خلاصه داستان زندگی من رو همین جمله توصیف میکنه:
همیشه از بیرون آرامش داشتم
ولی از درون در حال فکر کردن به همه چیز بودم...
من کسی رو اولویت میذارم که اولویتش باشم.
با کسی مهربونم که آزارش بهم نرسیده و همیشه باهام خوب بوده.
برای کسی ارزش قائلم که تاحالا صدبار خودشو بهم ثابت کرده.
برای کسی پیش قدم میشم که مطمئنم جواب منفی بهم نخواهد داد.
کسی رو به بیرون دعوت میکنم و با کسی بهم خوش میگذره، که مطمئنم میاد و به اونم خوش میگذره.
دنبال کسی میگردم که قبلاً وقتی خودمو گم کردم ۵۰۰ بار دنبالم گشته.
به کسی احترام میذارم که تاحالا کوچیک ترین بی احترامی و توهینی بهم نکرده.
رو مخ کسی نمیرم که تاحالا رو مخم نرفته...
نمیدونم اسمشو میخوای چی بذاری و حقیقتشو بخوای برامم مهم نیست.
دیگه هیچ اصراری به آدم خوبی بودن برای همه ندارم.
بهم سیلی زدی؟ قلبت رو تیکه پاره میکنم.
دلت برام تنگ شده؟ زنگ بزن، فکر میکنی از دستت ناراحتم؟ بپرس، بنظرت من عوض شدم؟ باهام در میون بزار، هر قدمی از هیچ کاری نکردن تاثیرش بیشتره.
من برای زنده موندن دارم تمام تلاشم رو میکنم...
هر روز با درد، با دلتنگی، با خستگی میجنگم،
بدون اینکه کسی بفهمه چه سخته هنوز نفس کشیدن.
پس لطفاً سکوتِ منو با بیخیالی اشتباه نگیرید،
من فقط دارم زنده میمونم، نه زندگی میکنم.
عذاب وجدان درس نخوندن از خودِ درس خوندن بیشتر اذیتم میکنه، چون من یک انسان بی مسئولیتِ مسئولیت پذیرم😭
این جمله که"هرکی داره با غمی میجنگه که ما ازش خبر نداریم"واقعاً آدمو مهربونتر میکنه.