چند روزیست که درد معده، گریبانم را گرفته است؛ انگار طاقت دوری از من را ندارد.
هر بار که میخواهم فراموشش کنم، بیشتر خودش را به یادم میآورد. انگار رفیقی شده است که از دلِ زخمهایم آمده؛ از بیقراریهایم، از دلتنگیهایم، از تمام روزهایی که با خودم در جنگ بودم.
حالا آمده است...
راستش دیر کرده بود. خیلی وقت بود منتظر آمدنش بودم.
میدانید؟ گاهی دردِ تن، از جایی شروع میشود که دردِ دل، سالها آنجا خانه کرده است.
او حالا آمده و مدام از من میپرسد: «با این تن چه میکنی؟ با این دخترک چه کردهای؟»
و من... هیچ جوابی برایش ندارم.
فقط آرام میگویم: «خودم هم نمیدانم... نمیدانم چه بر سرم آمده است. این روزها پریشانم... خستهام... و انگار دیگر توانِ جنگیدن با خودم را ندارم.»
طرید