God could put us poles apart but he chose to place us in each other's heart.
خدا میتونست ما رو به فاصلهی زمین تا آسمون از هم دیگه دور کنه ولی بهجاش تصمیم گرفت که ما رو تو قلب همدیگه جا بده
@tarrkhoon; ִֶָ
سختترین چیز اینه که بخوای بخوابی،
در حالی که از یکی ناراحتی و هزار تا حرف توی ذهنت هست که بگی، اما تصمیم میگیری که کلاً چیزی نگی و بخوابی.
@tarrkhoon; ִֶָ
حد وسطم رو گم کردم.
نه با آدمها حس بهتری دارم، نه با تنهایی به توافق میرسم.
نه حوصله شلوغی رو دارم، نه با سکوت خونه کنار میام.
نه انرژی کافی برای حرف زدن دارم، نه با خودخوری حس راحتی دارم.
بعضی روزها به معنای واقعی کلمه از کادر زندگی خارج میشم.
@tarrkhoon; ִֶָ
یه جا خوندم نوشته بود:
زنها وقتی جاشون توی رابطه امن باشه بچه میشن و وقتی جاشون نا امن باشه مرد میشن.
نمیگم درسته یا غلط ولی قابل تامله.
@tarrkhoon; ִֶָ
مامانم اینجوریه که اگه بهش بگم با ده پاس کردم میگه مهم اینه پاس کردی. بگم با بیست پاس کردم میگه دیدی بهت گفتم تو از همه بهتری؟
بگم افتادم میگه فدای سرت ترم بعد پاس میکنی
بگم مامان من گند زدم به زندگیم میگه اشکال نداره خیلیا همین گند هم نمیتونن بزنن.
زن انقدر حس کافی بودن بهم نده
@tarrkhoon; ִֶָ
ما رو جوری تربیت کردن خیلی کارها رو با دشمن هم نکنیم وگرنه شما سگ کی باشی.
@tarrkhoon; ִֶָ
من مجبورم موفق شم چون تموم رنجی که تا به حال کشیده ام، فقط رنج میمونه و من آدمی نیستم که این داستان رو ادامه بدم..
@tarrkhoon; ִֶָ
من شیفته body contact های ریز و لطیفم.
مثل بوسیدن پشت پلک
نوازش آروم پوست
بوییدن مو
بوسیدن سر انگشتای دست
نوازش سر
خوابیدن رو پای یار
@tarrkhoon; ִֶָ