و تو ای عشق،نمیدانم از کدام رنج زاده شدهای؛ از بیقراریِ مجنون، از زخمِ فرهاد، یا از سکوتِ شاعری که نامِ کسی را تا مرزِ جاودانگی دوست داشت. هر چه هست تو واژهی کوچکی نیستی؛ باری هستی که هر شانهای تابِ حملش را ندارد.عشق… عشق… عشق…تو چیستی که آدمی را در اوجِ وابستگی به مرزِ ویرانی میرسانی، و باز همان ویرانی برای او شیرین است؟ چه رازی در توست که انسان بدترین رفتارها را تحمل میکند، فقط چون روزی ردی از تو در آن بوده است؟تو آزادی را از آدم میگیری و نامش را دلبستگی میگذاری؛ آرامش را میربایی و نامش را شوق. تو میمانی حتی وقتی همهچیز تمام شده است؛ در حافظه، در عادت، در زخم، در شبهایی که هیچکس نیست و فکرِ یک نفر تمامِ جهان را پُر میکند. بودنت آرامش نیست، گاهی تنها تعویقِ درد است؛ و نبودنت اثباتِ این حقیقت که انسان بیشتر از آنچه فکر میکند به یک وهم وابسته میشود. تو بودی که به زندگی فهماندی آدمی بیآنکه بمیرد میتواند سالها و کمکم از درون تمام شود.
-طرید
- ﭘﺪﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﻣُﺮﺩ ، ﺍﺯ ﺑﺲ که ﺳﯿﮕﺎﺭمیکشید ؛
ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺑﺰﺭﮒ ﺳﺎﻋﺖِ ﺯﻧﺠﯿﺮﺩﺍﺭ ﺍﻭ ﺭا که ﻫﻤﯿﺸﻪ
ﺑﻪ ﺟﻠﯿﻘﻪﺍﺵ ﺳﻨﺠﺎﻕ میشد ؛ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺨﺸﯿﺪ...
ﺑﻌﺪﻫﺎ که ﺳﺎﻋﺖ ﺧﺮﺍﺏ ﺷﺪ ، ﺳﺎﻋﺖ ﺳﺎﺯ
ﻋﮑﺴﯽ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺩﺍﺩ که ﺩﺭ ﺻﻔﺤﻪﯼ ﭘﺸﺘﯽ ﺳﺎﻋﺖ
ﻣﺨﻔﯽ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ؛ﺩﺧﺘﺮﻯ که ﺷﺒﯿﻪ ﺟﻮﺍﻧﯽِ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﻧﺒﻮﺩ!
ومن یادم آمد..که ﭘﺪﺭﺑﺰﺭﮒ ﭼﻘﺪﺭ ﺳﯿﮕﺎﺭ میکشید:))!
# شاید.برای.او.دق.کرد.بالاخره
-طرید
عزیزترین دارایی دنیای من،نمیدانم از کجا باید شروع کنم؛ شاید از همان روزهایی که صدای لالاییهایت، تنها موسیقی امن زندگیام بود. میخواهم امروز قلم را به جای زبانم به کار بگیرم تا شاید بتوانم ذرهای از اقیانوس عشقت را در کلمات محصور کنم؛ هرچند میدانم که واژهها در برابر عظمت فداکاریهایت، بسیار حقیرند. مادر، گاهی فکر میکنم چطور ممکن است یک نفر اینهمه بار سنگین زندگی را با لبخند بر دوش بکشد؟خستگیهایت را پشت چهرهی مهربانت پنهان میکنی و تمام سهم خودت از شادی را فدای آسایش ما میکنی. و من در تمام این سالها، شاهد جادوی دستانت بودهام؛ دستانت که مرهم زخمهای کودکیام بود و چراغ راه روزهای سختم. تو به من یاد دادی که چطور در اوج طوفان، کشتی زندگی را به ساحل برسانم، بیآنکه به بادها اجازه دهم غرورم را بشکنند. مادرم، میخواهم در این نامه اعترافی بکنم؛ بسیاری از اوقات، آنقدر درگیر بزرگ شدن و دغدغههای شخصیام بودم که یادم رفت نگاهی به چشمانت بیندازم و ببینم چقدر صبورانه گذر زمان را تماشا میکنی. یادم رفت بگویم که تو، تنها کسی هستی که میتوانی بدون اینکه حرفی بزنم، تمام دردهایم را از سکوتم بخوانی. تو معنای واقعی «بودن» هستی؛همان نقطهی امنی که وقتی دنیا سر ناسازگاری برمیدارد میتوانم به آن پناه ببرم.شاید روزی که من هم جای تو باشم، بفهمم که رنجهای شیرین مادری چه طعمی دارد. اما تا آن روز، تنها چیزی که از خدا میخواهم، سلامتی توست. میخواهم بدانی که هر قدمی که به جلو برمیدارم، با دعاهای توست که هموار میشود. تو قطبنمای قلب منی، حتی اگر روزی فرسنگها از هم دور باشیم. نامه را همینجا به پایان میبرم، اما میدانم که دوست داشتنت، هرگز پایانی ندارد. امیدوارم با این کلمات، لبخندی بر لبت بنشانم که تماشایش، بزرگترین پاداش من در این جهان است. برای تو، که تکستارهی کهکشان زندگی منی. تقدیم به تو، با تمام احترام و عشقی که در قلبم برایت دارم.
-طرید