به داستان زندگی تک تکشون فکر میکنم و اشک میریزم
به خانوادشون فکر میکنم و اشک میریزم
به آرزوی دوماد شدنشون فکر میکنم و اشک میریزم
به نامزد یا همسراشون فکر میکنم و اشک میریزم
از ارتباطات صمیمانمو با خانواده پدریم همینقدر بدونید که
بابا بزرگم امروز از قطر اومده و ما همین الان فهمیدیم
(هفته قبلی که بهش زنگ زده بودم گفته بود هنوز کسی نیومده مغازه رو تحویلش بدم فکر کنم تا مهر طول میکشه)
دیگه نمیخوام هیچ اثری از آدمایی که حتی اندازه یه بغض کوچولو ناراحتم کردن تو زندگیم باشه نمیخوام با اون دوستی که تا الان رفتارای بدشو تحمل کردم کنار بیام نمیخوام بخاطر کسی حتی یه قدم بردارم که بعدا ناامیدم کنه شاید حالم بهتر شد