نمیدونم شماهم دچار این حس شدید یا نه، مثلاً الان یکیو دوس دارین خب!
بعد فکرشو میکنین که ممکنه این شخص همونی نباشه که قراره باهاش یه عمر زندگی کنی(بحث خواستگاری و این حرفا)
و حتی از اون شخص بجز چندتا نشونه ی خیلی ضعیف چیز دیگه ای مبنا بر اینکه اونم بهت حس داشته باشه پیدا نکردی.
بعد میگم نکنه انقدر بهش فکرکنمُ فکرکنم
که آخرش تو ذهنم حک بشه و کامل جابگیره و خدایی نکرده یکی اومد خواستگاریُ منم پسندیدَمُ حتی حسم بیشتربود بهش،
نمونه تو ذهنم که یهو تو فکر برم و درحالی که کنار کسی ام ک اولُ آخرش مال خودشم ذهنم پیش یکی دیگست
ولی خب از طَرَفیَم ممکنه همون خودش تو زندگیم بیاد و مال هم بشیم
بعد چرا نباید الان بهش فکر نکنم
فکر نکنید از ایناییم که یه پسر تو خیابون بهم نگاه کرده و هوایی شدمااا!!نـــــه
یه روز کامل باهم توی بیمارستان و یک اتاق بودیم چه بسا تو فاصله سه سانت از هم(منحرف نباشید ما فامیلیم و بچه ی فامیلمون بستری بود و رفته بودیم پیشش)
اون بچه ها دوقلو بودنُ و بی قراری میکردن چون مریض بودن و فضای بیمارستان خستشون کرده بود حتی باهم کل بیمارستان به همراه اون دوتا بچه گشتیم ولی بدون یک کلمه حرف.
و کلی دعوتیای دیگه ای که اونجا هم همو میدیدیم و به هم زل میزدیم (بیشتر اوشون)ولی هیچ حسی بینمون وجود نداشت ،
حداقل از طرف من وجود نداشت.
من اصولا وقتی یه جنس مخالف
میبینم کیلومترها ازش فاصله میگیرم
چون نگاهشونو دوس ندارم و
سریع تپش قلب میگیرم و استرس و گونه هام گل میندازه...
درحالی که هیچچچچچ چیز
تاکید میکنم هیچچچچچچ چیزی اتفاق نمیفته فقط درحد یک نگاه.