این جمله که"هرکی داره با غمی میجنگه که ما ازش خبر نداریم"واقعاً آدمو مهربونتر میکنه.
۱۸ سالمه…
۱۲ سال از عمرم رفت پای دفتر و کتاب و دلتنگی.
پای امتحانهایی که فقط نمره داشتن، نه معنا.
پای صبحایی که زنگ خورد و من هنوز خسته بودم.
پای لبخندهای زورکی، پای اضطراب، پای رقابتی که نمیدونستم اصلاً برای چیه.
میگن «درس بخون تا موفق شی»،
ولی کسی نمیپرسه این همه خستگی، این همه بغض، خودش موفقیت نیست؟
من خستهام…
از تکرار، از بیهدفی، از اینکه هیچکس نمیپرسه واقعاً «چی میخوای؟»
۱۸ سالمه و احساس میکنم صد سالهام.
اما هنوز یه گوشه از دلم میگه:
یه روزی میرسه… که این خستگی معنا پیدا میکنه.
فقط باید تا اون روز نفس بکشم… حتی اگه با درد.
دیگه بزرگ شدی عزیزم...
نمیتونی فرار کنی.
باید از پسِ غمها، دلتنگیها، تصمیمهای سخت و طوفانِ احساساتِ متناقضِ تنهایی بربیای.
گاهی شانس میاری، کسی هست که دوتا کلمه درِدل کنی، گوش بده، سرتو بفهمه...
ولی آخرش، بارِ زندگی رو خودت باید به دوش بکشی.
تنهای تنها...
و این، هم غمانگیزه و هم قشنگ؛ چون یعنی داری بزرگ میشی.
نمیدانم دارم روزهایم را میکُشم
یا روزهایم دارند مرا میکشند؛
در هر صورت جنایتی در حال وقوع است!