ها بعد صدسالگی خصایص صبیان پیدا می‌کنند. بی‌بی‌زلیخا، مادرشوهر بی‌بی‌زهرا بود و بی‌بی‌زهرا مامان بی‌بی‌فاطمه. بی‌بی‌فاطمه می‌گفت آن موقع‌ها دنیا نیامده بودی اما من وقتی بی‌بی‌زلیخا را بردند بیمارستان یادم می‌آید. بی‌بی‌فاطمه چند ماه، توی خانه ازش مراقبت کرده بود؛ به سختی. به خودش آسیب می‌زد. بی‌بی‌فاطمه مجبور می‌شد گاهی دست‌های بی‌بی‌زلیخا را ببندد به پایه‌ی کرسی؛ مهربانانه و اندوهگین. مقاومت کرده بود که بی‌بی‌زلیخا را ببرند بیمارستان اما این آخرها زورِ بقیه چربید‌. امروز او را بردند بیمارستان و پس‌فرداش که بی‌بی‌فاطمه با چند تا تخم‌مرغ آب‌پز- که خیلی دوست می‌داشت- رفت پیشش، با خبر مرگش برگشت. مرگ، پرونده‌ی بی‌بی‌زلیخا را بست. همه می‌دانستند که او در مقام مادرشوهری که پسرش را در جوانی از دست داده، کم بی‌بی‌زهرای جوان را اذیت نکرده بود. او را جایی از بهشت زهرا دفن کردند و سر مزارش نشان گذاشتند. آن روزها، کرور کرور شهید می‌آوردند و بهشتِ زهرا، هی آغوش باز می‌کرد. و یک‌روز که بی‌بی‌فاطمه و بابابزرگ رفتند فاتحه‌خوانی، دیدند قطعه‌ای که بی‌بی‌زلیخا را توی آن دفن کرده‌اند، شده محل دفن شهدا. قبرِ بی‌بی‌زلیخا، هیچ‌وقت پیدا نشد. مامان می‌گفت قبرش، خودش، لابلای مزار شهدا گم شدند. می‌گفت لابد این گم شدن بین شهدا، کفاره‌ی گناهانش بوده و من داشتم فکر می‌کردم که چه کفاره‌ی شبیهِ تشویقی‌ست. گم شدن در میانِ شهیدان... به گمانم عاقبت خوشی است... محسن حسن‌زاده پنجشنبه| ۲۳ مهر ماه ۱۴۰۵| حوالی آهوان @targap
🌱 محسن حسن‌زاده جمعه| ۲۴ مهر ماه ۱۴۰۵| سمنان @targap
تارگپ| محسن حسن‌زاده
🌱 محسن حسن‌زاده جمعه| ۲۴ مهر ماه ۱۴۰۵| سمنان @targap
🌱 دفتر و دستکش را که توی دفتر ما پهن کرد، همه ناراضی بودند اما من نیشم تا بناگوش باز بود. مستقیم از لندن آمده بود. اسمش را تریلی نمی‌کشید! مشاور شهردار لندن بود و می‌گفتند پدر علم آمایش سرزمین ایران است. آمده بودند برای سمنان سی‌.دی.اس بنویسند؛ سند توسعه راهبردی شهر. چند روزی توی دفترمان نشست پشت لپ‌تاپش و هی رفت و هی آمد تا این که بالاخره من را انتخاب کرد که توی کارها کمکش کنم. ترمِ یک و دو دانش‌گاه بودم و خب، این فرصت، جوگیرم می‌کرد. مثلا عصر همان روزِ انتخاب، رفته بودم کانون مهدویت دانش‌گاه و توی جلسه گفتم که کانون، باید سند توسعه راهبردی داشته باشد! القصه؛ دو سه ماه بعد که شرمم ریخت، ازش پرسیدم که چرا من را انتخاب کرده؟ زیادی رک بود و خیلی شوخ اما این را احتمالا جدی می‌گفت:"دنبال یه آدم سفید می‌گشتم؛ یه مغزِ خالی؛ یه کمم خنگ!" دو سه روز توی هفته می‌رفتیم باغِ کسری، وسط کاکتوس‌ها، و او برایم از مدل پیش‌رفت توی نهج‌البلاغه و جهان‌بینی مولانا و شیر مرغ و جانِ آدمی‌زاد می‌گفت و من ضبط می‌کردم و پیاده می‌کردم تا دوباره توی باغِ کسری وسط کاکتوس‌ها بنشینیم. نشد. نتوانست. خودش می‌گفت شهر نخواست. سند توسعه را نصفه‌کاره رها کرد و یکی دو سال آمد و شدمان تمام شد. دوباره برگشت لندن. شش سال گذشت. روزنامه‌ تعطیل شد. یک روزنامه‌ی دیگر راه انداخته بودیم و روز از نو. توی یکی از شماره‌ها تصمیم گرفته بودیم از آدم‌های شناخته‌شده‌ی سمنان بخواهیم‌ این جمله را کامل کنند: سمنان، پیش‌رفت می‌کند اگر... یادش افتادم. تلفنش در دسترس نبود. توی "ایمو" پیداش کردم و پیام دادم و گفتم که چه می‌خواهیم. چند ساعتِ بعد، یک عکس فرستاد که دستخط خودش بود. پشت‌بندش توی ایمو زنگ زد؛ تصویری. گفت که فکر نمی‌کرده یک روز یک پیام این‌قدر خوش‌حالش کند. گفت که چشم‌هاش اشکی شده. گفت که شش‌ماه است توی لندنِ بارانی، هیچ‌کس ازش سوالِ درست و حسابی نپرسیده و با همین سوال مزخرف من سر ذوق آمده. گفت که آدمی‌زاد وقتی پیر می‌شود دوست دارد هنوز توی چرخه‌ی افاده و استفاده باشد. گفت که پیر شده. گفت که آدم ممکن است از پله‌های سواد یک‌طور ناجوری برود بالا؛ ممکن است یکی از پایه‌های اصلی نوشتن برنامه چهارم توسعه باشد؛ ممکن است شهردار لندن تا همین چند سال قبل هی سراغش را گرفته باشد، اما سرِ پیری، یک‌هو فراموش شود. امروز که حرفِ پیری شد دوباره یادش افتادم. هشت سال است که خبرش را نگرفته‌ام. می‌روم توی پیام‌هایی سیوشان کرده‌ام. دستخطش را پیدا می‌کنم و فکر می‌کنم نکند حالا که پیرتر شده، نتواند این‌طوری خوش‌خط بنویسد... محسن حسن‌زاده جمعه| ۲۴ مهر ماه ۱۴۰۵| سمنان @targap