نمیدونم با چ اعتماد به نفسی اونم الان که چشمام از کم خوابی کاسهی خون شده عکس گذاشتم
ولی خب.
به داستان زندگی تک تکشون فکر میکنم و اشک میریزم
به خانوادشون فکر میکنم و اشک میریزم
به آرزوی دوماد شدنشون فکر میکنم و اشک میریزم
به نامزد یا همسراشون فکر میکنم و اشک میریزم
از ارتباطات صمیمانمو با خانواده پدریم همینقدر بدونید که
بابا بزرگم امروز از قطر اومده و ما همین الان فهمیدیم
(هفته قبلی که بهش زنگ زده بودم گفته بود هنوز کسی نیومده مغازه رو تحویلش بدم فکر کنم تا مهر طول میکشه)