دلت برام تنگ شده؟ زنگ بزن، فکر میکنی از دستت ناراحتم؟ بپرس، بنظرت من عوض شدم؟ باهام در میون بزار، هر قدمی از هیچ کاری نکردن تاثیرش بیشتره.
من برای زنده موندن دارم تمام تلاشم رو میکنم...
هر روز با درد، با دلتنگی، با خستگی میجنگم،
بدون اینکه کسی بفهمه چه سخته هنوز نفس کشیدن.
پس لطفاً سکوتِ منو با بیخیالی اشتباه نگیرید،
من فقط دارم زنده میمونم، نه زندگی میکنم.
عذاب وجدان درس نخوندن از خودِ درس خوندن بیشتر اذیتم میکنه، چون من یک انسان بی مسئولیتِ مسئولیت پذیرم😭
این جمله که"هرکی داره با غمی میجنگه که ما ازش خبر نداریم"واقعاً آدمو مهربونتر میکنه.
۱۸ سالمه…
۱۲ سال از عمرم رفت پای دفتر و کتاب و دلتنگی.
پای امتحانهایی که فقط نمره داشتن، نه معنا.
پای صبحایی که زنگ خورد و من هنوز خسته بودم.
پای لبخندهای زورکی، پای اضطراب، پای رقابتی که نمیدونستم اصلاً برای چیه.
میگن «درس بخون تا موفق شی»،
ولی کسی نمیپرسه این همه خستگی، این همه بغض، خودش موفقیت نیست؟
من خستهام…
از تکرار، از بیهدفی، از اینکه هیچکس نمیپرسه واقعاً «چی میخوای؟»
۱۸ سالمه و احساس میکنم صد سالهام.
اما هنوز یه گوشه از دلم میگه:
یه روزی میرسه… که این خستگی معنا پیدا میکنه.
فقط باید تا اون روز نفس بکشم… حتی اگه با درد.